| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
سهم ما از شور و شر سالهاى از يادرفته
در نقد و بررسى كتاب «ما هم در اين
خانه حقى داريم» خاطرات نجمى علوى
حسين نوشآذر
جمعه ۲۵ بهمن
۱۳۸۱
در نقد و بررسى كتاب
زير:
ما هم در اين خانه حقى داريم خاطرات نجمى علوى از انتشارات انجمن مطالعات و تحقيقات تاريخ شفاهى ايران در برلين به كوشش: حميد احمدى "ما هم در اين خانه حقى داريم" خاطرات بانويى است به نام نجمى علوى، خواهر نويسندهء فقيد آقا بزرگ علوى و ششمين و آخرين فرزند اين خانواده كه اكنون در لندن به سر مى برد و در لحظهء تاليف كتاب 84 سال از زندگى پرماجراى او مى گذرد. اين كتاب را حميد احمدى كه مورخ است و تخصص او در تاريخ نگارى، تاريخ شفاهى است ـ از خاطرات بانو نجمى علوى از شصت سال گذشته پرداخته است ـ به اين شكل كه گوينده، شرح حال خود از سالهاى پيش از جنگ جهانى دوم تا قيام آذربايجان و مهاجرت به روسيه و از آنجا به لندن را براى كوشنده بيان كرده و حفره هايى را كه در ميان اين يادمان ها پيدا شده، فراهم آورندهء كتاب با بهره گيرى از برخى مآخذ پر كرده و در پانويس به آن مآخذ ارجاع داده است. هرگاه بخواهيم به كتابى بپردازيم كه حميد احمدى از خاطرات اين بانوى سالخورده فراهم آورده است ممكن است به دام قضاوت بيفتيم از يك زاويه ديد تنگ دربارهء چند و چون زندگى بانويى كه از پنجاه و هفت سال پيش تاكنون جلاى وطن كرده است. هر زندگى مى تواند در نوع خود منحصر به فرد باشد و آدمى هرگز بى خطا نيست و معصوم نيست و اگر بر جبن خود غلبه كند و اراده اش به آرزو معطوف باشد و براى تحقق آن آرزوها بكوشد، ممكن است خطا كند. نشان دادن اين خطاى محتمل و اصولا داورى دربارهء يك زندگى به گمان ما درست نيست و موضوع كار ما نمى تواند باشد. اين يك مشكل. مشكل دوم پديده اى است به نام "تاريخ شفاهى". فرستندهء كتاب بريده اى از ستون صفحهء فرهنگى هفته نامهء كيهان ـ چاپ لندن را روانه كرده بود. در اين ستون چشمم افتاد به اين جملات در تعريف و پيشينهء "تاريخ شفاهى": در اروپا نخستين پروژهء تاريخ شفاهى ايرانيان به مديريت حميد احمدى در فاصلهء سال 1994 تا 1996 در انستيتوى بين المللى تاريخ اجتماعى آمستردام به عنوان تاريخ شفاهى چپ ايران اجرا شد. (...) حميد احمدى تا سال 1999 (موفق شده است) به ضبط و گردآورى خاطرات در پانصد ساعت فيلم ويديويى (...) از پنجاه شخصيت و چهرهء سياسى متعلق به سه نسل كه در فاصله 1929 تا 1990 از فعالان سياسى بوده اند." (كيهان ـ چاپ لندن، 15 ژانويه 2003 م، شماره 938) همچنين در كتاب ديگرى به نام "خاطرات بزرگ علوى" كه به كوشش احمدى توسط نشر باران در سوئد در تابستان 1997 انتشار يافته، كوشنده شرح مفصلى نوشته است دربارهء تاريخ شفاهى كه مى تواند راهگشاى خوانندهء علاقمند باشد. پس با اين تفاصيل مى رسيم به آن نكته اى كه مورد نظر ماست: پرداختن به زندگى بانو نجمى علوى بدون پيش داورى يا حتى داورى و راه بردن از ميان خاطرات او به دوره هايى از تاريخ معاصر و اينها همه از منظر ادبيات و ادبيات داستانى. زيرا خاطرات بانو نجمى علوى نطفهء داستان هاى بسيارى را در درون خود پنهان دارد و حتى مى توان آن را به يك مفهوم نوعى "رمان فاميلى" يا "ساگا" ى مستند تصور كرد بر محور ماجراهايى كه براى گويندهء داستان و جمعى از افسران توده اى پس از حوادث آذربايجان و در مهاجرت به شوروى اتفاق افتاد. ما حتى فراتر مى رويم و مى گوييم اثر، به همين شكل خاطرات - يك اثر ادبى محض است، در اين معنى كه ادبيت آن مى چربد به تاريخى بودنش. در درجهء نخست يك اثر ادبى است از نوع "زندگينامه" يا همان "بيوگرافى" در مفهوم شرحى از دورهء زندگانى شخص كه به صورت زندگينامه نوشته شده باشد. "ترجمه حال" است و "صاحب ترجمه" خانم نجمى علوى است. از نوع خداينامه يا رسالهء پهلوى كارنامهء اردشير بابكان كه نمونه هايى است از ترجمهء احوال در ادب كهن. با اين تفاوت كه در اينجا بانويى كه گوينده ماجراهاست متوجه فرديت اطرافيان و نزديكان خود است در دوره اى از تاريخ نهضت چپ كه تا پيش از انتشار اين كتاب چندان براى همگان آشكار نبود. گوينده مبناى زندگينامه نويسى را شرح ماوقع زندگانى اشخاص در نظر مى گيرد و گاه حتى با يك نوع درونگرايى و تفكر رمانتيكى و البته انقلابى و معطوف به آرزو به شرح رويدادهاى فكرى، ذهنى و عاطفى جمعى از افسران قيام خراسان و افسران توده اى كه در ماجراى آذربايجان شركت داشتند مى پردازد و اثرى فراهم مى آورد كه بيش از آن كه "تاريخى" باشد، "داستانى" است. نكتهء مهم اين است كه بانو نجمى علوى بيش از آن كه به زندگانى شخصى خود بپردازد زندگى ديگران را آشكار مى كند. انگار گويندهء آن ماجراها خود را در آينهء حضور ديگران بازمى يابد. به يك معنا از خود به كل تهى مى شود تا بتواند طرحى به دست دهد از حضور خود و يارانش در مهاجرت شوروى و عواملى كه به آن مهاجرت انجاميد و شرايط زيستى و اجتماعى و سياسى كه در آنجا پس از جنگ جهانى دوم، در دوران حكومت استالين و خروشچف حاكم بود. بيان اين مفهوم: اگر مى خواهى مرا بشناسى، ابتدا بايد شرايط اجتماعى زندگانى مرا درك كنى. و اين نوع زندگينامه البته تفاوت دارد با "زندگينامهء شخصى" (اتوبيوگرافى) كه بخشى از "ادبيات اعترافى" است و از نمونه هاى آن در ادب كهن تذكرهء شاه طهماسب است و همچنين شرح احوال عباس ميرزا ملك آرا به قلم خودش يا براى مثال اعترافات سنت آگوستين يا اعترافات ژان ژاك روسو در قلمرو ادبيات مغرب زمين. پس با اين مقدمات مى رسيم به اين پرسش: راوى اين زندگى چگونه زنى است؟ او كيست كه مى خواهد بر حضور خود در يك دوران از تاريخ معاصر ما شهادت دهد؟ اطلاعاتى كه گوينده از خود به دست مى دهد، در مقايسه با حجم كتاب بسيار اندك است. همين قدر مى دانيم كه: آخرين بار كه پدرش را ديد پنج ساله بود و در نه سالگى خبر آوردند كه پدر خود را در برلين كشت و پدربزرگش چهل روز پس از شنيدن خبر خودكشى پسرش درگذشت و برادرش، مرتضى علوى را از آلمان اخراج كردند و او ناگزير به شوروى پناهنده شد و در دوران تصفيه هاى خونين استالين به زندان تركستان افتاد و در همانجا درگذشت. برادر ديگرش آقا بزرگ علوى است كه در گروه ارانى فعاليت مى كرد و در نتيجهء آن فعاليت ها به زندان افتاد. مى نويسد: بعد از رفتن برادرم به آلمان و ازدواج دو خواهر بزرگترم، من تنها فرزند مادرم بودم كه در كنارش مانده بودم. مادرم همواره غمگين و افسرده و بيمار بود. (...) حتى حوصله نوازش مرا نداشت." (ص 19) "دنياى كودكى من زندانى از سكوت بود" (ص 22) در اين ميان تنها دلخوشى او زنى است به نام زرافشان، "آخرين نسل از بردگان رنگين پوست در ايران". كه در نظر بانو نجمى علوى "مظهر عاطفه و مظلوميت" است و "خاطره اش همواره جاودانى است" (ص 101) و در يك نگاه به گذشته مى نويسد: "مسايل سياسى ايام (...) به طور مستقيم و غيرمستقيم در سرنوشت برخى از افراد خانواده علوى تاثير معين خود را بجا مى گذاشت." (ص 30) و در ميان افراد خانوادهء علوى، زندگى ابوالحسن علوى و پسرش مرتضى و دخترش نجمى با ماجراهاى فراوان آميخته است. همچنين به روحيه عصيانى خود اشاره مى كند و بر دوستى اش با مارگريتا در چند جا تاكيد مى كند. مى نويسد: "در فاصله سالهاى 1316 – 1317 يعنى قبل از زندانى شدن آقابزرگ دوست صميمى ديگرى پيدا كرده بودم به نام مارگريتا كه او را گيتا صدا مى كرديم. اين دوستى مان تا امروز كه نزديك به 86 است و مقيم آمريكاست ادامه دارد." (ص 32) گيتا همان زنى است كه بزرگ علوى در داستان "رقص مرگ" او را جاودانه مى كند. "آقا بزرگ و گيتا حدود دو سال با هم روابط عاشقانه داشتند و سرانجام در سال 1315 ازدواج كردند." (همان) و بعد جدا شدند. پس پيوندها كم است در زندگى گوينده. يكى همان زرافشان رنگين پوست است كه جايگزين مادر است و ديگرى همين گيتا و دوستى با زنى به نام شوكت، خواهر دكتر ارانى. باقى همه فعاليت هاى اجتماعى و فرهنگى است پيرامون نهضت خودانگيختهء زنان پس از شهريور 20 و ملاقات برادرـ يكى از آن پنجاه و سه تن در بند، پيش از اين تاريخ. دو احتمال هست: يا گويندهء خاطرات به نفع تاريخچهء آن نهضت و به التزام به آن نهضت، يك بار ديگر از خود مى گذرد و خود را در متن آن نهضت بازمى نماياند؛ و يا: در اين كتاب فعاليت هاى اجتماعى خود را آشكار مى كند و از محرميات آنگاه سخن مى گويد كه انگيزه و نيتش در رويكرد به نهضت آشكار شود. در هر دو حال، بانوى گوينده آن داستانها به تدريج در حاشيه قرار مى گيرد و از حاشيه به متن زندگانى گروهى از مردان عصر خود مى پردازد و اين ازخودگذشتگى در بازروايى خاطرات يك زندگانى كه از آن اوست و يك فرصت خجسته است نمايانگر روحيهء زنانه ايست كه در سطر سطر كتاب به چشم مى آيد ـ ادبيات محض است. پس از شهريور 20 گوينده به همراه عده اى از بانوان مجله
اى انتشار مى دهد به نام "بيدارى ما" در زمانه اى كه براى مثال از همدان خبر مى
رسد: " يك دسته آخوند مرتجع به دبيرستان دخترانه و دانشسراى همدان ريخته و با كمال
وقاحت و بيشرمى دانش آموزان و دانشجويان را بيرون كرده و در مدرسه ها را بسته و از
هر قسم هتاكى فروگزار نكرده اند." (ص 66) و تشكيل كلاس اكابر و برگزار كردن مراسمى
براى اولين زنان فارغ التحصيل پزشك در ايران كه عده شان از ده تجاوز نمى كند و به
يادگار عكسى گرفته اند، در دو رديف ـ ايستاده و نشسته و به دوربين چشم دوخته اند
انگار از خلال همان سال 1314 به ما نگاه مى كنند. شعار "پاكى جان حجاب زن باشد" كجا
و "بى حجابى زن از بى غيرتى شوهرش است" كجا. و اينها نكاتى است كه در فاصلهء بين
سطور دستگير خوانندهء اين كتاب مى شود و عبرت آميز است و اغلب تاثرانگيز. بعد
ازدواج با يك نظامى و ماموريت آذربايجان در همان سالهاى شكل گيرى فرقه دموكرات
آذربايجان و ملاقات با خسرو روزبه كه نگران است و مى پرسد: "در آنجا صداهاى ناآشنا
به گوش مى آيد. غلام يحيى كيه؟ پادگان كيه؟" و سرانجام حملهء ارتش به
آذربايجان و كشمكش ميان سران فرقه از يك سو، و قراوف، دبير اول حزب كمونيست
آذربايجان شوروى و بيريا وزير امنيت استالين كه خواستار الحاق آذربايجان به شوروى
هستند از سوى ديگر و سرانجام جلاى وطن از پس آن حوادث در سن 28 سالگى ـ هفت ماه پس
از خاتمه جنگ جهانى دوم. اينها همه مقدمه و درآمدى است بر نيمهء دوم كتاب كه
شرح احوالات گوينده و يارانش است در روسيه با تصاويرى از اين دست كه نطفهء رمانتيك
دارد: "افسران آرمانخواه از سازمان نظامى حزب را در مقابل خود مى ديدم كه بيرون
اطاقك بى در و پيكر ايستاده بودند و پكى به "ماخوركا" مى زدند و دودش هم كه به
اطاقك مى آمد، به اصطلاح گرمايى به اطاق داده مى شد." (ص 90) و البته شرح مصائب:
"براى تهيه آب آشاميدنى، جز رودخانه ارس، امكان ديگرى در دسترس نبود. (...) و آب
ارس گل آلود بود و به سرخى مى زد. حدود ده ساعت بايد دست نخورده باقى مى ماند تا ته
نشين شود. (ص 93) اينها همه در اردوگاه اژدانف اتفاق مى افتد كه در زمان جنگ
محل اقامت اسراى آلمانى بوده است. بعد انتقال به باغ "مردكان": "دل همه تنگ بود مثل
اينكه توى زندان بودند." (ص 99) و مرگ زرافشان يكسال پس از اقامت در مردكان، همان
دده اى كه ابتدا به عنوان سرجهيزيهء مادر به خانهء ابوالحسن علوى مى آيد و محرم
الاسرار مادر است و به تدريج جاى خالى مادر را پر مى كند. "زرافشان مانند همه ما
رنج زندگى در اردوگاه اژانف (...) و در باغ مردكان را به دوش كشيد." (ص 103) و
سرانجام: "حتى قادر نبودم جسد او را ببينم. به دارالتشريح سپردم كه شايد خدمتى به
علم پزشكى بشود. (ص 104) حتى جسد اين زن هم خدمتگزار است. اين زن، حتى پس از مرگ هم
مى بايست خدمت كند. بعد اعزام به مسكو و هم خانگى با ملامصطفى بارزانى و وقايعى
مانند تبعيدها در دوران استالين و درگذشت پيشه ورى در باكو و خاطراتى از افسران
تبعيدى: از ابوالحسن تفرشيان براى مثال كه از افسران قيام خراسان بوده است و يا
ستوان يكم قبادى كه نقش درجه اول داشت در فرار رهبران حزب توده از زندان و سرانجام
خيانت ديد و به ايران برگشت و اعدام شد. و در اين ميان: خاطراتى از عبدالحسين نوشين
و دوستى با لرتا، همسر او و شرحى روشنگر از روحيهء نوشين كه تآتر ما مديون اوست و
چگونگى مرگ او در غربت در اثر ابتلا به سرطان و جا به جا تحليل هايى از شخصيت
كيانورى و سرانجام درخشان ترين فصل كتاب كه خاطره ايست از گلين جان، مادر مهدى
كيهان در مسكو كه يك داستان جداگانهء كامل است با همهء آن عناصر حماسى و تراژيك
برانگيزاننده و تاثرآور در شاخه اى از ادبيات مبتنى بر رمانتيسيسم انقلابى و جز
اينها ـ و اين مجموعه را يك زن روايت مى كند كه در جوانى عاشق پيشه بوده است و
روحيهء عصيانى داشته است و خواهر آقابزرگ علوى است و شهادت مى دهد بر حيات اجتماعى
خود و ياران و بستگانش در فصل هايى از تاريخ معاصر ايران. كتاب خاطرات بانو نجمى
علوى را مى توان مانند يك رمان فاميلى خواند و متاثر شد و گاه حتى سهمى برد از شور
و شر آن سالهاى از ياد رفته.
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |