[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز






در محاق توقيف
تاملاتى پيرامون توقيف انتشار دو روزنامهء «حيات نو» و «بهار»
 
 
حسين نوش آذر
جمعه ٢٧ دي ١٣٨١


اشاره:
از اين پس هر هفته، جمعه‌ها در اين ستون يادداشت هايى منتشر مى شود پيرامون رويدادهاى ادبى، فرهنگى و البته سياسى به اين قلم. افزون بر اينها تلاش خواهيم كرد، هرچند گاه يك بار داستان يا شعرى از مجموعه ادبيات معاصر در اين ستون منتشر كنيم. دوستان و خوانندگان علاقمند مى توانند پيشنهادها و نظرات خود را با تحريريهء ايران امروز در ميان بگذارند. فهرست جستارها و يادداشت هايى كه در اين ستون منتشر مى شود در نشانى زير موجود است: http://www.nushazar.de

پيوندى هست در ناهوشيار آدمى ميان نام و ناميده. از نام تا ناميده اما گاه فاصله اى هست به وسعت آرزو تا واقعيت؛ آن هم در كشورى مانند ايران و به نام ايران كه در آن سرزمين همواره دو قانون وجود داشته است: يكى مشروط به شرط هايى كه گذارنندهء آن شرط ها ما نيستيم، و ديگرى مشروع و برآمده از خواست و پسند متشرعان و گاه وابسته به تفسير و تفاسير آنان.
در خبرهاى هفتهء گذشته آمده بود كه دو روزنامهء "حيات نو" و "بهار" تعطيل شدند. "حيات نو" به معناى اميد به زندگى اى كه نو شود يا به اعتبار تجربه هاى اندوخته از نو از سر گرفته شود ـ مانند "بهار" كه در فرهنگ ما فصل آغاز شدن و تازه شدن زندگى است. روزى كه نو مى شود، نوروز مى شود ـ مثل "نوروز"، همان روزنامهء تعطيل شده اى كه دو جواز و دو امتياز داشت به دو نام: "نوروز" و "روز نو" و با اين حال همچنان در محاق توقيف ماند.
برخلاف "نوروز"، "حيات نو" از روزنامه هاى دوم خرداد بود كه به نرمخويى شهرت داشت و به اعتبار همين نرمخويى بود كه حيات نو برخلاف آن سى و چند روزنامهء اصلاح طلب، در آستانهء دومين دور رياست جمهورى خاتمى توانست موج تعطيلى مطبوعات دوم خرداد را از سربگذراند ــ تا هفتهء گذشته كه ناگهان طلبه هاى قم، بر صحنهء نماز جمعه نمايشى به روى صحنه آوردند و كاريكاتورى را بهانه كردند و كار را به تجمع انصار حزب الله مقابل دفتر روزنامه كشاندند با شعارهايى كه پس از بيست و چند سال طنينى بس آشنا دارد. نرمخويى "حيات نو" تا به آن حد بود كه اميد معماريان از خبرنگاران اين روزنامه و از كانديداهاى انتخابات شوراها مى نويسد: "نويسنده‌هايى مثل من يا سينا مطلبى يا مثلا خود عليرضا اشراقى و ... معمولا به خاطر ريزبينىها و به خاطر قلع و قمع كردن مطالبمان (...) هميشه شاكى بوديم" و مى افزايد: "... حتى (گاهى) صحبت هاى آقاى خاتمى (را هم محض احتياط) سانسور مى كرديم كه نكند حرف هاى آقاى خاتمى هم براى مان پوست خربزه بشود. اصلا اين رعايت كردن (ها) جورى بود كه بعضى مواقع حالمان را به هم مى زد. (كنج- وبلاگ اميد معماريان)
سينا مطلبى، دبير صفحات فرهنگى "حيات نو"، با دريغ و با نگاهى معطوف به درون مى نويسد:
"(...) كاش خاتمى، همان‌روز هشدار شمس و سازگارا را جدي مي‌گرفت و مى‌دانست كه اگر تعطيل روزنامه‌ها را پذيرا شود، توقف اصلاحات را ناگزير خواهد بود." ( رويدادـ وبلاگ سينا مطلبى)
حجت‌الاسلام روانبخش - دبير سياسي هفته‌نامه‌ ى "پرتو سخن" در مراسم نماز جمعه قم تحريض كنان گفته بود: " (...) به داد اسلام برسيد؛ تا كى منتظر قانون بنشينيم، بايد اقدام كرد، اين حركت را به حركتي تبديل مي‌كنيم كه ريشه‌ي شما را از جا بكند." (ايسنا)
و عيسى سحرخيز در واكنش به اين سخنان گفته بود: "(...) حادثه اى كه براي حيات‌نو روي داد به غوغاسازى عليه روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب بازمي‌گردد." (ن. ك به ايران امروز)
و چندى بعد حبيب الله عسگراولادى، عضو هيات منصفه مطبوعات حرف آخر را گفت: "جرم روزنامه حيات نو كاملا محرز است و كسى هم نمى تواند از آن دفاع كند و هر چه سريعتر بايد عاملان آن به مجازات برسند. (ايران امروز و گويانيوز) و اينها همه يك معنايش اين است: حرف آخر را ما مى گوييم در اين مملكت و تمام.
اگر حيات نو با آن پيشينه و آن نرمخويى و مماشات امروزه هدف قرار گرفته است، اينها همه را بايد در يك متن فراگيرتر قرائت كرد: در متن فرهنگ خشونت و بحران مشروعيت حكومتى كه با خود و با جهان درگير است.
حيات نو يا همان زندگى تازه در پرتو اصلاحات. غافل از آن كه اگر كار اصلاحات لنگ بماند يا نيمه تمام و ناتمام بماند، حيات نو ـ يك زندگى تازه با قانون ها و قاعده هاى كهنه ممكن نخواهد بود؛ حتى اگر مدير مسوول آن برادر رييس جمهور منتخب باشد. حتى اگر خودسانسورى به آن حد برسد كه حرفهء روزنامه نگارى هر روز در همسايگى تهوع اتفاق بيفتد. از اين نظر تعطيلى حيات نو يك مفهومش اين است: تا ما هستيم در بر همان پاشنه مى گردد كه در بيست و چند سال گذشته گشته است و اينها همه به معنى پايان عصر اصلاحات مى تواند باشد. هيچكس در ايران مصون نيست. حتى هادى خاتمى. عسگر اولادى در همان سخنان گفته بود: "حكم دادگاه چنان بايد باشد كه همه بدانند حتى يك عمامه به سر و منسوب به عالى ترين مقام كشور (...) بايد به مجازات برسد تا بقيه قلم به دستان حسابى كار خود را بكنند. در آنسو، روزنامه نگاران از موج آفرينى و بحران سازى سخن مى گويند. غافل از آن كه بحران درونى است و اكنون دامنگير و فراگير شده است. تا آنجا كه حتى عالى ترين مقام اجرايى كشور نيز مصون نيست. اميد معماريان با درد و دريغ و در نهايت صراحت مى نويسد: "سكوت خاتمى (دربارهء توقيف حيات نو) به نظرم سخت چندش آور آمد. سكوت (او) قربانى مى گيرد. سكوت (او) بوى ناتوانى مى دهد. او نيز مصلحت انديشى آموخته است. (كنج ـ وبلاگ اميد معماريان)
در اخبار خواندم: روزنامه "بهار"، "(...) پس از چهارده شماره انتشار، بدنبال درج خبر افشاگرانه خريد سهام بانك ملت به مبلغ 40 ميليارد تومان از سوی بنياد اقتصادی الزهرا توقيف شد. با آنكه اين روزنامه اسامی بنيانگذاران الزهرا را منتشر نكرده بود، اما همان اندازه افشاگری پيرامون معاملات بورس تهران نيز برای سران مافيای اقتصادی پنهان شده پشت "ارزش های اسلامي" كه در هر خطابه و مصاحبه ای بنام "انقلاب 57" حرف می زنند قابل تحمل نبود و دستور توقيف اين روزنامه را به قاضی مرتضوی ابلاغ كرد." (پيك نت) قاضى متشرع اما با تاكيد بر پيشنه يا سوء پيشينه اى كه براى مدير مسوول بهار ساخته بودند از احتمال ارتكاب جرم سخن گفته بود. (گويا نيوز) بيان سربستهء مفهوم عدالت اسلامى: شما را متهم مى كنند به يك جرم ناكرده و به اتهام آن اتهام پيشين براى جلوگيرى از ارتكاب جرمى كه ثابت نشده است، محكوم تان مى كنند، و اينها همه در پوشش و به نام قسط اسلامى.
روانبخش مى گويد: "تا كى بايد منتظر قانون بنشينيم. بايد اقدام كرد" و اقدام انصار حزب الله اين است: برويم ساختمان حيات نو را از ريشه، از بن و از پايه از جا بكنيم؛ ريشه كن كنيم. خشونت به عنوان تنها راهكار برون رفت از بحران درونى در شرايطى كه قلدرترين دولت جهان در دو قدمى مرزهاى كشور تاكنون شصت هزار سرباز پياده كرده است. خشونت به عنوان واكنشى آگاهانه يا حتى ناهشيار به عامل تهديد خارجى مطابق بر سناريويى كه از انقلاب فرهنگى در سال 1358 تاكنون بارها به صحنه آمده است؟ يا خشونت واكنشى ناهشيار براى از يادبردن ترس از سقوط؟
مخالفان جريان اصلاحات گمان مى كنند مسالهء امروز ايران، افشاى ديناميسم خشونت و افشاگرى است. غافل از آن كه خشونت در ايران همواره مطابق بر يك سناريو اتفاق مى افتد؛ شبيه به آنچه كه بر حيات نو رفت: سخنرانى در نماز جمعه، تحريض نمازگزاران، همراهى و همدلى يك قاضى متشرع و سرانجام هجوم شعاردهندگان. تنها ابعاد آن بسته به موضوع تغيير مى كند. در واقعهء هجوم انصار حزب الله به دفتر حيات نو، سينا قنبرپور، از خبرنگاران حيات نو در گفت و گو با بى بى سى از يك جمع هفتاد هشتاد نفره سخن مى گفت. (بى بى سى). اميد معماريان چنين گزارش مى دهد: "(...)تعدادى موتورسوار روز جمعه عربده كشان به سوى روزنامه (آمدند) و (در ميان آنان) نشانى از مردم متدين تهران (ديده نمى شد)." سالها پيش، در روزهاى شكوفايى مطبوعات ادبى همين هفتاد هشتاد نفر كتابفروشى مرغ آمين را به آتش كشيدند و انگار از 28 مرداد 32 تاكنون همواره همين هفتاد هشتاد لات بى سر و پا (لمپن) هستند كه تاريخ سياسى ايران را رقم مى زنند و گاه به ادبيات هم راه مى يابند. (ن ك به لمپنيسم و ادبيات به همين قلم). بى جهت نيست كه شعبان جعفرى در گفت و گو با بانو هما سرشار با لحنى كه از دريغ تهى نيست، از نوچه هايى سخن مى گويد كه از انقلاب بهمن به اينسو به تدريج قدرت سياسى را قبضه كرده اند. الله كرم ها و امثال آنها. (خاطرات شعبان جعفرى. نشر آبى) همان هفتاد هشتاد نفرى كه شعارهاى روز را سر مى دهند و به اشاره اى به خيابان ها مى آيند كه ويران كنند، از جان بكنند و از ريشه درآورند.
روانبخش با اين مايه از پشتيبانى مردم گفته بود: اين حركت را به حركتى تبديل مى كنيم كه ريشهء شما را از جا بكند. ازين تهديد آشكارتر؟ مى پرسيم چگونه ممكن است يك جمع هفتاد هشتاد نفره بتواند يك موسسه مطبوعاتى با آن پشتوانه را "ريشه كن" كند؟
پاسخ به اين پرسش را در روانشناسى تجاوز بايد جست: تجاوزديده هميشه از تجاوزگر وحشت دارد. تنها در سايهء امنيت و آرامش و با مراقبت و مواظبت مداوم است كه ممكن است تجاوزديده باور كند كه مى تواند روزى مقابل تجاوزگر بايستد. به يك مفهوم تنها راه برون رفت از دور باطل تاريخى كه بر محور تجاوز شكل مى گيرد اجراى قانون مبتنى بر راى مردم است. بى جهت نيست كه روانبخش خطاب به نمازگزاران جمعه با بى صبرى مى گويد: "تا كى بايد منتظر قانون بنشينيم؟" و بى جهت نيست كه از طليعهء انقلاب از "سنگر" نماز جمعه ياد مى كردند. عبادت در نظر اينان يك كارزار است. سنگرى است كه پشت آن پناه گرفته اند و هرگاه كه قانون به نفع آنان نباشد و نتوانند قانون را به نفع خود تغيير دهند قانونى نو مى آورند و خود مجرى آن مى شوند. عسگر اولادى گفته بود: "كسى نمى تواند (از حيات نو ) دفاع كند. هر چه سريعتر بايد عاملان آن به مجازات برسند." (همان) علايق و دلبستگى هاى اقتصادى البته اهميت دارد. اما همهء حقيقت نيست. آن نيمهء گمشدهء حقيقت را بايد در فرهنگ تجاوز، در فرهنگ مبتنى بر لمپنيسم، در فرهنگ خشونت و سركوب جست كه به خانواده راه مى برد و به كودكى غارت شده. به آن خشم سركوب شدهء ويرانگر كه اگر به دست سياست گزاران جهت گيرد، ويرانگر است. ياس و حرمان اولين واكنش تجاوزديده است به تجاوزگر. نيما رسول‌زاده، خبرنگار جوان "حيات نو" و از استعدادهاى روزنامه نگارى مى نويسد: "دست و دلم به هيچ کاری نمی رود، نه درس، نه نوشتن، نه هيچ چيز ديگر، فقط ايستاده ام و نگاه می کنم، به عقربه هايی که می گذرند و به زمانی که ايستاده است، ساعت صفر؛ روزنامه امروز حال عجيبی داشت، همه پريشان اما با لبخند برای خداحافظی آمده بودند، به قول يکی زمانی که روزنامه در می آمد آنقدر شلوغ نبود آنجا، کشوهای خالی، ميزهايی بی قلم و کاغذ و تحريريه ای بی صدا و ساکت، ميزانسن آنجاست بعد از رفتن بچه ها، يکی می گويد بمانيم، روزنامه ای ديگر، يکی با موبايلش دنبال کار می گردد، يکی می گويد کار زياد است، می روم اما هر جايی غير از روزنامه، ديگر تحمل ندارم، بولتن، ستاد خبری، جايی بی دردسرتر، قصه غريبی است..." (ايستادن در مقابل باد ـ وبلاگ نيما رسول زاده) و سينا مطلبى در تدقيق همين مفهوم مى نويسد: "كنار باغچه نشستم و ليواني آب نيم‌گرم، آخرين سهم من از روزنامه‌اي بود كه دوستش داشتم. كاش همان‌زمان روزنامه‌نگاري را براي هميشه كنار مي‌گذاشتم. در سال‌هايي كه آمدند و گذشتند، سرنوشت من، سرنوشت ما، با چنين مرگ‌هاي تلخي گره خورد. نشاط، خرداد، فتح، هم‌ميهن، دانستنيها و...هربار كه در تولد روزنامه‌اي شركت داشتم، خودم را براي مجلس ختم هم آماده مي‌كردم، اما مرگ، حتي پس از هزار بار، بازهم تلخ و ناگهاني و نامنتظر است." (وبگرد ـ وبلاگ سينا مطلبى) دير نيست كه در اوج شكوفايى روزنامه نگارى اين ياس تبديل شود به فرهنگ شكست. از اينجا تا فضيلت راه درازى نيست. و اين سوى ديگر فرهنگ خشونت است: تجاوز تبديل مى شود به كيستى و چيستى تجاوزديده. تجاوز فضيلت و تنها فضيلت تجاوزديده است. بى نگاهى به خود و بى يافتن نشانه هاى خشونت در خود.
مى گويند پس از دوم خرداد سلطهء مطبوعات را از سرمى گذرانيم. پيش از آن، در كشاكش شكل گيرى كانون نويسندگان ايران دوران شكوفايى مطبوعات ادبى را از سر گذرانده بوديم. بانوى اروپا كه گوشه چشمى دارد به ايران، همان زمانها از گفت و گوى انتقادى سخن مى گفت كه بعدها در دايرهء واژگانى روزنامه نگاران دوم خرداد تبديل شد به گفت و گوى تمدن ها، و اكنون اروپاى سوسياليست، در يكى از مهمترين هفته نامه هايش دى سايت، با عنوان "ايران مشعل آزادى براى خاورميانه" مى نويسد: مردم ايران آموخته اند كه " دموكراسى را نمى ‌توان به كشورى هديه داد يا به زور تحميل كرد، بلكه حقوق دموكراتيك تنها مى ‌تواند ثمره تلاش مردم باشد" (ايران امروز) يك معنى اين سخنان اين است: مسلمانان عرب، ترك‌ها: ايرانى ها را ببينيد و عبرت بگيريد. از اين نظر در دوران فترت ادبى، در زمانى كه نويسندگان و كانون به عنوان مهمترين نهاد آزادى بيان به حاشيه رانده شده اند، مهمترين وظيفهء روزنامه نگاران اين است كه به خودباورى برسند. نوروز، بنيان و حيات نو و بهار و همهء آن نود و چند روزنامه اى كه در محاق توقيف افتادند، تنها يك نام است، بيانگر آرزوهاى يك جمع چند صد نفره با ذهنيتى كه اگر خود را باور داشته باشد و بركنار بماند از آلودگى هاى سياسى و مشاركت در قدرت (براى مثال شركت در انتخابات شوراها)، ممكن است بتواند تا چند صباح ديگر كار ناتمام كانون در راه آزادى بى حد و حصر بيان را به انجام برساند. وگرنه اگر مردم به تجربه دريابند كه تلاش آنان بى ثمر بوده است، آنها كه تجاوزديده اند چاره اى نخواهد داشت كه در مشروعيت باختگى حكومت و روشنفكرى يا از تجاوزديدگى براى خود فضيلت بسازند يا چشم اميد داشته باشند به يك قدرت خارجى و دست نشاندگانش با اين اميد كه پدرخوانده مهربان تر از پدر باشد.

حسين نوش آذر ||  1/13/2003
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de