[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 

 
پايان عصر امپرياليسم و بحران روشنفكری
 
 
حسين نوش آذر
يكشنبه ١٥ دی ١٣٨١

اخيرا رساله اي منتشر شده است به نام "امپاير" نوشته ميشل هارت استاد ادبيات در دانشگاه داك و آنتونيو نگري استاد فلسفه در همان دانشگاه. نظريه اين دو محقق براي ما ايرانيان كه در گره گاه اراده ملي و بحران رهبري مذهبي به سر مي بريم و با عنايت به تحولات اخير در خاورميانه و خطر روزافزون جنگ از برخي لحاظ شايد راهگشا باشد:
آنها معتقدند كه عصر امپرياليسم به پايان رسيده است و در آغاز هزاره سوم ميلادي تصور ما از جهان به كل دگرگون شده و فصل جديدي از تاريخ رقم خورده است. به نظر اينان امپرياليسم يك وظيفه و تنها يك وظيفه داشت: به وجود آوردن بازار به اين قصد كه سرمايه داري در جهان گسترش يابد و مرزهاي ملي را درنوردد و عالم گير شود و حال كه عالم گير شده است و خود را به عالم تحميل كرده است اين نظم - به مرز و حدي رسيده است كه فراتر از آن نيست و فراتر از آن نمي توان رفت و اين آخر خط و آخر راهي است كه از سده نوزدهم آغاز شد و يك صد سال به طول انجاميد. فراتر از كره خاكي نمي توان رفت. پس مي گوييم امپرياليسم به آخرين مرحله رشد خود رسيده است. پايان امپرياليسم سرآغاز فصل ديگري است به نام امپاير. در عصر امپاير از استقلال جهاني سخن مي گوييم نه از استقلال ملي.
هارت معتقد است: ‌در گستره سياست جهاني امپرياليسم آمريكا و آمريكاستيزي هيچيك پيشنهاد و راهكار قابل قبول نيست. واقعيت اين است كه آمريكا به تنهايي از عهده اداره جهان و سامان بخشيدن به امور برنمي آيد. از اين گذشته آمريكا نمي تواند در ساحت امپاير براي سيادت بر جهان هميشه و در همه جا از الگوي كهنه و ناكارآمد بريتانيا پيروي كند. امپاير به گمان اين دو محقق به مفهوم ساختار قدرت فراگير جهاني است. با اين حال در عصر امپاير دولت ملي و ملي گرايي همچنان مي تواند اهميت داشته باشد اما در نهايت آن قدرت جهاني فراگيرتر از دولت ملي است. آمريكا در ساحت امپاير همچنان قدرتمندترين دولت خواهد بود و ناگزير در راس هرم قدرت قرار حواهد داشت.
نويسندگان اين رساله برخلاف ماركس به اين نتيجه مي رسند كه گلوباليزم ديالكتيك ميان كار و سرمايه را به هم زده است. نيروي كار به گمان آنان جدا شده است از مواد اوليه - همانطور كه قدرت سياسي از اراده ملي جدا شده است. با تكيه بر نظريه قدرت فوكو آنها از خواست و اراده آدمي سخن مي گويند كه ورا و برتر از قدرت دولتي است. مراكز قدرت در نظم امپاير عبارتند از: نشست سالانه هشت كشور صنعتي و بانك جهاني و مركز تجارت جهاني و نه دولت هاي ملي و نه حتي آمريكا به تنهايي. مرزهاي ملي بي معني هستند. سياست خارجي ديگر نمي تواند منفك باشد از سياست هاي داخلي و از اين حكم به اين نتيجه مي رسند كه در عصر امپاير فرد بيش از پيش در قدرت سهيم است. پس چه جاي شگفت كه قدرت مبتني نيست بر يك فرد - بر يك شخصيت ملي يا يك شاهزاده يا يك چهره مذهبي و اين البته تنها نكته اميدبخش است در اين نظريه. و گرنه حتي اگر نظر اين دو محقق درست باشد كه هست امپاير شكل متكامل تر همان امپرياليسم است كه بر سنگ بي عدالتي بنا شده است. از سوي ديگر مي پرسيم در ساحت امپاير جاي روشنفكر كجاست و وظيفه او چيست. با عنايت به اين نظريه وظيفه روشنفكر به كل دگرگون مي شود و ديگر نمي توان از روشنفكري ملي يا ملي - مذهبي سخن گفت. تا پيش از اين اگر در جوامع دموكراتيك وظيفه روشنفكر انتقاد سازنده و طرح گفتمان هاي انتقادي بود و اگر روشنفكر وجدان بيدار بود مانند سارتر در فرانسه و بل در آلمان و هدايت و گلستان در ايران در عصر گلوباليزم روشنفكري نيز از دولت و دولت ملي و مصالح ملي و گفتمان استقلال جدا مي شود و به يك راه جهاني مي رود در اين مفهوم كه اگر تا پيش از اين روشنفكر در چارچوب مرزهاي قومي با نگاهي انتقادي به فرهنگ و سياست و مناسبات اجتماعي مي پرداخت اكنون به گستره جهان مي پردازد. يعني گفتمان هاي روشنفكري معطوف خواهند بود به سياست هاي سازمان ملل و جامعه مشترك اروپا و در رسانه هايي مانند سي ان ان بازتاب خواهند يافت. در اين فصل از تاريخ - در ازهم گسيختگي پيوند روشنفكري با فرهنگ ملي ناخانگي سرنوشت روشنفكر خواهد بود و بازتاب و نمود آن بي ترديد عصيان است و قالب شكني فرم هاي رايج است در هنر و در ادبيات. در اين ميان موقعيت روشنفكران ملي - مذهبي بسته به نزديكي آنان به قدرت پيچيده تر است. از يك سو در نظم جديد هم گفتمان ملي و هم گفتمان مذهبي بي اعتبار است و از سوي ديگر نزديكي روشنفكران مذهبي به خاستگاه قدرت از مشروعيت آنان مي كاهد.
 
 

 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de