[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
خودكشى يك نويسندهء ايرانى پناهجو در لندن
 
حسين نوش آذر
پنجشنبه ٩ آبان ١٣٨١ 
رسم بر اين است كه وقتى يك نويسنده، يك هنرمند بزرگ و مشهور مى ميرد، همه، از بزرگ و كوچك دست به قلم مى برند. يكى آثار او را نقد مى كند، ديگرى از خدمات فرهنگى و اجتماعى او سخن مى گويد و سومى از خاطرات ريز و درشتش با آن نويسنده يا هنرمند درگذشته. و من حتى چند بار شنيده ام كه دوست هنرمندى سفارش كرده است اگر من مردم، خوب است دو خط بنويسى و انگار اصلا نوشتن در رثاى مردگان سنتى بوده است و هست هنوز در مملكت ما كه ممكن است ريشه داشته باشد در غبن، در محرميت، در از خودگذشتگى. سالها پيش از آقاى جليل دوستخواه كه شاهنامه شناس است و مهاجر است، مقاله اى خواندم در نقد "خروس"، داستان بلندى از ابراهيم گلستان كه به شكل مثله و مجعول در ايران، در  مجموعه داستانى چاپ شده بود. اين مقاله با نقل قولى آغاز مى شد از سعدى:
"هنر چشمهء زاينده است و دولت پاينده و گر هنرمند از دولت بيفتد، غم نباشد كه هنر در نفس خود، دولت است. هنرمند هر جا كه رود، قدر بيند و در صدر نشيند و بى هنر لقمه چيند و سختى بيند."
سخن شيخ اجل اگر حتى در زمانهء او اعتبار مى داشت، بى ترديد در زمانهء ما و پيشتر از ما معتبر نبوده است و نيست. چه بسا خلاف آن بيشتر اعتبار داشته باشد. دجال در روزگار ما لقمه مى چيند و آسايش دارد و نصيب او كه هنرى دارد، جز سختى نيست و چنين است كه تنها دلخوشى او همان دو خطى باشد كه پس از مرگ از او به جاى مى ماند. همان داورى تاريخ و همان سوداى جاودانگى كه گاه از قلمرو وهم مى آيد.
داستانى خوانده ام از "بوريس ويان". ماجراى سربازى است كه پاش روى مين رفته است. اگر پا را از روى مين بردارد، مين منفجر مى شود. بدين ترتيب او كه نه راه پس دارد نه راه پيش. تكه كاغذى از جيب بيرون مى آورد و بر آن مى نويسد من بودم، يا هستم و رندگى كردم و بعد تمام. اين داستان، حكايت نسلى است از نويسندگان ايرانى كه گمنام مى نويسند و گمنام مى ميرند. زنده ياد هوشنگ گلشيرى در مقاله اى از جوانمرگى در ادبيات فارسى سخن مى گفت و مرز از پاافتادگى و مرگ ادبى يك نويسنده را چهل سالگى در نظر گرفته بود. نسلى از نويسندگان ما هنوز به دنيا نيامده مى ميرند. مثل سقط جنين.
كسرى موحد چنين نويسنده اى بود و از اين نسل سوخته بود. يك مرد سى و سه ساله، با قلمى استوار و طنزى سياه و باريك بين و مسلط كه در جنگى كه جنگ او نبود و جنگ ما نبود با جسم و جانى زخم خورده به لندن پناه آورده بود و سرانجام، ديروز، 28 اكتبر به زندگى خود پايان داد.
كسرى موحد نويسنده اى بود در جمع قريب به دو هزار نويسندهء جوان و گاه حتى نوجوان ايرانى كه در شبكهء وبلاگها قلم مى زنند. در اين مجموعهء عظيم كه يك سال پيش به كوشش و به ابتكار حسين درخشان به وجود آمد، گاه مطالبى ديده و خوانده ام كه هيچ از مطالبى كه در نشريه هاى ادبى و اجتماعى منتشر مى شوند كم ندارند. بسيارى از روزنامه نگاران كاركشته و نويسندگان و طنزنويسان حرفه اى هم در كنار ديگران قلم مى زنند. كسرى موحد، نويسندهء وبلاگ "كلاغ سياه" در اين مجموعه متشخص بود و كوته نوشتهاى طنزآميزش دلنشين بود و هر يك نمايانگر نكته اى پنهان. طنزى گزنده داشت و فوق العاده سياه و كمياب در طنزنويسى معاصر ايران. اگر قلمش پرورش مى يافت، اگر فضايى فراهم مى شد برايش، ممكن بود تا حد داستانهاى بهرام صادقى هم خود را بالا بكشد. طنز موحد از همان قلمرو طنز بهرام صادقى و غ. داوود مى آمد. طنز او از جنس طنز بازارى و فكاهى نبود. درد و اندوهى را در دل خود پنهان داشت. ناگفتنى ها را به طنز مى گفت. سياهى ها و سياهكارى ها را با طنز نشان مى داد، بى آن كه كسى را محكوم كند، يا داورى كند، يا بخواهد مصلح اجتماعى باشد و مبلغ يك فكر باشد. طنزى از نوع اين جملات درخشان در داستان "آوازى غمناك براى يك شب بى مهتاب" از بهرام صادقى:
"گوشت را به تيرهاى تلفن بگذار، لابد صدايى خواهى شنيد ـ به راستى چه پيامى از درونشان مى گذرد و يا چه خبرى؟ و در اين لحظه چه كسانى در دو سوى سيمها دلشان مى تپد يا بى اعتنا خميازه مى كشند؟"
به همين كوتاهى و با همين دردناكى كه در اين جملات مى بينيد و با همان پيام انسانى.
كتابى از كسرى موحد به يادگار نمانده است كه به آن استناد كنيم. حتى تا روزى كه به زندگى خود پايان داد، نامش را نمى دانستيم. در جمع به همان نام "كلاغ" يا "كلاغ سياه" اشتهار داشت و محبوب بود و چون متشخص بود، سهمى هم از ناسزا برد.
گفته بودند: در جنگ شيميايى شده است و براى مداوا به لندن آمده است و همانجا ماندگار شده و تقاضاى پناهندگى كرده. مطالبى هم مى نوشت با عنوان "پ مثل پناهنده" كه مويد اين نظر بود و اين اواخر به واسطهء سينا مطلبى قصد داشت با ‌"حيات نو" همكارى كند و گويا مطلبى هم براى انتشار فرستاده بود.
كسرى موحد درد داشت و درد و عاطفهء خود را به نمايش نمى گذاشت و از طنز و از سياهى طنزش پوششى مى ساخت براى عواطفش و اين خود خرق عادتى بود در آداب وبلاگنويسى كه گاه مبتنى است بر نمايش عواطف و عشق و عاشقى هاى تجربه نكرده و به يك معنى زندگى نزيسته. از اين نظر از زندگى روزانهء او، از درگيرى ها و سختى هاى زندگى پناهجوى جانبازى كه او بود، چيزى نمى دانستيم. حتى وقتى قريب دو ماه پيش مدتى ننوشت و خبردار شديم براى اولين بار دست به خودكشى زده است، نشانه اى از اين بحرانهاى روحى و عاطفى را در نوشته هايش نديديم.  زهرخند پوششى بود براى اينها همه. اگر متن آشنا بودى و آن پوشش را لايه به لايه كنار مى زدى، به حدس و گمان درمى يافتى كه نويسنده از هستى رنج مى برد و بى مهرى فراوان ديده است و زندگيش امن نيست و تفاهم در زندگيش يك حرف بيگانه است.
مى گويند گاه پيش مى آيد كه خاك جنازه اى را نمى پذيرد. مرگ كسرى موحد را مى توان از اين نظر هم قرائت كرد. تا همين ديروز كه خبر آوردند گمان مى كرديم اين هم يك شوخى است. طنز است و واقعيت ندارد. هنوز هم بسيارى از خوانندگان نوشته هايش مرگ غيرمنتظرهء او را باور ندارند. گويا ناباورى هم يكى از مشخصات دنيايى است مجازى كه ما براى خود ساخته ايم، به قصد يافتن پناه و ملجايى كه البته يافت نمى شود و هر چه هست شكل مسخ شدهء همان مناسبات زندگى روزانه است.
خودكشى كسرى موحد كه پناهجو بود و مجروح جنگى بود، ننگ است براى مملكتى كه ما همه فرزنده خوانده هاش هستيم. برآشفتگى خواب ماست. طرح يك پرسش است كه چرا. هذيانى است در زندگى روزانه و تب آلود ما، از جنس همان نوشته هاى بهرام صادقى كه روزى در داستانى آورده بود:
هذيان؟
در هوا كلاغها به سوى مقصدهاى نامعلوم خود مى رفتند.
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de