| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
تاملى در گروگانگيرى در تآتر نورد اوست مسكو حسين
نوشآذر
http://www.nushazar.de/weblog دوشنبه ٦ آبان
١٣٨١
در خبرها خوانديم و شنيديم كه
چهل تن از ياغى هاى چچن به رهبرى موسى بارايف تآتر نورد اوست مسكو را اشغال كردند و
نزديك به هفتصد تن از تماشاگران و بازيگران را گروگان گرفتند. نيروهاى ويژهء
آلفا كه به خشونت و بيرحمى شهره اند به ماجراى گروگانگيرى پايان دادند . عده اى هم
جان باختند، از جمله موسى بارايف كه چريك بود و روس ها از او وحشت داشتند. اين
حادثه از چند نظر قابل تامل است:
نخست: مكان حادثه تآتر نورد اوست فقط يك عمارت نيست. نماد و نشانه ايست از تمدن نوظهور مبتنى بر ارزش هاى غرب در يك امپراطورى از تخت فروافتاده. عمارت اين تآتر تا چندى پيش يك عمارت نيمه ويران بود و بقاياى يك كارخانه بود كه كار نمى كرد و متروك بود. بعدها از دل اين عمارت متروكه با صرف هزينه اى گزاف تآتر "نورد اوست" بيرون آمد با اين نقشه كه زير سقف اين عمارت تمدن ها و فرهنگ ها به هم نزديك شود. اما در واقع بيشتر به اين قصد كه روس ها احساس كنند، روسيه در مناسبات قدرت هاى جهانى جايى دارد به فراخور و وسعت روسيه. ياغى هاى چچن با اشغال عمارت نورد اوست، بر صحنهء وسيع اين تآتر درماندگى يك ملت را نمايش گذاشتند، با اين پيام كه خشونت راه كار برون رفت از بحران ها نيست. تنها يك وسيله است. دوم: موسى بارايف و يارانش در نقش يك ياغى موسى بارايف، نوهء عربى بارايف است. شرح حال او به يادآورندهء وصيت نامهء لوئيجى لوچينى است. لوچينى همان كسى بود كه در سال 1898 اليزابت، امپراطور اطريش را در ژنو به قتل رساند. لوچينى در وصيت نامه اش خود را قربانى بى عدالتى اجتماعى مى داند. به كودكى دردمندش اشاره مى كند كه خالى بود از مهر و از دوستى. حتى بازى را از او دريغ داشته بودند. لوچينى در وصيت نامه اش اجتماع را مسوول بدبختى خود قلمداد مى كند و در يك مفهوم به خود ترحم مى كند. وقتى روس ها چچن را اشغال كردند، بارايف كودكى بود ده يازده ساله. روس ها پدرش و برادرانش را كشتند. و او ناگزير درس و مشق و مدرسه و بازى را وانهاد و به تشكيلات عمويش، عربى بارايف پيوست كه همراه با عده اى از مبارزان چچن به كوه و كمر زده بود و بعدها از رهبران نهضت پارتيزانى چچن ها شد و از راه فروش مواد مخدر و قاچاق اسلحه هزينه هاى نبرد را تامين مى كرد. اينها مهم نيست. مهم اين است كه گاه در زندگى يك فرد اسلحه تنها دوست و رفيق و همراه است. بارايف هم مانند لوچينى به مدرسه نرفت. خيابان ها و كوچه هاى زادگاهش ويران بود و حتى بازى را از او دريغ كرده بودند. از اين نظر او با گروگانگيرى در صحنهء تآتر نورد اوست، كودكى غارت شده اش را به نمايش مى گذارد. وقتى از او مى خواهند كودكان را آزاد كند، به اين خواست تن نمى دهد. او و يارانش مرگ را به زندگى ترجيح داده بودند و در آن لحظه جز حضور مرگ چيز ديگرى را احساس نمى كردند. مرگ از اين نظر يك انتخاب بود. يك گريزگاه، و در وجود اين مرد ياغى، قريب يك ميليون زن و مرد چچن، در صحنهء تآتر نورد اوست، اين نشانهء عظيم تمدن نوظهور روسيه خود را يافتند و مرگ را در برابر ديدگان ما به نمايش گذاشتند. لوچينى در وصيت نامهء خود نوشت: من احساس گناه نمى كنم. ديگران مسوول سياهكارى من هستند. زيرا وقتى آنها كه بر مسند قدرت تكيه داده اند، خود را در خطر مى بينند، ناگزيرند قربانيان خود را بترسانند از قدرت خود. پس قدرت خود و بيرحمى قانون هايى را كه آنها ـ اين شاه دزدان ـ وضع كرده اند، با اعمال خشونت به رخ ما مى كشند. وقتى از او پرسيدند انگيزه اش از ترور امپراطور چه بود، در پاسخ گفت: من انتقام گرفتم از زندگى. وكيل لوچينى، شخصى به نام گئورگ ناوازا نوشت: انگيزهء موكل من انتقام نبود. تنها انگيزهء او نفرت بود. مارك تواين در همان سالها در مقاله اى كه در روزنامه هاى وقت اطريش انتشار يافت نوشت: اين ياغى كه نه سواد دارد، نه استعداد، نه اخلاق و نه متشخص است، چگونه توانست با يك قتل تمام حوادث جهان را تحت الشعاع قرار دهد؟ و در پايان آن مقاله از خود مى پرسد: اين مرد كيست؟ در وصيت نامهء بن لادن كه اخيرا در روزنامه هاى عربى زبان انتشار يافته است بن لادن از خيانت صحبت مى كند. لوچينى و بارايف هم احساس مى كنند به آنها خيانت شده است؛ و اينها همه نمايانگر ديناميسم ياغى گرى است در عصر ما مبتنى بر الگوى نفرت. زنان ياغى اما يك پديدهء نوظهور هستند در اين ميان. در حادثهء گروگانگيرى عده اى از دختران جوان چچن نيز در ميان گروگانگيرها ديده مى شدند. پس از هجوم نيروهاى آلفا، از شبكه هاى تلويزيونى جهان، تصوير زنانى را ديديم محجبه كه به خود بمب بسته بودند و با دهانى نيمه باز، با نگاهى بى فروغ كه به سقف دوخته شده بود، بر صندلى تماشاگران جان باخته بودند. آنها همه مرگ را به زندگى و نفرت و خشم را به مهر مادرى ترجيح داده بودند. ياغى هاى مانند بارايف يا لوچينى نمى توانند بپذيرند دردمندند. پس در پوشش ياغى گرى درد خود را به نمايش مى گذارند. قدرت هايى هم مانند روسيه نمى توانند بپذيرند كه درمانده اند. براى همين خشونت خود را به نمايش مى گذارند. يكى مرگ كام است. ديگرى مرگ آور. نمايشى با دو بازيگر بر صحنهء تآتر نورد اوست روسيه. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |