| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
بيدارى از خواب خوش تمدن خاطراتى از كودكى تا نوجوانى پيرامون اعدام پنج شش سالم بود. هويدا تازه
به صدرات رسيده بود. در تهران ميدانى بود به نام اعدام. ما از قم مىآمديم. از
تدفين خان عمويى كه ناگهان درگذشته بود و مى گفتند در گرگان كشت پنبه داشت. با يك
سوارى مى آمديم. از همان بنزهاى 180 گازوئيلى كه هنوز هم در مسيرهاى بينشهرى هست.
آقاجان بزرگم گفت: اينجا ميدان اعدام است. زمان رضاخان جانىها را در اين ميدان به
دار مىآويختند.در ميدان اعدام چوبه دار نبود. ميرغضب هم نبود. هويدا تازه به صدارت
رسيده بود. با خود اتوموبيل پيكان آورد و جوراب استارلايت و مجله بوردا و تلويزيون
مبله بلاپونكت آورد، و من كه پنج شش سالم بود، خيال مىكردم گوينده اخبار در جعبه
تلويزيون نشسته است.
در كلاس تاريخ، خدمات رضاشاه را به ما مى آموختند و امنيت تشديد داشت و تشديد نيمنمره داشت در املا. گوسفند اما حيوان مفيدى بود؛ و تمدن، بزرگ بود و مى گفتند جشنهاى دو هزار و پانصد ساله باشكوه است. زنان را به سپاه دانش مىبردند. عمهخانم مىترسيد دختر پابهبختش در دهاتها آواره شود و باردار شود. مينىژوپ اما تازه مد شده بود و دايىجانها هر شب مست و پاتيل به خانه برمىگشتند. در مجيديه قدم به قدم يك عرقفروشى بود. يك روز به جان شاه سوقصد شد. سر هر چهارراه يك پيكان سفيد بود با چهار سرنشين كراواتى. شستهرفته. دايى جان فحش ناموسى مىداد. مى گفت: اينها ساواكى هستند و ارقه و بىپدر مادر هستند. و اينها همه مثل يك خواب بود در جزيرهاى كه ايران نام داشت و مىگفتند جزيره آرامش است. در كلاس ادبيات حديث بر دار كردن حلاج را به ما مىآموختند با كلمهها و تركيبهايى كه تازه بود و هر كدام يك نمره داشت. الياس كه از ده به خانه شاگردى آمده بود، ساعت مچى يكى از دايى ها را دزديد و به مال خرها فروخت. همان سالها در عربستان يك شاهزاده سعودى را گردن زدند. عموها و دايىها معتقد بودند راه درست همان راه خاندان وهابى است. مىگفتند دو تا دست كه قطع كنند، چار تا چشم كه درآورند در اين مملكت ديگر دزد پيدا نمىشود. انقلاب شد. پادگان حشمتيه را غارت كردند و آقاى خمينى در بهشتزهرا سخنرانى كرد و ما در تلويزيون، براى اولين بار ملايى را ديديم كه مىگفتند كوسه است. از آن پس هر روز از ترس بىريشى صورتم را تيغ مىانداختم و بر آجرهاى بهمنى خانه پدرى، در مجيديه، در بنبست ارديبهشت، پلاك پنج و نيم كلمات عاشقانه مىنوشتم براى دختر همسايه كه ارمنى بود و زيبا بود و ژاكلين نام داشت. دانشجويان خط امام سفارت آمريكا را اشغال كرده بودند و مادرم كه در مدرسه دخترانه درس مىداد از دخترى صحبت مىكرد كه پشت ديوارهاى سفارت حامله شده بود. چه نفرينهايى مى كرد مادر! بعد ناگهان انقلاب فرهنگى آمد و دانشگاهها را بستند. در دانشگاهها نماز جمعه مىخواندند و بر ديوارها حتى يك جاى خالى نبود كه آدم بنويسد: نان، كار، آزادى. تازه ديپلم گرفته بودم و كنكور آن سال ورافتاد. بيكار بودم. رفتم كرمانشاه به قصد ديدار خويشان. كرمانشاه يك ميدان وسيع داشت به نام گاراژ. در كرمانشاه، در ميدان گاراژ سوزن مىانداختى زمين نمىآمد. سه جرثقيل آورده بودند و در مدخل ميدان گذاشته بودند. مردم مىگفتند مراسم اعدام است. مردم شاد بودند و به هيجان آمده بودند. آن سه محكوم، يكى لوطى بود و لواط كرده بود. ديگرى مجاهد بود و مىگفتند منافق است و سومى گويا يك قاتل كرد بود. در ميدان چند بلندگو كار گذاشته بودند و صداى ملايى كه جرمها را برمىشمرد و حكم را قرائت مىكرد از بلندگوها مىآمد و بلندگوها با هم هماهنگ نبود و يكى از بلندگوها خراب بود و سوت مىكشيد. سوت بلندگو مثل جيغ حيوانى زخمخورده بود كه جان مىداد. در آن روز اعدام آن سه تن فقط اعدام سه مرد نبود. صفحهاى از كتاب تاريخ بود كه از نو نوشته مىشد، بدون كلمهها و تركيبهاى تازه، بدون تشديد. در آن سال بود كه ما همه از خواب خوش تمدن بيدار شديم. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |