[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





بيدارى از خواب خوش تمدن
خاطراتى از كودكى تا نوجوانى پيرامون اعدام
 
 
حسين نوش آذر
http://www.nushazar.de/weblog
دوشنبه ١٥ مهر ١٣٨١ 
پنج شش سالم بود. هويدا تازه به صدرات رسيده بود. در تهران ميدانى بود به نام اعدام. ما از قم مى‏آمديم. از تدفين خان عمويى كه ناگهان درگذشته بود و مى گفتند در گرگان كشت پنبه داشت. با يك سوارى مى آمديم. از همان بنزهاى 180 گازوئيلى كه هنوز هم در مسيرهاى بين‏شهرى هست. آقاجان بزرگم گفت: اينجا ميدان اعدام است. زمان رضاخان جانى‏ها را در اين ميدان به دار مى‏آويختند.در ميدان اعدام چوبه دار نبود. ميرغضب هم نبود. هويدا تازه به صدارت رسيده بود. با خود اتوموبيل پيكان آورد و جوراب استارلايت و مجله بوردا و تلويزيون مبله بلاپونكت آورد، و من كه پنج شش سالم بود، خيال مى‏كردم گوينده اخبار در جعبه تلويزيون نشسته است.
 
در كلاس تاريخ، خدمات رضاشاه را به ما مى آموختند و امنيت تشديد داشت و تشديد نيم‏نمره داشت در املا. گوسفند اما حيوان مفيدى بود؛ و تمدن، بزرگ بود و مى گفتند جشن‏هاى دو هزار و پانصد ساله باشكوه است. زنان را به سپاه دانش مى‏بردند. عمه‏خانم مى‏ترسيد دختر پابه‏بختش در دهات‏ها آواره شود و باردار شود. مينى‏ژوپ اما تازه مد شده بود و دايى‏جان‏ها هر شب مست و پاتيل به خانه برمى‏گشتند. در مجيديه قدم به قدم يك عرق‏فروشى بود.
 
يك روز به جان شاه سوقصد شد. سر هر چهارراه يك پيكان سفيد بود با چهار سرنشين كراواتى. شسته‏رفته. دايى جان فحش ناموسى مى‏داد. مى گفت: اينها ساواكى هستند و ارقه و بى‏پدر مادر هستند. و اينها همه مثل يك خواب بود در جزيره‏اى كه ايران نام داشت و مى‏گفتند جزيره آرامش است. در كلاس ادبيات حديث بر دار كردن حلاج را به ما مى‏آموختند با كلمه‏ها و تركيب‏هايى كه تازه بود و هر كدام يك نمره داشت. الياس كه از ده به خانه شاگردى آمده بود، ساعت مچى يكى از دايى ها را دزديد و به مال خرها فروخت. همان سالها در عربستان يك شاهزاده سعودى را گردن زدند. عموها و دايى‏ها معتقد بودند راه درست همان راه خاندان وهابى است. مى‏گفتند دو تا دست كه قطع كنند، چار تا چشم كه درآورند در اين مملكت ديگر دزد پيدا نمى‏شود.
 
انقلاب شد. پادگان حشمتيه را غارت كردند و آقاى خمينى در بهشت‏زهرا سخنرانى كرد و ما در تلويزيون، براى اولين بار ملايى را ديديم كه مى‏گفتند كوسه است. از آن پس هر روز از ترس بى‏ريشى صورتم را تيغ مى‏انداختم و بر آجرهاى بهمنى خانه پدرى، در مجيديه، در بن‏بست ارديبهشت، پلاك پنج و نيم كلمات عاشقانه مى‏نوشتم براى دختر همسايه كه ارمنى بود و زيبا بود و ژاكلين نام داشت. دانشجويان خط امام سفارت آمريكا را اشغال كرده بودند و مادرم كه در مدرسه دخترانه درس مى‏داد از دخترى صحبت مى‏كرد كه پشت ديوارهاى سفارت حامله شده بود. چه نفرين‏هايى مى كرد مادر! بعد ناگهان انقلاب فرهنگى آمد و دانشگاه‏ها را بستند. در دانشگاه‏ها نماز جمعه مى‏خواندند و بر ديوارها حتى يك جاى خالى نبود كه آدم بنويسد: نان، كار، آزادى.
 
تازه ديپلم گرفته بودم و كنكور آن سال ورافتاد. بيكار بودم. رفتم كرمانشاه به قصد ديدار خويشان. كرمانشاه يك ميدان وسيع داشت به نام گاراژ. در كرمانشاه، در ميدان گاراژ سوزن مى‏انداختى زمين نمى‏آمد. سه جرثقيل آورده بودند و در مدخل ميدان گذاشته بودند. مردم مى‏گفتند مراسم اعدام است. مردم شاد بودند و به هيجان آمده بودند. آن سه محكوم، يكى لوطى بود و لواط كرده بود. ديگرى مجاهد بود و مى‏گفتند منافق است و سومى گويا يك قاتل كرد بود. در ميدان چند بلندگو كار گذاشته بودند و صداى ملايى كه جرم‏ها را برمى‏شمرد و حكم را قرائت مى‏كرد از بلندگوها مى‏آمد و بلندگوها با هم هماهنگ نبود و يكى از بلندگوها خراب بود و سوت مى‏كشيد. سوت بلندگو مثل جيغ حيوانى زخم‏خورده بود كه جان مى‏داد. در آن روز اعدام آن سه تن فقط اعدام سه مرد نبود. صفحه‏اى از كتاب تاريخ بود كه از نو نوشته مى‏شد، بدون كلمه‏ها و تركيب‏هاى تازه، بدون تشديد. در آن سال بود كه ما همه از خواب خوش تمدن بيدار شديم.
 
 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de