| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
مرورى بر زندگى دوگانه او كه
ديگر نيست
اكبر
فرهنگ
جمعه اول فروردين ۱۳۸۲
در كتاب نوانتشار
"تازيانه بر شهيدان ما" از سلسله انتشارات سازمان... كه در 240 صفحه به قطع وزيرى
با جلد چهار رنگ اخيراً در خارج كشور به بازار آمد، نام او به عنوان شهيد شماره 32
سازمان ديده مىشود. نويسندگان اثر - نثر كتاب در جاى جاى آن چندان متفاوت است كه
ظن تعلق آن به يك تن را بىوجه مىنمايد - دو صفحه از كتاب را كه مقدمهاى طولانى و
مؤخرهاى نفسگير دارد، به او اختصاص دادهاند. نيم بالاى صفحه اول به چاپ عكسى
تمامرخ و تمام قد از او اختصاص يافته و در يك صفحه و نيم باقى مانده با حروفى درشت
و نثرى دچار سكتههاى ادبى فراوان زندگىنامه مختصرى از او هست. بر مبناى آنچه در
اين يك و نيم صفحه آمده است، او كه نويسندگان دو جا از "مبارزان سرسخت" و "كادرهاى
برجسته سازمان" مىنامندش، همچون 46 شهيد ديگر سازمان كه در مجموع 90 صفحه از كتاب
را به خود اختصاص دادهاند، انسانى است با خصوصيات والاى اخلاقى كه عشق به آيندهاى
تابناك براى "رنجبران" و "ستمديدگان" وى را به صفوف اعضاء سازمان مىكشاند و او در
اين رسم و راه با پايمردى به پيش مىتازد تا عاقبت در بحبوحه يكى از مأموريتهاى
حساس سازمانى به دام مىافتد و در انتها همچون بسيارى از ديگر شهداء سازمان در
نقطهاى نامعلوم به شكلى نامعلوم و به دست دژخيم يا دژخيمانى نامعلوم جان
مىبازد.
البته در يك و نيم صفحه مورد اشاره اطلاعات در مورد زندگى خصوصى، ويژگىهاى اخلاقى و دلبستگىهاى روحى و روانى او تقريباً هيچ است تا آنجا كه پس از به پايان بردن آن حتى نمىتوان دانست كه او در هنگام مرگ مجرد بوده است يا متأهل. عكس تمام قد و تمام رخ او نيز كمك چندانى به حل هيچ پرسش بىپاسخ مانده در مورد وى نمىكند. در آن عكس سياه و سفيد كه يحتمل عكاسباشى ناشى با دوربينى غير حرفهاى آن را گرفته است، مرد سى و چند ساله قوىبنيهاى را مىبينيم كه با سيمايى جدى و سرد و چشمهايى نيمبسته نيمباز گويى به اكراه در مقابل دوربين ژست گرفته است. استخوانهاى گونهاش برجستهاند، چانهاى پهن و پيش آمده دارد، موهايى كه احتمالاً بايد سياه و مجعد بوده باشند و دماغى نسبتاً بزرگ كه دست كم در عكس مورد اشاره اندكى بيش از حد پهن و گوشتى مىنمايد. نه عكس او - كه از آن انتظارى نيست و نه نيز زندگىنامه يك و نيم صفحهاى كه از آن اين انتظار هست، - به خواننده نمىگويد كه او در زندگى سى و چند سالهاش به چه چيزها عشق مىورزيد، با چه كسانى دوستى مىكرد، از چه غذاها و طعم و مزههايى خوشش مىآمد، دل در گرو مهر كدام زن يا زنان داشت يا حتى چشمهاى درشت اما نزديك به هم او چه رنگى بودند. در آن يك و نيم صفحه او يك "مبارز سرسخت" و "كادر برجسته سازمان" است و بس، كه با "ايمانى آتشين" به درستى مواضع سازمان و البته رهبرى آن در راه منافع "تودههاى ستمديده" مىجنگيده است. اما سه هفته پس از انتشار عمومى كتاب مورد بحث، كتابى ديگر كه تماماً به زندگى او اختصاص داشت، اين يكى نيز در خارج از كشور، به بازار آمد. در واكنش نسبت به انتشار كتاب اخير، سازمان در بيانيهاى رسمى، عصبى و شديداللحن بلافاصله آن را يكسره جعلى و ساختگى خواند و انتشارش را "توطئه خائنان بالفطره" و "دشمنان قسمخورده انقلاب" اعلام كرد. كتاب اخير اما خودزندگىنامهاى است كه نويسنده آن را در 110 صفحه با حروف ريز به پايان رسانده است. نام ناشر و حامى مالى اثر مشخص نيست ولى بر جلد ساده آن نام او به عنوان نويسنده به چشم مىخورد. در سرتاسر اثر اخير نشانى از عكس و تصوير نمىبينيم اما قلم نويسنده در عين آماتور بودن او در نوشتن، قلمى زنده و پركشش است. وى در بيست و چند صفحه اول اثر كه به تمامى به شرح زندگى شخصى و خانوادگى او از بدو تولد تا زمان نگارش كتاب اختصاص دارد هر آنچه را در مورد خود گفتنى مىيافته گفته است. سازمان، سرتاسر اثر را مجعول دانسته اما در بيشتر بخشهاى كتاب جزئيات چنان زنده به تصوير كشيده شدهاند كه جعلى بودن آنها نامحتمل مىنمايد. در آغاز كتاب مقدمهاى كوتاه هست كه چنين آغاز مىشود: "من داستاننويس نيستم، اما اى كاش بودم و ديگر اينكه داستاننويس نبودن مانع از آن نخواهد بود كه سعى كنم تمام زندگىام را به شكل داستان روى كاغذ بياورم. چرا كه حالا پس از اعتقاد به تاريخ و بىاعتقادى بعدى نسبت به آن به اين باور رسيدهام كه تاريخ حقيقى، تاريخ بىدروغ را در هنر و ادبيات جستجو بايد كرد" در بيست و چند صفحه اول كتاب خواننده درمىيابد كه او در خانوادهاى پاىبند به عقايد سنتى دينى و مقيد به اداء شعاير و آداب مذهبى پرورش يافته است. "پدرم تسبيحزنان و ذكرگويان روز و شب را به هم مىپيوست، مادرم از هر فرصتى براى پهن كردن جانماز و راز و نياز با خدا استفاده مىكرد. خواهرهايم اعتقاد مطلق داشتند كه بيرون افتادن يك تار مويشان گناهى غير قابل بخشش است. سرتاسر خانهمان محلى بود كه اشباح آباء دين در آن جولان مىدادند." كودكى او در محيطى سراسر آكنده از باورهاى صلب ماوراءالطبيعه و نيز در عين حال دلبستگى تام و تمام به ذره ذره آنچه مال دنيا نام دارد، مىگذرد و او در سراسر آن دوران از تربيتى پدرسالارانه در رنج است. "پدر مريد خداى بزرگ خودش بود و خودش در خانه خدايى قدر قدرت. خدايش، خدايى سخت توراتى بود، مخصوصاً آنجا كه به خشم مىآمد. اما اعتقاد به خدا در او به موازات دلبستگى تكاندهندهاش به مال دنيا به زندگى ادامه مىداد. تخطى از مشيت خداوند را در هيچ زمينهاى نمىپذيرفت و در عين حال به هر گونه چشمداشت نسبت به ثروت اين جهانى خودش با خشونت رفتار مىكرد. كودكى من شيرين و پرخاطره نبود، آنطور كه كودكى بعضىها هست و من هرگز تمايلى به بازسازى دوباره آن در ذهن و ضمير خودم احساس نكردهام." آنگونه كه در ادامه كتاب آمده است، در سالهاى ابتداى نوجوانى او حوادث ويژهاى به چشم نمىخورند. بندهاى تربيت سنتى خانواده البته سستتر مىشوند، پدر پير مىشود و پيرى از نفوذ خداوار او در محيط خانه و بر فرزندان مىكاهد، گريزهاى مخفيانه به سينما و تماشاى برنامههاى تلويزيونى اسرارى مگو را بر او فاش مىكنند، رفتن به مدرسه و نشستن بر پشت نيمكتهاى چوبى كلاسهاى درس، چيزهاى تازهاى به او مىآموزند، پارهاى باورهاى تازه در او ريشه مىدوانند و برخى از اعتقادات گذشته در او سستى مىپذيرند، اما در آن همه چيزى نيست كه برايش گردشى تعيينكننده در زندگى را تدارك ببينند. مدرسه را تا گرفتن برگه ديپلم رياضى ادامه مىدهد. البته در درس و مشق شاگردى ساعى و پر استعداد است تا بدان حد كه معلمانش آيندهاى درخشان برايش پيشبينى مىكنند. "انگار طبيعت و تصادفات آن با من سر لجاج نداشت. استخوانبندى نيرومندى به من اعطاء كرده بود و ذهنى كه اصلاً كند و ناتوان بهنظر نمىآمد." مدرسه به پايان مىرسد و با پايان آن جوانى آغاز مىشود. گزينش بعدى علىالاصول بايد دانشگاه و ادامه تحصيل باشد اما او در اين مقطع از زندگى به انقلاب برمىخورد و آنگاه در ميان همه گزينههاى پيش رو از سر انتخابى كه خود آن را نتيجه "نوعى ناآگاهى وهنآور" مىداند، به مواضع سازمان مىپيوندد. "ما همه خوابگرد بوديم. دنيا را با چشمهايى بسته نگاه مىكرديم و جوش و جلاى اعتقادى ما در مورد باورهايى بود كه از آنها هيچ شناخت درخورى نداشتيم، نمىتوانستيم داشته باشيم." و اين اظهار عقيدهاى است قاطع از او كه در صفحه هفدهم كتاب به صورت نوعى نتيجهگيرى و تبيين مختصر براى چرخش اصلى زندگى وى به روى كاغذ مىآيد. "حالا كه به گذشته نگاه مىكنم اصلاً دليل قانعكنندهاى براى حضور خودم در صف رزمجويان آزادى تودههاى به اصطلاح ستمكش و رنجبر نمىبينم. من در طول سالهاى كودكى و نوجوانى پيش آمده بود كه مثلاً به دست پدر تنبيه بشوم و او گوشم را بكشد، با ترس و دلهره بيگانه نبودم، اما آنچه را كه عشق به تودهها نام دارد، اصلاً نمىشناختم و معناى روشنى از آن در سر نداشتم. در مقابل حتى مىتوانم بگويم از آنها كه توده مردم نام دارند در هراس بودم و در حد امكان از آنها كناره مىگرفتم. مردم در نظرم مشتى موجود دروغگو، سودجو و فرصتطلب جلوه مىكردند كه فرصت را براى فريب افرادى مثل خود از دست نمىدادند. مفهوم رويايى از آنها را آن مرد جوان سازمانى در ذهن و ضمير من جايگزين كرد، هم او كه با حرارت تمام موجودات هراسآور دور و برم را انسانهايى ستمديده و رنجكشيده معرفى مىكرد." اما هر چه هست كار وى در سلسله مراتب سازمانى به زودى بالا مىگيرد و او مراحل مختلف سمپاتى، سمپاتى پيشرفته، كانديد عضو، عضو و كادر سازمانى را يكى پس از ديگرى با سرعت طى مىكند. «يك روز در يكى از گريزهاى دير و دورم به درون خويش به خود آمدم و براى زمانى زودگذر به آنچه بودم نگاه كردم. چشمانداز درس و مشق و تحصيل را يكسره فراموش كرده بودم، ديگر با خانه پدرى و قيد و بندهايش كارى نداشتم، سجاده مادر و تسبيح پدر و روگرفتنهاى خواهرها همه به خاطراتى فراموش شده از دورانى از ياد رفته تبديل شده بودند. من حالا يك عنصر تمام وقت و حرفهاى تشكيلاتى بودم كه با سختگيرانهترين مقدمهچينىهاى سياسى زندگى روزانه را سپرى مىكرد. ديگر با همه آنچه گذشته مرا تشكيل مىداد بيگانه بودم اما در عوض طرز كار سلاحهاى كمرى، انواع تفنگها، قرص سيانور، جزوههاى كلفت و نازك سياسى و بحث و جدلهاى عقيدتى درون و برون گروهى را خوب مىشناختم.» در ادامه كتاب او به زودى تشريح روزهاى سخت فعاليت در شرايط مخفىكارى تام و تمام را آغاز مىكند. در اين اثناء خواننده درمىيابد كه وى در طول دو دوره فعاليت سياسى علنى و مخفى خويش با دو زن، ابتدا با زنى به نام مستعار "مريم" و سپس با زنى ديگر كه اسم مستعارش "شبنم" بوده ازدواج كرده است. در داورى خود در مورد زن اولش او پارهاى از شعرى از شاملو را به مدد مىخواند. "مريم در كنار من مىخوابيد، با نزديكترين فاصله از من، اما دورترين انسان به من بود در تمام جهانى كه مىشناختم." آنگونه كه او تصوير مىكند، مريم دخترى احساساتى بود كه دم گرم كادرهاى سازمانى او را از آغوش يك زندگى نيمهمرفه شهرى به كانون زندگى سخت و پر قيد و بند سياسى كشانده بود. "بيچاره ديگر خودش نبود. بنا به دستور تشكيلات لباسهاى خشن مىپوشيد و در محلات پايين شهر ميان جمع لات و لوطها پرسه مىزد تا مثلاً آنها را به مواضع سازمان جلب بكند، اما وقت عبور از كنار ويترين مغازههاى بالاى شهرى با ديدن لباسهاى مد روز و رژ لب و ماتيكهاى جديد، با جزوههاى تشكيلاتى توى كيف و زير مانتو، مىايستاد و آههاى حسرتبار مىكشيد. وقتهاى آزادش را به خواندن كتابهاى تعيين شده از طرف تشكيلات مىگذراند در حالى كه دلش مىخواست در ميان جمعى چشمدوخته به او با آهنگهاى شاد برقصد و دلبرى بكند." اظهارات او در مورد زن دومش با ملايمت بيشترى همراه نيست مگر آنجا كه به تحليل و تشريح حال و روز روانى زن دست مىزند: "سختى زندگى سياسى مخفى و تشكيلاتى، روح و روان بيچاره را خرد كرده و از بين برده بود. مدام در كابوس حضور ناگهانى اشباحى بسر مىبرد كه از راه مىرسيدند تا او را به سفر مرگ ببرند. سايه هر مرد يا زنى كه از كنارش مىگذشت، برق هر نگاهى كه او را جست و جو مىكرد، صداى هر آن آدمى كه به گوشش مىرسيد، زنگ تلفن و در، برايش هراسآور بودند. شبها ناگهان از خواب مىپريد و عرقكرده و جيغكشان در بستر مىنشست. روحش خسته بود، هراسان و بيمار بود، و خودش تمام اينها را مىديد و مىفهميد بدون آنكه امكان و توانى براى درمان روح بيمار خودش داشته باشد". او زن اول خود را طلاق مىدهد تا با خيالى آسوده به زندگى دلخواهش بپردازد، زن دوم نيز در بحبوحه بحرانهاى حاد عصبى به دام مىافتد، ابتدا راهى زندان مىشود و پس از گذراندن مدتى در آنجا براى اقامت دايم به تيمارستان مىبرندش. «حالا سالهاست كه از سرنوشت هردوشان بىخبرم. مردهاند يا زندهاند، نمىدانم. خوشبختند يا بدبخت، نمىدانم. خوشبختانه از هيچ كدام آنها صاحب بچه نشدم. در زندگى امثال من بى زاغ و زوغ بودن بايد موهبتى به حساب بيايد.» در بخش دوم اثر - اگر بتوان تقسيمبندى دقيقى از كتاب ارائه داد - او به تشريح موقعيت خويش در دوران شكست و تا حدودى تبيين علتهاى آن مىپردازد. اما در اين بخش مقدمتاً گريزى به گذشته مىزند و با نوعى نوستالژى آن را مورد جمعبندى قرار مىدهد. «به رياضيات علاقمند بودم و در آن استعداد قابل اعتنائى داشتم، از شعر و ادبيات لذت مىبردم، از نظر جسمى آدم توانايى بودم.» و شايد بر مبناى همين دست اطلاعرسانىهاست كه خواننده با آنچه كمى بعدتر همچون مرثيهاى براى خويشتنى از دست رفته مىنمايد، احساس همدلى پيدا مىكند. "حالا كه از چشمانداز امروز به گذشته نگاه مىكنم با صد دريغ و درد مىبينم كه چه نيروهاى اصيل بالقوهاى در من بود كه هرگز به فعل درنيامدند. بله، من توانش را داشتم كه ورزشكار قابلى از آب دربيايم، رياضيدان مطرحى بشوم، مىتوانستم پشت صفحه شطرنج كه آنقدر از آن لذت مىبردم، در هدايت حركات نجيب مهرهها درخشش قابل توجهى از خودم نشان بدهم، مىتوانستم مهندس راه و ساختمان خوبى بشوم كه نقشههاى خوبى مىكشد و بناهاى مطمئنى مىسازد. اما من به هيچ كدام از اين استعدادهاى خود وقعى نگذاشتم. انگار آنجا كه در آدمى استعدادهاى قابل توجهى براى عروج هست، درست در همان جا بذرهاى سقوط باروتر از همه جا پديد مىآيند. در هر حال ديگر پذيرفتهام، سرنوشت من اين بوده است: من انبوهى از نيروهاى بالقوهام كه هرگز به فعل درنخواهند آمد." اما او آن خودِ ويژهاش را كه محور اين نوشته نيز مىنمايد، در صفحات بعدى كتاب به خواننده معرفى مىكند، آنجا كه پس از گزارش صريح و اندكى بىحوصلهوار سير پيشرفت خود در هرم تشكيلاتى سازمان به تشريح موقعيت نهايى خود در آنجا مىرسد. «چه طور شد به همچو نقشى تن در دادم، براى خود من هم يك سؤال هميشه بىجواب مانده است. جواب به اين سؤال كه تو چهطور در موقعيتى خاص به انتخابى خاص و تعيينكننده در زندگى دست مىزنى، حال آن كه ديگرى در همان موقعيت راه ديگرى در پيش مىگيرد، اصلاً آسان نيست. اينكه من در اينجا هستم و نه در جايى ديگر، سرنوشتى محصول حضور و دخالت مؤثر هزاران عامل متفاوت است، اما اين را مىدانم كه هر تصميمى كه در هر لحظهاى خاص براى موقعيتى خاص اتخاذ مىكنيم، در آن لحظه و در آن موقعيت خاص اقناعكنندهترين تصميمهاست، حال موقعيت هر چه باشد و تصميم گيرنده هر كس.» "زمانى حتى تصورش هم برايم غير ممكن بود كه امكان دارد روزى روزگارى نقش ملكالموت را براى ديگران بازى كنم، اما عجيب آنكه اين نقش هراسآور را به عنوان نقش نهايىام در سلسله تقسيمات سازمانى و به يك معنى انسانى خودم خيلى ساده حتى با نوعى اشتياق پذيرفتم!" كتاب به نيمهراه شكلگيرى خود كه مىرسد، او به عنوان مسؤول اصلى جوخههاى مرگ سازمان كه حال به قول خود وى گسترهاى سراسرى يافته است، پيش روى خواننده قد علم مىكند. در آنجا از جمله در دو صفحه كامل از كتاب به مدد نثرى كه سكته ادبى نمايانى در آن نيست، روايت او را از اولين ترور موفقى كه خود مجرى آن بود، مىخوانيم. »با يك اسلحه كمرى كاليبر 38، چند تا قرص سيانور آماده قتل در كمتر از 60 ثانيه، و ايمانى خللناپذير نسبت به درستى هدفى كه در پيش داشتم، به سراغ آن مرد رفتم. اطلاعات ما درباره او دقيق و حساب شده بود تا آنجا كه مىدانستيم قلب او از آن دست قلبهاى نادرى است كه به جاى تمايل به سمت چپ قفسه سينه اندكى به راست انحراف دارد. بله، اطلاعات ما دقيق و كامل بود، چون آنها از طريق برادر كوچكتر قربانى به دست آمده بودند. "نه، كشتن يك انسان حتى اگر يك جانى بالفطره باشد كار آسانى نيست، اما در عين حال تجربه يگانهاى است كه هيچ چيز ديگرى در اين جهان نمىتواند جاى آن را بگيرد." "او را مطابق برنامه صبح اول وقت هنگام بيرون زدن از در خانه غافلگير كرديم. كوچه خلوت بود، خانهها خاموش، آسمان بالاى سرمان بىاعتناء به هر آنچه زير پايش مىگذشت، و پوشش ترور كافى. او البته آماده مردن نبود، در خانه را پشت سرش با اطمينان آدمى بست كه از بازگشت نزديك خود به آنجا اطمينان دارد و با آرامش برگشت و درست در همين موقع از رو به رو ديدمش. سرعت عملم بالا نبود، اعتماد به نفسم انگار در يك لحظه تماماً از بين رفت، ترس ناشناختهاى وجودم را پر كرد، دستهايم آشكارا مىلرزيدند، چشمهايم انگار مىخواستند از حدقه بيرون بجهند، قلبم ديوانهوار خود را به ديوار سينه مىزد، گلويم خشك شده بود و دندانهايم بىاختيار من تند و تند بر هم مىخوردند. زمان انگار از حركت باز مانده بود. انگار عمرى طول كشيد تا توانستم اسلحه را از جيب بغل كتم بيرون بكشم و به طرف سينهاش نشانه بروم. باز عمر ديگرى طول كشيد تا توانستم با انگشت خشك شدهام ماشه را فشار بدهم، و عمر سومى طول كشيد تا گلوله با وجود سرعت غريب خود فاصله چهار مترى بين من و قلب كمياب او را طى كرد. و در آن فاصله او فرصت آن را پيدا كرد كه با چشمهايى برجهيده از وحشت توى چشمهاى من نگاه بكند، دهانش را براى گفتن كلمه يا فريادى كه هرگز ادا نشد تا نيمه باز كند، دستهايش را طورى كه انگار مىتوانند محافظ قابل اعتمادى باشند به سمت سينه و صورتش بالا ببرد، و من هم فرصتش را پيدا كردم تا در طولانىترين لحظه تمام زندگىام در حالتى از بىخويشتنى محض چشم به او بدوزم. و بعد او گلوله خورد و به پشت افتاد و من با قدمهايى كه انگار از آن كس ديگرى بود پيش دويدم و گلولههاى دوم و سوم را از فاصلهاى نزديكتر و باز نزديكتر به درون سينهاش فرستادم." در ادامه او به چند ترور ديگر نيز اشاره مىكند اما قلم وى در هنگام تشريح آنها بىحوصله و خسته مىنمايد. هر چند در اين قسمت نيز گاه در اينجا و آنجا اشاراتى جسته و گريخته هست كه از مكث بر روى آنها خواننده ضررى نخواهد كرد. «كمكم در مسؤوليت و نقش تازهام جا افتادم و به آن عادت كردم. كشتن هرگز آسان نيست اما با تكرار و ممارست به نوعى شغل و پيشه دشوار تبديل مىشود. ايدئولوژى آن را برايت به امرى مقدس و توجيهپذير تبديل مىكند و سياست باعث مىشود تا آن را موضوعى اخلاقى بپندارى. من ابتدا خود در ترورها از نزديك شركت مىكردم اما بعدها وظيفهام اين بود كه براى آنها مأمور تربيت بكنم و طرح و نقشه بريزم. بله من رياضىدان قابلى از آب درنيامدم، مهندس خوبى نشدم، در ورزش پيشرفتى نكردم، اما در عوض آدمكشى نمونه از من به وجود آمد.» در صفحات بعد كتاب از جزءنگرى، صحنهپردازى و تلاش براى ايجاد حال و هواى داستانى در خودزندگىنامه او كمتر نشانى هست، آنچه در اين صفحات بيشتر جلب نظر مىكند تلاش او براى بيان انديشههايش در عصر شكست و خستگى است. «حالا سالها از آن روزها گذشته است. من حالا در دنياى ديگرى زندگى مىكنم. در اين دنيا اميدها همه مردهاند، ايدئولوژىها بىرنگ شدهاند، آرمانها معنايى ندارند، اعتماد به همه كس و همه چيز نه دشوار بلكه غير ممكن بهنظر مىرسد، ترفندها و تحركات سياسى بىثمر هستند و همه به نوعى خودفريبى شباهت دارند، دور و برم همه چيز و همه كس انگار دچار استحالهاى غريب شدهاند، همه چيز و همه كس سوءظن برانگيز و غير قابل اعتماد جلوه مىكنند، آرمانگرايان و معتقدان ديروز حالا مثل كارمندان مادامالعمر در بنگاههاى سياسى به نظر مىآيند. همه جا ديوارهاى ايمان فرو مىريزند و جايشان را به برج و باروى شك و ناباورى مىدهند.» در اين قسمت او گاه به طور مستقيم روى آدمها انگشت مىگذارد و به صراحت درباره آنان حرف مىزند. «رهبر سازمان را سالهاست از نزديك مىشناسم. مردك را شايد روزى روزگارى آرمانى به اين مسير كشانده باشد، اما امروز او از بنياد آدم ديگرى است. در خفا جبران مافات مىكند و به عيش و عشرت مشغول است، آسانتر از عوض كردن پيرهن تنش معشوقه عوض مىكند، پاى بساط مشروبخوارى تا حد تركاندن خود سياه مست مىشود، به اين و آن، به دولتىها و به توده مردم بد و بيراه مىگويد، همه چيز در نظرش دروغ و بىمعنى است، اما همين آدم وقتى براى توده مردم حرف مىزند، لحنش طورى است كه انگار در هيچ لحظهاى از زندگى پنجاه و چند سالهاش جز به انقلاب محتوم و نجاتبخش آينده نزديك نينديشيده است. مدام از آرمان و ايمان حرف مىزند، انگار ايمان همزادى است كه تا پس از مرگ هم او را همراهى خواهد كرد. و اين توده، توده جاهل و در عين حال فريبكار. هر لحظه به رنگى درمىآيد، با هر كس و ناكسى كه در صدر و بر مصدر مىنشيند همراه مىشود، در خفا نفرت مىورزد و در عيان خودش را شيفته و شيدا جلوه مىدهد، در هر لحظه آماده است تا از ابلهترين موجودات قديس بسازد يا بزرگترين طبايع را به خوارى بكشد. اما در اين ميان من چه بايد بكنم؟ ديگر به هيچ چيز و هيچ كس ايمان ندارم. همه چيز اين جهان براى من در گردابى از شك و بىاعتمادى فرو رفته است. به باورى رسيدهام: هر كس كه بدون شك، امروز به چيزى ايمان دارد، فردا اگر ايمان بميرد به آن چيز شك مىكند.» افكار پريشان حاصل اعمالش او را لحظهاى رها نمىكنند. «مردهها همه جا و همه وقت با منند، در خوابهايم به سراغ من مىآيند و سهم خودشان را از روح و روان من مىخواهند. من و آنها با هم كلنجار مىرويم، بحث و جدل مىكنيم، همديگر را تا مرزهاى ستوه شكنجه مىدهيم، و در عين حال گاهى در فضايى مسالمتآميز و خويشتندارانه بسر مىبريم. عجيب است، غير قابل تحملترين آنها حالا با من به مراودهاى از نزديك مشغولند، به حرفهايم گوش مىدهند، به حرفهايشان گوش مىدهم، از من گله مىكنند، از آنها گله مىكنم، بر سرم فرياد مىكشند، بر سرشان فرياد مىكشم. مرا مىكشند، آنها را مىكشم. البته دلايل ما براى يكديگر قانع كننده نيست، هر چند به نحو غريبى انگار همه مثل هم حرف مىزنيم. ديگر هيچكس با زبان حقيقت مجابكننده حرف نمىزند، هر كس هر چه مىگويد عنصرى از درستى را به همراه دارد و در عين حال هر آنچه به هر زبانى گفته مىشود، سراپا بر خطا و اشتباه است. زندگىام شكل كابوس به خود گرفته است، كابوسى كه در خواب و بيدارى با من و جزئى از من است. سعى مىكنم به نوعى خودم را آرامش ببخشم، قرصهاى جورواجور مىخورم، به مشروبهاى مختلف پناه مىبرم، داروهاى مخدر مصرف مىكنم، اما اينها همه ترفندهايى است كه در آنها سودى نيست. حالا هر چه كردهام، تمام زندگى گذشتهام در نظرم خطايى بزرگ و نابخشودنى است. وحدت با خويشتن را به عنوان يك انسان از دست دادهام، قدرتى براى مهار و لگام زدن بر صداهاى مختلف درون خودم در اختيار ندارم، هر چه در درونم هست انشقاق و گسست است، خستهام، بىحوصلهام، به پوچى رسيدهام و گاهى كارم به جايى مىكشد كه نمىدانم با يك ثانيه بعد زندگى خودم چه بايد بكنم. آخر اين زندگى لعنتى چه جادويى دارد كه آدمى در هر شرايطى ادامهاش مىدهد؟» در صفحات مورد اشاره او با صلابتى تكاندهنده به ارزشداورى زندگى خود مىپردازد. خواننده، مردى در آستانه چهل سالگى را مىبيند كه تجربههاى دشوار بسيارى را پشت سر گذاشته و چهرههاى گوناگونى از زندگى را ديده است، اما حاصل همه ديدهها و شنيدهها و كردهها براى او جز تلخى نيست. «ديگر هيچ چيزى مرا شاد نمىكند، هيچ چيز مرا از صميم قلب نمىخنداند و اصلاً آدم بايد ديوانه باشد تا پس از نگاهى از درون به حال و روز اين دنيا بتواند هنوز بخندد و شادى كند.» او ديگر به آنچه مىكند باور ندارد و اعمالش دنباله جبرى زندگى گذشته اوست. «مىدانم كه ديگر هرگز از ديوارهاى زندان درونم پا به بيرون نخواهم گذاشت.» اكنون موضعگيرىهاى روزمره، تاكتيكى و استراتژيك سازمانى را كه خود از مسؤولان بلندپايه آن است، همانقدر كذب و دروغ مىبيند كه مواضع دولتمردانى را كه سازمان عليه آنها مىجنگد. ميان آنها كه در صفوف سازمان جمع شدهاند و آنها كه در مقابل آن دشمنخويانه موضع گرفتهاند هيچ تفاوت اساسى نمىبيند. «ما همه يك مشت موجود بيمار، روانپريش و درمانده هستيم، در خلوت خودمان و در واقعيت همان اندازه پليد كه آنها كه دشمنشان مىدانيم. فردا اگر به قدرت برسيم با آنها كه زير چكمه خواهيم انداخت و تحت سلطه خواهيم گرفت صدها بار بدتر از اينان كه امروز در قدرت هستند، رفتار خواهيم كرد. و اصلاً چه كسى گفته است كه اين موجود غريب، اين جانور عجيب كه آدمى نام دارد مىتواند با همنوع خود رفتارى سراسر متفاوت از آنچه هست در پيش بگيرد؟ آيا انديشههايى مثل زندگى در برابرى و عدالت مثل خدا و خيلى از باورهاى ديگر دروغهايى نيستند كه ما آدمها آنها را از سر خودفريبى و دگرفريبى و از پى هزاران سال ناكامى و شكست خلق كردهايم؟ نه، ادعاهاى ما همه يكسره دروغند و فريبآميز. منِ بيمارِ من نمىتواند اين جهان بيمار را مداوا بكند و اين جهان بيمار جهان نخواهد توانست منِ بيمارِ من را شفا ببخشد. و اين همه يك دور باطل است كه در بطلان خود تكرار مىشود. نهايت دستآورد ما رسيدن به لحظهاى است كه در آن جرأت اعتراف به ناتوانى را پيدا مىكنيم، اعتراف به ناتوانى خود در ساختن جهانى با رنگ و بوى ديگر، و مابقى حرفها همه پوچ است و نشانى از خودفريبى.» در آخرين صفحات كتاب او را به روايت خود وى در جدالى بىحاصل با رهبران بلندپايه سازمان مشاهده مىكنيم. البته اطلاعرسانىهاى او در اين بخش به هيچ روى صريح و روشن نيست، اما بر مبناى اشاراتش در اينجا و آنجا درمىيابيم كه بحث و جدلهاى آنان در عين جديت هر دو طرف منازعه چه تلاش بىحاصلى است. «هر چه مىگويم بىفايده است، تلاشهايم بىحاصل، آخر در اين جهان هيچ چيز به اندازه قانع كردن آدمهايى كه در دگمهاى خود پيله كردهاند دشوار نيست.» و آنگاه در نقطهاى كه به هيچ روى پايانى ارادى و اختيارى براى كتاب نمىتواند باشد، در يازدهمين سطر از صد و دهمين صفحه ناگهان آن را پايان يافته مىبينيم، آنگونه كه گويى نيرويى از بيرون، ارادهاى بيگانه دست نويسنده را از نوشتن و ذهنش را از انديشه باز داشته باشد. آخرين جمله كتاب چنين است: «من چهطور هنوز مىتوانم خودم را تحمل كنم؟» اين جمله، پايان كتاب به قلم خود اوست اما پايان متن در كتابى كه در دست داريم نيست. در ادامه شانزده صفحه ديگر را نيز مىتوانيم بخوانيم. اين شانزده صفحه نيز درباره اوست و پايان كار او، اما او نويسنده آن نيست. از طرف ديگر بين اين روايت با روايت رسمى سازمان در كتاب «تازيانه بر شهيدان ما» هيچ شباهتى به چشم نمىخورد. در آنجا به قلم نويسنده ناشناس از جمله مىخوانيم كه جدال او با رهبران بلندپايه سازمان به چه فرجامى رسيد و چهگونه آنها به اين نتيجه رسيدند كه «حذف كامل فيزيكى» او نيازى است گريزناپذير و ضرورتى غير قابل چشمپوشى. نويسنده ناشناس شانزده صفحه آخر از جمله چنين مىنويسد: «روايت رسمى رهبرى سازمان يك دروغ آشكار است و واژگونه جلوه دادن حقيقت. آرى، همانطور كه خود او هم بارها به صراحت مىگفت، ترس از حقيقت و تلاش براى كتمانش فقط مختص نيروهاى ضد انقلاب و نهادهاى مسلط بر جوامع بشرى نيست، حقيقت براى آنها كه به قول خودشان در صف انقلاب رديف شدهاند نيز خطرى جدى بهنظر مىرسد و لاجرم شايسته كتمان و پردهپوشى. او مىگفت، حقيقت را هرگز در يكجا نبايد جست و جو بكنيم، چرا كه خود اين ادعا يكى از بزرگترين دروغهايى است كه تاكنون شنيدهايم. واقعيت اين است كه او بسيار مىدانست و آن دانستهها اكنون براى آينده سازمان خطرى بود ملموس و بسيار جدى. او ديگر دل با سازمان نداشت و بنابراين عنصرى نالازم بود و با توجه به شرايط موجود سزاوار نابودى.» و آنگاه به روايت نويسنده ناشناس به پايان راه زندگى او مىرسيم. البته ما در اينجا از نقل سرراست و واژه به واژه روايت مورد بحث چشمپوشى كردهايم، چرا كه اندكى دخل و تصرف ادبى در نوع نگارش و فضاسازى متن ضرورى به نظر مىرسيد: تصميم نهايى را گرفتند و يك شب پاييزى به سراغش رفتند. بيرون، هوا ابرى بود و باران يكريز مىباريد. گروه اعدام سه نفر بودند كه افتخار استادى دو نفر از آنها به خود وى مىرسيد. آنها را در خانهاش پذيرفت در حالتى از خواب و بيدارى يا بهتر بگوييم هشيارى و مستى. هر چهار تن مىدانستند چه در پيش خواهد بود و فرجام كار چيست. آن كه ارشد گروه اعدام بود، نگاه تمسخرآميزى به بطرى خالى مشروب روى ميز پايه كوتاه پيش پاى او انداخت و نگاه تمسخرآميز ديگرى به پاكت سيگار و بستههاى خالى دارو كنار بطرى خالى، بعد رو به او كرد و شمرده و آرام گفت: «حرفى براى گفتن ندارى؟» و او كه توى صندلى راحتى فرو رفته بود و مستانه به آنها نگاه مىكرد، پوزخندى زد و گفت: «تو گوشى براى شنيدن دارى؟» آنوقت يكى از آن سه نفر صداى پخش صوت را كمى بلندتر كرد و براى خاطر جمعى بيشتر دوباره به پنجرهها و در بسته اتاق نگريست. آنگاه او باز پوزخند زد و جويده جويده گفت: «لازم نيست از فرياد زدن من بترسى. ما ديگر اصلاً نمىشنويم.» و بعد پوزخندزنان به مأمور اعدام نگاه كرد و ديد كه چهگونه اسلحه كمرى مجهز به صدا خفهكن را از زير كُت مد روز خود بيرون كشيد و به او گوش داد كه گفت: «رفيق، ما تو را به نام انقلاب و خلق زوالناپذير و بنا به تصميم جمعى رهبرى سازمان به مرگ محكوم مىكنيم.» و او در همان حال كه به نطق كوتاه ملكالموت خود گوش مىداد و نمىداد، بقيه مشروب توى بطرى را لاجرعه سر كشيد و به كونه سيگار هنوز روشن توى دست آزادش پك محكمى زد و همچنان كه ملكالموت پيش مىآمد و پيشتر مىآمد، از ميان دود سيگار رقصان در فضاى اتاق با نگاهى حيرتزده اشياء دور و بر خويش را از نظر گذرانيد، و در آن فاصله كه مأمور اعدام انگشت بر ماشه مىفشرد تا وقتى كه سه تير از ديوار سينهاش گذشت، گفت: «هى، هيچ دقت كردهايد، اشياء هميشه زنده هستند، فقط ما آدمها حتماً مىميريم.» |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |