‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





مرورى بر زندگى دوگانه او كه ديگر نيست

 
اكبر فرهنگ  
جمعه اول فروردين ۱۳۸۲

اشاره:
"مرورى بر زندگى دوگانه او كه ديگر نيست" داستان كوتاهى است از اكبر فرهنگ كه اولين بار در اين صفحات انتشار مى يابد. اين داستان مبتنى است بر طرحى از روانشناسى يك شخصيت Psychogramm كه در سال هاى پس از انقلاب درگير بوده است با مناسبات سازمانى و با انقلاب و با خود. داستان كه با زبانى نزديك به نقد و نقد ادبى روايت مى شود، در ظاهر بررسى كتابى است به قلم آن مبارز سياسى، اما در واقع اعترافات اين شخص است و "تخليهء روحى" اوست در نگاه به خود و به كل آن گذشته اى كه بخشى از زندگى اين شخص و فصلى از تاريخ كشور ماست. در اين داستان هم مانند همه داستان هايى كه بر محور يك شخصيت اتفاق مى افتد، به جاى حادثه و حوادث پياپى كه ايجاد هيجان مى كند و حس تعليق را به وجود مى آورد، پيچيدگى هاى روحى شخصيت داستان مد نظر نويسنده است و نماياندن عواطفى مانند احساس خلجان وجدان و احساس رنج آور گناه در يك طرح اوديپى و شوريدن بر پدر كه هم انگيزهء آن روايت ها و اعترافات است و هم نمايانگر ديناميسم انقلابى گرى ست. در اين داستان نويسنده تلاش كرده است تناسبى به وجود آورد ميان كلمات و ظواهر با وضعيت ذهنى آن فرد انقلابى. اين تلاش صنعتى است از صنايع بديع به نام "اشتراك عينى" Objective Correlative كه براى مثال در نمايشنامهء هملت و مكبث سراغ داريم: "يافتن چيزها، شرايط و زنجيرهء حوادثى كه بتوانند ترجمان احساس بخصوصى باشند." (اليوت) نويسنده در اين كار موفق بوده است. با اين حال داستان بر همان محور زندگينامهء شخصى از نوع اعترافات سنت آگوستين (قرن چهارم ميلادى) اتفاق مى افتد. مى دانيد كه در سال هاى گذشته كتاب هاى خاطرات و خطرات فراوان انتشار يافته است. انتشار اين كتاب ها ـ به گمان ما ـ از نوعى رنساس فرهنگى نشان دارد. اين داستان با تحليل دقيق و موشكافانهء شخصيت بازتاب اين گرايش اومانيستى ست در جامعه و فرهنگ كه در عين حال واكنشى هم هست به انقلابيگرى سال هاى اول پس از انقلاب.
اكبر فرهنگ در ايران زندگى مى كند و اين داستان اولين داستانى است كه از او انتشار مى يابد.
حسين نوش آذر
www.nushazar.de

    در كتاب نوانتشار "تازيانه بر شهيدان ما" از سلسله انتشارات سازمان... كه در 240 صفحه به قطع وزيرى با جلد چهار رنگ اخيراً در خارج كشور به بازار آمد، نام او به عنوان شهيد شماره 32 سازمان ديده مى‏شود. نويسندگان اثر - نثر كتاب در جاى جاى آن چندان متفاوت است كه ظن تعلق آن به يك تن را بى‏وجه مى‏نمايد - دو صفحه از كتاب را كه مقدمه‏اى طولانى و مؤخره‏اى نفس‏گير دارد، به او اختصاص داده‏اند. نيم بالاى صفحه اول به چاپ عكسى تمام‏رخ و تمام قد از او اختصاص يافته و در يك صفحه و نيم باقى مانده با حروفى درشت و نثرى دچار سكته‏هاى ادبى فراوان زندگى‏نامه مختصرى از او هست. بر مبناى آنچه در اين يك و نيم صفحه آمده است، او كه نويسندگان دو جا از "مبارزان سرسخت" و "كادرهاى برجسته سازمان" مى‏نامندش، همچون 46 شهيد ديگر سازمان كه در مجموع 90 صفحه از كتاب را به خود اختصاص داده‏اند، انسانى است با خصوصيات والاى اخلاقى كه عشق به آينده‏اى تابناك براى "رنجبران" و "ستمديدگان" وى را به صفوف اعضاء سازمان مى‏كشاند و او در اين رسم و راه با پايمردى به پيش مى‏تازد تا عاقبت در بحبوحه يكى از مأموريت‏هاى حساس سازمانى به دام مى‏افتد و در انتها همچون بسيارى از ديگر شهداء سازمان در نقطه‏اى نامعلوم به شكلى نامعلوم و به دست دژخيم يا دژخيمانى نامعلوم جان مى‏بازد.

    البته در يك و نيم صفحه مورد اشاره اطلاعات در مورد زندگى خصوصى، ويژگى‏هاى اخلاقى و دلبستگى‏هاى روحى و روانى او تقريباً هيچ است تا آنجا كه پس از به پايان بردن آن حتى نمى‏توان دانست كه او در هنگام مرگ مجرد بوده است يا متأهل. عكس تمام قد و تمام رخ او نيز كمك چندانى به حل هيچ پرسش بى‏پاسخ مانده در مورد وى نمى‏كند. در آن عكس سياه و سفيد كه يحتمل عكاس‏باشى ناشى با دوربينى غير حرفه‏اى آن را گرفته است، مرد سى و چند ساله قوى‏بنيه‏اى را مى‏بينيم كه با سيمايى جدى و سرد و چشم‏هايى نيم‏بسته نيم‏باز گويى به اكراه در مقابل دوربين ژست گرفته است. استخوان‏هاى گونه‏اش برجسته‏اند، چانه‏اى پهن و پيش آمده دارد، موهايى كه احتمالاً بايد سياه و مجعد بوده باشند و دماغى نسبتاً بزرگ كه دست كم در عكس مورد اشاره اندكى بيش از حد پهن و گوشتى مى‏نمايد. نه عكس او - كه از آن انتظارى نيست و نه نيز زندگى‏نامه يك و نيم صفحه‏اى كه از آن اين انتظار هست، - به خواننده نمى‏گويد كه او در زندگى سى و چند ساله‏اش به چه چيزها عشق مى‏ورزيد، با چه كسانى دوستى مى‏كرد، از چه غذاها و طعم و مزه‏هايى خوشش مى‏آمد، دل در گرو مهر كدام زن يا زنان داشت يا حتى چشم‏هاى درشت اما نزديك به هم او چه رنگى بودند. در آن يك و نيم صفحه او يك "مبارز سرسخت" و "كادر برجسته سازمان" است و بس، كه با "ايمانى آتشين" به درستى مواضع سازمان و البته رهبرى آن در راه منافع "توده‏هاى ستمديده" مى‏جنگيده است.

    اما سه هفته پس از انتشار عمومى كتاب مورد بحث، كتابى ديگر كه تماماً به زندگى او اختصاص داشت، اين يكى نيز در خارج از كشور، به بازار آمد. در واكنش نسبت به انتشار كتاب اخير، سازمان در بيانيه‏اى رسمى، عصبى و شديداللحن بلافاصله آن را يكسره جعلى و ساختگى خواند و انتشارش را "توطئه خائنان بالفطره" و "دشمنان قسم‏خورده انقلاب" اعلام كرد.

    كتاب اخير اما خودزندگى‏نامه‏اى است كه نويسنده آن را در 110 صفحه با حروف ريز به پايان رسانده است. نام ناشر و حامى مالى اثر مشخص نيست ولى بر جلد ساده آن نام او به عنوان نويسنده به چشم مى‏خورد.

    در سرتاسر اثر اخير نشانى از عكس و تصوير نمى‏بينيم اما قلم نويسنده در عين آماتور بودن او در نوشتن، قلمى زنده و پركشش است. وى در بيست و چند صفحه اول اثر كه به تمامى به شرح زندگى شخصى و خانوادگى او از بدو تولد تا زمان نگارش كتاب اختصاص دارد هر آنچه را در مورد خود گفتنى مى‏يافته گفته است. سازمان، سرتاسر اثر را مجعول دانسته اما در بيشتر بخش‏هاى كتاب جزئيات چنان زنده به تصوير كشيده شده‏اند كه جعلى بودن آنها نامحتمل مى‏نمايد. در آغاز كتاب مقدمه‏اى كوتاه هست كه چنين آغاز مى‏شود: "من داستان‏نويس نيستم، اما اى كاش بودم و ديگر اينكه داستان‏نويس نبودن مانع از آن نخواهد بود كه سعى كنم تمام زندگى‏ام را به شكل داستان روى كاغذ بياورم. چرا كه حالا پس از اعتقاد به تاريخ و بى‏اعتقادى بعدى نسبت به آن به اين باور رسيده‏ام كه تاريخ حقيقى، تاريخ بى‏دروغ را در هنر و ادبيات جستجو بايد كرد"

    در بيست و چند صفحه اول كتاب خواننده درمى‏يابد كه او در خانواده‏اى پاى‏بند به عقايد سنتى دينى و مقيد به اداء شعاير و آداب مذهبى پرورش يافته است. "پدرم تسبيح‏زنان و ذكرگويان روز و شب را به هم مى‏پيوست، مادرم از هر فرصتى براى پهن كردن جانماز و راز و نياز با خدا استفاده مى‏كرد. خواهرهايم اعتقاد مطلق داشتند كه بيرون افتادن يك تار مويشان گناهى غير قابل بخشش است. سرتاسر خانه‏مان محلى بود كه اشباح آباء دين در آن جولان مى‏دادند." كودكى او در محيطى سراسر آكنده از باورهاى صلب ماوراءالطبيعه و نيز در عين حال دلبستگى تام و تمام به ذره ذره آنچه مال دنيا نام دارد، مى‏گذرد و او در سراسر آن دوران از تربيتى پدرسالارانه در رنج است. "پدر مريد خداى بزرگ خودش بود و خودش در خانه خدايى قدر قدرت. خدايش، خدايى سخت توراتى بود، مخصوصاً آنجا كه به خشم مى‏آمد. اما اعتقاد به خدا در او به موازات دلبستگى تكان‏دهنده‏اش به مال دنيا به زندگى ادامه مى‏داد. تخطى از مشيت خداوند را در هيچ زمينه‏اى نمى‏پذيرفت و در عين حال به هر گونه چشمداشت نسبت به ثروت اين جهانى خودش با خشونت رفتار مى‏كرد. كودكى من شيرين و پرخاطره نبود، آن‏طور كه كودكى بعضى‏ها هست و من هرگز تمايلى به بازسازى دوباره آن در ذهن و ضمير خودم احساس نكرده‏ام." 

    آن‏گونه كه در ادامه كتاب آمده است، در سال‏هاى ابتداى نوجوانى او حوادث ويژه‏اى به چشم نمى‏خورند. بندهاى تربيت سنتى خانواده البته سست‏تر مى‏شوند، پدر پير مى‏شود و پيرى از نفوذ خداوار او در محيط خانه و بر فرزندان مى‏كاهد، گريزهاى مخفيانه به سينما و تماشاى برنامه‏هاى تلويزيونى اسرارى مگو را بر او فاش مى‏كنند، رفتن به مدرسه و نشستن بر پشت نيمكت‏هاى چوبى كلاس‏هاى درس، چيزهاى تازه‏اى به او مى‏آموزند، پاره‏اى باورهاى تازه در او ريشه مى‏دوانند و برخى از اعتقادات گذشته در او سستى مى‏پذيرند، اما در آن همه چيزى نيست كه برايش گردشى تعيين‏كننده در زندگى را تدارك ببينند. مدرسه را تا گرفتن برگه ديپلم رياضى ادامه مى‏دهد. البته در درس و مشق شاگردى ساعى و پر استعداد است تا بدان حد كه معلمانش آينده‏اى درخشان برايش پيش‏بينى مى‏كنند. "انگار طبيعت و تصادفات آن با من سر لجاج نداشت. استخوان‏بندى نيرومندى به من اعطاء كرده بود و ذهنى كه اصلاً كند و ناتوان به‏نظر نمى‏آمد." 

    مدرسه به پايان مى‏رسد و با پايان آن جوانى آغاز مى‏شود. گزينش بعدى على‏الاصول بايد دانشگاه و ادامه تحصيل باشد اما او در اين مقطع از زندگى به انقلاب برمى‏خورد و آنگاه در ميان همه گزينه‏هاى پيش رو از سر انتخابى كه خود آن را نتيجه "نوعى ناآگاهى وهن‏آور" مى‏داند، به مواضع سازمان مى‏پيوندد. "ما همه خوابگرد بوديم. دنيا را با چشم‏هايى بسته نگاه مى‏كرديم و جوش و جلاى اعتقادى ما در مورد باورهايى بود كه از آنها هيچ شناخت درخورى نداشتيم، نمى‏توانستيم داشته باشيم." و اين اظهار عقيده‏اى است قاطع از او كه در صفحه هفدهم كتاب به صورت نوعى نتيجه‏گيرى و تبيين مختصر براى چرخش اصلى زندگى وى به روى كاغذ مى‏آيد. "حالا كه به گذشته نگاه مى‏كنم اصلاً دليل قانع‏كننده‏اى براى حضور خودم در صف رزم‏جويان آزادى توده‏هاى به اصطلاح ستمكش و رنجبر نمى‏بينم. من در طول سال‏هاى كودكى و نوجوانى پيش آمده بود كه مثلاً به دست پدر تنبيه بشوم و او گوشم را بكشد، با ترس و دلهره بيگانه نبودم، اما آنچه را كه عشق به توده‏ها نام دارد، اصلاً نمى‏شناختم و معناى روشنى از آن در سر نداشتم. در مقابل حتى مى‏توانم بگويم از آنها كه توده مردم نام دارند در هراس بودم و در حد امكان از آنها كناره مى‏گرفتم. مردم در نظرم مشتى موجود دروغگو، سودجو و فرصت‏طلب جلوه مى‏كردند كه فرصت را براى فريب افرادى مثل خود از دست نمى‏دادند. مفهوم رويايى از آنها را آن مرد جوان سازمانى در ذهن و ضمير من جايگزين كرد، هم او كه با حرارت تمام موجودات هراس‏آور دور و برم را انسان‏هايى ستمديده و رنج‏كشيده معرفى مى‏كرد."

    اما هر چه هست كار وى در سلسله مراتب سازمانى به زودى بالا مى‏گيرد و او مراحل مختلف سمپاتى، سمپاتى پيشرفته، كانديد عضو، عضو و كادر سازمانى را يكى پس از ديگرى با سرعت طى مى‏كند. «يك روز در يكى از گريزهاى دير و دورم به درون خويش به خود آمدم و براى زمانى زودگذر به آنچه بودم نگاه كردم. چشم‏انداز درس و مشق و تحصيل را يكسره فراموش كرده بودم، ديگر با خانه پدرى و قيد و بندهايش كارى نداشتم، سجاده مادر و تسبيح پدر و روگرفتن‏هاى خواهرها همه به خاطراتى فراموش شده از دورانى از ياد رفته تبديل شده بودند. من حالا يك عنصر تمام وقت و حرفه‏اى تشكيلاتى بودم كه با سخت‏گيرانه‏ترين مقدمه‏چينى‏هاى سياسى زندگى روزانه را سپرى مى‏كرد. ديگر با همه آنچه گذشته مرا تشكيل مى‏داد بيگانه بودم اما در عوض طرز كار سلاح‏هاى كمرى، انواع تفنگ‏ها، قرص سيانور، جزوه‏هاى كلفت و نازك سياسى و بحث و جدل‏هاى عقيدتى درون و برون گروهى را خوب مى‏شناختم.»

    در ادامه كتاب او به زودى تشريح روزهاى سخت فعاليت در شرايط مخفى‏كارى تام و تمام را آغاز مى‏كند. در اين اثناء خواننده درمى‏يابد كه وى در طول دو دوره فعاليت سياسى علنى و مخفى خويش با دو زن، ابتدا با زنى به نام مستعار "مريم" و سپس با زنى ديگر كه اسم مستعارش "شبنم" بوده ازدواج كرده است. در داورى خود در مورد زن اولش او پاره‏اى از شعرى از شاملو را به مدد مى‏خواند. "مريم در كنار من مى‏خوابيد، با نزديك‏ترين فاصله از من، اما دورترين انسان به من بود در تمام جهانى كه مى‏شناختم." آن‏گونه كه او تصوير مى‏كند، مريم دخترى احساساتى بود كه دم گرم كادرهاى سازمانى او را از آغوش يك زندگى نيمه‏مرفه شهرى به كانون زندگى سخت و پر قيد و بند سياسى كشانده بود. "بيچاره ديگر خودش نبود. بنا به دستور تشكيلات لباس‏هاى خشن مى‏پوشيد و در محلات پايين شهر ميان جمع لات و لوطها پرسه مى‏زد تا مثلاً آنها را به مواضع سازمان جلب بكند، اما وقت عبور از كنار ويترين مغازه‏هاى بالاى شهرى با ديدن لباس‏هاى مد روز و رژ لب و ماتيك‏هاى جديد، با جزوه‏هاى تشكيلاتى توى كيف و زير مانتو، مى‏ايستاد و آه‏هاى حسرت‏بار مى‏كشيد. وقت‏هاى آزادش را به خواندن كتاب‏هاى تعيين شده از طرف تشكيلات مى‏گذراند در حالى كه دلش مى‏خواست در ميان جمعى چشم‏دوخته به او با آهنگ‏هاى شاد برقصد و دلبرى بكند." اظهارات او در مورد زن دومش با ملايمت بيشترى همراه نيست مگر آنجا كه به تحليل و تشريح حال و روز روانى زن دست مى‏زند: "سختى زندگى سياسى مخفى و تشكيلاتى، روح و روان بيچاره را خرد كرده و از بين برده بود. مدام در كابوس حضور ناگهانى اشباحى بسر مى‏برد كه از راه مى‏رسيدند تا او را به سفر مرگ ببرند. سايه هر مرد يا زنى كه از كنارش مى‏گذشت، برق هر نگاهى كه او را جست و جو مى‏كرد، صداى هر آن آدمى كه به گوشش مى‏رسيد، زنگ تلفن و در، برايش هراس‏آور بودند. شب‏ها ناگهان از خواب مى‏پريد و عرق‏كرده و جيغ‏كشان در بستر مى‏نشست. روحش خسته بود، هراسان و بيمار بود، و خودش تمام اينها را مى‏ديد و مى‏فهميد بدون آنكه امكان و توانى براى درمان روح بيمار خودش داشته باشد".

    او زن اول خود را طلاق مى‏دهد تا با خيالى آسوده به زندگى دلخواهش بپردازد، زن دوم نيز در بحبوحه بحران‏هاى حاد عصبى به دام مى‏افتد، ابتدا راهى زندان مى‏شود و پس از گذراندن مدتى در آنجا براى اقامت دايم به تيمارستان مى‏برندش. «حالا سال‏هاست كه از سرنوشت هردوشان بى‏خبرم. مرده‏اند يا زنده‏اند، نمى‏دانم. خوشبختند يا بدبخت، نمى‏دانم. خوشبختانه از هيچ كدام آنها صاحب بچه نشدم. در زندگى امثال من بى زاغ و زوغ بودن بايد موهبتى به حساب بيايد.»

    در بخش دوم اثر - اگر بتوان تقسيم‏بندى دقيقى از كتاب ارائه داد - او به تشريح موقعيت خويش در دوران شكست و تا حدودى تبيين علت‏هاى آن مى‏پردازد. اما در اين بخش مقدمتاً گريزى به گذشته مى‏زند و با نوعى نوستالژى آن را مورد جمع‏بندى قرار مى‏دهد. «به رياضيات علاقمند بودم و در آن استعداد قابل اعتنائى داشتم، از شعر و ادبيات لذت مى‏بردم، از نظر جسمى آدم توانايى بودم.» و شايد بر مبناى همين دست اطلاع‏رسانى‏هاست كه خواننده با آنچه كمى بعدتر همچون مرثيه‏اى براى خويشتنى از دست رفته مى‏نمايد، احساس همدلى پيدا مى‏كند. "حالا كه از چشم‏انداز امروز به گذشته نگاه مى‏كنم با صد دريغ و درد مى‏بينم كه چه نيروهاى اصيل بالقوه‏اى در من بود كه هرگز به فعل درنيامدند. بله، من توانش را داشتم كه ورزشكار قابلى از آب دربيايم، رياضيدان مطرحى بشوم، مى‏توانستم پشت صفحه شطرنج كه آن‏قدر از آن لذت مى‏بردم، در هدايت حركات نجيب مهره‏ها درخشش قابل توجهى از خودم نشان بدهم، مى‏توانستم مهندس راه و ساختمان خوبى بشوم كه نقشه‏هاى خوبى مى‏كشد و بناهاى مطمئنى مى‏سازد. اما من به هيچ كدام از اين استعدادهاى خود وقعى نگذاشتم. انگار آنجا كه در آدمى استعدادهاى قابل توجهى براى عروج هست، درست در همان جا بذرهاى سقوط باروتر از همه جا پديد مى‏آيند. در هر حال ديگر پذيرفته‏ام، سرنوشت من اين بوده است: من انبوهى از نيروهاى بالقوه‏ام كه هرگز به فعل درنخواهند آمد."

    اما او آن خودِ ويژه‏اش را كه محور اين نوشته نيز مى‏نمايد، در صفحات بعدى كتاب به خواننده معرفى مى‏كند، آنجا كه پس از گزارش صريح و اندكى بى‏حوصله‏وار سير پيشرفت خود در هرم تشكيلاتى سازمان به تشريح موقعيت نهايى خود در آنجا مى‏رسد. «چه طور شد به همچو نقشى تن در دادم، براى خود من هم يك سؤال هميشه بى‏جواب مانده است. جواب به اين سؤال كه تو چه‏طور در موقعيتى خاص به انتخابى خاص و تعيين‏كننده در زندگى دست مى‏زنى، حال آن كه ديگرى در همان موقعيت راه ديگرى در پيش مى‏گيرد، اصلاً آسان نيست. اينكه من در اينجا هستم و نه در جايى ديگر، سرنوشتى محصول حضور و دخالت مؤثر هزاران عامل متفاوت است، اما اين را مى‏دانم كه هر تصميمى كه در هر لحظه‏اى خاص براى موقعيتى خاص اتخاذ مى‏كنيم، در آن لحظه و در آن موقعيت خاص اقناع‏كننده‏ترين تصميم‏هاست، حال موقعيت هر چه باشد و تصميم گيرنده هر كس.»

    "زمانى حتى تصورش هم برايم غير ممكن بود كه امكان دارد روزى روزگارى نقش ملك‏الموت را براى ديگران بازى كنم، اما عجيب آن‏كه اين نقش هراس‏آور را به عنوان نقش نهايى‏ام در سلسله تقسيمات سازمانى و به يك معنى انسانى خودم خيلى ساده حتى با نوعى اشتياق پذيرفتم!"

    كتاب به نيمه‏راه شكل‏گيرى خود كه مى‏رسد، او به عنوان مسؤول اصلى جوخه‏هاى مرگ سازمان كه حال به قول خود وى گستره‏اى سراسرى يافته است، پيش روى خواننده قد علم مى‏كند. در آنجا از جمله در دو صفحه كامل از كتاب به مدد نثرى كه سكته ادبى نمايانى در آن نيست، روايت او را از اولين ترور موفقى كه خود مجرى آن بود، مى‏خوانيم. »با يك اسلحه كمرى كاليبر 38، چند تا قرص سيانور آماده قتل در كمتر از 60 ثانيه، و ايمانى خلل‏ناپذير نسبت به درستى هدفى كه در پيش داشتم، به سراغ آن مرد رفتم. اطلاعات ما درباره او دقيق و حساب شده بود تا آنجا كه مى‏دانستيم قلب او از آن دست قلب‏هاى نادرى است كه به جاى تمايل به سمت چپ قفسه سينه اندكى به راست انحراف دارد. بله، اطلاعات ما دقيق و كامل بود، چون آنها از طريق برادر كوچك‏تر قربانى به دست آمده بودند.

"نه، كشتن يك انسان حتى اگر يك جانى بالفطره باشد كار آسانى نيست، اما در عين حال تجربه يگانه‏اى است كه هيچ چيز ديگرى در اين جهان نمى‏تواند جاى آن را بگيرد."

"او را مطابق برنامه صبح اول وقت هنگام بيرون زدن از در خانه غافلگير كرديم. كوچه خلوت بود، خانه‏ها خاموش، آسمان بالاى سرمان بى‏اعتناء به هر آنچه زير پايش مى‏گذشت، و پوشش ترور كافى. او البته آماده مردن نبود، در خانه را پشت سرش با اطمينان آدمى بست كه از بازگشت نزديك خود به آنجا اطمينان دارد و با آرامش برگشت و درست در همين موقع از رو به رو ديدمش. سرعت عملم بالا نبود، اعتماد به نفسم انگار در يك لحظه تماماً از بين رفت، ترس ناشناخته‏اى وجودم را پر كرد، دست‏هايم آشكارا مى‏لرزيدند، چشم‏هايم انگار مى‏خواستند از حدقه بيرون بجهند، قلبم ديوانه‏وار خود را به ديوار سينه مى‏زد، گلويم خشك شده بود و دندان‏هايم بى‏اختيار من تند و تند بر هم مى‏خوردند. زمان انگار از حركت باز مانده بود. انگار عمرى طول كشيد تا توانستم اسلحه را از جيب بغل كتم بيرون بكشم و به طرف سينه‏اش نشانه بروم. باز عمر ديگرى طول كشيد تا توانستم با انگشت خشك شده‏ام ماشه را فشار بدهم، و عمر سومى طول كشيد تا گلوله با وجود سرعت غريب خود فاصله چهار مترى بين من و قلب كمياب او را طى كرد. و در آن فاصله او فرصت آن را پيدا كرد كه با چشم‏هايى برجهيده از وحشت توى چشم‏هاى من نگاه بكند، دهانش را براى گفتن كلمه يا فريادى كه هرگز ادا نشد تا نيمه باز كند، دست‏هايش را طورى كه انگار مى‏توانند محافظ قابل اعتمادى باشند به سمت سينه و صورتش بالا ببرد، و من هم فرصتش را پيدا كردم تا در طولانى‏ترين لحظه تمام زندگى‏ام در حالتى از بى‏خويشتنى محض چشم به او بدوزم. و بعد او گلوله خورد و به پشت افتاد و من با قدم‏هايى كه انگار از آن كس ديگرى بود پيش دويدم و گلوله‏هاى دوم و سوم را از فاصله‏اى نزديك‏تر و باز نزديك‏تر به درون سينه‏اش فرستادم."

    در ادامه او به چند ترور ديگر نيز اشاره مى‏كند اما قلم وى در هنگام تشريح آنها بى‏حوصله و خسته مى‏نمايد. هر چند در اين قسمت نيز گاه در اينجا و آنجا اشاراتى جسته و گريخته هست كه از مكث بر روى آنها خواننده ضررى نخواهد كرد. «كم‏كم در مسؤوليت و نقش تازه‏ام جا افتادم و به آن عادت كردم. كشتن هرگز آسان نيست اما با تكرار و ممارست به نوعى شغل و پيشه دشوار تبديل مى‏شود. ايدئولوژى آن را برايت به امرى مقدس و توجيه‏پذير تبديل مى‏كند و سياست باعث مى‏شود تا آن را موضوعى اخلاقى بپندارى. من ابتدا خود در ترورها از نزديك شركت مى‏كردم اما بعدها وظيفه‏ام اين بود كه براى آنها مأمور تربيت بكنم و طرح و نقشه بريزم. بله من رياضى‏دان قابلى از آب درنيامدم، مهندس خوبى نشدم، در ورزش پيشرفتى نكردم، اما در عوض آدم‏كشى نمونه از من به وجود آمد.»

    در صفحات بعد كتاب از جزءنگرى، صحنه‏پردازى و تلاش براى ايجاد حال و هواى داستانى در خودزندگى‏نامه او كمتر نشانى هست، آنچه در اين صفحات بيشتر جلب نظر مى‏كند تلاش او براى بيان انديشه‏هايش در عصر شكست و خستگى است. «حالا سال‏ها از آن روزها گذشته است. من حالا در دنياى ديگرى زندگى مى‏كنم. در اين دنيا اميدها همه مرده‏اند، ايدئولوژى‏ها بى‏رنگ شده‏اند، آرمان‏ها معنايى ندارند، اعتماد به همه كس و همه چيز نه دشوار بلكه غير ممكن به‏نظر مى‏رسد، ترفندها و تحركات سياسى بى‏ثمر هستند و همه به نوعى خودفريبى شباهت دارند، دور و برم همه چيز و همه كس انگار دچار استحاله‏اى غريب شده‏اند، همه چيز و همه كس سوءظن برانگيز و غير قابل اعتماد جلوه مى‏كنند، آرمانگرايان و معتقدان ديروز حالا مثل كارمندان مادام‏العمر در بنگاه‏هاى سياسى به نظر مى‏آيند. همه جا ديوارهاى ايمان فرو مى‏ريزند و جايشان را به برج و باروى شك و ناباورى مى‏دهند.»

    در اين قسمت او گاه به طور مستقيم روى آدم‏ها انگشت مى‏گذارد و به صراحت درباره آنان حرف مى‏زند. «رهبر سازمان را سال‏هاست از نزديك مى‏شناسم. مردك را شايد روزى روزگارى آرمانى به اين مسير كشانده باشد، اما امروز او از بنياد آدم ديگرى است. در خفا جبران مافات مى‏كند و به عيش و عشرت مشغول است، آسان‏تر از عوض كردن پيرهن تنش معشوقه عوض مى‏كند، پاى بساط مشروب‏خوارى تا حد تركاندن خود سياه مست مى‏شود، به اين و آن، به دولتى‏ها و به توده مردم بد و بيراه مى‏گويد، همه چيز در نظرش دروغ و بى‏معنى است، اما همين آدم وقتى براى توده مردم حرف مى‏زند، لحنش طورى است كه انگار در هيچ لحظه‏اى از زندگى پنجاه و چند ساله‏اش جز به انقلاب محتوم و نجات‏بخش آينده نزديك نينديشيده است. مدام از آرمان و ايمان حرف مى‏زند، انگار ايمان همزادى است كه تا پس از مرگ هم او را همراهى خواهد كرد. و اين توده، توده جاهل و در عين حال فريبكار. هر لحظه به رنگى درمى‏آيد، با هر كس و ناكسى كه در صدر و بر مصدر مى‏نشيند همراه مى‏شود، در خفا نفرت مى‏ورزد و در عيان خودش را شيفته و شيدا جلوه مى‏دهد، در هر لحظه آماده است تا از ابله‏ترين موجودات قديس بسازد يا بزرگ‏ترين طبايع را به خوارى بكشد. اما در اين ميان من چه بايد بكنم؟ ديگر به هيچ چيز و هيچ كس ايمان ندارم. همه چيز اين جهان براى من در گردابى از شك و بى‏اعتمادى فرو رفته است. به باورى رسيده‏ام: هر كس كه بدون شك، امروز به چيزى ايمان دارد، فردا اگر ايمان بميرد به آن چيز شك مى‏كند.»

    افكار پريشان حاصل اعمالش او را لحظه‏اى رها نمى‏كنند. «مرده‏ها همه جا و همه وقت با منند، در خواب‏هايم به سراغ من مى‏آيند و سهم خودشان را از روح و روان من مى‏خواهند. من و آنها با هم كلنجار مى‏رويم، بحث و جدل مى‏كنيم، همديگر را تا مرزهاى ستوه شكنجه مى‏دهيم، و در عين حال گاهى در فضايى مسالمت‏آميز و خويشتندارانه بسر مى‏بريم. عجيب است، غير قابل تحمل‏ترين آنها حالا با من به مراوده‏اى از نزديك مشغولند، به حرف‏هايم گوش مى‏دهند، به حرف‏هايشان گوش مى‏دهم، از من گله مى‏كنند، از آنها گله مى‏كنم، بر سرم فرياد مى‏كشند، بر سرشان فرياد مى‏كشم. مرا مى‏كشند، آنها را مى‏كشم. البته دلايل ما براى يكديگر قانع كننده نيست، هر چند به نحو غريبى انگار همه مثل هم حرف مى‏زنيم. ديگر هيچ‏كس با زبان حقيقت مجاب‏كننده حرف نمى‏زند، هر كس هر چه مى‏گويد عنصرى از درستى را به همراه دارد و در عين حال هر آنچه به هر زبانى گفته مى‏شود، سراپا بر خطا و اشتباه است. زندگى‏ام شكل كابوس به خود گرفته است، كابوسى كه در خواب و بيدارى با من و جزئى از من است. سعى مى‏كنم به نوعى خودم را آرامش ببخشم، قرص‏هاى جورواجور مى‏خورم، به مشروب‏هاى مختلف پناه مى‏برم، داروهاى مخدر مصرف مى‏كنم، اما اينها همه ترفندهايى است كه در آنها سودى نيست. حالا هر چه كرده‏ام، تمام زندگى گذشته‏ام در نظرم خطايى بزرگ و نابخشودنى است. وحدت با خويشتن را به عنوان يك انسان از دست داده‏ام، قدرتى براى مهار و لگام زدن بر صداهاى مختلف درون خودم در اختيار ندارم، هر چه در درونم هست انشقاق و گسست است، خسته‏ام، بى‏حوصله‏ام، به پوچى رسيده‏ام و گاهى كارم به جايى مى‏كشد كه نمى‏دانم با يك ثانيه بعد زندگى خودم چه بايد بكنم. آخر اين زندگى لعنتى چه جادويى دارد كه آدمى در هر شرايطى ادامه‏اش مى‏دهد؟»

    در صفحات مورد اشاره او با صلابتى تكان‏دهنده به ارزش‏داورى زندگى خود مى‏پردازد. خواننده، مردى در آستانه چهل سالگى را مى‏بيند كه تجربه‏هاى دشوار بسيارى را پشت سر گذاشته و چهره‏هاى گوناگونى از زندگى را ديده است، اما حاصل همه ديده‏ها و شنيده‏ها و كرده‏ها براى او جز تلخى نيست. «ديگر هيچ چيزى مرا شاد نمى‏كند، هيچ چيز مرا از صميم قلب نمى‏خنداند و اصلاً آدم بايد ديوانه باشد تا پس از نگاهى از درون به حال و روز اين دنيا بتواند هنوز بخندد و شادى كند.»

    او ديگر به آنچه مى‏كند باور ندارد و اعمالش دنباله جبرى زندگى گذشته اوست. «مى‏دانم كه ديگر هرگز از ديوارهاى زندان درونم پا به بيرون نخواهم گذاشت.» 

    اكنون موضع‏گيرى‏هاى روزمره، تاكتيكى و استراتژيك سازمانى را كه خود از مسؤولان بلندپايه آن است، همان‏قدر كذب و دروغ مى‏بيند كه مواضع دولتمردانى را كه سازمان عليه آنها مى‏جنگد. ميان آنها كه در صفوف سازمان جمع شده‏اند و آنها كه در مقابل آن دشمن‏خويانه موضع گرفته‏اند هيچ تفاوت اساسى نمى‏بيند. «ما همه يك مشت موجود بيمار، روان‏پريش و درمانده هستيم، در خلوت خودمان و در واقعيت همان اندازه پليد كه آنها كه دشمنشان مى‏دانيم. فردا اگر به قدرت برسيم با آنها كه زير چكمه خواهيم انداخت و تحت سلطه خواهيم گرفت صدها بار بدتر از اينان كه امروز در قدرت هستند، رفتار خواهيم كرد. و اصلاً چه كسى گفته است كه اين موجود غريب، اين جانور عجيب كه آدمى نام دارد مى‏تواند با همنوع خود رفتارى سراسر متفاوت از آنچه هست در پيش بگيرد؟ آيا انديشه‏هايى مثل زندگى در برابرى و عدالت مثل خدا و خيلى از باورهاى ديگر دروغ‏هايى نيستند كه ما آدم‏ها آنها را از سر خودفريبى و دگرفريبى و از پى هزاران سال ناكامى و شكست خلق كرده‏ايم؟ نه، ادعاهاى ما همه يكسره دروغند و فريب‏آميز. منِ بيمارِ من نمى‏تواند اين جهان بيمار را مداوا بكند و اين جهان بيمار جهان نخواهد توانست منِ بيمارِ من را شفا ببخشد. و اين همه يك دور باطل است كه در بطلان خود تكرار مى‏شود. نهايت دست‏آورد ما رسيدن به لحظه‏اى است كه در آن جرأت اعتراف به ناتوانى را پيدا مى‏كنيم، اعتراف به ناتوانى خود در ساختن جهانى با رنگ و بوى ديگر، و مابقى حرف‏ها همه پوچ است و نشانى از خودفريبى.»

    در آخرين صفحات كتاب او را به روايت خود وى در جدالى بى‏حاصل با رهبران بلندپايه سازمان مشاهده مى‏كنيم. البته اطلاع‏رسانى‏هاى او در اين بخش به هيچ روى صريح و روشن نيست، اما بر مبناى اشاراتش در اينجا و آنجا درمى‏يابيم كه بحث و جدل‏هاى آنان در عين جديت هر دو طرف منازعه چه تلاش بى‏حاصلى است. «هر چه مى‏گويم بى‏فايده است، تلاش‏هايم بى‏حاصل، آخر در اين جهان هيچ چيز به اندازه قانع كردن آدم‏هايى كه در دگم‏هاى خود پيله كرده‏اند دشوار نيست.»

    و آن‏گاه در نقطه‏اى كه به هيچ روى پايانى ارادى و اختيارى براى كتاب نمى‏تواند باشد، در يازدهمين سطر از صد و دهمين صفحه ناگهان آن را پايان يافته مى‏بينيم، آن‏گونه كه گويى نيرويى از بيرون، اراده‏اى بيگانه دست نويسنده را از نوشتن و ذهنش را از انديشه باز داشته باشد. آخرين جمله كتاب چنين است: «من چه‏طور هنوز مى‏توانم خودم را تحمل كنم؟»

    اين جمله، پايان كتاب به قلم خود اوست اما پايان متن در كتابى كه در دست داريم نيست. در ادامه شانزده صفحه ديگر را نيز مى‏توانيم بخوانيم. اين شانزده صفحه نيز درباره اوست و پايان كار او، اما او نويسنده آن نيست. از طرف ديگر بين اين روايت با روايت رسمى سازمان در كتاب «تازيانه بر شهيدان ما» هيچ شباهتى به چشم نمى‏خورد. در آنجا به قلم نويسنده ناشناس از جمله مى‏خوانيم كه جدال او با رهبران بلندپايه سازمان به چه فرجامى رسيد و چه‏گونه آنها به اين نتيجه رسيدند كه «حذف كامل فيزيكى» او نيازى است گريزناپذير و ضرورتى غير قابل چشم‏پوشى.

    نويسنده ناشناس شانزده صفحه آخر از جمله چنين مى‏نويسد: «روايت رسمى رهبرى سازمان يك دروغ آشكار است و واژگونه جلوه دادن حقيقت. آرى، همان‏طور كه خود او هم بارها به صراحت مى‏گفت، ترس از حقيقت و تلاش براى كتمانش فقط مختص نيروهاى ضد انقلاب و نهادهاى مسلط بر جوامع بشرى نيست، حقيقت براى آنها كه به قول خودشان در صف انقلاب رديف شده‏اند نيز خطرى جدى به‏نظر مى‏رسد و لاجرم شايسته كتمان و پرده‏پوشى. او مى‏گفت، حقيقت را هرگز در يك‏جا نبايد جست و جو بكنيم، چرا كه خود اين ادعا يكى از بزرگ‏ترين دروغ‏هايى است كه تاكنون شنيده‏ايم. واقعيت اين است كه او بسيار مى‏دانست و آن دانسته‏ها اكنون براى آينده سازمان خطرى بود ملموس و بسيار جدى. او ديگر دل با سازمان نداشت و بنابراين عنصرى نالازم بود و با توجه به شرايط موجود سزاوار نابودى.» 

    و آن‏گاه به روايت نويسنده ناشناس به پايان راه زندگى او مى‏رسيم. البته ما در اينجا از نقل سرراست و واژه به واژه روايت مورد بحث چشم‏پوشى كرده‏ايم، چرا كه اندكى دخل و تصرف ادبى در نوع نگارش و فضاسازى متن ضرورى به نظر مى‏رسيد: تصميم نهايى را گرفتند و يك شب پاييزى به سراغش رفتند. بيرون، هوا ابرى بود و باران يكريز مى‏باريد. گروه اعدام سه نفر بودند كه افتخار استادى دو نفر از آنها به خود وى مى‏رسيد. آنها را در خانه‏اش پذيرفت در حالتى از خواب و بيدارى يا بهتر بگوييم هشيارى و مستى. هر چهار تن مى‏دانستند چه در پيش خواهد بود و فرجام كار چيست. آن كه ارشد گروه اعدام بود، نگاه تمسخرآميزى به بطرى خالى مشروب روى ميز پايه كوتاه پيش پاى او انداخت و نگاه تمسخرآميز ديگرى به پاكت سيگار و بسته‏هاى خالى دارو كنار بطرى خالى، بعد رو به او كرد و شمرده و آرام گفت: «حرفى براى گفتن ندارى؟» و او كه توى صندلى راحتى فرو رفته بود و مستانه به آنها نگاه مى‏كرد، پوزخندى زد و گفت: «تو گوشى براى شنيدن دارى؟»

    آن‏وقت يكى از آن سه نفر صداى پخش صوت را كمى بلندتر كرد و براى خاطر جمعى بيشتر دوباره به پنجره‏ها و در بسته اتاق نگريست. آن‏گاه او باز پوزخند زد و جويده جويده گفت: «لازم نيست از فرياد زدن من بترسى. ما ديگر اصلاً نمى‏شنويم.» و بعد پوزخندزنان به مأمور اعدام نگاه كرد و ديد كه چه‏گونه اسلحه كمرى مجهز به صدا خفه‏كن را از زير كُت مد روز خود بيرون كشيد و به او گوش داد كه گفت: «رفيق، ما تو را به نام انقلاب و خلق زوال‏ناپذير و بنا به تصميم جمعى رهبرى سازمان به مرگ محكوم مى‏كنيم.»

    و او در همان حال كه به نطق كوتاه ملك‏الموت خود گوش مى‏داد و نمى‏داد، بقيه مشروب توى بطرى را لاجرعه سر كشيد و به كونه سيگار هنوز روشن توى دست آزادش پك محكمى زد و همچنان كه ملك‏الموت پيش مى‏آمد و پيشتر مى‏آمد، از ميان دود سيگار رقصان در فضاى اتاق با نگاهى حيرت‏زده اشياء دور و بر خويش را از نظر گذرانيد، و در آن فاصله كه مأمور اعدام انگشت بر ماشه مى‏فشرد تا وقتى كه سه تير از ديوار سينه‏اش گذشت، گفت: «هى، هيچ دقت كرده‏ايد، اشياء هميشه زنده هستند، فقط ما آدم‏ها حتماً مى‏ميريم.»





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de