‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





خاتمی خاتمه يافته است!
خاتمی استبداد را انتخاب کرده است!
  • من بر اين گمانم که آقای خاتمی انسان فرهيخته و اهل کتاب است. فلسفه و علوم انسانی می‌داند. با هنر هم ميانه دارد و عبوس زهدش اندک است. اما آيا رئيس جمهمور خوبی هم بوده است؟ آيا توانسته است به قول هايی که داده عمل کند؟ آيا در حد يک شهروند روشنفکر و مسئول وظايفش را انجام داده است؟
  •  
    مرتضی نگاهي
    www.negahi.com
    جمعه ٧ شهريور ۱۳۸۲
     

    آقای خاتمی در دفاع از آقای هادی سليمانپور، سفير سابق ايران، که متهم است در بمب گذاری مرکز يهوديان آرژانتين دست داشته، سخت به مقامات قضايی انگلستان حمله کرده و از "سفير سابق" دفاع کرده است.
    اين سفير سابق حالا دانشجوی دانشگاه است! آن هم در "دورهام" انگلستان و البته با بورس دولتی و به خرج بيت المال. در جمهوری اسلامی، مردان سياست نخست سفير می‌شوند و آنگاه درس می‌خوانند! اغلب هم به اتهام‌های قتل و ترور تحت تعقيب قرار می‌گيرند.
     ايشان (منظور آقای خاتمی است) در ضمن خاطر نشان ساخته که نه تنها از آقای سفير کبير بايد حمايت کرد، بلکه از ديگر شهروندان ايرانی هم که به نوعی مورد اتهام واقع می‌شوند بايد پشتيبانی کرد. البته اگر آقای خاتمی اين سخنان را صادقانه می‌گفت و واقعا هم عمل می‌کرد جای تحسين و ستايش داشت. اما آقای خاتمی و دولتش و حکومتی که او رياست جمهوری اش را يدک می‌کشد، فقط و فقط از کسانی حمايت می‌کنند که معمولا وابسته به گروه‌های تروريستی و اسلام انقلابی هستند. و گرنه در ماجرای کافه‌ی ميکونوس برلين که رهبران حزب دموکرات کردستان و ايرانيان دگر انديش که به دست همين "فرستادگان" کشته شدند، آقای خاتمی نه تنها از حقوق ايرانيان مقتول حمايت نکرد، بلکه دولت متبوع وی از قاتلان حمايت کرد و برای قاتلان وکيل‌های درجه اول استخدام کرد. فريدون فرخزاد يک ايرانی بود که در بن هلاک شد. قاتلانش به ياری همکاران همين آقای سليمانپور از آلمان خارج شدند. آقای خاتمی از حقوق فرخزاد يک ذره هم حمايت نکرد. کرد؟ قاسملو هم که در وين کشته شد، اين سناريو تکرار گرديد. حکومت جمهوری اسلامی ايران حتی از از سوء قصد کنندگان لبنانی به دکتر شاپور بختيار هم حمايت کرد و برای انيس نقاش وکلای گرانقيمت گرفت! بگذريم از اينکه همين فرستادگان کشور ما بالاخره بختيار را کشتند و به ياری ماموران سفارتخانه‌های کبرای ما فرار کردند. بويراحمدی و همدستانش که يادتان هست؟
    آقای خاتمی که آمده بود ديوار بين خودی و غيرخودی را بردارد، ديوار بلندتری بنا نمود.
    داغ زيبا کاضمی تازه است ولی خيل قربانيانی که به دست همکاران لاجوردی و سعيد امامی کشته شدند فراموش نشده و در سينه‌ی تاريخ ثبت است.
    آقای خاتمی در مرگ لاجوردی اشک ريخت ولی در مرگ بزرگان هنر و ادب ايران به تسليتی هم بسنده نکرد! (البته منظورم شاملو و مشيری و ديگران اند)
    آقای عباس عبدی در خاطرات دوران بازداشت و بازجويی هايش به يک نکته‌ی مهم اشاره کرده است. عبدی می‌نويسد که يکی از موارد اتهامش اين بود که در مقاله‌ای ‌"خروج از حاکميت" و "عبور از خاتمی" را مطرح کرده بود.
    به نظر می‌رسد که مثلا رقبای آقای خاتمی سخت در اين انديشه‌اند که از خاتمی حمايت شود. خاتمی سيمای دنيا پسندی دارد و بايد مورد استفاده‌ی آقايان قرار بگيرد. اين مهم نيست که همفکران خاتمی با طناب خاتمی به زندان می‌روند، يا مهر سکوب برلب می‌زنند. به نظر رقبا و جناح راست، خاتمی بايد باشد و باشد و باشد! با وجود خاتمی در راس مقام رياست جمهوری بهتر می‌توان گرفت و بست و کشت!
    نه، آقای خاتمی نه به عنوان رئيس جمهور، بلکه به عنوان يک شهروند انديشمند و فرهيخته هم عمل نمی‌کند. همگنان خاتمی در ديگر کشورها فرياد اعتراض شان را بر بيداد‌ها بلند می‌کنند و حتی در راه پيمايی‌ها شرکت می‌کنند. ولی آقای خاتمی جز دو سه مورد راه پيمايی روز قدس و دهه‌ی فجر، در هيچ يک از راه پيمايی‌ها شرکت نکرده است.
    اخيرا روزنامه نگار فرهيخته‌ی ميهن ما مسعود بهنود، که سال‌ها برای ما درس محبت و عشق و مدارا می‌آموخت، در مقاله‌ای ‌اين سخن آقای خاتمی را که "من بين استبداد داخلی و استعمار خارجی، اولی را انتخاب می‌کنم"، بر نتافته بود و نوشته بود که اين جمله نمی‌تواند از خاتمی باشد و اصولا نمی‌تواند از ذهن و زبان آقای خاتمی جاری شده باشد.
    اما آقای خاتمی در سر بزنگاه‌های تاريخی استبداد داخلی را ترجيح داده است. گيرم که بخش دوم جمله در قرن بيست و يکم ديگر محلی از اعراب ندارد و بهنود هم بسيار زيبا اين نکته را تبيين کرده است. استعمار مربوط به دوران گذشته بود ولی استبداد بود و هست و متاسفانه، انگار، خواهد بود!
    اما دوران استعماری هم مانند دوران برده‌داری تمام شده است و ما ديگر مانند گذشته کشورهای مستعمره و استعماری نداريم. دست کم در صورت و ظاهر عوض شده‌اند. کانادا و استراليا و دو سه کشور کوچک و بزرگ آفريقای شايد آخرين کشورهايی باشند که زير نگين ملکه‌ی انگلستان قرار گرفته‌اند. اما همين امر هم با رای مردم اين کشورها است. وانگهی اين کشورها جز چاپ کردن تصوير ملکه بر روی اسکناس و کارهای نمايشی ديگر، اصلا و ابدا کشورهای مستعمره به حساب نمی‌آيند. با اين همه هنوز که هنوز است کشورهای استبدادی هنوز فراوان‌اند. مستبدان هم بيشتر "خودی"‌اند تا مترسک يک قدرت خارجی. صدام حسين يک عراقی خالص و مخلص بود. يک عرب حسابی بود و در سر سودای رهبری اعراب را داشت. آقای معمر قذافی هم يک ليبيايی و عرب تمام عيار است. او هم زمانی لولهنگ اش خيلی آب بر می‌داشت و حسابی گرد و خاک می‌کرد.
    می توان گفت که مثلا دودمان هاشمی‌های اردن و آل سعود عربستان را قدرت‌های استعماری بر سر کار آوردند. اما صدام و قذافی و همپالگی هاشان را قدرت‌های خارجی بر سر قدرت ننشاندند. آيت الله خمينی هم بر روی شانه‌های مردم وارد کشور شد. زمين و زمان هم به استقبالش صف کشيدند و فرياد "ديو چو بيرون شود، فرشته درآيد" سر دادند. (شيفتگان و دلباختگان "تئوری توطئه" مشکل می‌توانند باور کنند! اينان همواره دست‌های خارجی را می‌بينند و قدرت‌های بزرگ را که سر نخ حوادث را در دست دارند.)
     در هر حال، خوب يا بد، دست کم در ايامی که ما زندگی می‌کنيم استعمار در حال و هوای گذشته‌اش ديگر وجود ندارد. حتی آمريکا هم که در حال حاضر در عراق حضور دارد خود را قدرت استعمارگر نمی‌داند و برای خروج خود مرتب زمان تعيين می‌کند و برای عراق آينده‌ای ‌تابناک تدارک می‌بيند و عراق را مانند ژاپن و آلمان بعد از جنگ می‌بيند، نه هندوستان مستعمره‌ی قرن نوزده و اوايل قرن بيست.
    اما اينجا سخن از خاتمی است. آن هم خاتمی امروز و نه خاتمی شش سال پيش، که ناگهان در صحنه‌ی سياسی ايران ظاهر شد و با قدرت لبخند و فرهيختگی‌اش پرچمدار جنبش مدنی ايرانيان گرديد. آن روزها رفتند و آن خاتمی ديگر ختم خود را بر چيد و اکنون هماواز با بسياری از ائمه جمعه و جماعت و جناح‌های راست و محافظه کار و گروه‌های "بگير و ببند و ببر" کشور ما به غلط "مخالفان استبداد" را موافقان يا "آلت دستان قدرت‌های غربی" (و معمولا آمريکا) قلمداد می‌کند. او مانند جورج بوش می‌انديشد که در فردای فاجعه‌ی يازده سپتامبر گفت هرکس که با ما نيست برماست. آقای خاتمی هم می‌گويد هرکس که بر ماست آلت دست نيروهای بيگانه (منظورش آمريکا است، البته) است. او دانشجويان و جوانان آزاديخواه را "اراذل و اوباش" می‌نامد و ديگر مانند سابق جرات نمی‌کند به ميان شان رفته و با آنان به گفت و گو بنشيند. (يادتان هست که "آن خاتمی" بارها به ميان دانشجويان رفت و....)
    آقای خاتمی ديری است که در زمين رقيب بازی می‌کند. خاتمی دارد به سرنوشت فرماندار کاليفرنيا دچار می‌شود. با آنکه حدود هشت ميليون نفر به آقای گريس رای داده‌اند ولی اکنون درصد قابل توجهی از مردم کاليفرنيا می‌خواهند او را برکنار کنند. تعارف هم ندارند! مردم کاليفرنيا به برنامه‌ای ‌اقتصادی و اجتماعی گريس رای داده بودند و حالا که می‌بينند او نتوانسته و قادر نبوده برنامه‌هايش را پيش ببرد، خواهان برکناری‌اش هستند. اين حق برای مردم ايران هم محفوظ است که خواهان برکناری يا استعفای آقای خاتمی باشند. آيا آقای خاتمی به قول‌های خود عمل کرده است؟
    من هم بر اين گمانم که آقای خاتمی انسان فرهيخته و اهل کتاب است. فلسفه و علوم انسانی می‌داند. با هنر هم ميانه دارد و عبوس زهدش اندک است. اما آيا رئيس جمهمور خوبی هم بوده است؟ آيا توانسته است به قول هايی که داده عمل کند؟ آيا در حد يک شهروند روشنفکر و مسئول وظايفش را انجام داده است؟
    خاتمی ديری ست که خاتمه يافته و خود نمی‌داند! 





    [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de