[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
 
شب يلدا
 
تقديم به دكتر رضا براهنی
 
 
مرتضی نگاهی
www.negahi.com
سه‌شنبه ٣ دی ١٣٨١

 
گئجه‌دير،
قارا قيش بير گئجه‌دير!
هئچ بير ايشيق
گوزه چاتمير.
سازاق ايسه اوغولتويا اغولتويا
تلگراف تئللريني سسله نديرمه كده‌دير!
آنجاق گئجه‌دير!
لاپ لاپ قارا بير گئجه!
...
اين شعر زيبا در وصف شب ديجور و سرد و تاريك و ظلماني از شاعر همشهري من ميرصالح حسيني است كه يادش بخير، در نشست هاي سه دهه پيش مي خواند و مي خوانديم و اما ايمان نمي آورديم به آغاز فصل سرد!
شب يلدا براي ما بويوك چله بود. "اسد خال اوغلي" و "عززه خالا" و "غلامحسين عمي" و ... مي آمدند خانهء ما، دور كرسي جمع مي شدند و ما بوغلاما مي خورديم و خربزه قاچ مي كرديم و شب چره مي خورديم تا طولاني ترين شب سال به در شود.
 
***
ديشب هم يلدا بود و ما در خانهء فرخ جمع شده بوديم. يك ساعتي بايد مي رانديم تا در ناف طبيعتي زيبا و باغى بزرگ و خيس و خانه‌اي اعياني گردهم بياييم. فرخ خوش سليقه است آخر! نشستيم و گفتيم و شنيديم و بحث كرديم و سر هم داد زديم و رقصيديم و خنديديم تا شب سحر شود. اما شب خيس بود و سحر دور مي نمود. در بلندترين شب سال.
من عتاب شنيدم و سرزنش شدم كه چرا از نژاد زيباي آريايي نمي نويسم و يك سره بند كرده ام به مسايل تركان و از پيشه‌وري مي نويسم و ... انگار بايد تاريخ را گچ گرفت!
من كوتاه مي آيم و با گيلاسي مرلو يا كابارنه ته و توي قضيه را بهم مي آورم و آنگاه از خيام مي خوانم و از حافظ مي خوانم و ته دل مي گويم: گئجه‌دير! قاراقيش بير گئجه‌دير!
نيم شبان از ميهماني مي زنم بيرون و تمام راه را "روحي سو" گوش مي كنم كه شعرهاي يونوس ائمره را مي خواند و مرا به خلسه مي برد و ماه بزرگ مي شود و آبي ميشود و نقره اي و مي پاشد به خليج و مي شكند مانند آينه ... يونوس مي‌گويد گل گور منه عشق نيله‌دي؟ (بيا ببين عشق با من چه‌ها كرد؟) در چنين شبهايي ياد شهريار و حيدربابايش هم مي افتم و گاه پشت فرمان مي گريم. اما امشب با يونوس هستم و روحي سو و ماهي كه بزرگ است و نقره گون و گاه مي شكند و خورد مي شود در خليج.
در خانه اما ، در تبريز ، رضا براهني است كه به انتظارم نشسته. براهني بعد از چرخي كه در دور دنيا زده باز به تبريزش برگشته تا با خاطراتش خطر كند. مي نويسد "دور دنيا گشته ام تا تبريز را بهتر بفهمم. مسئله تعصب نيست. كسي كه به زادگاه خود برنگردد، دنيا را نديده، يا بهتر، از مادر نزاده. ولي اين را در آن روزهاي اول نمي توان فهميد ..."
و شگفتا كه من اين را از همان روزهاي اول فهميدم! ياد يار و ديار را مي نوشتم كه ناگهان جرقه اي ذهنم را روشن كرد. جمله اي خوانده بودم از هانري ميشو كه در صفحه اول كتابم به انگليسي و فارسي نوشتم: كوتاه ترين راه به درون، سيري است بر گرد جهان! The shortest road to oneself goes around the world و چنين است كه در شب يلدا پا به پاي براهني تبريزگردي مي كنم و از تمام آن كوي و برزن هاي باستاني گذر مي كنم تا در نقطه اي در كوچه اهراب، در شبي برفي و سرد كه سوز سرما تا استخوان نفوذ مي كند، با شيخ عمامه به سري كه البته چهره نوراني ندارد سلام و عليكي بكنم و او مرا به خانه اش در همان كوچه دعوت كند و من قبول كنم و پا به پايش در كوچه راه بروم و رد پايم را برف بپوشاند و ياد شاملو بيفتم كه مي گفت: نه اين برف را سر باز ايستادن نيست .... كه نبود.
با هم به كوچه شيخ علي اكبر مي رويم تا به خانه اي مي رسيم كه درش با فشار انگشتي باز مي شود . از حياط بزرگي عبور مي كنيم و چهار پله بالا مي رويم تا به دهليزي برسيم كه چند جفت كفش زنانه و مردانه جف شده اند. اتاق سمت راست يك تنبي بزرگ است كه در گوشه اش يك بخاري سرخابي اندكي گرما پخش مي كند و شيخ سرفه اي مي كند و من هم. شعله هاي سرخابي بخاري زبانه مي كشد و من پالتو و كلاهم را درمي آورم و شيخ روي مخده اي مي لمد و من هم. ناگهان در اتاق باز مي شود و دست زني بشقابي آجيل تواضع در سيني اي روي فرش مي گذارد و من به احترام شيخ بلند شده و مي آورم. شيخ از حال و روزم مي پرسد و من مي گويم كه دانشجو هستم و فيزيك مي خوانم. مي پرسد انگليسي بلدي؟ پاسخ مي دهم بير آز. نامه اي به انگليسي مي آورد كه پذيرش دانشگاهي است در آمريكا. براي پسرش كه ... پسرش كه زندان است. آه مي كشد و مي گويد شكل و شمايل شما بود. عكسي هم از جيبش در مي آورد و نشانم مي دهد. يك عكس شش در چهار كراوات زدهء رسمي است. شايد اندك شباهتي به من داشته باشد. نمي دانم. عمامه اش را روي مخده مي گذارد موهاي يك دست سفيدش آشكار مي شود. كوتاه است اما پر پشت. ياد شمس تبريز مي افتم.
باز هم در اتاق باز مي شود و همان دست يك سيني ديگر روي فرش مي گذارد. دو بشقاب پر از پلو هست و يك يك بشقاب پر از قورمه سبزي با دو ليوان خالي و يك پارچ آب. باز هم من مي آورمش و در كنار بخاري مي گذارم. بخاري گرماي مطبوعي دارد و عطر خوش قورمه سبزي در فضا پراكنده مي شود. لوبيا هاي چشم بلبلي چشمك مي زنند و من ناگهان احساس گرسنگي مي كنم. شيخ بلند شده و مرا از در ديگر تنبي به يك اتاق ديگر مي برد كه بسيار سرد است. قفسهء كتاب ها پر و پيمان اند و ميز تحرير و صندليي در وسط اتاق تنها بي كس افتاده اند. كمدي در گوشهء اتاق است. شيخ در كمد را باز مي كند و يك بطري بيرون مي آورد. رويش نوشته "شراب طبي". مي پرسد آيا اين بطري از آن زهرماري هاست؟ پاسخ مي دهم " نه. مگر نمي بينيد كه نوشته "طبي". نفسي به آسودگي مي كشد. مي پرسد مي توانيد بازش كنيد؟ پاسخ مثبت مي دهم. از همان كمد يك در بازكن پيدا مي كنيم و به تنبي باز مي گرديم و در شب چله به سلامتي هم شراب طبي مي نوشيم و قورمه سبزي مي خوريم و آجيل تواضع و بيرون همچنان برف مي بارد و سر باز ايستادن ندارد.
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de