| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
نامه دكتر سروش به
خاتمی
جمعه ۲۰ تير ۱۳۸۲ بنام خدا هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل/ نقش خيالی میکشم فال دوامی میزنم دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را / اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی ميزنم جناب آقای خاتمی اين رنجنامه را تلخکامانه و در کمال نوميدی و ناخشنودی ، هنگامی و در هنگامهيی مینويسم که ياران شناخته و ناشناختهام "چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد ، که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند". قيام آرام و دموکراتيک مردم ايران عليه استبداد دينی در خرداد ١٣٧٦، تجربه شيرينی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خندهرو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخ کام و ناآرام کرد، دستاورد تلاشها و تبوتابهای جمعی دردمند بود که رايگان هديه شد و ارزان از دست رفت. و اين عجب نبود. مرد ميراثی چه داند قدر مال؟/ رستمی جان کند و مجان يافت زال هر که او ارزان خرد ارزان دهد/ گوهری طفلی به قرصی نان دهد و اينک آن تلخ کامیها و ناآرامیها جامه شورش و اغتشاش بر تن کرده است. از اعتراضات اخير دانشجويان چهار روز برنيامده بود که ٤هزار تن به اسارت رفتند و نوشنامه مجلسيان هنوز به گوش هوش نرفته بود که از آنان زهر چشم گرفتند. اينان را به درهها و آنان را به درندهها سپردند. اينک ما ماندهايم و زندانهايی آباد و دانشگاههايی ويران؛ و جامعهيی رنجور که دمل سهمگين و سرطانی سازمان خودسران (!) انصار حزباله بر حنجره و ريه آن پنجه افکنده و راه فرياد و تنفس را بسته است. الحق ترکيب غريبی از غازيان و قاضيان و کاتوزيان پديد آمده است: اولی به قساوت میدرد و میکشد و دومی به قضاوت از کشته غرامت میستاند و سومی در پس زانوی سلامت مینشيند و مهر ملک و شحنه بر میگزيند و بر آن همه فسق و فضيحت ردايی از شرعيت و فقاهت میپوشاند و آنهمه بيداد و رذيلت را عدالت مینامد و طرفهتر اينکه با اين خرقه آلوده باز هم نام کرامت میبرد و از جوانان انقياد و ارادت میطلبد. و از همه بیآبروتر، شورای انقلاب فرهنگی ، که اينهمه ناموسشکنی را میبيند و شکنی بر ابرو نمیافکند. آتش در فرهنگ و فرزانگی افتاده است و آن فسردگان را گويی هيچ نيفتاده است. زين قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است / کوتهنظر ببين که سخن مختصر گرفت و اگر روزی يکی از آن خام طبعان و عزيزان بیجهت به مصلحت يا به ماموريت دانگی بگيرد و بانگی بر آورد ، عيب بر دانشجويان و تهمت بر بيگانگان مینهد و حال آنکه بيگانهتر از او کس نيست. اينک در بحبوحه چنين خزانی/ شد زخم رسيده بوستانی آتشی که بیهنران و سفلهپروران ساليان پيش در کشتزار دانش و دفتر زدند و خرمن "کيان" و "نشاط" و... را سوختند ديروز در دامن "صراط" و "معرفت و پژوهش" افکندند و به شراره شرارت آن دو نهال بارور سايه گستر را خاکستر کردند. رفيق صديق ، محسن سازگارا را که به حق از محسنان و پاکدامنان و خدمتگزاران اين مرز و بوم بود، با تنی رنجور و تهمتی تهی همراه پسرش به زندان سپردند و آنگاه به سابقه مودتی که وی را با من بود و به بهانه عضويتی که در "صراط" و "پژوهش" داشت به آن دو منبع معرفت حمله آوردند و بر آنها قفل تعطيل نهادند و از دفتر و رايانه و نامه و نوار و نورنويس هر چه يافتند با خود بردند و چراغ را کشتند و چراغدان را شکستند و خوان گستردهيی را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر میگرفتند درنورديدند و جمعی را سرگردان و نظمی را پريشان کردند. شايد بدلالت آن ياوهگوی يزدی، صندوقهايی لبريز از دلار و صندوقدارانی فربه از حرام در آنجا بيابند و رشته مجعول پيوند با اجانب را در اين وارسیها پيدا و اعلام کنند. راستی که شبهه میانگيزد آن شيطان دون/ در فتند اين جمله کوران سرنگون اينک سه هفته از آن واقعه هائله ميگذرد: صراط و پژوهش، مقفل و معطل، مهر بر لب زده خون ميخورند و خاموشند و دانشجويان مشتاق چون زائرانی سياه پوش گرد آن کعبه کمال نوميدانه میگردند و ناکام بر میگردند. شرک تقوا نام مثلث غازيان و قاضيان و کاتوزيان آخرين شهيدان خود را از قبيله عالمان و معلمان گرفته است تا ثابت کند که " هر آنکه کشته نشد از قبيله ما نيست" اينست "احوال شيخ و قاضی و شرب اليهودشان". آقای خاتمی موسسات غير انتفاعی "صراط" و "معرفت و پژوهش" دو خادم خرد از خيل خدام خرد درين ديار بودند، با پيشينهيی کوتاه و کارنامهيی بلند و درخشان، و پناهگاهی برای انديشه ورزان و دانش دوستان جوان. و البته نه درس تقليد میدادند و نه مريد میپروردند. نه مداحی میکردند نه طبالی. و سيمرغوار در قاف قناعت نشيمن داشتند. اما عزمی که عمله استبداد دينی بر افشاندن بذر تقليد و بر کندن بيخ تحقيق دارد، آن دو مزرعه را نيز آزاد و آباد نگذاشت. بهانه برای مهر میجستند و عاقبت آنرا از موم تراشيدند. نسل حاضر و نسلهای آتی هرگز اين پيام ناخجسته استبداد دينی را از ياد نخواهد برد که: امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده ، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را میپردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمیپسندد. امروز جانی تاوان انتقادی است. والله که مرا و هيچ کس را طاقت و رغبت اين اسلام استبدادی نيست. "کافرم من گر از اين شيوه تو ايمان داری". هيچ جای دنيا با دانشگاهيان و مجلسيان خود چنان نمیکنند که درين ديار میکنند. چه جای دانشگاه است بگوييد قربانگاه. قوه قضائيه چيست؟ بگوئيد قوه قصابيه. مجلس کدام است؟ بگوئيد محبس. چنان مینمايد که ماده استبداد در دماغ حکام چنان متمکن شده که باکی از بی اعتنايی به خلق ندارند. و درين خيال چندان مباهی و مبتهجاند که باده قدرت را به اندازه نمیخورند و جامه زعامت را به قامت نمی برند. دست ولايت از آستين فقاهت بيرون کردن و سقف رياست بر ستون شريعت زدن و زهر تطاول در کام تساهل ريختن و راه خشونت را بنام ديانت گشودن و گردن عدالت را به تيغ ولايت بريدن و کمان خود را برتر از يقين خلايق نشاندن و حجت شرعی برای خود کامگی تراشيدن و خود را مشرف به تشريف مخدومی و خلق را مکلف به خدمتگزاری دانستن و بدين حجت منکران را عقوبت کردن، الحق رسمی است که جمهوری اسلامی در جهان آورده است. دانشجويان و آزادیخواهان اين ديار نه منافسه در قدرت دارند نه مناقشه در ثروت ، بل مطالبه حريت میکنند و مقابله با استبداد و جباريت. و اگر آنچه در اين وطن بنام ولايت میرود استبداد نيست ، باری از خواجگان ولايت مدار بخواهيد تا خود تعريفی از استبداد بدست دهند و در جرايد نشر کنند و مجال نقد را بگشايند. يا از زمره ارباب معرفت مسالت کنند تا در مجلسی علمی و علنی گره از کار فرو بسته آن بگشايند و دماغ مجلس روحانيان را معطر کنند. صاحب اين قلم آماده است تا با صدرنشينان مسند ولايت درين خصوص به مناظره بپردازد تا آنکه دشمن آزادگی است نقد کيسه همت در بازد و تير جعبه حجت بيندازد. آقای خاتمی "میروی و مژگانت خون خلق میريزد" و در پس پشت ، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا مینهی. "بهر يک جرعه که آزار کسش در پی نيست"، دانشجويان زحمتی از مردم نادان کشيدند و به چنگال عسس و حرس چنان گرفتار آمدند که چشم روزگار بر آنان فاش گريست و دل خويش و بيگانه بر آنان پاک بسوخت. پس "به احتياط رو اکنون که آبگينه شکستی". نميدانم آنچه مینويسم فريادی است بر سر چاه يا از ته چاه. هر چه هست حديث چاه و فرياد است يا کوه و فرهاد. نعره نوميدانهای است در سنگستان ناکامیها که تنها پژواکی از آن نصيب ما میشود. آيا اين همه تلخی و ترشی و شوری را پايان شيرينی هست؟ آقای خاتمی! دير شده است، طفل انتظار پير شده است، دل صبر از اين شيوه سير شده است. اگر ايران است، اگر ايمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه دستخوش تاراج و طوفان است. "کجاست شير دلی کز بلا نپرهيزد؟" . حيف خوردن ز کاردانی نيست/ با گرانان به از گرانی نيست عبدالکريم سروش هفدهم تير١٣٨٢ زيرنويس: اشاره به معانی برخی واژههای بكار رفته در نامه دكتر سروش تَطاول :دست درازى «چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد، که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند» :برگرفته از شعرى از احمد شاملو حَرَس :پاسدار، و نيز به معناى مجازى زندان حُرّيت :آزادى ُخُدّام :خادمان، خدمتگزاران خواجه :داراى دو معناى 1-آقا و توانگر و 2- ناتوان رايانه :كامپيوتر زعامت :پيشوايى و رهبرى شُرب اليهود :شراب خوردن اندك و مخفيانه، برگرفته از شعرى از حافظ شكن :خم «صراط» و «معرفت و پژوهش» :دو مؤسسه ى اصلاح طلبان كه آثار سروش را منتشر مى كردند، به معناى تحت اللفظى آن ها نيز توجه شود. عَسَس :مأمور سركوبگر حكومت غازيان :جنگجويان قاضيان :داوران كاتوزيان :يا آتورنيان، زاهدان كه كنايه از شوراى نگهبان به طور اخص و روحانيان حكومتى به طور اعم است. كيان و نشاط :دو نشريه ى اصلاح طلبان، در ضمن معناى تحت اللفظى آن ها نيز در نظر بوده است. مُباهى :سرافراز مُبتهج :خشنود مُتمَكِن :جاى گير مجّان :مجانى، رايگان مُحسنان :نيكان مَخدومى :سرورى مسألت كردن :درخواست كردن مُقّفَل :قفل شده مُنافسه :رقابت و هم چشمى ُمُهرخاتمت :مهر پايان. لفظ خاتمت، كنايه اى به خود خاتمى نيز هست. مَودّت :دوستى نورنويس : حروفچينی و ضبط الكترونيك (كامپيوتری) نوش نامه : به قياس نوش دارو (پادزهر) ساخته شده است، در ضمن نوش به معنى شنيدن نيز هست. واقعه هائله :حادثهى هولناك ياوه گوى يزدى: اشاره به مصباح يزدى |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |