‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





تأملی بر استقبال "محسن حيدريان"
از بيانيه "ديک چنی، رامسفلد و شرکاء"
 
 
مليحه محمدی  
maliehe@t-online.de 
سه‌شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۲
 
 
"ما برخاسته‌ايم تا برای تأمين رهبری آمريکا بر جهان پشتيبان گرد بياوريم"
از بيآنيه چنی، رامسفلد و ...
"اگر آمريکا ميخواهد رهبری جهان را بر عهده داشته باشد بايد همچون يک امپراطوری يعنی در نقش داور... ظاهر شود ـ در حقيقت مشروعيت اخلاقی و سياسی اين نبرد در برابر ديدگان باز همه آگاهان سياسی و آزاديخواهان جهان می‌درخشد"
از پاسخ سراسيمه محسن حيدريان به بيآنيه آقايان
 
هنگامی که ترجمه "بيانيه اصول ارزشی" کار باند چنی ـ رامسفلد، در ايران امروز منتشر شد، من اين گمان را نزد خودم گذاشتم که مطالعه آن کسانی از پشتيبانان اين جنگی را که همه دستاوردهای مدنی بشريت قرن بيست و يکم را تحقير کرده است، به تأمل وادارد. و طّبيعی ست که اين گمان مثبت به کسانی برود که اگر پا در کوره راه سياست گذاشته‌اند بارزترين انگيزه شان عشق به انسان، احترام به آزادی و مبارزه با سلطه جويی بوده است. و راست اينکه من به کسانی مثل نيما راشدان چشم داشتم. جوانی که اندکی پيش که به خارجه آمد يک سعيد حجاريان جوان بود و مبشر نظريه‌های حسين بشيريه، به نحوی که بسيار ترديدهای نابجا برانگيخته بود. اما همينکه چشمی بازتر به دنيای غرب گشود، ناگهان تمامی مشکلات قديم و جديد ميهنش را در يک غريزه! خلاصه کرد و اعلام کرد که: "انقلاب ايران، انقلاب سکس است!" او اين تحليل فرويدی از سياست را تنها به اهالی ايران محدود نکرد آنقدر در اين انکشاف پيشرفت کرد که توانست اعلام کند که تمامی غريو صلح طلبی ميليونها انسان در سراسر جهان هيچ نبود مگر ميل عشاق به پياده‌روی در يک روز زيبای بهاری و به اين ترتيب وجدان بشريت را نيز به تمسخر گرفت! و اصلأ به روی مبارک نياورد که اولين تظاهرات صد و پنجاه هزار نفری در نيويورک که به گزارش پليس نيويورک، به مجروح شدن دهها پليس و تظاهرکننده منجر شد و هشت اسب پليس را از پا انداخت در سرمای سه درجه زير صفر اين شهر برگزار شده بود. و پس از آن نيز ، و پس از آن، و تا کنون نيز...
اما چه ميتوان کرد چنين دگرگونی‌هايِی در مورد جوانانی که از کشورهايی با ساختار فرهنگی بسته به غرب می‌آيند هميشه محتمل است. بر بانيان آن در آن کشورها بايد لعنت فرستاد. و موجب ديگر اين دگرگونی که اگر نه از سجايا، ولی به هر روی از خصائل انسانی ست، جاه طلبی و نامجويی ست که هميشه مذموم و ناپسند نيست؛ ولی ارزش داوری می‌شود بخصوص از اين بابت که آيا آن که در جستجوی نام است، بها چه می‌پردازد و يا از ارزش‌ها کدام را فدا می‌کند؟ اما از آنجا که "تا ريشه در آب است اميد ثمری هست"، بسياری چون من اميد دارند که کسانی چون نيما راشدان از هر کجا که هستند برگردند حتا از همينجا که او ايستاده و به همسايگی با "پرويز مشرف" افتخار می‌کند و برای تأمين ولايت آمريکا بر جهان می‌گويد و می‌نويسد.
اما پس از مطالعه آن بيانيه، من گمان آزار دهنده‌ای هم داشتم. و آن اينکه با رويت اين مانيفست، بخصوص دراين ايامی که مفاد آن اينچنين اراده گرايانه برجهان اِعمال می‌شود، کسانی نيز به شور بيايند و به اين قافله بياويزند. کسانی از شيفتگان و مرعوبان قدرت که هر مسلک سياسی را که برگزيده‌اند يآ هر کدام را که رها کرده‌اند در سنجش فاصله اش با مسند قدرت بوده است؛ زيرا يکی از واقعياتی که من به آن قائلم همين جذبه و کششی ست که قدرت در انسانها ايجاد می‌کند و آنها در چالش با آن فلسفه و راه و هدف خود را بر می‌گزينند. اما هزاران بار شکر که تحت هيچ ساختار منظم و يکسانی انسانها تعريف واحدی از مقولات و نيز از مقوله قدرت ندارند. برخی توانايی را در دانايی جستجو می‌کنند ، برخی در ايثار و جمعی در داد و دهش! و البته هستند گروهی که قدرت را در امکان برقراری آن سلطه‌ای می‌بينند که چشم در چشم جهان بدراند و بگويد "من برای تأمين رهبری خودم برشما برخاسته ام"! شيفتگان اين مفهوم ِِ ويرانگر قدرت که هموارکنندگان آگاه و ناآگاه جنگ و تباهی در تاريخ زندگی بشراند، همواره انبوه ترين بوده‌اند و بيگمان امروز نيز. گرچه ارزشيابی روزافزون مفاهيمی چون صلح، آزادی، عدم مداخله در امور ديگران هر زمان از شمار مبتلايان به اين کج سليقگی خواهد کاست.
اما عليرغم اين انتظارم، اين را نيز بايد بگويم که در ميان نامهايی که آنها را مستعد اين تحرک می‌يافتم، محسن حيدريان را به هيچ وجه در ذهن نداشتم که اينچنين به اول صف درامده است.
پس از خواندن خطابه مجذوبانه اش در حمايت از سياست باند جديد حاکم بر آمريکا ــ به قول خودش آرمان گرايان و جهان گرايان ــ ، وقتی ديدم که در انتقاد از سياست کلينتون و حزب دموکرات آمريکا از بيانيه چنی و رامسفلد نيز مصرتر است، و آمريکا را معلوم نيست به نيابت ازجانب کدام جهانيان، به امپراطوری جهان دعوت کرده است، اولين مقاله‌ای که از او خوانده بودم به يادم امد. مطلبی بود در مورد پانزدهمين سالگرد ترور" اولاف پالمه". چيزی که آنزمان در آن مقاله توجهم را جلب کرده بود اين بود که ديده بودم، او با لحن و بيانی از آمريکا و انگليس و سرمايه داری گفته بود که از نظر من با ادبياتی که جريان فکری او در اين مقولات به کار می‌گرفت متفاوت بود و به اصطلاح بسيار تندتر. و ديگر اينکه مطمئن بودم زمان درازی مثل زمانی که آدمی در سن وسال و تجربه او برای يک چرخش ماهوی لازم دارد، از آن نوشته نگذشته است. برای روشنتر شدن ذهن خودم به آرشيو ايران امروز مراجعه کردم که بقول برادرانمان در ايران، خداوند درجات مدير مسئولش را بالاتر ببرد که بالاخره دايرش کرد. و ديدم بله مقاله‌ای ست مربوط به دو سال و يکماه پيش به تاريخ اسفند 79 که ايشان زيرعنوان" اولاف پالمه يک نمونه زنده چپ اصلاح طلب " نوشته‌اند. اين مقاله در تجليل و تأييد نظرات پالمه نوشته شده بود. و پس از ذکر مخالفت او از زوايای گوناگون با اردوگاه کمونيستی و کمونيسم، آورده بود که: او البته سرمايه داری لجام گسيخته آمريکا و تاچريسم انگليس را به خوبی می‌شناخت و سيستم حاکم بر اين کشورها را ناقض ارزشهای انسانی و عدالت جويانه می‌دانست. او در جريان تجاوز آمريکا به ويتنام سرسختانه به افشای آن پرداخت و آن را مشابه فاشيسم هيتلری و لکه ننگی بر دامان بشريت و سنت‌های دموکراتيک غرب می‌دانست....
جملات بالا را مقايسه کنيد با اين دريافت‌های جديد: آمريکا اولين قدرتی ست که در عين حفاظت از نظم پويای سرمايه داری خواهان يک ساختار آزاد از دولتهای ملی در سرتاسر جهان است!
و ببينيد که در باره سوابق باشکوه سياست آمريکا که يک قلمش را به استناد پالمه، فاشيسم و لکه ننگی بر دامن بشريت خوانده بود اينک چه می‌گويد: واقعيت اين است که در تاريخ بشری هيچ ابرقدرتی به اندازه آمريکا خويشتن داری نکرده است. کافی ست به قدرتهای کوچکتر نظير ناپلئون و يا نقش شوروی در جنگ دوم جهانی.....نظر کنيم".
در اواخر همين مقاله، ايشان تأسف بسيار خورده است که بسياری آرمانها و تزهای اولاف پالمه هنوز تحقق نيافته و مورد چالش است. مثل نگرانی‌های او "از خطر بمب اتمی، تأسيسات تسليحاتی تازه بوش در آمريکا که برای تسلط بر سازمان ملل می‌کوشد.."
معلوم نيست که اگر پالمه زنده بود و می‌ديد که ستايشگران اويی که از طرح‌های تسليحاتی بوش پدر، و سعی اش برای تسلط بر سازمان ملل نگران بود، امروز مجيز بوش پسر را می‌گويند که در طرح‌های تکان دهنده تسليحاتی و تحقير سازمان ملل دست ابوی را از پشت بسته است، چقدر تأسف می‌خورد!
حتا چهارده ماه قبل هم محسن حيدريان در مقاله "انقلابی بزرگ، آزمونی بزرگتر"
نوشت: فراموش نبايد کرد که سالهای آخر رژيم شاه همانطور که بسياری از پژوهشگران آمريکايیِ مانند ريچارد کاتم و جيمز بيل بعدها تشريح کردند، به حکومت ثانوی و "لانه جاسوسی" آمريکا در ايران تبديل شده بود. در طول سالهای ياد شده ايران بخاطر فضای سياسی بشدت ضد کمونيستی و منابع پايايان ناپذير نفتی و مالی خود به يک آزمايشگاه واقعی برای آمريکايی‌ها تبديل شده بود که رسواترين روياهای خود را در آن به واقعيت تبديل می‌کردند".
ايشان اين مطالب را چهار سال بعد از آنکه عبدی ديگر از لفظ " لانه جاسوسی" استفاده نمی‌کرد، و ما مخالفان جنگ ايضأ، نوشتند.
و اينک فقط يکسال بعد، نيرويِی که ميهن ايشان را به حکومت ثانوی و آزمايشگاه خود تبديل کرده بوده و رسواترين روياهای خود را درآنجا به واقعيت تبديل می‌کرده است، حافظ نظم پويای سرمايه داری و خواهان ساختار آزاد دولتهای ملی در سرتاسر جهان می‌شود! و سياستش نه بر پايه نفت، نه بر پايه اقتصاد است. بلکه اين سياستی ست که منطق کاملأ ضد اقتدارگرايانه دارد و در عمل همسو و در راستای دموکراسی و ثبات تازه در منطقه است!
ولی جناب حيدريان خوب است با همان باوری که تصور می‌کند که مخالفان سلطه بلامنازع آمريکا که اتفاقأ در کثرت خود به هيچ وجه به دنبال لنينيسم و بنيادهای انديشه‌ای آن نيستند هنوز نياز دارند که تفاوت "ضد امپرياليسم لنينی" و "سياست جهانی" را فرا بگيرند، قبول کنند که ايشان نيز بايد بيشتر در دنيای پيرامون خود تحقيقات بفرمايند و ببينند که آيا در قرن بيست و يکم کدام امر از امور جهان را ميتوان به سبک قرن هژدهم انجام داد که ايشان از جايگزين شدن بمب و موشک و رزمناوهای غول آسا بجای سواره و پياده نظام و کشتی‌های 50 کيلومتر سرعت ناپلئون، برای آمريکا مشروعيت جستجو می‌کند؟! و نيز اين ادعای ما را هم تحقيق بفرمايند که امپراطوری پيشنهادی ايشان که در زمان کشورگشايی ناپلئون تازه استقلال يافته بود، برحسب خويشتن داری بزرگوارانه اش، در طی پنجاه سال گذشته تقريبأ در تمامی کشورهای آمريکای لاتين و در يکسوم مجموعه کشورهای جهان کودتای سياسی ترتيب داده است و ايشان مطمئن باشند که اگر ناپلئون نيز امکان آنرا می‌داشت که از راه دور و توسط عمال و کارگزاران خود حکومت‌های کشور‌های ديگر را به ميل خود و متناسب با نيازهای اقتصادی ـ سياسی خود تعويض کند و خون و خونريزی را فقط در ميان مردم همان سرزمينها جاری کند ، سرش برای لشکرکشی در سرما و گرما و آواره زمين و دريا شدن درد نمی‌کرد و او نيز مانند امپراطوری محبوب ايشان جز در مواقعی که با شرورتر از خود مانند صدام و يا مقاومتی جانانه چون ويتنام مواجه نمی‌گشت، رنج نظامی گری را به خود هموار نمی‌نمود؛ بويژه که در آن دوران ديکتاتورها نمی‌توانستند وقتی که از انسانهای ديگر کشتار براه انداخته‌اند در ويلای خود به آسودگی گلف بازی کنند. و نيز بدانند که اگر تمام اسناد و کتب قطور منتشره توسط رهبران دوره‌های گوناگون سيا و انتليجنت سرويس دروغ و کذب محض باشد، فقط چند نمونه از آشکارترين جلوه‌های سياست خويشتن دارانه آمريکا که محصلان دبستان‌ها می‌دانند، کافی ست تا آمريکا از جهت دست درازی‌ها و تعدی‌ها به حق استقلال و آزادی و منافع ملی و مادی ساير مردم جهان سرامد همه امپراطوران و جهان گشايايان تاريخ باشد. هيچيک از آنان نتوانسته‌اند تنها در يک حرکت نظامی نظير بمباران هيروشيما يکباره صدهاهزار کشته و معلول مادام العمر بجای بگذارند. در هيروشيما هنوز کودکان معلول بدنيا می‌آيند. هيچ از يک قدرتمندان تاريخ بيست سال بدون وقفه بر سر يک ملت کوچک بمب نباريدند.جناب حيدريان هنوز بسياری مزارع ويتنام قابل زراعت نيستند دهها هزار هکتار زمين در ويتنام هستند که هريک دهها بار بمباران شده‌اند و چند نسل آينده نيز از استفاده از آنها محروم هستند. و نيز بدانيد که اگر آمريکا در همه جای جهان به قصد برقراری ساختار دولتهای آزاد دخالت کرده باشد، پينوشه را به همين جهت جای آلنده نشانده باشد، از عربستان سعودی و اردن و کويت و اسرائيل و امثالهم به جهت آزاد منشی شان حمايت کند، و حکومت ملی دکتر مصدق را هم به همين دليل سرنگون کرده باشد، از آنجايی که گرايش انسان بسوی آزادی و مبارزه اش با سلطه بزرگترين انگيزه تحولات تاريخی بوده است، سروری، رهبری، امپراطوری هر نيرويی بر جهان هر چقدر که بقول شما "اردوگاه خير مطلق" باشد هر روز غيرممکن تر خواهد شد. و امپراطوری مورد علاقه شما با آفريدن هر چه فاجعه انسانی و زيست محيطی، سرانجام ناچار خواهد شد که آزاد سازی مردم سرزمين‌های ديگر دست برداشته و راه توطئه‌های کمتر ددمنشانه را برای تأمين منافع خود پيش بگيرد. به طريق ننگينی که او سرخپوستان را متمدن کرد ديگر نخواهد توانست مردم جهان را آزاد سازد. 
دنبال کردن چرخش صد و هشتاد درجه‌ای آقای حيدريان در اين نوشته ناگزير است و در ضمن قادر است که اختلاف فاحش هر سطر نوشته اخير ايشان را با همه مفاد بينش تا کنونی شان ثابت کند و نشان بدهد که ايشان به عنوان يک فرد مدعی سياسی بينش اصلاح طلبانه و آزاديخواهانه شان پس از اينهمه سال و آنهمه ادعا از هيچ ثبات و تعينی برخوردار نبوده است. اما اثبات اين امر درمورد ايشان بعنوان يک فرد اهميت چندانی ندارد از اين نمونه‌ها در تاريخ مبارزات سياسی هميشه وجود داشته است. آوردن چند نمونه جزيِی را من با تأکيد بر ناممکن بودن چنين تحول يا بهتر بگويم تبدلی در انديشه يک انسان با تجربه تنها از اين بابت آوردم که بگويم جز مرعوب و مجذوب قدرت گشتن هيچ استدلالی برای تغيير يک انسان با تجربه از يک مبارز راه صلح و آزادی که عمری برعليه قدرت‌های مطلقه و سلطه گر شعار داده به يک تحسين و ثناگوی امپراطوری جهانی در قرن بيست و يکم وجود ندارد.
اما واقعيت اين است که ما با رد کردن ارزشهای مفهومی يکديگر هيچ چيز را روشن نخواهيم کرد واقعيت اين است برای آقای حيدريان و بسياری ديگر امروز آرمان گرايان و جهان گرايان برآمريکا حکومت می‌کنند و از ديد بسياری، آرمان ستيزان و جهانخواران و طرفه اينکه ما در بسياری زمينه‌ها با ايشان توافق داريم! گيرم هر کدام از زاويه‌ای و منظری. مثلأ از ديد بسياری از مارکسيست‌ها و کمونيست‌های سابق نظير من نظام سرمايه داری واقعيتی نه تنها موجود بلکه منطقی ست و اصلأ مذموم هم نيست و ادامه ناگزير آزادی فرد در انتخاب موقعيت شخصی و اجتماعيش. و ازاين رو به هيچ وجه هم نبايد در صدد براندازی آن بود. ووظيفه انسان عدالت خواه امروزی نيست مگر مبارزه دائمی و ناگزير با ناهنجاری‌های آن وتلاش در راه احقاق حقوق اقشار پايينی. ودر نقطه مرکزی اختلاف فعلی نيزواقعيت اين است که ما نيز قدرت امريکا را ـ اگر چه متأسفانه ـ از واقعيات موجود می‌دانيم. اما باز اين ارزشگذاری متفاوت ما مانع از آن نمی‌شود که هر دو گروه ما به عنوان مردم يکی از کشورهای در حال توسعه که ناگزير از ارتباط و داد و ستد با اين قدرت نامحبوب است، خواهان ايجاد و حفظ رابطه با آن نباشيم. اين فقط در مورد آمريکا نيست در مورد اروپا نيزحتا بر خلاف آقای حيدريان، من اصلأ تصور نمی‌کنم که آنان از منظر حقوق بشر و دموکراسی ست که با اين جنگ مخالفت می‌کنند؛ آنان خوب می‌دانند که آمريکا می‌خواهد تنها تأيين کننده مناسبات اقتصادی سياسی جهان باشد و آنان نيز از منظر منافع ملی خود خواهان بخشيدن اين امتياز نيستند و ما نيز بعنوان ساکنان سرزمين‌هايی که بيش از آنکه توليد کننده باشيم فروشنده هستيم حق داريم که برای فروش کالايمان بجای تنها يک مشتری که تعيين کننده قيمت باشد، مشتری‌های متعدد داشته باشيم. بنا بر اين آقای حيدريان اصلأ از بابت تمايل هموطنان مخالف جنگ شان به برقراری رابطه با آمريکا نيازی به هيچ تلاشی ندارند. چيزی که هست، سعی هم نبايد بکنند که عواطف تازه خودشان را نسبت به آمريکا به ما تلقين يا ما را وادار به دوست داشتن او بکنند.
اگر سر اين موارد يکديگر را درک کنيم. آنوقت اين می‌ماند که در آينده پيش رو ببينيم درک و پيش بينی‌های ما از روند‌های جاری چقدر با واقعيات مورد قبولمان تطابق خواهد يافت. مثلأ آقای حيدريان معتقدند که " اين جنگ دارای سرشتی عادلانه بود... ودر نتيجه مندی مثبت آن به سود ملت عراق و منطقه هيچ ترديدی نيست."
و از اين سو، ديدگاه مخالف جنگ تنها بر پايه اصول ارزشی خود نيست که با اين جنگ تجاوزکارانه مخالفت می‌کند؛ بلکه بر اساس آن منطقی که ديکتاتوری يا دموکراسی را در ارتباط ماهوی با تارو پود تاريخ و فرهنگ هر جامعه‌ای می‌داند، باور دارد که هجوم نظامی به سرزمينی که در کانون يکی از متشنج ترين مناطق جهان قرار دارد، جز به دامن زدن به انواع تعصبات و فوران همه تناقضات و گرايشات پنهان به هيچ نتيجه‌ای منجر نخواهد شد. در درون جامعه عراق افتراق و کينه ميان کردها بسبب تبعيت مطلق شان از آمريکا و عرب‌های عراق بيش از پيش حاد خواهد شد. تضاد ميان جامعه شيعی و بخش سنی با توجه به سياست آمريکا که ناگزير از جلو گيری از قدرت گرفتن شيعه در عراق است، و اين تناقض که آنان اکثريت اين جامعه هستند، تعصبات هر دو گروه را در مقابل يکديگر رشد خواهد داد. تضاد ميان دولتهای عربی متحد آمريکا را با ملت‌هايشان که عمومأ بر عليه حضور آمريکا بوده‌اند تشديد خواهد کرد به نوعی که در انصورت هم هيهنان موافق جنگ ما ناچار در سمت اين دول دموکرات منطقه خواهند بود که به مانند ايشان هوادار حضور آمريکا هستند. عمل تأسف بار وزيان باری انتحاری که مختص فلسطين بود دامنه اش همانگونه که اينروزها شاهد آن هستيم به سايرحوزه‌های اين منطقه بلازده خواهد کشيد. رقابت ميان اروپا و آمريکا شرايط جنگ سردی ديگر را به جهان تحميل خواهد کرد و گر چه ما اکنون چاره‌ای جر اين نداريم که باشيم تا صبح دولتش بدمد آمريکا نيز برای بيرون رفتن از غرغاب گزينه‌ای نخواهد داشت جز اينکه باز امور را به يکی از قلدرترين و خشن ترين هوادارانش بسپارد و مثل سابق کنترل از دور را برگزيند تا بهای اين آزمون خونبار را مثل هميشه ملت‌ها پرداخته باشند.
 
مليحه محمدی 13 آوريل





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de