[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
نقدها را بود آيا که عياری گيرند؟
جمهوری خواهی گنجی، دنباله روی من، و رديه آقای شالگونی!
 
 
مليحه محمدی
پنجشنبه ١٦ آبان ١٣٨١
 
مقاله مفصل آقای شالگونی تحت عنوان "مانيفست جمهوری خواهی در برابر مانيفست دنباله روی" را که رديه ای برنظرات من، در مقاله مربوط به کتاب آقای گنجی بود، به علت نابودی کامپيوترم و عدم دسترسی به «اينترنت»، چندروزی ديرتراز طريق فاکس دريافت کردم.  در مقاله با وجود اينکه يکی از متين ترين نوشته ها در اين عرصه رعب آور برخورد های سياسی بود، هيچ ادله ای نه بر جمهوری خواهی گنجی و نه بر دنباله روی من که تيتر مقاله بود، وجود نداشت. و باز البته يکی از بهترين ها بود؛ و درمجموع تلاشی برای نقد انديشگی ، و من علاقمند شدم  که بحث های ايشان را پی بگيرم. وامروز که سرانجام کامپيوترو اينترنت دار شدم بااينکه زمان گذشت و مطلب قديم شد ، اما از آنجايی که مطالب مطروحه کماکان ضرورت بحث  دارند، در صدد پاسخ  به مسائلی  که ايشان طرح کرده اند برامده ام.
 
در مقام اين توضيح يا پاسخگويی، من تلاش دارم که داده های مستقيم خود ايشان را ملاک بگيرم و نقل به مضمون آنچنانکه ايشان درباره نوشته من کرده  بودند نکنم که با اين روش به گمان من از دقت کار خود کاسته و بعضأ مدعاهايی را به جای نظرات من نشانده بودند که بخشی از تلاش من بايد مصروف انکار آنها گردد! 
در مدخل بحث ايشان شجاعت مرا در" گيومه" گذاشته و از آن حيرت کرده اند. حيرتشان هم از اين بابت بوده است که من اصلاح رژيم جمهوری اسلامی را ممکن می دانم در حاليکه :" نزديک به شش سال اين امکان تجربه شده و عکس آن ثابت شده است...بسياری از سردمداران اصلاح طلبان از بن بست آن سخن می گويند...توده های ميليونی مردم به عدم امکان آن پی برده اند و ازآن نااميد شده اند."
اگر قيدی را که من در آن نوشته مورد اعتراض ايشان، با آقای گنجی داشتم، ايشان مورد توجه قرار داده باشند، يعنی فرايند "اصلاح" و کنش" تبديل" را امر واحدی فرض نکنند،  من اينجا نيزاين ادعای خودم، يعنی اين را که ، جمهوری اسلامی مانند هر پديده ديگری در جهان اصلاح پذير است بار ديگرتوضيح می دهم. اما در مورد اين استدلال آقای شالگونی که از مقايسه انديشه من و اصلاح طلبان داخل می خواهند خطای مرا اثبات کنند، اجازه بدهند من نيز حيرت  کنم! من اين قياس را از جانب دوستان ديگری نيز می شنوم و هرگز منطق نهفته در آن  را درک نمی کنم. براستی چرا درجه اصلاح طلبی همه بايِد با رهبران جرِيان اصلاح طلبی در ايران تنظيم شود؟ من تفکر اصلاح طلبانه خودم را از آقای گنجی يا آقای حجاريان وام نگرفته ام که ناچار باشم سياست های روزمره ايشان را راهنمای خود قرار بدهم. و اين آقايان  نيز می توانند مثل بسياری از فعالان اپوزيسيون، درهرکجای دنيا، مثل آقای شالگونی! اشتباه کنند. و هيچ تضمينی وجود ندارد که سردمداران يا آغازگران  حرکتی تا پايان بهترين مجريان آن باشند. بسياری آشنايان من در اينجا و در داخل ايران می دانند که من در سال 70 يا 71 که هنوز در ايران بودم، از آنجا که معتقد بودم بايد ساختار يکپارچه بنياد گرايان در مجلس به هر طريق شکسته شود، درانتخابات مجلس چهارم به چند تن از کانديداهای به اصطلاح  ليبرال جناح رفسنجانی رأی دادم. گمان نميکنم که آقايان عبدی و گنجی آنروز اصلاح طلب بوده اند. و نکته ديگری که  در اين باب قابل ذکر است، اين است که بسياری از اعلام مواضع اين آقايان در سطوح رهبری در داخل ، مصرف تبليغات سياسی دارد وشايد هم بجاست! از اين گذشته اگر دوستان مايل باشند می توانند ببينند که حضرات داخل نيز برسر ارزيابی کارنامه اصلاحات و روش های برخورد آتی، دارای نظر واحدی نيستند. و باری و به هر حال آنان راهنمای انديشه سياسی من نيسند. اما در مورد گزارش محکم ايشان از رويگردانی و نااميدی " ميليونی مردم"، بايد بگويم: پروسه نااميدی مردم به زعم من جريانی که اينروزها آغاز شده باشد اصلا نيست. اين روند مسلما بسيار پيش از اينها و در سطوح متفاوت، از اندک زمانی پس از اولين پيروزی اصلاح طلبان که بسياری اميدهای کاذب را برانگيخته و طبعا بی جواب گذاشته بود، آغاز شده ست! من در صورت اين مسئله با ايشان نه تنها اختلافی ندارم، بلکه آن را ريشه دارتر نيز می بينم . اختلافی که بايد مورد بحث باشد، در دو شيوه متفاوت نگرش ماست به علل اين نااميدی، به ميزان تأثير آن در روحيه اجتماعی، و سرانجام نحوه انعکاس آن در حمايت يا رويگردانی آنان از اصلاح طلبان دولتی.
 در مورد علل اين نااميدی آنچه که طبيعی ست اين است که پس از شروع هر حرکت وسيعی که گروههای متفاوت اجتماعی در آن شرکت دارند واز پشتوانه سازمان يافته ای در  برنامه و سياست برخوردارنيست، بايد قابل تصور باشد که در جريان حرکت همواره طيف هايی از آن خروج کنند. عوامل بسياری می توانند، موجب اين تجزيه  شوند. اما مهمترين  و کلی ترين آنها در جامعه ما که هنوز نيز گريبان جنبش را رها  نکرده است انتظارات کاذب از حرکت دشواری بود که آغاز شده بود. اصلاح طلبان دولتی خودشان نيز از توان خود  توهم داشتند! و طبيعی ست اگر اين حالت نا اميدی بيافريند. اما آنجايی که دقيق شدن در مسئله را لازم می کند ميزان تأثير اين نوميدی در روحيه اجتماعی، و سپس تأثيرآن در روند جنبش است. که مثلا  می تواند به گسست کامل از مجموعه پيشين و اتخاذ شيِوه هايی ديگر منجر شود. يعنی در ايران مطابق گزارشی که بخشی از اپوزيسيون مانند آقای شالگونی می دهند، تجلی اين نااميدی بی شک می بايست  به بروز راههايی متفاوت از حرکت دولتيان منجر می شد. اما اينکه ما در عمل شاهد برامد هيچ رويکرد ديگری در جامعه نبوديم، نمی تواند به علت وجود روحيه ترس شديد در جامعه باشد، زيرا تمام اطلاعات ما از ايران خبر از بی پروايی مردم و نمايندگان سياسی ايشان می دهد. و نيز نمی تواند بيانگرعمق نااميدی  مردم باشد؛ زيرا آنوقت چگونه قادر خواهيم بود که شرکت مردم را باز در ابعاد وسيع تر چهارسال بعد از حرکت اول، يعنی بعد از شکست حرکت دانشجويی 18 تيرماه، بعد از دستگيری اصلاح طلبانی نظير نوری و کديور، بعد از موج وسيعی ازتعطيل روزنامه ها، و يعنی همين يکسال و اندی پيش از اين - توضيح دهيم؟ من معتقدم که در تمامی اين وقايع و نيز در جريان قتل های زنجيره ای، درست است که مردم يک دولت قوی نديدند اما برای اولين بار دولتی در جهت خود و در کنارخود ديدند.
يکی ديگر از ايرادات ايشان به من در پاراگراف چهارم از همان صفحه اول اين است که: " خانم محمدی درست بر خلاف گنجی که ادعای خود را بر پايه بررسی ساختار جمهوری اسلامی و مکانيسم قانون اساسی مستدل کرده است، برای ادعای خويش هيچ استدلالی ارائه نمی کند و به بررسی هيچ ساختاری از جمهوری اسلامی که آن را اصلاح پذير می داند نمی پردازد. که اين البته تصادفی نيست. چنين استدلالی وجود ندارد."
 اين يک برداشت نسبتا صحيح از نظر من است. اينکه هيچ استدلالی نياورده ام نا صحيح است. اما اين راست است که من ادعای خودم را بر پايه بررسی ساختار جمهوری اسلامی قرار نداده ام  زيرا اساسأ اين نحو از استنتاج را درست نمی دانم . به گمان من اثبات "اصلاح پذير" بودن يا نبودن هر نظامی – يا هر پديده مادی –  قانونی خاص آن پديده را طلب نمی کند بلکه تنها تابعی علمی از قانون عام " تغيير " است. جايی که حرکت هست نمی تواند تغيير صورت نگيرد. اين قانون عامی ست که می دانم ايشان نيز با آن موافقند، هيچ اجتماع انسانی موجود نيست که در جهت نيازهای خود حرکتی حال آرامتر يا سريعتر را در درون خود نپرورد. اتفاقا ايشان نيز در نوشته خودشان نشان داده اند که قائل به اين هستند که جنبش اصلاحات بيان حرکتی معين در جامعه ماست. پس يا بايد ايشان ادعا کنند که جمهوری اسلامی ايران استثنايی بر فراز قوانين علمی مورد پذيرش ايشان است يعنی  تابع قانون تغيير نيست، و يا می ماند اين امر که ايِشان يا فکر ايشان بتواند ثابت کند که حرکت و تغيير در جنبش اصلاحات نه در جهت تحقق منافع خودش ، بلکه در سمت رشد نيروی ضد خود عمل کرده است! اين امر در عرصه های موقت و به شکل موضعی البته امکان پذير هست اما  برای اينکه اين موضع را اثبات کنند، لازم می آيد نشان بدهند که، محافظه کاران نسبت به دوران قبل از دوم خرداد تواناتر و بر امور مسلط ترند! و من تأکيد دارم  که شاهد منطقی همان مقايسه دوران امروز با زمان پيش از دوم خرداد است. زيرا اگر ايشان بخواهند شش سال پس از پيروزی اصلاح طلبان را با آغاز روی کار آمدن ايشان مقايسه کنند، من همچنان که بارها گفته ام خواهم گفت که، اين آقايان آن زمان از قدرت خود توهم داشتند و اين توهم را به نيروهای اجتماعی و پيش از همه جوانان و بالاخص دانشجويان منتقل کرده بودند. و هنگامی که اين توهم فرو ريخت البته گروهی برای هميشه يا موقتا از ايشان گسستند. من معتقد بوده ام که اين گسست و اين نااميدی، منطقی و به سود حرکت اجتماعی نيست و در مقاطع مختلف از دوم خرداد تا کنون در اين باره عمدتا در همين سايت نوشته ام. و هنگامي که در انتخابات مجلس و سپس در انتخابات رياست جمهوری ديدم که مردم در کثرت تعيين کننده  خود  تسليم نااميدی نمی شوند و باز به انتخاب اصلح برمی خيزند، من به پيشبرد خردمندانه اين جنبش اميدوارتر شدم. زيرا شرط خرد می دانم که در دشوارترين  شرايط نيز انسان به جای تسليم به امواج نااميدی بهترين گزينه ممکن را به کار بگيرد. و مردم ايران چنين کردند. بنا بر اين  من صورت کلی اين ادعا يعنی اصلاح پذير بودن ساختار نظام را از قوانين عام ماده و قانون عمومی حرکت استخراج کرده ام نه از بررسی قوانين موضوعی پديده مورد بحث. با اين پايه تفکر من اگر به بررسی ساختار جمهوری اسلامی بپردازم، نه برای قبول يا رد يک قانون عام، بلکه تلاشی برای بررسی راههای  دستيابی به اين اصلاح  و دقت بر موانع موجود است. و در توضيح اين روند مهمترين سند اگر قانون اساسی جمهوری اسلامی باشد که نقطه عطف بررسی آقای گنجی و مورد توجه جناب شالگونی بوده است ، باز زاويه نگاه من ازايشان متفاوت و در جهت گشودن گره کار يعنی برای دستيابی به  امکان تغيير است! زيرا درست است که من وجود نهاد ولايت فقيه را در اين قانون اساسی نقطه ضعف بزرگی می دانم، اما اين نقطه ضعف را در مقابل قوت اصل ششم قانون اساسی قرار می دهم که اداره تمام امور مملکت را "به اتکای آرای عمومی يا رفراندم" می داند.
به گمان من  حاکميت جمهوری اسلامی در ساختار خود دو گانه است؛ واز آغاز اصل را هم بر انتصاب و هم بر انتخاب گذاشته است.  و همين دو گانگی از بدو تشکيل حاکميت منفذی بوده است و اجباری برای رخنه خواستهای اجتماعی. اما نوع و تأثير و دوام اين نفوذ همواره مرتبط بوده است با کميت و کيفيت نيرويی که آن را نمايندگی می کرده است. تاريخچه کوتاه حاکميت پس از انقلاب نيز، همين را نشان می دهد.
در ابتدای شکل گيری حکومت، حضور آقای بازرگان و به طور کلی  ملی يون  در ترکيب قدرت سياسی نشان از اجبار به پذيرش اين دوگانگی بود. و به واسطه نقشی بود که نهضت ملی در جريان انتقال قدرت به ارگان های انقلابی ايفا کرده بود. با آشکار شدن تضاد های معين ميان ملی يون و بنيادگرايان، دولت آقای بازرگان به واسطه ضعف پايگاه اجتماعی خود و توهم توده ای وسيع از رهبران مذهبی، بسيار آسان از صحنه قدرت حذف شد. ولی حذف جريان آقای بنی صدر که پايه های اجتماعی نسبتا وسيعتر و جوان تری داشت، هزينه بيشتری برداشت. اما واقعيت اين بود که نيروهای هردو جريان در مقايسه با نيروی بنياد گرايان، که هنوز از هيجانات کاذب يک انقلاب آرمانی سود می جست بسيار ضعيف و ناچيز بود.
دو گانگی در دوران آقای رفسنجانی اساسا" متوجه برنامه های اقتصادی او  بود که بخش معينی از نيروهای اقتصادی را حمايت می کرد. اما به دلايل گوناگونی به مبارزه و مقاومت و نهايتا" تنش شديدی منجر نشد. مهمترين علت آن بود که لايه های وسيع اجتماعی در اين تضاد حضور نداشتند ، کششی اساسا در بالا بود که با کوتاه آمدن جناح هاشمی حل شد. تسليم ايشان نيز بر اين واقعيت استوار بود که آن نيروی اقتصادی که ايشان به آن تکيه داشتند، گرچه ميل به سوی مدرنيته و استفاده از امکانات عظيم تر سود در اين عرصه را دارد، اما بواسطه امکانی که در استفاده از امتيازات و رانت ها داشت، در ساختار اقتصاد سنتی نيزمی توانست زيست و سود کند! همه اينها بر بستر منش محافظه کارانه او، از حاد شدن تضاد  و ايجاد زمينه برای دخالت نيروهای خارج از حکومت جلوگيری کرد.
اما دو گانگی قدرتی  که اينک در ساختار حاکميت جمهوری اسلامی رخنه کرده  است برای اولين بار حاصل دخالت آگاهانه اقشار و طبقات وسيع اجتماعی است و حذف آن پروژه ای نيست که بنياد گرايان مانند موارد آقای بازرگان و بنی صدر از عهده آن بر بيايند . از اين  ارزيابی شتابزده غرضم فقط توضيح تفاوت متد برخوررد من با آقای گنجی است که جناب شالگونی به آن دقت داشته اند.
 
سپس ايشان بواقع سوء تفاهمی را به عنوان انديشه من طرح می کنند و می نويسند که: " خانم محمدی به دو عامل عينی اشاره کرده است حضور اصلاح طلبان در حکومت و عدم حضور چشمگير جنبش توده ای."  
و شروع می کنند به اثبات اين نکته برای من که حضور اصلاح طلبان در حاکميت " بدون تحرک جنبش توده ای در مقطع دوم خرداد" غير ممکن بوده است تلاشی که با عرض پوزش حداقل در مورد من غير ضرور است . زيرا گذشته از آن که من شخصا  بارها در همين صفحه در توضيح مکانيسم حضور اصلاح طلبان در بالا و بخصوص در اثبات مشروعيت و مردمی بودن آنان به همين نکته تکيه  کرده ام؛ مگراساسا  يکی از مهمترين اختلافات من با طرز تفکر آقای شالگونی در همين مسئله نيست که من اينان را نمايندگان جنبش اصلاحات در بالا می دانم؟ پس چگونه می توانم مدعی باشم که اينان هم  نمايندگان مردمند و هم بدون خواست و تلاش مردم به قدرت رسيده اند!؟  بسياری سعی من مصروف اثبات همين نکته بوده است که آنچه در بالاست حاصل و دستاورد تلاشی اجتماعی ست و از همين رو شايسته پاسداری ست. نکته بعدی اما باز يک تلقی نادرست از فکر من و تنها شمايی از واقعيت است.  يعنی آنچه که ايشان " عدم حضور جدی يا چشمگير توده ای " خوانده و به فکر من نسبت داده است. من به هيچ وحه معتقد به عدم حضورجدی مردم که آقای شالگونی " توده" خطابشان می کنند  نيستم. در تفسير اين حضور است که من با ايشان دو اختلاف دارم که هر دو البته بر پايه نگرش اساسا متفاوت ما به مبارزه سياسی و پروسه تحولات اجتماعی ست. يکی اينکه من اصرار دارم  که اين نيرو توده محسوب نشود و توده وار به کار گرفته نشود؛ و ديگر اينکه معتقدم اين نيروی اجتماعی به شيوه ای که حاصل تجربيات دشوار او و به زعم من خردمندانه است، در صحنه مبارزه سياسی حضور دارد. اگر جريان اين مبارزه در جبهه دشوار انباشت هزاران سال استبداد، و ظهور يک حاکميت ايدئولوژيک با کندی و دشواری ا ست، نتيجه الزامی اين نيست که يا مبارزه جريان ندارد و يا قطعا  شيوه مبارزه بر خطاست. در جامعه ما همين شيوه جاری مبارزه بود که همه معادلات بازی آسوده استبداد را به هم زد. من اين حضورمردم را در صحنه مبارزه،  جدی ترين حضور تاريخی او در عرصه مبارزات سياسی می بينم و نشانه يک اتفاق بزرگ در عرصه آگاهی و ايضا يک "جهش" در پروسه رشد آگاهی جمعی.
اما تحليل ايشان از شرايط فعلی و پروسه افلاس اصلاح طلبان دولتی، غير مستدل ترين بخش کار ايشان است. به اين صورت: " برای فهم بن بست اصلاحات ...لازم نيست به سخنان سردمداران آن در حکومت مراجعه کنيم. فاکتهای عينی همچون شادابی و تحرک جنبش توده ای، حمايت توده ای يا رويگردانی ميليونی از پروژه اصلاح طلبی در جامعه، آزادی يا محدوديت مطبوعات، انسجام يا انشعاب در جبهه اصلاح طلبان، تقويت نهادهای انتخابی يا تهی شدن آنها از مضمون واقعی، تصويب قوانين اصلاحی يا رد مداوم آنها توسط نهادهای انتصابی ...بيانگر آنست که راه اصلاحات در بالا بسته است. بر همين مبنا حضور اصلاح طلبان در حکومت اگر در آغاز گامی به پيش بود...امروزه هرچه بيشتر به مزاحمی برای جنبش تبديل شده است..اين حضور شمشير دو لبه است..اصلاح طلبان همانطور که می توانند چوب لای چرخ سرکوب باشند، به همان ترتيب می توانندکند کننده ی صف آرايی توده ای دربرابر جمهوری اسلامی باشند. فاکتهای عينی  بيانگر اين است که کارکرد اصلاح طلبان به عنوان چوب لای چرخ ماشين سرکوب روز به روز کمتر شده و جنبه دوم برجسته تر می گردد" 
و من در حيرت می مانم زيرا ايشان سرانجام هم يکی از" فاکتهای عينی" که در همين چند خط چندين بار به وجود آنها اشاره کرده اند ارائه نمی کنند! اگر در حوزه بحث سياسی "شادابی و تحرک جنبش توده ای!" را بتوانيم به عنوان يک فاکت عينی بپذيريم! حداقل اين است که ايشان نيز بتوانند يک شاهد از اين معما به ما نشان بدهند و بگويند تجلی آن شادمانی و اين رکود و خمود در کجاها بود و هست؟ رويگردانی ميليونی از پروژه اصلاح طلبی را نيز بايد بتوانيم در يک حرکت عمومی مانند عدم شرکت مردم در يک انتخابات شاهد باشيم. اما ما فقط می بينيم که تا همين اواخر مردم در انتخابات ميان دوره ای مجلس هم که هيچگاه اهميت کافی نداشته است، شرکت فعال می کنند و مثلا همين چندی پيش در شهر اردبيل باز برای انتخاب يک نماينده باقيمانده 48% مردم به پای صندوق رفتند و خانمی از کانديداهای اصلاح طلبان را به مجلس فرستادند. در مورد آزادی يا محدوديت مطبوعات، تنها موردی که شاهد وجود دارد، از انجايی که باز اساس کار ايشان مقايسه است، نتيجه به رفوزگی و خلع يد از اصلاح طلبان ختم نمی شود! بلکه بايد به حضور دورانی شهادت داد که برای اولين بار در تاريخ  مهمترين محل و مرجع کسب اطلاعات اپوزيسيون مطبوعات داخل ايران است. و اين نمی توانست باشد جز در نتيجه حضور نمايندگان مردم در حاکميت.
تفسير حرکت مردم به ناچاری و ناگزيری گفتمانی ضعيف و غيرسياسی ست مردم به هيچ وجه ناچار از شرکت در هيچ يک از اين  رأی گيری ها نبوده اند. خرد حاصل از ضرورت تنظيم زندگانی روزمره – ضرورتی که برای روشنفکران آنچنان حاد نيست – مردم را در شرايط  متعارف، قادر به انتخاب اصلح می کند. کاری که از روشنفکران آرمان گرا که گنجی نيز يکی از آنان است، سخت بر می آيد و منظورم از شرايط متعارفی وضعيتی ست که جامعه در آن با هجوم هيجانات کاذب مانند دوران های انقلابی مواجه نيست.
اما در مورد فرايند آغاز حرکاتی در جهت بروز انشعاب ها در ميان اصلاح طلبان،  اين به هيچ وجه خطری نيست نه برای جنبش و نه حتا برای اطلاح طلبان. واگر با درايت هدايت شود، روندی مثبت و نشانه تعميق جنبش است؛ در هم آميزی های آغازين که بالاتر گفتم و ضرورت پيدايش روشنی و شفافيت، بروز بعضی جداييها و خط کشی ها را در پروسه رشد الزامی می گرداند.
اما در مورد "تهی شدن نهادهای انتخابی از مضمون خود" ايشان بايد بتوانند توضيح بدهند که مضمون قديم تراين نهاد ها چه بوده و پروسه تهی شدن آنها از چه زمانی آغاز شده است؟ تصويب و رد قوانين نيز تنها در همين دستگاه قابل فهم است. زيرا ايشان صحبت از پروسه ای می کنند که در واقع نوعی استحاله اصلاح طلبان دولتی ست و در طی آن حضوراصلاح طلبان  از "مثبت" به "مزاحم" تغييرکيفيت داده است. و نيز همينجا بايد متوقع بود که نشان بدهند که اصلاح طلبان  کند کننده ی کدام " صف آرايی توده ای در برابر جمهوری اسلامی" و به چه شکلی بوده اند؟
اما در حاليکه بارش ادعاهای بی دليل در همين شکل ادامه می ياّبد، ناگهان ايشان  گويی که از شيوه خودشان سرمشقی بسازند، با رضايت کامل از نقل ها که آورده اند، می نويسند: " بدين ترتيب برای ارزيابی دقيق دستاورد اصلاح طلبان در حکومت بايد جوانب منفی و مثبت آنرا در يک مجموعه ديد و تنها در صورت چربش بار مثبت ميتوان از ان دفاع کرد. و البته اين کاری ست که خانم محمدی از آن سرباز زده است.." 
در ارائه دستاوردهای عملی اصلاح طلبان به گمان خودم در همان مقاله مورد اعتراض آقای شالگونی اشارات کافی آورده بودم. آنجايی که به پروسه تغيير کيفيت زندانها اشاره کرده ام. نه به زندان هايی که آن فجايع سالهای 60 تا 67 را آفريد؛ بلکه به شرايط  زندان اندک زمانی قبل از دوم خرداد که  سعيدی سيرجانی ها گذراندند. و در قياس گذاشتمشان با زندانی که گنجی در آن کتاب می نويسد، افشاری از آنجا آن نامه ها را منتشر می کند، زندانيان سياسی روزانه با خانواده های خود تماس تلفنی دارند،  در مرخصی های خود با راديوهای خارجی مصاحبه می کنند، ارکان دستگاه محاکمه گر خود را زير شديدتـرين حملات می گيرند و باز در مرخصی ديگر... از ديدن اين فرايندهای جديد من نتيجه نمی گيرم که طيف نادری از مبارزان برامد کرده اند که بسيار شجاع تر از گروه های قبلی هستند بلکه نتيجه می گيرم که در حاليکه هنوز محافظه کاران آنچنان در دستگاه قضائی نيرو دارند که قادرند مخالفين سياسی خود را به زندان بياندازند اما از ديگر سو حضور نمايندگان مردم در حکومت اجازه ترکتازی های دورانی را که همه قوای مملکتی تيول آنها بود به آنها نمی دهد. و به قول گنجی امکان سرکوب گذشته را ندارند. هنگاميکه می بينم با وجود بستن آنهمه نشريه باز قادر نيستند از طرح مسائلی که دوست ندارند نظيرطرح مذاکره با آمريکا يا بحث در باره اختيارات رهبری و بسيار مسائل آزاردهنده ديگردر مطبوعات جلوگيری کنند، باز همين نتيجه را می گيرم. وقتی که آزادی نسبی پوشش زنان و رفع مزاحمت گشت های ويژه را از زندگی روزمره مردم می شنوم و در گزارش های تصويری می بينم، يا هنگاميکه فيلم هايی را بر اکران سينماهای ايران می بينم که نه تنها در تاريخ سينما در ايران سابقه ندارد بلکه در بسياری کشورهای آزادتر از ايران نيز بی نظير است! هنگاميکه باز شدن فضا را در موسيقی زنان و در موسيقی جوانان می بينم، در تمامی اين مجموعه از آنجا که اصلی ترين آماج جنبش اصلاحات در ايران  آزادی بوده است، اينها را دستاورد ارزيابی می کنم و اين جنبش و نمايندگانش را در بالا شکست خورده نمی بينم. علاوه بر اينها معتقدم که عليرغم ادامه اوضاع نامناسب اقتصادی در ايران موفقيت اصلاح طلبان در ثابت نگاه داشتن ارزش پول، در کاستن از بدهيهای خارجی از قريب 18 ميليارد دلار به کمتر از 8 ميليارد، ايجاد ذخيره ارزی قابل توجه، مصوبه های اخير درتعديل ماليات ها، تسهيل سرمايه گذاری های داخلی و خارجی،  تلاش های مثبت و اقدامات مفيدی ست که اگر چه در کوتاه مدت نمی تواند در عرصه زندگی روزمره مردم را تحت تأثير بگيرد، اما در جهت حل برخی مشکلات حرکت می کنند.
به اين ترتيب من اصلا چنانکه ايشان تصور کرده اند معتقد نيستم که" در پا يين خبری نيست پس دخيل خود را به بالا ببنديم" روزگاری من از اين اصلاح طلبان دفاع کردم که در" بالا" نبودند. و همينجا اتهام ناسزاگونه دنباله روی از قدرت را هم رد می کنم. زيرا که هنوز هم اجماع داريم که بيشتر قدرت در اختيار محافظه کاران است. باری آن روزی که من از ايشان دفاع کردم  و نيز امروز، اين جماعت از ديد من برامد توان متوسط جامعه ما در عرصه امکان بودند. و من معتقدم که برای ايجاد تعادل و ساختن امکانات بيشتر، هر جامعه ای تنها زمانی موفق است که نيروی ميانه خود را به حاکميت بفرستد. زيرا حتا اگرامکان ارسال راديکالها به عرصه قدرت وجود داشته باشد، با توجه به اقليت بودن هميشگی راديکالها، به سرعت دو نيروی وسِيع اجتماعی را در مقابل خود خواهد داشت. نيروی هميشه وسيع ميانی و نيروی محافظه کار ارتجاعی. و اين رويارويی  به زودی به جای تعادل و پيشرفت درامور، تنش و ترمز ايجاد خواهد کرد. در حاليکه نيروی ميانه درعين اينکه تنش کمتری با دو جريان راديکال و محافظه کار ايجاد می کند، با پيشبرد برنامه های متوسط تقاضاهای جديد را در مقابل خود و جامعه خواهد يافت. ارتقای سطوح ارتجاعی به محافظه کاری خردمندانه و حرکت لايه های  ميانی به سطوح راديکال تر، جبر و قانونمندی حرکت احتماعی ست. به عبارت ديگر هر ميزان که وجود راديکالها در جامعه ضروری و مفيد است، حضور آنها درقدرت سياسی تا زمانی که راديکالتر از ايشان در جامعه شکل نگرفته است خطرناک است.
باری! تمام دشواريهای پيش آمده در ايران نه فقط برای اصلاح طلبان روی داده است، بلکه بيشتر و پيشتراز آنان گريبان محافظه کاران گرفته است و رها نمی کند. زيرا اگر موقعيت هردو گروه را نسبت به رويدادهای پيش از خيزش دوم خرداد بسنجيم، مسئله اصلاح طلبان اينست که بسيار کمتر از آنکه تصور می کردند و به گمان من توهم داشتند به دست آورده اند ولی مشکل محافظه کاران اين است که علاوه بر اتکای مردمی، سنگر هايی نظير قوه قضائيه و مجريه را که مناطق سلطه بلامنازع آنان بود، از دست داده اند و تأثير آنها در اين حوزه ها تنها مصروف توطئه کردن و مانع ايجاد کردن است. به عبارت ديگر اصلاح طلبان سنگرهايی را به دست آورده اند که به دليل سابقه تاريخی استبداد در آن جاها
هنوز قادر به اعمال قدرت کافی نيستد اما محافظه کاران ملک طلق خود را از دست داده اند.
 
در ادامه اتهامات بی مدرک، آقای شالگونی بازاستنادی به نوشته من کرده اند که واقعا دلبخواه و دور است. مدعی شده اند که در مورد مثال دستگيری نماينده مجلس و عدم واکنش مردم من سئوال کرده ام و "بدون يک ارزيابی دقيق" پاسخ داده ام! و سپس خودشان لابد به جای من ارزيابی دقيق را انجام داده و پاسخ صحيح را داده اند به اين ترتيب: " بايد گفت عدم اعتراض موکلين به دستگيری نماينده بيانگر هر چيزی می تواند باشد جز باور به انتخابات. چرا که اگر توده ها به کارکرد اکتخابات و جدی بودن آن باور داشتند قاعدتا بايد با جان و دل به دفاع از نماينده خود برمی خاستند." واقعيت اين است که من در استناد خودم به اين رويداد آنرا در مقايسه با حرکت دانشجويان در 18 تيرماه همانسال قرار داده ام. و نوشته ام که: " اينکه دانشجويان در آغاز کار اصلاح طلبان دولتی در حمايت از روزنامه سلام به حرکت اعتراضی وسيع دست زدند و سپس در بستن فله ای مطبوعات، بيش از انتشار چند بيانيه واکنشی نداشتند، .. اينکه در دستگيری نماينده مجلس حتا موکلين او در حوزه مربوطه کمترين اعتراضی نمی کنند ، کدام فرايند اجتماعی سياسی را بيان می کند؟  دانشجويان اگر با آن شدت و حدت حرکت می کنند دقيقا به اميد حمايت دولتی های دوم خردادی ست و هنگامی که نيروی اصلاح طلبان دولتی در حمايت از چنين روندهايی آشکار می شود، ديگر دانشجويان به آن شيوه ها متوسل نمی شوند زيرا به خوبی در ميابند که توش و توان اصلاح طلبان بسياری فراتر از آنان نيست و در واقع درد مشترکی را بايد چاره مشترک کنند. اما وقتی که نماينده مجلس را دستگير می کنند و تنها راه رها شدن او طغيان رئيس مجلس است، معلوم می شود که اصلاح طلبان مطلقا ناتوان نيستند. بلکه هنوز ضعيف و ..."
و من بايد از آقای شالگونی بپرسم مردمی که شما تصوير می کنيد چگونه مردمی هستند که چند ماه بعد از آنکه نماينده ای را با اکثريت قاطع به مجلس می فرستند به انتخابات به قول شما باور ندارند؟ به نظر می رسد که چنين مردمی بيشتر به کار خود بی  باورند زيرا اگر به سرعت و در عرض چند ماه مردم به انتخاباتی که در آن شرکت کردند بی باور شده بودند اين چه منافاتی با دفاع از نماينده ای که آنان انتخاب کرده بودند و به علت پذيرش نمايندگی و دفاع از حقوق آنان در زندان است داشت؟ شما معتقديد که مردم اگر به انتخاباتی که ششماه پيش کرده بودند باور داشتند  با جان و دل از نماينده خود دفاع می کردند! حال  لطفا نشان بدهيد پس مردم ايران به چه چيز باور دارند؟ زيرا به سبکی  که شما از آن با تعريف "از دل و جان" ياد می کنيد مردم را ما پس از انقلاب  در هيچ کجا نمی بينيم . آيا به همه چيز بی باور شده اند؟ دانشجويان چرا از دل و جان از نمايندگان خود که در زندانند دفاع نمی کنند؟ آنان که ديگر ربطی به انتخابات و دوم خرداد ندارند و از  درون زندان نيز پيام های خود را تکرار می کنند؟
 خير جناب شالگونی شما نبايد هر حادثه ای را بی ارتباط به تاريخ طولانی آن و مسائل پيرامونش ارزيابی کنيد .همچنان که نبايد برای ارزيابی هر پديده ای به دنبال قانونی مختص آن بگرديد. پديده ها در جهان بيش از اينها به هم ارتباط دارند. دو حادثه ای که من به آنها اشاره کردم و شما فقط يکی را به ميل خود تفسير کرديد، مهر و نشان يک دوره تاريخ اجتماعی ايران را بر خود دارند  و بيانگر يک « اتفاق» در آگاهی جمعی جامعه و نشانگر انتخاب راهی تازه هستند.
اين راه تازه از تجربه انقلاب اجتماعی عظيمی که تاريخ ايران را دو پاره کرد اما آزادی و عدالت نياورد، از تجربه پناه بردن به فترتی که حاصل سر خوردن از حکومت انقلابی بود، اما استبداد را مسلط تر می کرد، بر پايه تجربه مشارکت مدنی با استفاده از فرصت های ممکن شکل گرفته است. با ادامه همين شيوه های تا کنونی و اصلاح آنها در چهارچوب دستگاه مبارزه مسالمت آميز است که اين جامعه قادر خواهد بود به يک دموکراسی پايدار دست بيابد. من لفظ دموکراسی پايدار را اينجا به کار می برم برای آنکه مدخلی بسازم به رفع سوء تفاهماتی کلی که آقای شالگونی از درک من از مقولات «انقلاب و اصلاح ، مسالمت ، تدريج و حرکت از ممکنات»، يافته اند.
طولانی ترين سعی ايشان به گمانم مصروف تعريف و باز تعريف اين مفاهيم به قصد آشکار کردن برداشت های نادرست من شده است. من در يک بحث کلی دريافت های خودم را از اين مقولات مختصر می کنم تا ايشان بتوانند انديشه واقعی مرا نقد کنند نه آنچه را که به اين عنوان برداشت کرده اند.
من اصلاح را در مقابل انقلاب برگزيده ام نه فقط ازاين بابت که مسالمت را و گريز از خشونت را برگزيده باشم. که البته ارزش هايی ستوده هستند.  قول آقای شالگونی و يا هرسياستمدار ديگری را هم  باور نمی کنم که بی خشونت می توان انقلاب کرد! اما، سخنی را که با يکی از سياسيون در جمع  داشتم با ايشان هم تکرار می کنم و می گويم که حتا اگر شما بتوانيد به من ثابت کنيد که قادريد انقلاب موفقی را يکشبه و بدون ذره ای خشونت متحقق کنيد و يک حاکميت کاملا دموکرات و بدور از خشونتی را نيز مستقر سازيد، من پشتيبان آن انقلاب شما نخواهم بود و آن را تأييد نخواهم کرد . زيرا اطمينان دارم که جامعه جز آنچه را که با تلاش آگاهانه، تدريجی و بطئی خود تحصيل کرده است، و بهای آن را پرداخته است، پاس نخواهد داشت. ناب ترين دموکراسی های جهان در دست صالح ترين انقلابيون در جامعه ای که  دموکراسی را تبديل به يک ارزش انسانی در روابط خود نکرده است قابل بازگشت است، غيرقابل اجراست، و در همان جامعه مورد تعرض قرار خواهد گرفت. تعرض هايی نه لزومأ توسط دشمنانی قدار و سودجو که توسط معصوم ترين انسان های همان جامعه!
مسالمت را من نه فقط برای فرم آن «تدريج» که شما به کنايه گرفته ايد می خواهم. من اين «تدريج» را برای آن مکانيسمی لازم می دانم که تغييرات را بطئی ودر وجدان جامعه نهادی می کند و پروسه تغيير را بی بازگشت.
"حرکت از ممکنات" نيز راهی ست که هر خرد معقولی صرف نظر از بينش و سياست خود به طور طبيعی آن را می پويد. مگر انقلابيون برای تدارک انقلاب از غيرممکنات آغاز می کنند؟
اما نکته ديگری که اينبار در بحث اش راه بی انصافی پيش گرفته اند مقوله جهش است و نتيجه گيری ای که از قول من کرده اند و سپس به رد اين نتيجه خود ساخته نشسته اند. به اين ترتيب: " ..ظاهرا پذيرش تدريج از نظر خانم محمدی به معنای رد جهش است." با اينکه در آغاز احتياط کرده و شرط " ظاهرا" را به کار گرفته اند. اما ناگهان ازهمان لحظه اين" ظاهرا" را "واقعا" فرض کرده و يکنفس درصدد  نفی آن فکری که موجود نيست تاخته اند! و سرانجام برای چندمين بار به اين نتيجه رسيده اند که " ديدگاه خانم محمدی فاقد پايه های منطقی و علمی ست."  بايد گفت خسته نباشيد آقای شالگونی! اما من اصلا پذيرش تدريج را با رد جهش معنی نمی کنم. و معتقدم که جهش نيز مانند تدريج يا سکون وجوهی از فرايند عام حرکت اند. اما از آنجا که احساس می کنم شما در تمام مقولاتی که طرح کرديد، به جد به دنبال نکات بنيادی مورد اختلاف می گرديد توجه شما را به اين زاويه که می تواند اختلاف برانگيز باشد جلب می کنم و آن اينکه من تصور می کنم، اينکه شما مرا به تقدس " تدريج " و تنفر از" جهش" متهم کرده ايد برای اين باشد که شما آشکارا "جهش" را تقديس می کنيد آنجايی که می نويسيد:" تنوع و تداوم حيات درطبيعت اساسا مديون جهشهای مداوم است" اين ديدی يکسويه است. البته مثل مال من فاقد پايه های منطقی و علمی نيست! اما درست هم نيست. درست همان است که کمی بالاتر نوشته ايد که : "تدريج و جهش رابطه تنگاتنگی با يکديگر دارند و هر تدريجی به يک جهش راه می برد و هر جهشی آغازی برای تحولات تدريجی است." اگر اين درست است ديگر شما نمی توانيد تنوع وتداوم حيات را مديون يکی از اين دو وجه بدانيد. و ضمنا مايلم نزديکی خطری را به شما متواضعانه گوشزد کنم. اين از وصايای متفکران فلسفه ماترياليستی ست که: در تبيين فلسفی اموربّايد مراقب باشيم که مقولات فلسفی را در به همان اشکال انتزاعی که در حوزه فلسفه تبيين می کنيم به حوزه علوم اجتماعی نکشانيم. به نوعی که روزگاری کشف علمی داروين در حوزه زيست شناسی مورد سوءاستفاده  در علوم اجتماعی واقع  شد. من و شما البته آگاهانه تن به تحريف نمی دهيم . اما درتطابق نعل به نعلی که  شما ميان تاريخ تکامل طبيعی و پروسه تحولات اجتماعی انجام  می دهيد اين خطر خفته است.  
مطلب طولانی شده ست و خطر کسالت خواننده در پيش است. مطمئن نيستم به همه ايرادات شما پاسخ داده باشم اما گمان می کنم به اصلی ها پرداخته باشم. اما در پايان نکته ای را مايلم بگويم که ورا و فرای سياست است و آن اينکه سراسر رديه ای که شما بر من نوشتيد مشحون از ايراد غير علمی و غير منطقی بودن فکر من است اين از عادات قديم است. رسم اش را می گويم رسمی که فکر مخالف را از بنيان می زد. اما تفاوت هايی در نوع اتهامات وارد بر حريف پيدا شده اند! به اين ترتيب که آنوقتها غير علمی بودن نظر مخالفين ما در اتهامات "رويزيونيست" و "رفرميست" تجلی می يافت.مختص ما ايرانيها هم نبود، ادبيات مارکسيستی و بالاخص لنينيسم که بيشتر خوراک ما بود سرشار بود از اين اتهامات به مخالفين فکری يکديگر. باری اينک زمانه ای ست که رويزيونيست و رفرميست ناسزا محسوب نمی شوند. زيرا بسياری از معترضين سابق به اين نحله ها، خود در صدد اثبات اين هستند که رفرميست اند و خيلی ها مفتخرند که تجديد نظر کرده اند. من نمی دانم در ساير نقاط جهان چپ ها اينک کدام واژه ها را برای کوبيدن مخالفان نظری خود کشف کرده اند. اما در ميان ما ايرانيان ظاهرا واژه مذهبی به جای آن ناسزاها نشسته است. بسيار مواجه می شوم با دوستانی که مانند شما صرار دارند از آنجاييکه  من به دلايل سياسی معين از يک نيروی دينی در کشورم حمايت می کنم با تکرار اين واژه بار سياسی را از مباحث مورد اختلاف بگيرند و آن را به سطح بحث های شخصی تنزل بدهند. من اغلب گمان می کنم اين دوستان ناتوانی خود را از وارد شدن به چالش های نظری پشت اين شيوه ها پنهان می کنند. والا با حجاريان و کديور را هم بايد بتوان بی توجه به اعتقاد مذهبی شان نقد سياسی کرد.شما چه فکر می کنيد؟ و البته من اصلا بر نمی آشوبم زيرا مطمئنم که بيش از آنچه که دوستان می توانند نشان بدهند، در هر يک ازما – همگی مان را می گويم- انديشه مذهبی نهفته ست.
و در پايان مطلبتان شما نصيحتی به من کرده ايد که فايده اش برای من آشکار نيست و يا شايد بايد چيزی را آشکارتر می گفتيد؟ نوشته ايد:" در يک کلام دفاع آگاهانه از امکان اصلاحات توسط نيروهای سکولار و سوسياليستها در جهت هموار کردن راه تغييرات بنيادی مفيد است و پسنديده. اما بايد هشيار بود که به جای دفاع از اصلاحات در نقش مشاور سياسی طبقه حاکم در نغلطيم!"
و من نمی توانم بفهمم که اگر شما ايده های خود را به سود کشورتان می دانيد، و اگر طبقات حاکمه در ميهن شما آمادگی پذيرش مشاوره شما را يافته باشند، چرا بايد ازاين امکان استقبال نکنيد؟ و چرا بايد آنرا در غلطيدن بدانيد. مگر درمشورت با شما و پيشبرد نظريات شما زيانی برای جنبش و جامعه هست؟
 
مليحه محمدی - برلين 
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de