| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
تروريسم جهانی ـ
حرمت استقلال كشورها ـ سازمان ملل
غفور
ميرزايی
mirbh@yahoo.com يكشنبه ١٢ آبان
١٣٨١
پيشرفت دانش و تكنولوي و
اقتصاد و بينش انساني ، به ناچار، با تغيير ضوابط و روابط دروني و بيروني هر جامعه
اي ، همراه و هماهنگ بايستي باشد. اگر اين هماهنگي به وجود نيايد آن جامعه گرفتار
تنش و ناآرامي مي گردد. اين تنش و ناآرامي از پيشرفت و پيوند ملي مي كاهد و چه بسا
كه به زيان موجوديت جامعه تمام شود. از سوي ديگر پيشرفت هاي علمي ، تكنولوي و
اقتصادي روابط ملت هاي مختلف را آن چنان به هم نزديك و مرتبط كرده است كه مسائل
بومي و دروني هر جامعه اي در گستره جهاني بازتاب پيدا مي كند. اگر سرمايه ، اقتصاد،
اطلاعات و رسانه ها و اخبار... جهاني شده است و جهان گسترده و وسيع گذشته ، «دهكده
جهاني» نام گرفته است ، چگونه مي توان حكومت هاي استبدادي و تنش آفرين را در گوشه و
كنار جهان ، به حال خود گذاشت و مردم آن كشورها را درستم و رنج استبداد حكومتي رها
كرد و از زيان و گرفتاري آنان در اين دهكده جهاني و به هم پيوسته ، درامان
ماند؟
يكي از عوامل به وجود آورنده تروريسم ، بي گمان ، وجود حكومت هاي استبدادي و تماميت طلب و مادام العمر و ثابت و ارثي است. دوران چنين حكومت هايي ، چه به دليل پيچيدگي روابط اقتصادي و اجتماعي كه نتيجه توسعه دانش و فن آوري ها است و چه به علت آگاهي ها و بينش هاي فردي و اجتماعي ، سرآمده است. منافع و قدرت طلبي حاكمان و ريشه داري فرهنگ استبدادي و ساختارهاي ويژه سنتي ، اين استبداد را سخت جان كرده و حكومتگران مستبد، باندهاي مافيايي و تروريست هاي حرفه اي را براي سركوب مردم خود و حفظ و ادامه حكومت ستمگر و ضد مردمي ، به وجود مي آورند و همين هسته هاي تروريستي و مافيايي بومي است كه به دلايل متعدد امكان توسعه به تروريسم جهاني پيدا مي كند. هنگامي كه مردم جامعه اي به مرحله اي از رشد مي رسند كه حكومت ها فردي و مادام العمر و ارثي استبدادي را به هيچ شكل نظامي ، تاريخي ، ديني ، ايدئولوژيكي ، طبقاتي ، حزبي ، قومي ... نمي پذيرند، تروريسم از سوي حكومت براي حفظ خود و گاهي از سوي مردم براي سرنگوني حكومت ، به وجود مي آيد. اين تروريسم به دو علت ممكن است از مرزهاي كشور و منطقه بومي به خارج سرايت كند: ١ ـ به دليل نظام سركوب گر و ديكتاتوري مطلق دروني ، امكان فعاليت در داخل پيدا نمي كند. ٢ ـ جهاني شدن اقتصاد و سرمايه... پاي كشورهاي پيشرفته و در راس آنها، معمولا آمريكا را در آن كشور باز كرده است. باز شدن پاي آمريكا به ناچار از راه رسمي مذاكره و همكاري و قرارداد با دولت بايستي انجام گيرد. بنابراين تروريسم بومي كه به دليل استبداد داخلي امكان فعاليت برضد دولت خود را ندارد، از آزادي اجتماعي و نظام دمكراسي آمريكا، به دليل اينكه امريكا را حامي دولت بومي خود مي داند، استفاده مي كند و سينه پردرد خود را از سرزمين خود با ولوله و باروت و غيض و تنفر به آمريكا مي گشايد و فاجعه يازده سپتامبر ٢٠٠١ را به وجود مي آورد. ازسوي ديگر سياست دوگانه آمريكا در مورد اسرائيل و فلسطين ، آنچنان احساسات مردم عرب را جريحه دار كرده است كه آن عده معدودي از اعراب كه به تروريسم روي مي آورند، با كينه ي بيشتري آمريكا و منافع آن را در جهان ، هدف قرار مي دهند. از طرف ديگر فراموش نكينم كه تروريسم را دولت هاي غيرانتخابي و استبدادي نيز به وجود مي آورند كه دشمنان و مخالفان بومي خود را در داخل و خارج از كشور نابود كنند، مانند تروريسمي كه در سازمان اطلاعات نظام فقاهتي در ايران تشكيل شد كه عده اي از دورانديشان را در ايران و در كشورهاي ديگر به قتل رسانيد و همين باند ها و گروه ها دست به كارهاي خود سرانه اي مي زنند كه ديگر حكومت هم از آنها بي خبر است. بي ترديد، بعد از فروپاشي جهان كمونيسم ، آمريكا، ابرقدرت و تنها ابرقدرت جهان است. عكس العمل امريكا در برابر اين گونه تجاوزها به امنيت و منافع مردم خود يا بايستي از راه مذاكره و مصالحه و يا قدرت نمايي و خشونت باشد. اما مذاكره و مصالحه با چه كسي و چگونه ؟ با تروريست هاي بي نام و گمنام و متعصب و پراكنده اي كه تا دست به اقدامي نزده اند از بقيه مردم قابل تشخيص نيستند؟ بنابر اين آمريكا از قدرت غول آساي نظامي خود بهره مي گيرد. بهره گيري عليه تروريسم ـ يعني حمله به سرزمين بومي اين تروريست ها ـ يعني به سكونت گاه و ميهن مردمي كه از استبداد بومي خود و خفقان و نبود آزادي و گراني و فساد و تشنج و تروريسم ... رنج مي برند و تهديد و حمله آمريكا نيز بلاي مضاعفي بر بلاياي بومي آنان است. در نتيجه نفرت عليه امريكا در اين كشورها بالا مي گيرد. آيا در آينده آمريكا مي خواهد همه اين مردم را نابود كند و يا با آنها در اين «دهكده جهاني» زندگي كند و رابطه داشته باشد؟ چگونه مي توان در فضاي نفرت با صلح و آرامش زندگي كرد؟ آيا بايستي به صدام حسين ها، به ملا عمرها و به ساير ديكتاتورهاي متعصب قد و نيم قد، در اين جهاني كه بهر صورت سطح اقتصاد و تكنولوژي و فهم و شعور عمومي بالا رفته است ، امكان داد تا هر كاري با مردم سرزمين خود مي خواهند بكنند؟ آيا اگر نتايج كار اين ديكتاتورها با مردم خودشان دامن گير مردم آمريكا هم مي شود، آمريكا به دليل عدم دخالت در امور داخلي ساير كشورها، به حريم فعاليت آنان نبايد وارد شود، زيرا تجاوز است ؟ آيا بايستي به اين ديكتاتورها اجازه داد كه منابع مالي مورد نياز مردم خود را صرف كمك به تروريسم جهاني ، صرف تهيه سلاح هاي ميكروبي و شيميايي و صرف برنامه هاي پرهزينه و كمرشكن اتمي كنند؟ آيا طالبان با تعصبات خود ساخته از دين اسلام بر سر زن و مرد افغانستاني و حتي برسر مجسمه هاي بودا كه محصول فرهنگ ارزشمند بشري است ، نمي دانيم چه آورده است ؟ آيا صدام حسين گازهاي شيميايي و بمب هاي ميكروبي را در جنگ عراق و ايران در حلبچه بر روي مردم خود و سربازان ايراني ، برخلاف همه قوانين بين المللي كه خود نيز از امضا كنندگان آن بود، مصرف نكرد؟ آيا حاكميت آل سعود بر منابع نفتي مردم عربستان و تقسيم اين منافع تنها در ميان چند هزار شيخ و شيخ زاده سعودي ، و آنگاه براي آسايش حكمروايي خود باج سبيل دادن به بن لادن و ساير تروريست ها و ايجاد خفقان كامل در كشور، بايستي همين گونه ادامه يابد؟ آيا حاكميت گروهي مذهبي نما درايران كه نه تنها آزادي و آزادي طلبان را به بند كشيده اند و از انجام هر وام اصلاحي در كشورجلوگيري مي كنند و در ايجاد تشنج منطقه اي و حمايت از حزب اله لبنان دست بر نمي دارند... بايستي يا با بي اعتنايي جهاني رو به رو باشد و يا با يكه تازي آمريكا؟ آيا راه هاي ديگري براي حل مشكلات منطقه اي و جهاني وجود ندارد؟ و آيا همه ديكتاتورهايي كه خود را به نوعي بر ملت خود تحميل كرده اند بايستي در اين دهكده جهاني ، مانند گذشته به حكمفرمايي خود ادامه دهند؟ آيا وظيفه ابر قدرت جهان هم تنها جنگ با اين ملت ها و نديده گرفتن حاكميت ملي و استقلال آنها بر خلاف همه قوانين بين المللي است و يا راه هاي ديگري هم وجود دارد؟ از سوي ديگر بايستي به واقعيات تاريخي ديگري هم نظر افكنيم تا شايد به دلايل روش هاي سياسي آمريكا در خاور ميانه روشنايي تازه اي بياندازيم و آن را بهتر درك كنيم و با چنين دركي راه حل مناسب تري پيدا كنيم. آيا به خاطر مي آوريم كه پس از حمله انگليس و فرانسه و اسرائيل در سال ١٩٥٦ و تصرف كانال سوئز، پس از ملي شدن ، اين آمريكا بود كه با اخطار خود به دولت هاي مهاجم سبب آزادي كانال سوئز و عقب نشيني قواي انگليس ، فرانسه و اسرائيل از مصر و حتي استعفاي كابينه ي ايدن پس از اين شكست گرديد؟ اما دولت مصر و پرزيدنت عبدالناصر، پس از اين پيروزي چه كردند؟ او و سوريه و بعدها عراق و ليبي ... به سوي شوروي روي آوردند. اسرائيل كه از وحشت و تنفر آمريكاييان از كمونيسم و روسيه شوروي آواه بود به ياري يهوديان و سازمانهاي يهودي در آمريكا توانست آمريكا را نسبت به اعراب و وفاي سياسي آنان بدبين كند. تبليغات بعدي اسرائيل و نفوذ آنها در آمريكا و رفتار و گفتار عرب ها متدرجا آمريكا را قانع كرد كه تنها متحد و حامي و دوست قابل اعتماد آمريكا در منطقه نفت خيز و پراهميت خاورميانه عربي ، اسرائيل است. البته دولت ايران در نظام گذشته از اتكاي كامل امريكا به اسرائيل مي كاست ، زيرا آمريكا با ايران روابط دوستي بسيار محكمي داشت. انقلاب ايران و پي آمدهاي دشمنانه رهبران مذهبي نظام ، بيش از پيش آمريكا را متكي به اسرائيل و بي اعتماد به اعراب و بلكه مسلمانان كرد. در جنگ آمريكا و متحدانش با عراق ، متاسفانه فلسطيني ها به جاي آن كه لااقل بيطرف بمانند تا نظر آمريكا را نسبت به خود جلب كنند و در مذاكرات صلح آنها، با اسرائيل ، آمريكا بيطرفانه عمل كند، جانب عراق را گرفتند. يعني جانب صدام حسين را گرفتند كه به كشور عربي ديگري تجاوز نظامي كرده بود! از سوي ديگر افرادي مانند پرفسور هانتينگتون ، چه روي مطالعات شخصي و چه با اشاره و حمايت اسرائيل و يا سازمانهاي يهوديان آمريكا و جهان ، نظريه «برخورد تمدن ها» و يا دشمني «مسلمانان با تمدن غرب» را به ميان كشيده است. اين بار اسرائيل با مددگيري و بهره وري از گفتار و كردار رهبران و متعصبان مسلمان در ايران ، افغانستان و گروه هاي تندرو و تروريست در فلسطين و عربستان و مصر و يمن و پاكستان... در تلاش متقاعد كردن غرب بطور كلي و ايالات متحده آمريكا بطور اخص ، برآمده است تا غرب را در برابر شرق يا تمدن «يهودي ـ مسيحي» را در برابر «فرهنگ اسلامي» قرار دهد و گلاويز كند. تندروي هاي شگفت انگيز ايالات متحده آمريكا در مورد كشورهاي مسلمان ودولت اريل شارون در برابر فلسطيني ها در راستاي اين سياست است. متاسفانه رهبران دولت ها در كشورهاي اسلامي نيز، هر روز با تشكيل كنفرانس سران يا وزراي خارجه يا متخصصان كشورهاي اسلامي ـ در حاليكه هيچكدام در هيچ زمينه اي با هم موافق نيستند و قادر به كمك يكديكر نمي باشند، اين اتحاد ظاهري را وسيله نمايش صف آرايي در برابر غرب كرده اند و به اين آتش دامن مي زنند و نادانسته برنامه جهاني اسرائيل را به دولت و ملت آمريكا تاييد مي كنند. با اين مقدمه ، به نامه سه صفحه اي دوست متفكرم آقاي حسين زاهدي به كوفي عنان ، دبير كل سازمان ملل (متن انگليسي آن در شماره ١٦٥ ماهنامه «پيام آشنا» چاپ شده است)، اشاره مي كنم. زاهدي در اين نامه ضمن تاكيد بر حرمت استقلال هر كشوري و يادآوري اين نكته كه برابر با قوانين بين المللي ، هيچ كشوري حق ندارد به تشخيص خود و به بهانه هايي نظير امنيت يا حفظ منافع ملي... به كشور ديگري حمله كند و همچنين تاييد لزوم ريشه كني تروريسم از جهان با همكاري جهاني ، معتقد است كه جهان ، افرادي نظير ملاعمرها و صدام حسين ها را بايستي از قدرت خلع كند و حوادثي مانند ١١ سلتامبر ٢٠٠٢١ را نگذارد به وقوع بپيوندد، و چنين كارهايي صرفا بر عهده سازمان ملل و با حمايت اين پارلمان جهاني امكان پذير و كم زيان است. زاهدي ، توجه كوفي عنان را به اين واقعيت جلب مي كند كه سازمان ملل ، همان گونه كه از نامش آشكار مي شود، سازمان ملت ها است و نه دولت ها. دولت ها قاعدتا به نمايندگي ملت هايشان در اين سازمان شركت دارند. متاسفانه هم اكنون بعضي از هيئت هاي نمايندگي در سازمان ملل ، عملا از سوي دولت هايي شركت دارند كه به زور اسلحه و در پناه شبكه هاي ترور و اعمال خشونت و سركوب آن دولت ها، حاكميت را در كشورشان غصب كرده اند. حكومت هايي كه با كودتا و يا مادام العمر و آرا و انتخابات مخدوش بر سر كار هستند، نمايندگان آنان صلاحيت نشستن در سازمان ملل را ندارند. وجود چنين نمايندگان بي صلاحيتي كه نه نماينده ملت ها، بلكه نماينده دولت هاي غير انتخابي و غير مشروع هستند، بيشتر به علت نارسايي تعريف «استقلال» از سوي سازمان ملل است. منشور سازمان ملل ، دولت مستقل را دولتي مي شناسد كه زير نظارت يا كنترل و قيموميت دولت ديگري نباشد. زاهدي ، نظر كوفي عنان را به اين حقيقت جلب مي كند كه چنين تعريفي «استقلال دولت» است و نه «استقلال ملت». براي ملتي كه حق «انتخاب آزادانه دوره اي دولت» خود را ندارد، استقلال هم وجود ندارد و تفاوتي نمي كند كه اين استقلال ـ يعني حق مسلم حاكميت ملي ـ را دولتي بيگانه و يا ديكتاتورهاي خودي از او سلب كرده باشند. بنابراين آشكار مي شود كه «سازمان ملل» هنگامي از آن ملت ها است كه مردم استقلال ، يعني حاكميت ملي داشته باشند و در غير اين صورت سازمان ملل ، سازمان دولت هاي غيرمشروع و غيرمردمي است. اگر سازمان ملل به سازمان دول تبديل گردد، معلوم مي شود كه دول نماينده ملل ، نيستند. هنگامي كه دولتي نماينده ملت نباشد، بي گمان نه با رضايت مردم ، بلكه به زور سرنيزه و يا شبكه هاي ترور و ستمگري بر سر كار آمده و با همين وسايل هم بر سر كار مانده است و ريشه تروريسم بومي و جهاني نيز از همين نظام سيراب مي گردد و رشد مي يابد و گسترش پيدا مي كند. براي حل اين مشكل جهاني ، زاهدي پيشنهاد مي كند كه سازمان ملل تعريف درستي از «استقلال ملل» ارائه دهد و آن را طي قطعنامه اي به تصويب برساند و به اجرا درآورد. با چنين تعريفي دولت هايي مي توانند به عضويت سازمان ملل در آيند و نماينده به اين سازمان بفرستند كه خودشان در انتخابات آزاد دوره اي ، زير نظارت سازمان ملل ، از سوي مردمشان انتخاب شده باشند. ازآنجايي كه در جهان كنوني هيچ دولتي بدون عضويت در سازمان ملل نمي تواند به زندگي خود ادامه دهد، به ناچار ديكتاتوري هاي جهان طي مدت كوتاهي جاي خود را به حكومت هاي مردم سالار خواهند داد. حكومت هاي مادام العمر و سركوب گر و شبكه هاي تروريستي فرو مي ريزند و جهان از استبداد و تروريسم رهايي پيدا مي كند. «سازمان ملل» نيز به دليل آنكه از نمايندگان واقعي ملل تشكيل مي گردد حمايت جهاني مردم سراسر جهان را خواهد داشت و قدرت و احترامش افزون تر و موثر تر خواهد گرديد. علاقه مندان مي توانند به نوشته ديگري از آقاي حسين زاهدي در اين زمينه به فصل نامه ره آورد، شماره ٦٠ پاييز ١٣٨١ و سايت اينترنتي «ايران امروز»، ششم مهرماه ١٣٨١ مراجعه كنند. اين قعطنامه در سازمان ملل به تصويب مي رسد، زيرا كشورهاي بزرگ اگر با آن مخالفت كنند نشان مي دهد كه به دنبال منافعي هستند كه خلاف منافع ملي ديگران است و تنها با وجود ديكتاتورها آن منافع تامين مي شود و اين برخلاف تبليغات مردم سالاري و آزادي طلبي و قانون خواهي است كه اعلام مي دارند. از سوي ديگر حمايت از چنين قعطنامه اي همه مردم كشورهاي استبدادزده را كه فعلا كشورهاي بزرگ و به ويژه آمريكا را حامي دولت و دشمن خود مي دانند، بدون هيچ هزينه اي به دوستان خود تبديل مي كند. در صورت موافقت كشورهاي بزرگ، نظر به نياز كشورهاي ديگر به حمايت سازمان ملل و عضويت در آن ، چاره اي جز پذيرش اين قطعنامه ندارند، به ويژه آنكه ، بيشتر اين دولت ها زير فشارهاي داخلي مردم خود براي استفرار مردم سالاري هستند. در اين جا است كه حمايت كشورهاي بزرگ به كشورهاي كوچك با چنين طرح و تصميم جهاني و تعيين نرم قابل قبولي ، مي تواند گسترش مردم سالاري را در كشورهاي استبدادي سرعت ببخشد. اختلافات و فتنه هاي بومي به دليل اشاعه آزادي و مردم سالاري ، حل و فصل مي شود و آمريكا ديگر آماج اتهام ديكتاتورپروري و در نتيجه آماج حملات تروريسم جهاني نخواهد بود. ميلياردها دلاري كه صرف ايجاد دشمني و يا هزينه هاي مبارزه با تروريسم و تقويت تسليحات مي گردد، مي تواند صرف تقويت پايه هاي اقتصادي اين كشورهاي فقير گردد. با تقليل فقر جهاني آموزش و پرورش و پيشرفت اقتصادي و توسعه دانش و فن آوري از يكسو از آشوب و نارضايي و تنش و تروريسم و عدم استعداد تكامل مردم سالاري جلوويري مي كند و از سوي ديگر به رونق بازرگاني جهاني كه بشريت از آن سود برده و مي برد، مي انجامد. در ادامه اشاعه مردم سالاري و با قبول اينكه منافع مردم با جنگ سازگاري ندارد و تنها گروه هاي معدودي از مصيبت اكثريت مردم مي توانند سود ببرند، زمينه براي خلع سلاح عمومي بيشتر فراهم مي گردد. از همه مهمتر كشور هاي كوچك لااقل به فكر تهيه سلاح هاي اتمي و كشتار دسته جمعي نخواهند بود. زيرا اين كشورها نه از ترس آمريكا و روسيه و انگلستان ...، بلكه از ترس همسايگان فقير و بدبخت خود، به دنبال تهيه اين گونه سلاح ها هستند. باز هم مي دانيم كه ملت ها با هم دشمني ندارند و از جنگ جز زيان و مرگ نصيبي نمي برند. اين حكومتگران مستبد هستند كه در طمع سود بيشتر از تصرف منافع و منابع ديگران و يا حتي دشمني با ديگران و جنگ با همسايگان ، استمرار حكومت خود را با امكان از ميان بردن همه مخالفان داخلي ، فراهم مي آورند. كشورهاي مستقل مردم سالار، بلندگويان خلع سلاح منطقه اي خواهند بود. چنين نهضتي اين فرصت را پيش مي آورد كه ديگر اسرائيل ازترس ١٨٠ ميليون عرب در پيرامون خودش با حكومت هاي مستبد كه با برانگيختن احساسات كاذب مردم ، عليه او، مي توانند ادامه حكومت بدهند رو به رو نيست و مردم سالاري هاي عراق و ايران و سوريه و مصر... با مردم اسرائيل سر نزاع ندارند و در فكر تهيه سلاح اتمي و ميكروبي و شيميايي ... نخواهند بود، اسرائيل نيز دراين صورت نيازي به نگهداري سلاح هاي اتمي نخواهد داشت. كشورهاي بزرگ نيز كه به خطرات اين سلاح ها بيش از كشورهاي كوچك آگاهي دارند... بي گمان زودتر به نابودي سلاح هاي اتمي خود خواهند پرداخت. تصور مي رود كه اگر نظام مردم سالاردر جهان تعميم پيدا كند، جهان وارد دوران تازه اي از روابط سياسي و اقتصادي و به ويژه انساني خواهد شد كه با اين جهاني كه اعمال قدرت نظامي و جنگ و تروريسم در آن از روزگاران قديم بوده است ، تفاوت اساسي خواهد داشت. مردم عادي هيچ كشوري ازدشمني با ديگران سودي نمي برند. جنگها از روي اختلافات مردم با يكديگر آغاز نمي گردد. اين رهبران و توسعه طلبان و قدرت طلبان هستند كه به اختلافات دامن مي زنند و از جنگ و خونريزي سود مي برند و يا جايگاه خود را محكم مي كنند. بنابراين خريد و تقويت تسليحات هم اگر از حد لازم حفظ امنيت فراتر رود روي قدرت طلبي و توسعه طلبي قدرتمندان است. اگر مردم سالاري در همه جا توسعه يابد، آرامش و صلح توسعه پيدا مي كند و بهانه جنگ افروزي و مسلح شدن از قدرت طلبان احتمالي گرفته مي شود. در طرح اين نظريات غالبا مي گويند كه اين پيشنهاد خوبي است اما عملي نيست و دولت هاي بزرگ با آن مخالفند و دولت هاي غيردمكراتيك نيز با آن مخالفت مي كنند. شايد در ابتدا به نظر مي رسد كه اين مخالفان درست مي گويند. اما سازمان ملل دستورالعمل هايي را تاكنون صادر كرده است كه به امور حقوقي و خصوصي افراد ارتباط پيدا مي كند. مانند حق آزادي ازدواج با افراد غيرهم دين و يا حق آزادي انتخاب مسكن و غيره و چرا كه نتواند به تصحيح تعريف قديمي كه خود سازمان ملل از واژه «استقلال» كرده است ، بپردازد. مي دانيم كه با هر نظريه تازه اي ، بيشتر مردم مخالف هستند. مگر با تشكيل كنگره وين ـ اتريش در قرن نوزدهم ، و جامعه ملل در سال ١٩١٨ كه سرانجام در سال ١٩٤٥ به تاسيس سازمان ملل منجر شد، همه مردم و همه دولت ها يك باره موافقت كردند و يا براي آن ارزش قايل بودند؟ اما مي بينيم كه حتي دولت طالبان افغانستان هم تلاش مي كرد كه عضو سازمان ملل بشود. دولت آمريكا هم با تمام اقتدار جهاني اش در مورد مداخله در بوزنيا و كوسوو و عراق و افغانستان... مجبور شد كه اجازه سازمان ملل را بگيرد. حتي هم اكنون كه دولت «بوش» بارها اعلام كرده است كه اگر لازم بداند دولت صدام را راسا با حمله به عراق و يا هر وسيله ديگري ساقط مي كند، مي بينيم كه براي جلب موافقت شوراي امنيت با آن ، هنوز هم در حال تلاش است. پس اين نهاد جهاني به تدريج داراي اعتبار و شخصيتي شده است كه هم دول بزرگ و هم كشورهاي كوچك به آن نياز دارند و چاره اي جز احترام داشتن به آن ندارند. وجود سازمان ملل است كه با تصويب حقوق بشر، با مخالفت با مستعمره داري و با ايجاد فشارهاي جهاني به بالابردن سطح حقوق بشر در جهان ، به تشكيل دولت هاي مستقل از مستعمرات سابق و به آزادي كشورهايي مانند افريقاي جنوبي ، تيمور شرقي ، هائيتي... و حل بسياري از مشكلات بين المللي كمك كرده است. درست است كه سازمان ملل هنوز نيروي اجرايي براي عملي كردن مصوبات خود را ندارد، با وجود اين ، پرستيژ اين سازمان جهاني در بيشتر موارد سبب اجراي مصوبات آن مي گردد. سازمان ملل در اكثر موارد ثابت كرده است كه بي طرفانه به حكميت و حل مسائل پرداخته است. بنابراين اگر سازمان ملل در تعريف استقلال يك كشور به رهايي آن از قيد قيموميت بسنده كرده است و به حاكميت واقعي مردم توجه نكرده است ، دليل بر سونيت آن نيست ، بلكه خردجمعي آن روزگاران اين تعريف را درست مي دانسته است. كافي است كه نويسندگان و متفكران با نوشتن و آگاه سازي منطقه اي و جهاني روشن كنند كه استقلال مربوط به خاك يك كشور نيست ، بلكه مربوط به مردم آن سرزمين است. حاكمان زورگو و غيرمردمي تماميت كشور را كه مربوط به خاك است مي خواهند چون منافع آنها درآن است. اما استقلال را كه مربوط به حاكميت و مستقل بودن و آزاد بودن مردم است نمي خواهند، چون به واژگوني آنها مي انجامد. مغول هاي مهاجم هم كه ايران را گرفتند، خاك آن را از تجاوز دشمنان ديگر حفظ كردند و شاهان ايراني نژاد نيز در حد قدرت خود همين كار را مي كردند. اما به استقلال ، كه حاكميت مردم ايران باشد، نه مغولان بيگانه و نه شاهان ايراني نژاد، هيچكدام اعتنايي نداشتند. آيا اگر نمايندگان مجلس را دولت معين كند و سبب انتخابشان گردد، آن مجلس ديگر مجلس ملي ، يعني مجلس نمايندگان مردم است ؟ مجلسي كه نمايندگان آن را شوراي نگهبان براي شركت در انتخابات تعيين كند، چنين مجلسي نمانيدگان آن دوازده نفر غيرانتخابي شوراي نگهبان است. حتي اگر تمام شصت و پنج ميليون جمعيت ايران به آنها راي داده باشند. بنابراين دولتي هم كه با راي آزادانه مردم بر سر كار نيايد و مردم نتوانند اگر آن را نخواستند، بدون خونريزي كنار بگذارند، نماينده مردم نيست. حتي اگر مانند صدام حسين با راي صددرصد مردم بر سر كار آمده باشد! بنابراين بايستي تلاش كرد تا سازمان ملل تعريف استقلال را تصحيح يا تكميل كند. چه كسي مي تواند بگويد كه كشورهاي بزرگ جهان و حدود يك صد و بيست كشور دموكراسي جهان با تصحيح اين تعريف مخالف هستند؟ اگر اين تعريف در سطح جامعه پذيرفته شود، كه به نظر مي رسد با همت نويسندگان انجام پذير است ، ديگر حكومت و تماميت طلبان ايراني نمي توانند به مردم بگويند براي حفظ استقلال كشور، دورانديشان را به بند مي كشيم و مطبوعات را توقيف مي كنيم. زيرا خرد جمعي متوجه است كه استقلال ايران در آزادي مردم و آزادي دورانديشان و مطبوعات است و نه دربند بودن آنها. اگر اين تعريف پذيرفته شود، دولت به جاي اين كه توطئه كند و نويسندگان مخالف خود را با واژگون كردن اتوبوس آنها كه قصد مسافرت داشتند از ميان برد، برعكس مي كوشد كه با شيوه هاي اقناعي نظريات آنها را با خود و خود را با آنها هماهنگ سازد. اگر اين تعريف در خرد جمعي جامعه جا باز كند و سازمان ملل نيز آن را بپذيرد، به سرعت مردم سالاري در جهان گسترش خواهد يافت. همانگونه كه استمعار چهار قرني جهان ، بعد از جنگ اول و به ويژه جنگ دوم ، رو به پايان نهاد و پنجاه و يك كشور عضو سازمان ملل ، طي نيم قرن تا كنون به يك صد و هشتاد و شش كشور رسيده است. اما اگر در يك كشور، مردم به دليل قدرت حكومتگران ، حق آزادي و استقلال نداشته باشند، در خانواده ملل نيز اگر يك ابرقدرت بخواهد نسبت به بقيه ملل و يا ملل كوچك اعمال قدرت كند، در جهان ، استبداد برقرار مي شود. اين استبداد نيز تنش آفرين است و مسلم به زيان آن دولت هايي است كه منافع جهاني بيشتر دارند. يعني اگر كشورهاي عقب مانده با تصحيح تعريف استقلال و حمايت جهاني سازمان ملل به استقلال واقعي يا مردم سالاري برسند و تنش هاي منطقه اي فروكش كند، ديگر يكه تازي و اعمال و اثبات ابرقدرتي نيازي پيدا نمي كند. توانمندان جهان ، هم وظيفه دارند و هم به نفعشان است كه در ايجاد چنين روالي بكوشند و از كمك هاي مالي و فني و اطلاعاتي براي ايجاد چنين دهكده جهاني دريغ نكنند. زيرا سكونت گاه خود آنان از امنيت لازم برخوردار مي گردد. لزوم برقراري مردم سالاري و آزادي و استقلال مردم در هر كشوري از روي تفنن و يا دلخواه بعضي از افراد و يا بعضي از نهادهاي جامعه نيست ، بلكه نيازي اجتماعي براي بهره گيري بهينه از استعدادهاي فردي ، اجتماعي و طبيعي ، به منظور بهتر زيستن فردي و جمعي است. اين نياز اجتماعي زماني احساس مي شود كه جامعه از نظر رشد اقتصادي و شيوه توليد و تفكر و بينش جمعي به مرحله اي رسيده باشد كه نظام و روابط حاكم موجود را ناسازگار و محدود كننده و مانع براي سعادت و پيشرفت مادي و معنوي مي بيند و تغيير آن را الزامي مي داند. اگر همين شرايط بالا، امروز در جهان به نحوي فراهم گرديده است كه براي جهان وسيع و گسترده سنتي پيشين نام تازه «دهكده جهاني» بكار مي رود، بي گمان روابط بين دولت ها نيز بايستي از مرحله سنتي به مرحله تازه اي تغيير پيدا كند. مسايل بين كشورها در مرحله پيشين ، در نهايت ، با جنگ تعيين مي گرديد. جهان امروزي حداقل از دو جهت ، ديگر نمي تواند دست به آن جنگها در ابعاد گذشته بزند. اول ، آنكه سلاح هاي مخرب فعلي و به ويژه سلاح هاي اتمي در سرانجام ، كشور پيروزمند جنگ را هم به فلاكت و نابودي مي كشاند. به همين دليل روسيه و آمريكا ناچار هستند كه در دراز مدت خودشان و جهان را از شر سلاح هاي اتمي كه با صرف ميلياردها دلار تهيه و انبار كرده اند، باز هم آن سلاح ها را، با صرف هزينه هاي زياد نابود كنند. اين كار را بايستي پيش از آن كه حادثه اي ناگوار رخ بدهد، هرچه زودتر به سامان برسانند. به همين دليل جلوگيري از دسترسي كشورهايي كه هنوز به اين سلاح ها دست نيافته اند، بايستي از حمايت جهاني برخوردار گردد. دوم آن كه در ميان ملل بزرگ و پيشرفته ، تراكم ثروت به اندازه اي افزايش يافته است كه هيچ نفع احتمالي در جايي وجود ندارد كه بتواند احتمال خطر زيان هاي جنگ را توجيه كند. امروزه در هر مجموعه سكونتي درآمريكا آن اندازه ثروت انباشته شده است كه مثلا روسيه منهدم شده در جنگ فرضي با آمريكا، اگر بتواند كه قطعا مي تواند، لااقل به ده ها از اين مجموعه ها زيان بزند، جنگ فرضي براي آمريكاي پيروز نيز، قابل توجيه اقتصادي نمي باشد. از سوي ديگر پيوند افراد جامعه هاي پيشرفته به فرآورده هاي تكنولوژي آن چنان ژرف شده است كه كارهاي تروريستي بسيار ساده و كم هزينه اي مانند آلوده كردن منابع آب ، انهدام نيروگاه هاي برق ، قطع راه هاي ارتباطي و ويران كردن بعضي پل ها، اختلال در شبكه هاي كامپيوتري ، تلفن ، واز، پالايشگاه ها و ... مي تواند زندگي را در اين كشورها بكلي فلج كند. بنابراين همانگونه كه راه حل هر جامعه اي در قانون مندي و حاكميت قانون و مورد توافق جمعي است ، راه حل مسايل بين دولت ها نيز، نه از راه زور و جنگ و برقراري ناممكن قانون جنگل ، بلكه قانون مندي و حاكميت قانون مورد توافق جمعي ملل است. نقش آينده سازمان ملل ، در صورت تصويب مفهوم تازه استقلال و نظارت بر انتخابات دموكراتيك كشورها و قبول نقش حكميت جهاني و فراهم آوردن نيروي اجرايي اين احكام ، از مسايل الزامي جهان آينده است. چنين سازماني نه تنها مردم سالاري و قانون مندي و حاكميت قانون را در كشورهاي مختلف برقرار مي كند و مردم را از شر تماميت طلبان و زورگويان بومي نجات مي دهد، بلكه جهان را از آفت تروريسم و قداره بندي زورمندان و تقسيم بندي ابرقدرت و فرودست ، رها مي سازد. چنين نظام تازه اي در وهله اول به نفع كشورهاي پيشرفته است كه مي توانند با امنيت كامل از مواهب تلاش و بركت پيشرفت خود تمتع جويند و براي تحصيل چنين امنيتي نياز به يكه تازي و دشمن آفريني ندارند. از سوي ديگر چنين روالي به نفع جامعه انساني است كه حقوق و آزادي و حاكميت آنان پايمال نمي گردد و از بركت كار و تلاش بومي و بهره گيري از همكاري و همياري بين المللي و امنيت منطقه اي و جهاني به آرامش و آسايش و زندگي بهتر و پويايي دست مي بايد. از راه صرفه جويي در هزينه هاي نظامي و جنگي و مخارج تروريست پروري ... اعتبارات و انرژي هايي در جهان فراهم مي گردد كه مي تواند در ساختن جهاني سالم تر و مرفه تر مصرف گردد. جهان امن تر و مردم آزادتر و اقتصاد پيشرفته تر به گسترش بازرگاني و بهبود زندگي مردم در همه كشورها كمك مي كند و با اين نظام تنها فاسدان و كينه توزان قدرت طلب مي توانند مخالف باشند. اميد فراوان است كه نويسندگان و متفكران در ايجاد فضاي فكري لازم براي نقش جهاني سازمان ملل در دهكده جهاني افكار عمومي مساعد را فراهم كنند. باور داشته باشيم كه افكار پاك و منطقي كه به نفع جامعه بشري است اگر صادقانه پيگيري شود، روزي به نتيجه مي رسد و آن روز چندان دور نيست. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |