| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
يك قرن و سه
انقلاب
(سخنان آقاي
غفور ميرزائي در گردهمائي "انجمن مدافع دمكراسي در ايران"
چهارشنبه 28
اگوست 2002)
سهشنبه ١٩ شهريور
١٣٨١
در انقلاب مشروطه 1285 بدنيا
نيامده بودم و در انقلاب 1357 متاسفانه در ايران نبودم. بنابراين فقط شاهد عيني
وقايع 28 مرداد 1332 و پيش درآمدها و پس درآمدهاي آن بودم. براي
انقلاب مشروطه و شايد هر سه اين رويدادهائي كه در كشورمان اتفاق افتاده است, فكر
نمي كنم بتوانم مطالبي را بگويم كه شما ندانيد. و واقعا آنقدر راجع به اين مسائل
كتاب نوشته شده و مطلب وجود دارد كه مي دانم شما بيشتر از من هم مي خوانيد و هم
مطالعه داريد. در نتيجه چيز تازه اي ندارم كه بگويم. ولي ممكن است دو و يا سه
نكته اي را عنوان كنم كه حداقل شما را به بحث وادار كند و من بيشتر همين بحث را
دوست دارم كه شروع كنيم تا بلكه بتوانيم از لابلاي اين بحثها چيزي را دريابيم. وقتي
راجع به اين مسائل با دوستان صحبت مي كرديم, اتفاقا و خصوصا در مورد انقلاب مشروطه,
مسائلي پيش آمد و يا به آن رسيديم كه خيلي جالب بود.
انقلاب
مشروطه 1285
عرض كنم كه ميدانيم كه انقلاب
مشروطه در زماني صورت گرفت كه در حقيقت مردم سالاري, از نظر نظام حكومتي فعلي, يك
پيديده تازه اي بود. يعني اگر از حكومت دولت شهري, كه آغازش در يونان بود, بيرون
بيائيم به يك نوع پيشرفتهاي فكري و اقتصادي واصولا ماهيتي در خصوص ارزشهاي انسان و
فرديت انسان مي رسيم. اين پديده ابتدا در اروپا بوجود آمد و بعد به ساير نقاط
ديگر جهان گسترش پيدا كرد.
براي آنكه بدانيم ما چقدر
آمادگي براي پيدايش چنين افكاري داشته ايم اجازه دهيد چند عد د و رقم برايتان باز
گو كنم. در زمان انقلاب مشروطه فقط 4000 كارگر فني در ايران وجود داشت. كارگر فني
در تعريف امروز يعني اينكه كارگر روي تكنولوژي جديد و صنعت جديد كار كند. در پايان
دوران رضاشاهي اين رقم به20000 كارگر فني رسيد و در حال حاضر ميدانيم بيش از 5
ميليون كارگر فني در ايران وجود دارد. بنابراين چنين جهشي فقط و تنها در مدت 95 سال
انجام گرفته است. كارگر فني مظهر اين است كه كار فني انجام دهيم تا توليد ثروت
كنيم, چون هر چقدر كه كارفني تر باشد بالطبع گسترش بازرگاني و ايجاد ثروت بيشتررا
همراه خواهد داشت. اجازه دهيد مثالي در اين مورد بزنم. در قرن شانزدهم و
هفدهم در انگلستان تعداد كساني كه از جهت بورژوازي از طريق تكنولوژي جديد و صنعت
جديد ثروتمند شدند, نسبت به فئودالها 4-5 درصد بودنند, به 15 درصد جامعه افزايش
يافتند و ثروتهائي اندوختند كه بمراتب بيش از ثروتهاي هر يك از اين فئودالها به
تنهائي بود. در ايران آماري كه جمع آوري شده كه, حال چقدر مي توان به اين آمار
اعتماد كرد به هر حال تلاش خود را كرده اند و اين آمار و ارقام را استخراج كرده
اند, در اواخر دوران ناصرالدين شاه, كه هنوز 10 سالي به فرمان مشروطه باقي مانده,
نام 20 ثروتمند بزرگ ايراني برده شذه است. كه بزرگترين آن 4 ميليون تومان ثروت
داشته است. بعد نفرات دوازدهم به بعد با 40000 تومان و 50000 تومان . يعني كساني كه
دركشور 30000 يا 40000 تومان داشته اند ثروتمند به حساب مي آمدنند. بنابراين نشان
ميدهد كه توليدات از نظرايجاد ثروت در جامعه در ايران چگونه بوده است. و اگر ثروت
در جامعه وجود نداشته باشد بالطبع دانشگاه هم نمي تواند وجود داشته باشد. بالطبع
پيشرفت فكري و اقتصادي هم نمي تواند وجود داشته باشد. به هر صورت اين ارقام
نشانگراين است كه ايران در يك مرحله بسيار پائيني در توليد ثروت بوده
است. خوب همه ميدانيم كه فكر مشروطه مال ايران نيست و از فرنگ به ايران آمده
است. فكر, مي تواند بدون توجه به مرزها خيلي راحت عبوركند. و بدليل اينكه ما با
خارج روابط تجاري داشتيم و چند نفري محصل به خارج فرستاديم. اولين گروه محصلين در
سال 1811 در زمان عباس ميرزا به خارج فرستاده شدند. وبعد از آن مي رسيم به زمان
مدرسه دارالفنون كه تعداد كساني كه به خارج فرستاده شدند به رقم 50 نفر هم نمي
رسيد. در نتيجه مي بينيم كه در زمان اوايل مشروطه تعداد تحصيل كرده ها بسيار كم
بودنند. و حتي تعداد كساني كه با سواد بودنند كم بودنند, عددي در دست نيست ولي كمتر
از نيم درصد جامعه باسواد بودنند. بنابراين مشروطه در ايران بيشتر به دليل فهم و
لزوم بوجود نيامد, بر خلاف اينكه در خارج با فكرو احساس احتياج به آن بوجود آمد و
تدريجا ايجاد تنش اجتماعي كرد. و خواه و ناخواه بر اساس اين تنشها هم راههائي پيدا
كردنند و با متفكرانشان به انقلاباتي دست زدنند كه, اگر امريكا را كنار بگذاريم,
اولين آن فرانسه بود.
در ايران انقلاب مشروطه بدليل
پيدايش فكر نبود. و چون بدليل پيدايش فكر مشروطه نبود بالطبع هر مفهومي كه مشروطه
براي مردم ايران داشت با مفهوم واقعي كه در غرب خودش را جا انداخته بود شايد تفاوت
داشت. برخلاف غرب, كه افكار پابپاي پيشرفت اقتصادي, علمي و اجتماعي بتدريج جلو مي
رفت, اين افكار ايجاد شد. و چون اين افكار به يك مرتبه وارد ايران شد و بدون اينكه
پيشرفتهاي اقنصادي-اجتماعي و يا زمينه هاي مدني آن جائي در ايران براي خودش داشته
باشد, بالطبع ناپخته بود واين گرفتاري بود كه ايران با آن روبرو بود. مثال ساده اي
را مي توانم در اين مورد بزنم و ان اينكه وقتي مشروطه بدست امد, يعني حكومت را
قانوني كرديم و دولت را پاي بند به قانون كرديم كه هر كس به ميل خودش كاري انجام
ندهد و يا قانون را تغيير ندهد. حال بسراغ احمد شاه برويم. همگي ما احمد شاه را بي
عرضه مي دانيم و نه بخاطر اينكه كارخانه اي ايجاد نكرد و يا جاده اي نساخت و يا
دانشگاه مثل رضاشاه نساخت. بلكه او را متهم مي كنيم كه چرا در كارهاي مملكت دخالت
نمي كرد. يكي از حرفهاي مشيرالدوله همين بود. اين نشان ميدهد كه مفهوم واقعي مشروطه
كه خودمان خواسته بوديم كه شاه در امور مملكت دخالت نكند, بعد گله مند هستيم كه چرا
دخالت نمي كند. و اين نشان دهنده اين است كه فكرمشروطه آمده اما در واقع ذهنيت مردم
و حتي نخبگان هنوز آماده چنين كاري نبوده است. بنابراين مي توان گفت كه مشروطه
بيشتر بخاطر اين طرفدار پيدا كرد كه ستم و بي عدالتي بسياربود كه در آن زمان وجود
داشت. و اين ستم و بي عدالتي هميشه وجود داشته و زماني كه جامعه به جوش مي آمد و
رقيبي براي سلطنت و يا حكومت وجود داشت, حكومت وقت را ساقط ميكرد و حكومت جديدي بر
سر كار مي آمد. در اين زمينه, تاريخ ايران يكي از پر حادثه ترين تاريخهاي جهان است.
بخصوص بعد از اسلام چون تا قبل از آن در ايران چهار سلسله وجود داشت كه يكي از آنها
از طرف يونانيان كه به ايران امده بودند سرنگون شد و آخرين ان هم, ساسانيان, توسط
اعراب سرنگون شد و نه با قيام مردم. ولي بعد از اسلام حداقل 35 سلسله مختلف حكومتي
در ايران آمده و سرنگون شده است. يعني اگر اين رقم را بر 1400 سال تقسيم كنيم ميشود
چيزي در حدود 40 تا 45 سال. يعني عمر متوسط يك سلسله حكومتي در ايران 40 تا 45 سال
بوده است.
ولي انقلاب مشروطه با يك ويژه
گي خاصي پيدا شد كه انقلابها و جنبشهاي ديگر نداشتند. انقلابهاي ديگر همه عليه
ستمگر و زورگويان بودند, ولي انقلاب مشروطه عليه زور وستم بود و نه عليه پادشاه و
حكومتي كه ستم ميكرد. چرا؟ براي اينكه اين يكي با قانون امد. قانوني امد كه بتواند
سد راه ستم باشد. قانوني آمد كه از بي قانوني جلوگيري كند و نه اينكه يك فرد بي
قانون را بردارد و يك فرد بي قانون ديگر را جايگزين كند. البته بخشي از نارضايتي در
مشروطه مربوط به مشكلات بومي نبود. نارضايتي بود كه بدليل پيشرفت در اروپا در ايران
بوجود آمده بود. وقتي كه پيشرفت تكنولوژي در اروپا شد, توليد سنتي جامعه ايران در
مقابلش ور شكست شد. فقط در يك سال در كاشان 10000 كارگاه شعير بافي تعطيل شد و اين
نه بدليل اينكه جامعه فقير شده باشد, بلكه بدليل اينكه پارچه روسي و انگليسي و ساخت
خارج به ايران وارد شد. علاوه بر اين فرآورده هاي ديگر غربي هم وارد ايران شد كه در
عين حال كه مذهبشان با ان مخالف بود, يعني سنت مردم اين اجناس را نجس و فرنگي مي
دانست. اما آنقدر اين فراورده ها فريبنده بودنند كه جامعه نمي توانست جلودار خويش
باشد و مصرف نكند. بنابراين هم در رقابت شكست خورديم و اقتصادمان لطمه ديد و هم
انتظارات مردم جامعه براي مصرف چيز هاي جديد بالا رفت. بالطبع جامعه نياز پولي و
اقتصادي بيشتري پيدا كرد و هم اينكه حكومتگران بدليل توقعشان نسبت به مصرف روز
بالاتر رفت و در نتيجه به پول بيشتري نياز داشتند و تحميل بيشتري به جامعه وارد
كردند كه اقتصادش هم لطمه ديده بود. يعني در حقيقت انقلاب مشروطه محصول نارضايتي
بخشي از جامعه است كه عير بومي است و اگر بومي بود شايد اين نارضايتي به اين
زودي انجام نمي گرفت و احتمالا دير تر انجام مي گرفت.
ولي اهميتي كه مشروطه طلبان
آنروز, بخصوص رهبران مشروطه دارنداين است كه وجود روسيه و انگليس در ايران است و
رقابت عجيبي كه اين دو كشور داشتند و شديدا تمايل داشتند كه ايران را اگر نه به
دوبخش بلكه حداقل به سه بخش تكه پاره كنند. يعني امكان تكه پاره شدن ايران وجود
داشت بدليل اينكه سازمان حكومتي در ايران قوي نبود. براي اينكه شما مي بينيد كه در
ايران ارتش منظمي وجود نداشت. در ايران يك نوع ارتش عشايري بود كه اگر خبري ميشد,
مي بايست دولت بين عشاير سرشكن ميكرد و معلوم ميشد كه از هر عشيره و يا ايل چقدر
سرباز بفرستند. و اگر وضع خراب ميشد اينها بدون هيچگونه تعليماتي مي امدنند. ديديم
كه وقتي برادر ناصرالدين شاه, حسام الدوله, مي خواست هرات را باز پس بگيرد, بخاطر
اينكه انگليس قصد داشتبا اقدام ايران مخالف بود 3000 تفنگ دار هندي در بوشهر پياده
كرد و ايران به ناچار از گرفتن هرات صرفنظر كرد. و يا اينكه وقتي طغيان و شورشي در
تركمنستان و ازبكستان ميشود, كه اكنون كشورهاي مستقلي هستند,روسيه از ايران و
ناصرالدين شاه شكايت مي كند كه در اينجا امنيت نيست. و ناصرالدين شاه مي گويد كه
قشون نداريم و خودتان مسئله را حل كنيد. يعني در آنجا بدون انكه در جنگي در گير
شويم و مثل فتحعلي شاه شكست بخوريم قسمتي از ايران را از دست داديم. بنابراين دولت
مركزي فوق العاده ضعيف بود. اما چرا در زمان انقلاب مشروطه, كه كشور به هم ريخته و
با وجود روسيه و انگليس كه خواهان تجزيه ايران هستند, ايران تجزيه نشد و سرپا و پا
برجا ماند؟ به عقيده من با وجود اينكه رهبران مشروطه مردم سالاري را بقدر كافي درك
نمي كردند, عده اي از آنها تحصيل كرده بودند, عده اي از آنها كارمند وزارت خارج
بودند كه به خارج رفته بودند, عده اي از آنها بازرگاناني بودند كه با خارج ارتباط
داشتند, آن مردم نظام را بهم نريختند. نظام را مقيد به قانون كردنند. پادشاهي را كه
به قانون اعتنائي نداشت, سر جاي خودش نگه داشتند اما به قانون مقيدش كردند. به همين
دليل نام اين اتقلاب را گذاشتند مشروطه. يعني پادشاه را مشروط كردند به قانون.
مطمئن باشيد اگر در ان زمان مثلا جمهوري اعلام مي كردنن و يا سلسله را عوض مي
كردنند, بدون ترديد استقلال ايران و تماميت ايران نابود مي شد. بنابراين اين كار
درست انجام شد.
دومين مسئله اي كه در مشروطيت
قابل اهميت است كه بسياري از افراد فكر مي كنند, ما اكنون با روحانيت خيلي بد هستيم
و بدليل اينكه اين كار ها را كرده اند, نقش روحانيت در انقلاب مشروطه صفر
بوده است و فقط روشنفكران بودند كه به اين انقلاب دست زدند. من چنين فكري نمي كنم.
در ايران روحانيت سابقه حكومت هزار ساله اروپا را نداشت كه اين انقلاب عليه حكومت
گري روحانيت انجام گيرد. در نتيجه مردم كدورتي , دشمني و تضادي با روحانيت آنزمان
نداشتند. بلكه روحانيت بر فرهنگ, يا سواد آموزي كه خواه و ناخواه سازنده
فرهنگ جامعه هم هست , و بر دادگستري مملكت مسلط بودند. روحانيت نقش جمع آوري افراد
را داشت و اگر اينها اين كار ها را بعد از انقلاب 1357 انجام نمي دادند, هنوز
مي توانستند اين نقش را داشته باشند. و بدليل اينكه اكنون مصدر حكومت شده اند آنرا
از دست داده اند. ولي در ان زمان روحانيت ادعاي حكومت نداشت و به اين دليل كار
روشنفكران غير مذهبي را در حقيقت تسهيل كرد. از اين نظر كه ادعاي حكومت نكردند و
توانستند با همان حكومت موجود كار خودشان را ادامه بدهند كه ديديم دادنند. ولي اگر
بعضي هم فكر مي كنند كه رهبري كلا در دست روحانيت بود, چنين چيزي هم نادرست و غلط
است. بدليل اينكه اگر اين روحانيت رهبري را داشتند مي بايست بعد از پيروزي انقلاب
مشروطه به دستاورد هاي بسياري براي خود دست يابد. در حالي كه از دو منبع عمده اي كه
اساس قدرت روحانيت را تشكيل ميداد, يعني سواد آموزي و فرهنگ و هم چنين قضاوت و
دادگستري, قانون جديد مشروطه از اينان گرفت. و اين بسيار پر اهميت است. يعني از
نفوذ آنها در جامعه كاسته شد. بخصوص بعد از امدن رضا شاه كه توانست دستاورد هاي
مشروطه را از نظر نهاد هاي مدرن و جديد عملي كند. و آنها را از همان صورت نوشته كه
در قانون اساسي بود عملي كند. بخاطر اينكه 15 سال از آن گذشته بود و هيچكدام از اين
نهادها به صورت واقعي و عملي در جامعه تشكيل نشده بود و امدن رضا شاه اين كار را
تسهيل كرد.
آمدن رضا شاه به عقيده من
محصول پيروزي و محصول شكست مشروطه بود. چرا محصول پيروزي مشروطه بود؟ بخاطر اينكه
اگر مشروطه نبود امكان اينكه يك سرباز پياده بتواند برسد به مقامي كه سلطنت را
بگيرد, بدون داشتن ايل و يا بدون داشتن پيروان مذهبي غير ممكن بود. براي اينكه تمام
حكومتهائي كه ما بعد از اسلام داشتيم, يا رهبران ايلي بودنند و يا مثل صفويه كه
رهبر ديني بود. رضا شاه تنها آدمي است كه بدون اتكا به ايلي و يا بدون اتكا به
مذهبي توانست قدرت را بدست بگيرد و اين محصول مشروطه است كه به افراد امكان پيشرفت
و ترقي ميداد, صرفنظر از موقعيتهاي سياسي اجتماعي ان زمان كه وجود داشت.
اما محصول شكست مشروطه هم بود يعني چه؟ مشروطه مي
بايست آزادي و قانونمندي را بياورد و رضا شاه شروع پيشرفتش با كودتاي 1299 است.
يعني بدون قانون. و اگر ما قانومندي را رعايت ميكرديم, در مملكت اصلا هرج و مرج نمي
شد كه بزرگان مملكت مثل سليمان ميرزاي اسكندري, كه خودش رئيس حزب دمكرات آن
روزگاران است يعني يك آدم سياسي فوق العاده چپ, يكي از افراد 21 نفري است كه نامه
روشنفكران ايران را, در جهت سپردن مسئوليت امنيت به رضا خان سردار سپه, امضاء كرد.
چرا؟ بخاطر اينكه جامعه پيش از آزادي به امنيت احتياج دارد. شما اگر در خانه تامين
نداشته باشيد, آزادي مي خواهيد چه كنيد؟ شب كسي امنيت نداشت. چرا؟ بخاطر اينكه خيال
ميكرديم آزادي يعني هرج و مرج, آزادي يعني فلان ايل از آنطرف سر بلند كند و فلان
سردار گوش به فرمان هيچكس ندهد. و يا سرهنگ پسيان در خراسان به نخست وزير بگويد غلط
مي كني. حال پسيان كيست؟ پسيان جزو دو سه نفر افسر بسيار تحصيل كرده و فهميده جامعه
بود. ولي چون مي بيند با نخست وزير مخالف است و 5000 نفر سرباز هم زير فرمان خود
دارد مي بايست به فرمان نخست وزير گوش ندهد. رئيس جمهور امريكا كه مك آرتور را از
جا بر ميدارد, مك آرتور دست به قيام نمي زند. و اين اهميت قانونمندي را در جامعه
نشان ميدهد و جامعه مي فهمد كه مي بايستي قانونمند باشد. جامعه ما بعد از گذشت 95
سال هنوز, قدرتمندان, نمي دانند قانونمندي يعني چه. بنابراين متاسفانه كار به اينجا
كشيده شد كه كسي را سر كار مي آورند كه بقول دكتر محمد مصدق كه مي گويد بعد از 15
سال ما يك دولتي پيدا كرديم كه مقتدر است و مي تواند كار كند. حيف است كه اين آدم
را از اين كار اجرائي كه قدرتش را دارد و لياقتش را دارد كه انجام دهدبر داشته و او
را تبديل كنيد به يك شاه بي كاره. اگر رضا خان سردار سپه بخواهد در مقام شاهي هم
همين كارها را انجام دهد كه خلاف مشروطه است. و اگر نخواهد خلاف مشروطه عمل كند پس
شما يك آدم كاري را ميخواهيد به يك آدم بي كاره تبديل كنيد. كه البته رضا شاه معني
حرف مصدق را نفهميد كه براي مصدق پيغام فرستاد كه " بالاخره من نفهميدم تو با من
مخالفت كردي يا
موافقت."
28 مرداد 1332 حال مي رسيم به 28 مرداد. 28
مردا پايان دوران كوتاهي بود كه ايران وارد تجربه دمكراسي شده بود. بدون آنكه
وارد تضاد اجتماعي از نظر روحانيت و روشنفكر و لائيك و غير لائيك و غيره شود. يعني
قوانين مشروطه وجود دارد, دولتي وجود دارد كه علاقمند است و كوشش اين است كه عمل
غير قانوني انجام ندهد . بر خلاف همه دولتهاي ما كه تنها كاري كه نكردنند كار
قانوني بود. به همين دليل بيشترين ضررها را مردم از حكومتهاي خودشان ديدند و نه از
مغولها و اعراب. از حكومتهاي خودمان در جمع بيشتر زيان ديديم تا از اين مهاجميني كه
وارد كشورمان شدند. متاسفانه اين دولت دوام نيافت و اگر حكومت مصدق و يا حكومتي
مشابهه مصدق بر سر كار مي آمد و اين كار قانون گري را انجام ميداد, يواش يواش قانون
در جامعه نهادينه ميشد. يعني لااقل هميني كه در 5-6 سال اخيردر دوران رياست جمهوري
خاتمي هميشه مي گوئيم كه قانون را نهادينه كنيم ولي از آن طرف خود قانون را كنار
ميگذاريم. بنابراين اين كار متاسفانه انجام نشد. حال بايد ببينيم كه مصدق به ما ضرر
زد و اين كار را برهم زد و يا در حقيقت جناحهاي ديگر اجتماعي ما بودنند كه اين كار
را انجام دانند.
در روزگار مصدق دو سازمان و
يا دو جناح بودند كه كاملا روبروي هم بودند صرفنظر از اختلافات بسيار فاحشي كه با
هم داشتند. يكي سازمان بسيار مجهز و امروزي حزب توده بود و يكي هم سازمان تاريخي و
ريشه دار سلطنت بود. اين دو با كاري كه مصدق ميكرد مخالف بودند. سلطنت بيشتر
مخالفتش, نه بخاطر اينكه علاقمند به خارج بود يا بگويم نوكر امريكا و انگليس بود,
نه شاه علاقمند بود كه هر كاري كه در مملكت انجام ميشود بايد بنام او انجام گيرد. و
پيشرفت هيچ دولتي را مخصوصا در زمينه صنعت بسيار عظيمي, مثل نفت, و اين خوشايند
دربار نبود. صرفنظر از اينكه از مسئله دومي كه همانا طول دادن و حل نكردن مسئله نفت
بود مي ترسيد. و فكر مي كرد حل نكردن مسئله نفت سبب آن خواهد شد كه انگليس و امريكا
پشتيباني خود را از شاه قطع كنند و اين عدم پشتيباني باعث سقوط شاه شود. با تمام
اطميناني كه مصدق به شاه داد, شاه را نتوانست قانع كند كه مصدق بدنبال جمهوريت نيست
و حتي با امضاء كردن پشت قرآن شاه را از اين بابت قانع نكرد. كتاب دكتر فخرالدين
عظيمي تحت عنوان موانع دموكراسي در ايران نشان ميدهد كه شاه نه فقط با مصدق
اينكار را كرد, بلكه با تمام حكومتهائي كه بعد از سال 1320 تا 1330 بروي كار آمدند,
با تمام آنها اين كارشكني را كرده است. بموجب اسناد و مداركي كه از سفارت انگليس به
وزارت امور خارجه انگلستان فرستاده شده, نشان ميدهد كه شاه با هيچ دولتي كه براي
پيشرفت مملكت كار ميكرده, همكاري نكرده است. از ترس اينكه مبادا نام آنها بر سر
زبانها افتد. و به همين دليل وقتي نگاه مي كنيد از سال 1320 تا 1330 كه مصدق بر سر
كار آمد, در عرض تقريبا 9 سال و چند ماه 23 كابينه عوض شد. 17 دولت جديد پا گرفت و
سر كار امد. يعني متوسط عمر يك دولت كمتر از 7 ماه است. مسلما دولتي كه مدت عمرش
كمتر از 7 ماه باشد نمي تواند كاري انجام دهد. حتي اين دولت نمي تواند برنامه بريزد
و كاري انجام دهد. مخصوصا انتخاب اين افراد از طريق احزابي كه داشتند نبود كه
حداقل احزاب يك برنامه مشخص اقتصادي- سياسي داشته باشند. بخصوي دولت آخري كه
ساعد بود, كه گمان كنم دولت او فقط سه ماه بطول انجاميد. به هر صورت اين دو گروه
عمده, با وجود اينكه حزب توده را 15 بهمن 1327 غير قانوني اعلام كرده بودند, معذالك
حزب توده سازمانش از بين نرفت و شديدا مبارزه ميكرد. يكي مبارزه اش اين بود كه با
هيچ توافقي با امريكا و انگليس موافقت نمي كرد. و ديگر مبارزه اش اين بود كه با هر
شرطي كه انگليس و امريكا دارند توافق كنند. بطوري كه شاه صريحا به سفير انگليس,
شپرد, اظهار مي كند كه قرارداد الحاقي كه در زمان ساعد بعد حكيمي و بعد مجددا ساعد
و بعد رزم آرا كه سر كار بود, و انگليسها شديدا دنبال او بودند كه اين قرار داد را
تصويب كند, شاه شديدا با اين قرارداد موافق بود. براي اينكه بدانيد اين قرارداد به
چه اندازه به ضرر ايران بود, در مقاله آقاي سمناني در ره آورد نوشته بودند, و گفتند
قرارداد كنسرسيوم كه بدون ترديد مورد موافقت مصدق نبود, اين قرارداد از قرارداد
گس-گلشائيان يا همان قرارداد الحاقي كه قرار بود بسته شود و شاه با ان موافق بود,
بمراتب بهتر بود. بنابراين مي بينيم كه ملي شدن صنعت نفت در حقيقت فكر ملي شدن صنعت
نفت به كل از قرارداد الحاقي بهتر بود. ولي مطلبي كه بتيد به آن توجه كنيم اين است
كه فكر ملي كردن صنعت نفت يك چيزي نبود كه يك دفعه به كله كسي بيايد و مثلا آقاي
دكتر محمد مصدق مطرح مي كند كه در سالهاي 1323 و 1324 با مفهوم ملي شدن صنعت نفت
توجه نداشتند. اين مسئله در يك پروسه, پروسه آزادي كه بعد از شهريور 1320 در ايران
بوجود آمد. با تمام نقايصي كه داشت. با تمام اينكه درباري وجود داشت و اجازه
نداد دولتها كار كنند. با تمام اينكه اروپاي بعد از جنگ انقدر پيشرفت كرد و تغيير
كرد, در كشور ما پيشرفت و تغيير بعد از جنگ يعني بعد از 1323 هم آنقدر پيشرفت بوجود
نيامد و حتي يك هزارم اروپاي ميران شده هم بوجود نيامد. ولي يك چيز بوجود آمد و
اينكه آزادي نسبي وجود داشت. و اين آزادي نسبي سبب شد كه افكار و انديشه ها ترقي
كند كه يكي از آنها خود همين انديشه و ايده ملي شدن صنعت نفت است. كه اين انديشه از
سال 1327 يواش يواش بوجود آمد و وسيله اي شد براي اينكه آن عده فراكسيون وطن 7 نفري
جبهه ملي بتوانند كل كار مجلس را در اختيار خودشان بگيرند و سر انجام كار را بجائي
بكشاند كه قانون ملي شدن صنعت نفت كه پيشنهاد همين فراكسيون و كار همين فراكسيون
بود تصويب گردد و مصدق هم بر سر كار آمد.و حال آنكه جبهه مخالف چه ترفندي داشتند و
مصدق چه عكس العملي نشان داد خود آن هم مسئله جالبي است. آنها فكر ميكردند كه اگر
به مصدق پيشنهاد نخست وزيري كنند كه حالا خود شما بيائيد و اين قانون را اجراء كنيد
كه يا مصدق خود مي ترسد و پا پيش نخواهد گذاشت و نخواهد پذيرفت و يااينكه اگر بيايد
نمي تواند اين قانون را اجرا كند و آبرويش خواهد رفت و كنار خواهد كشيد. اما مصدق
توطئه جمال امامي ودربار را, كه از هفته ها پيش اين نقشه را كشيده بودند, با
قبول سمت نخست وزيري خنثي كرد. حال ميرسيم به 28 مرداد كه آيا اين يك كودتا بود و
يا قيام. اگر قيام ملي بود لازم نبود كه بعد از 50 سال وزير امور خارجه امريكا از
اين واقعه عذر خواهي كند. و حتي كارتر هم در زمان انقلاب و در جريان گروگان گيري
گفت كه حاضر است عذر خواهي كند تا مسئله گروگان گيري را حل كند. او گفت كه ما مي
دانيم ايرانيها از وقايع 28 مرداد از ما دلخوري دارند و ناراحت هستند و حاضريم كه
هر جور كه لازم باشد كنار بيائيم تا مسئله حل شود.
انقلاب 1357
در انقلاب سال 1357 هم پيروزي
انقلاب و هم شكست انقلاب براي ايران و مردم ايران آموزنده بود و با تمام شكستي كه
اكنون خورده ايم و گرفتاري كه هم اكنون با آن دست بگريبان هستيم, ولي يك حاصل بزرگ
براي مردم ايران داشت. و آن اينكه مردم را متكي به خودشان كرد. ايراني كه فكر ميكرد
همه كار رافرنگي مي كند و همه كار را خارجي ميكند, نشان داد كه نخير, خودش هم مي
توتند انقلاب كند. و بعد از انقلاب با وجوديكه اين رسم بسيار غلط بود, بدليل عدم
توجه ما به قانون, ديديم كه پرچم امريكا را زير پا ميشود گذاشت و بزرگترين قدرتهاي
جهان را هم ميشود لگد كوب كرد. ولي رهبر انقلاب بدون اينكه بداند در حالي كه سفارت
امريكا را تسخير مي كنيم و مي گوئيم امريكا هيچ علطي نمي تواند بكند, ولي وقتي كه
مجاهدين يك ماشين را در خيابان ناصرخسرو منفجر مي كردند, ميشد استكبار جهاني
اين ماشين را منفجر كرد. يعني آن ذهنيت فرهنگي كه بايد عوض ميشد, عوض نشده
است.
ولي ايران راه خود را بعد از
گذشت نود و چند سال پيدا كرده و حداقل آن اين است كه ما بدنبال مشروطه نيستيم. چون
ديگر شاهي وجود ندارد كه بخواهيم به قانون مشروطش كنيم. و مسلم اينكه تصور نمي كنم
مردم ايران بخواهند ولي فقيه را به قانون مشروط كنند. چرا كه مردم ولي فقيه را بكلي
مغاير مردم سالاري مي دانند. بنابراين شعار مردم امروز ايران شعار مردم سالاري است
به معني واقعي كلمه و به معني درست كلمه آن. اينها مسائلي است كه از نظر علمي تعريف
و همه چيز آن روشن است و احتياجي به تفسير و نظريه استصوابي و شوراي نگهبان
هم ندارد. همه معني قانون را مي دانند, همه معني مردم سالاري را هم مي دانند و معني
مردم سالاري را كه همانطور كه در ابتداي جلسه گفتند ديني و غير ديني ندارد. يا مردم
حاكم برسرنوشت خود هستند يا نيستند. حالا با هر وسيله اي كه سد راه اين حاكميت
باشيم, چه نظامي باشد, جه كمونيستي باشد و چه ديني باشد و بخواهيم اين را كم
رنگ كنيم اشتباهي است كه كنندگان اين كار با آن روبرو خواهند بود و اميدوارم كه اين
اشتباه را نكنند. مردم سالاري, يعني حكومت از مردم, بوسيله مردم, براي مردم .
چنين حكومتي ارتباط به زن و مرد بودن, مسلمان و غير مسلمان بودن ندارد.
انتخاب و راي مردم است با حفظ حقوق اقليت و رعايت آزادي هاي پذيرفته شده در منشور
سازمان ملل كه ايران هم آن را امضا كنندگان آن است.
اگر مردم ما بعد از 95 سال
هنوز قادر به برخورداري از اين آزادي و حقوق طبيعي و مدني دنياي امروزي نيست, دلايل
آن را صرفا نه در وجود و رفتار گروه هاي قانون گريز و حكومت هاي استبدادي جست كه بي
ترديد مسئول و مقصرند, بلكه بايستي در فرهنگ جمعي و ارجعيت هاي فرهنگ جمعي ما هم
جستجو كرد. كه بي گمان اين مطلب نياز به فرصت و وقت بيشتري است كه فعلا فرصت آن را
نداريم.
|
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |