‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





جمهوريخواهان و چالش در عرصه فرهنگ
• جمهورى‏خواهى دموكراتيك عاملى سامان‏دهنده است كه مى‏بايد مبارزات و تقاضاهاى دموكراتيك اقشار و اصناف (نيروهاى جامعه مدنى) را به يكديگر گره زده و با ايجاد هماهنگى ميان آن‏ها انديشه رسيدن به يك جنبش دموكراسى‏خواهى عمومى را تقويت كند
• حركت تازه‏اى كه در داخل و خارج از كشور با هويت جمهوريت پا به عرصه سياسى گشاده است در درجه اول بازتاب تمايلات فروخفته طبقه متوسط شهرى ايرانى است
• طبقه متوسط مدرن ايران كه از كودتاى مرداد ١٣٣٢ تاكنون از حركت مستقل خود بازمانده است اين بار عزم آن دارد كه با گفتمان و فرهنگ سياسى ويژه خود وارد عرصه سياسى گردد
 
 
دكتر مهرداد مشايخى
سه‌شنبه ٢٠ خرداد ١٣٨٢

آنتونيو گرامشى فيلسوف چپ‌گراى ايتاليايى (١٩٣٧ - ١٨٩١) با طرح مفهوم «هژمونى» (Hegemony) سهم بزرگى نسبت به ادبيات سياسى تغييرات اجتماعى در عام و تفكر ماركسيستى به طور خاص ادا كرده است.
گرامشى با تفاوت گذارى ميان شرايط سياسى اقتصادى كشورهاى استبدادزده و كم توسعه ، نظير روسيه تزارى در مقطع انقلاب اكتبر ١٩١٧ و اروپاى غربى در دهه‏هاى ١٩٢٠ و ١٩٣٠ ، از دو گونه استراتژى در مبارزه سياسى عليه حكومت‏هاى سرمايه‏دارى ياد كرد: جنگ مانورى يا جنبشى (War of Movement) كه با تاكيد بر مبارزه سياسى و نظامى به خرد كردن دستگاه قدرت حكومتى اقدام مى‏ورزد؛ روشى كه به زعم او در مدل لنينى در روسيه بكار گرفته شد؛ و ديگر ، جنگ موضعى (War of Position) كه فرايند تغييرات را طولانى مدت و فرهنگى - سياسى مى‏انگارد.

از ديدگاه گرامشى در كشورهاى پيشرفته سرمايه‏دارى راز استحكام حكومت‏ها تنها در بكارگيرى قدرت سركوب خلاصه نمى‏شد. مهم‏تر از آن ، شكل گيرى تدريجى يك هژمونى (تسلط) فكرى فرهنگى - ايدئولوژيك بر اذهان اكثريت فرودست جامعه بود كه در واقع به نوعى اِجماع فرهنگى انجاميده بود. جامعه مدنى همان گستره‏اى بود كه هژمونى فرهنگى ، خود را در آن متجلى مى‏كرد.

نگاه گرامشى به حوزه فرهنگ و نتيجه‏اى كه وى از مباحث خود مىگيرد موجد يك نوآورى در تفكر ماركسيستى و در مبحث تغييرات اجتماعى بود؛ نكته‏اى كه متاسفانه در ايران ناشناخته ماند و چپ ايران را معلق در فضاى لنينى رها كرد.

گرامشى با حركت از اين نقطه عزيمت استدلال كرد كه مبارزه فرهنگى (در حوزه جامعه مدنى) از طريق نهادهايى همچون رسانه‏هاى گروهى ، آموزش و پرورش ، خانواده و اصناف و اتحاديه‏ها ، بر عليه هژمونى طبقات فرادست ، از اولويت برخوردار است. بدين ترتيب ، راهبرد (استراتژى) جنبش كارگرى شكل بخشيدن به يك ضد هژمونى در برابر هژمونى فكرى - فرهنگى - ايدئولوژيك طبقه بورژوا و متحدان آن‏ها بود.

به ايران كنونى باز گرديم. جامعه ما نه يك جامعه سرمايه‏دارى پيشرفته است و نه از نظامى دموكراتيك برخوردار است و در آن صحبتى نيز از استراتژى انقلابى جنبش كارگرى در مقابل بورژوازى در ميان نيست. بنابراين از ظواهر چنين بر مى‏آيد كه مباحث گرامشى با جامعه امروز ايران انطباق نمى يابد با اين همه پرسشى كه دست كم مدت‏هاست ذهن نگارنده را به خود مشغول كرده اين است كه آيا كاربرد و انطباق همين رويكرد از سوى جنبش جمهورى‏خواهى دموكراتيك درايران امروزامكان پذير است؟ براى يافتن پاسخ اين پرسش نگاهى به سير انقلاب ١٣٥٧ مى‏افكنيم.
 
انقلاب اسلامى ١٣٥٧ از منظر هژمونى
آيا در كشورهاى كم توسعه سرمايه‏دارى و غير دموكراتيك مى‏توان مفهوم «هژمونى» را بكار گرفت؟
بازبينى فرايند انقلاب ١٣٥٧ مى‏بايد اين نكته كليدى را در خاطرمان برجسته نمايد كه حركت انقلابى كه به سقوط نظام سلطنتى انجاميد ، صرفنظر از مرحله آخر آن (و صد البته برخلاف سال‏هاى بعد از آن) ، پويشى بالنسبه مسالمت‌آميز و هژمونيك بود. يكى از پرسش‌هاى مطرح اين است كه جنبش اسلام گرايى كه سرانجام قدرت را قبضه كرد از چه هنگام «آغاز» گرديد؟ شايد از بعد مباحث دانشگاهى هيچگاه نتوان پاسخ قانع‏كننده و مطلقى براى اين پرسش يافت: مشروعه‏خواهى در جريان جنبش مشروطيت؟ فدائيان اسلام در دهه ١٣٢٠؟ كانون‏ها و انجمن‏هاى اسلامى پس از كودتاى ٢٨ مرداد؟ تحركات «نوآورانه» دينى در دهه ١٣٤٠؟ ١٥ خرداد ١٣٤٢؟ ايدئولوژى‏سازى شيعى انقلابى در دهه ١٣٥٠؟ و بالاخره ظهور مجدد آيت‏الله خمينى از سال ١٣٥٦؟ ولى آنچه كه از اهميت اساسى برخوردار است توجه به اين نكته است كه پس از كودتاى ٢٨ مرداد و بالاخص از اوايل دهه ١٣٤٠ به اين سو ، چندين جريان فكرى «نوآورانه» به منظور بازسازى مفاهيم دينى و برپايى يك ايدئولوژى سياسى كه توان پرداخت به پيچيدگى‏ها و چالش‏هاى دنياى مدرن را داشته باشد در دستور كار شمارى از روحانيان و متفكران اصلاح‏طلب دينى در ايران قرار گرفت. بويژه خلائى كه پس از فوت آيت‏الله بروجردى در مجموعه سازمان روحانيت پديدار شد اين گرايش را تشديد كرد. مباحثى كه تحت عنوان «بحثى درباره روحانيت و مرجعيت» انتشار يافت ، تدوين سه جلد «مكتب تشيع» (١٣٤٤-١٣٣٨) ، تشكيل «انجمن ماهانه دينى» (١٣٤٠) ، تاسيس «حسينيه ارشاد» ، گسترش شركت‏هاى انتشاراتى مباحث دينى ، انجمن‏هاى اسلامى و مساجد ، همگى در دهه ١٣٥٠ ، و نظاير آن ، از اين جمله‏اند. اين فعاليت‏ها از سويى ، به طرزى غيرمتمركز ، به شكل‌گيرى آنچه كه بعدها به نام ايدئولوژى «اسلام سياسى» خوانده شد انجاميد. و از سوى ديگر نزد اقشار وسيعى از جامعه - حتى بخش‏هايى از طبقه متوسط شهرى و جوانان - «پاسخ‏هايى» را به طور بارى بهر جهت فراهم ساخت. حكومت شاه كه از ابتدا حكومتى غير هژمونيك بود خيلى زود جنگ فرهنگى را به مخالفان اسلامگراى خود باخت. اين البته در شرايطى صورت گرفت كه رقباى سياسى سكولار يعنى چپ‌ها و ملييون هرگز برنامه‏اى در اين راستا ارائه نكردند. انقلاب اسلامى (٥٧- ١٣٥٦) ، بواقع ، آخرين مرحله از فرآيندى فرهنگى - سياسى بود كه سال‏ها پيش‏تر آغاز شده بود.
 
پيامدهاى انقلاب اسلامى
هژمونى فرهنگى كه در جريان انقلاب شكل گرفت براى تداوم و استحكام خود محتاج مشاركت اقشار و گروه‏هاى اجتماعى در زندگى سياسى ايران پس از انقلاب بود. طبعا سياست‏هاى متكى بر اعدام ، زندان ، شكنجه ، نقض حقوق بشر و حذف ، در كنار نابسامانى‏هاى اقتصادى نمى‏توانست به تداوم هژمونى روحانيت در حاكميت منجر گردد. تجربه ٢٤ سال حكومت دينى بهترين عامل هژمونى زدايى در اذهان ايرانيان بود. درعين حال نبايد از ياد برد كه فروپاشى يك هژمونى الزاما به معنى غلبه يك نظام ارزشى - اخلاقى جديد نمى‏باشد. بديل زايل شدن يك گفتمان مى‏تواند بى‏هنجارى و خلاء ايدئولوژيك باشد؛ امرى كه براى دوره‏اى نزديك به يك دهه ، از ميانه دهه ١٣٦٠ تا ميانه دهه ١٣٧٠ ، بر جامعه سياسى و شهرى ما مستولى بود. جريان نوانديشى دينى كه همراه با پديده اصلاح‏طلبى حكومتى از دوم خرداد ١٣٧٦ رسما اعلام موجوديت كرد در پويش ايدئولوژى زدايى از حاكميت اقتدارگرا نقشى فعال به عهده گرفت. اين جريان ، در عين حال ، با بهره‌گيرى از مفاهيم سياسى ليبرال و تا حدودى سكولار ، سعى در برپايى يك گفتمان بديل در صحنه سياسى - فرهنگى نمود.

اين تلاش در راستاى شكل بخشيدن به يك ضد هژمونى در نيمه دوم دهه ١٣٧٠ از موقعيت نسبى و از اقبال عمومى برخوردار شد. اما ريشه گيرى و استحكام گفتمان نوانديشى دينى اصلاح‏طلبى از ابتدا با موانعى درونى مواجه بوده است كه اهم آن‏ها به قرار زير بوده‏اند:
١. التقاطى بودن برخى از مفاهيم نظير دموكراسى دينى ، جامعه مدنى اسلامى ، درك از مدرنيته ، و باور به ذات دينى جامعه ايرانى.
٢. كم اعتنايى و سكوت نوانديشان دينى به مسايل و انتظارات مشخص گروه‏هاى اجتماعى همچون زنان ، جوانان ، اقليت‏هاى دينى و قومى و سكولارها (يا همان «غيرخودى‏ها») كه در واقع بيانگر عدم برقرارى پيوند با موجوديت اجتماعى آن‏ها بود.
٣. عدم تمايل اكثريت اين جنبش به گسست كامل از وقايع ، نمادهاى منفى و فرهنگ سياسى مجموعه جنبش اسلامى. به‏عنوان مثال شيوه برخوردشان با آيت‏الله خمينى و سكوتشان در برابر ادامه جنگ با عراق ، كشتار زندانيان سياسى ، انقلاب فرهنگى و نظاير آن.
با اين وجود ، نمى‏توان انكار كرد كه حركت نوانديشى دينى هم در هژمونى زدايى از جمهورى اسلامى و هم در ايجاد زمينه‏سازى براى يك گفتمان بديل گام‏هاى موثرى برداشته است. اين گام‏ها در عين حال ، بدون اداى سهم روشنفكران و انديشمندان سكولار جامعه در تمامى اين سال‏ها ، از بخت كمترى برخوردار بود.
 
جنبش جمهورى‏خواهى دموكراتيك و مسئله هژمونى
حركت تازه‏اى كه در داخل و خارج از كشور با هويت جمهوريت پا به عرصه سياسى گشاده است در درجه اول بازتاب تمايلات فروخفته طبقه متوسط شهرى ايرانى است. اين حركت با محور قرار دادن موضوع دموكراسى و با نگاهى عرفى (Secular) تلاش مى‏كند كه طيف «ميانه» را در سپهر سياست ايران هويتى تازه بخشد. اين تلاش گرچه تنها در ابتداى راه است ولى با توجه به شتاب حوادث ناچار است كه هرچه زودتر پاسخ‏هايى شايسته براى پرسش‏هاى ديرينه بيابد.

جمهورى‏خواهان و ديگر دموكرات‏هاى سكولار مى‏بايد نقش محورى چالش گفتمان‏هاى فرهنگى مسلط موجود - از جمله گفتمان‏هاى نوانديشى دينى - اصلاح‏طلبى و بويژه انواع گفتمان‏هاى دينى يا سكولار غير دموكراتيك و خشن را از خاطر نبرند. گرچه هژمونى فرهنگى جمهورى اسلامى - به معنى دقيق كلمه - مدت‏هاست به پايان رسيده ولى همواره خطر بازسازى‏هاى تلفيقى و ادامه راه به شكلى ديگر پابرجاست. جمهورى اسلامى مى‏تواند در اشكالى بالنسبه سكولار ، بالنسبه عقلايى و بالنسبه «ملى» نيز خود را باز توليد نمايد.

حركت جمهورى دموكراتيك مى‏بايد از همان ابتدا مبارزه بنيادينى را براى ارتباط با ذهن‏ها و قلب‏هاى مردم ايران در دستور كار خود قرار دهد و براى اين هدف وسايل ارتباط جمعى - چه درون كشور و چه خارج از آن - از اهميتى مركزى برخوردار هستند. مفاهيم و ارزش‏هاى تازه همچون جمهوريت ، عرفىگرايى ، دموكراسى ، مدرنيته ، روش‏هاى مسالمت‌‌آميز ، فدراليسم ، برابرى زن و مرد ، تكثرگرايى ، نگاه غير ايدئولوژيك به پديده‏هاى سياسى ، حقوق بشر ، حقوق فردى ، و روابط با ديگر كشورها ، مى‏بايد با حوصله و شكيبايى در سطوح گوناگون فكرى ، آموزشى و سنى براى آحاد جامعه مطرح و تفهيم گردند.
 
جمهورى‏خواهان دموكراتيك مى‏بايد با فاصله‌گيرى از ديدگاه‏هاى دموكراسى نخبه‌گرايانه و محدود (Elite Democracy) و روى‌آورى به دموكراسى مشاركتى ، خواسته‏هاى دموكراتيك هر گروه و مقوله اجتماعى را به طور جداگانه مورد بررسى و كنكاش قرار دهند. آنچه كه براى زنان ، به‏عنوان مثال ، دموكراتيك محسوب مى‏شود الزاما با خواسته‏هاى جوانان و يا اقليت‏هاى دينى يكسان نمى‏باشد. بنابراين طرح مقوله دموكراسى در كليت و در عام الزاما حمايت گروه‏هاى خاص را به دنبال نخواهد داشت. در چنين رويكردى جمهورى‏خواهى دموكراتيك عاملى سامان‏دهنده است كه مى‏بايد مبارزات و تقاضاهاى دموكراتيك اقشار و اصناف (نيروهاى جامعه مدنى) را به يكديگر گره زده و با ايجاد هماهنگى ميان آن‏ها انديشه رسيدن به يك جنبش دموكراسى‏خواهى عمومى را تقويت كند. حركت جمهورى‏خواهى مى‏بايد در سه سطح نخبگان سياسى ، تحصيلكردگان ، و توده‏ها قادر به ارتباط‌گيرى با تلاش‏هاى اجتماعى ، فرهنگى و سياسى هر گروه اجتماعى باشد.

امروزه تلاش براى ماديت بخشيدن به يك پاد هژمونى فرهنگى (Counter Hegemony) در ميان سلطنت‏طلبان نيز به چشم مى‏خورد. گرچه سخت بعيد است كه اين تلاش بر مبناى يك تجزيه و تحليل عقلايى از اوضاع استوار باشد ، به نظر مى‏رسد كه حركت آن‏ها كه عمدتا از طريق چند ايستگاه تلويزيونى در لوس‏انجلس پايه‏ريزى مى‏شود بيشتر بر پايه «غريزه» و ارزش‏ها و نمادهايى استوار باشد كه نه آينده‏ساز كه پلى به گذشته هستند: ٢٥٠٠ سال تاريخ شاهنشاهى ، ايران بزرگ ، تصاوير تخت جمشيد و آرامگاه كورش كبير ، توسعه اقتصادى در دهه ١٣٥٠ ، همراه ملاطى از خشونت كلامى. اين شيوه از مبارزه فرهنگى ممكن است با تكيه بر عامل «نوستالژى» بخش‏هاى محدودى از جامعه ايرانى را به خود جلب كند ولى براى ايجاد يك هژمونى سخت ناكافى است.

به هر رو ، طبقه متوسط مدرن ايران كه از كودتاى مرداد ١٣٣٢ تاكنون از حركت مستقل خود بازمانده است اين بار عزم آن دارد كه با گفتمان و فرهنگ سياسى ويژه خود وارد عرصه سياسى گردد. در پنجاه سال اخير دانشجويان و جوانان عصيان‏زده ، تجار و روحانيان و خرده‏بورژوازى سنتى هر بار اين طبقه را از ايفاى نقش باز داشتند. اين بار اما «روح زمانه» بيشتر با تمايلات تاريخى آن سر سازش نشان مى‏دهد. چالشى كه دير يا زود در برابر طبقه متوسط جديد ايران و نمايندگان فكرى سياسى آن قد علم خواهد كرد مربوط به چگونگى شكل دادن به يك اجماع گسترده فكرى فرهنگى - اخلاقى (هژمونى) به گونه‏اى است كه منافع اكثريت نيروهاى جامعه مدنى را برآورده سازد. در غير اين صورت در بر همان پاشنه گذشته خواهد چرخيد.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de