[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز




دوره‌ی پس از جنبش اصلاحات

دكتر مهرداد مشايخى
image
سه‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۲

درآمد

دشوار مى‌توان در فرآيند بيش از 6 سالى كه از جنبش اصلاح طلبى واقعا موجود گذشته است بر لحظه‌ی زمانى معينى، به‏عنوان نقطه‌ی پايانى يا شكست قطعى آن، انگشت نهاد. هر مقطعى را برگزينيم، خواه ناخواه، نوعى ارزش داورى محسوب مى‌شود. با اين مقدمه، شايد بتوان از اسفند ماه 1378 يعنى زمان ترور سعيد حجاريان، و از مرداد ماه 1379 هنگامى كه رهبر جمهورى اسلامى با مداخله‌ی مستقيم خود مانع از تصويب لايحه‌ی جديد مطبوعات در مجلس ششم گشت، به مثابه‌ی دو لحظه‌ی نمادينى كه محدوديت‏هاى اصلاح طلبان را در برابر انظار ميليون‏ها ايرانى به نمايش گذاشت ياد كرد. از آن پس هرچه بود صرفا عقب‏نشينى بود. اين پويش در ادامه‌ی خود با بستن ده‏ها نشريه و ضرب و شتم و محبوس ساختن ده‏ها فعال سياسى، دانشجو و روشنفكر معترض در سال گذشته تكميل گرديد. بدين ترتيب طيف راست اسلام‏گرا در يك دوره‌ی سه ساله موفق گرديد كه با تركيبى از شيوه‏هاى «قانونى» (برخاسته از قانون اساسى كنونى) و فراقانونى، با بهره‏بردارى از نقطه ضعف‏هاى اين جنبش، تاثيرگذارى اجتماعى آن را به حداقل ممكن برساند و مردم را نسبت به آن‌ها مايوس نمايد. نتايج دومين دوره‌ی انتخابات شوراهاى شهر و روستا در اسفند ماه 1381 اعلام رسمى اين شكست در صحنه‌ی سياسى كشور بود.

اين كه شكست پروژه‌ی اصلاح‏طلبى حكومتى تا چه حد محصول نقطه ضعف‏هاى درونى، سياست‏هاى نادرست و تضاد هويتى اين حركت بود و تا چه درجه‏اى از قدرت جريان موسوم به «راست» ناشى گرديد ، طبعا موضوعى است كه تا مدت‏ها توجه تحليل‏گران سياست ايران را به خود مشغول خواهد نمود. نگارنده‌ی اين سطور نيز پيشتر در چند مقاله به اين مبحث پرداخته است.

به هر رو، ريزش كيفى در آراء اصلاح‏طلبان به معنى پيروزى محافظه‏كاران و اقتدارگرايان قلمداد نشد؛ چه، هیچ نشانه‏اى دال بر افزايش ميزان حمايت 13- 12درصدى آن‏ها در دست نيست. آن‏ها (محافظه‏كاران) نيز به خوبى واقفند كه مانورهاى سياسى آتى‏شان با توجه به همين مايه‌ی اجتماعى حداقل تنها مى‏تواند كاربردى محدود داشته باشد. آنچه كه به آن‏ها فرادستى بخشيده است را مى‏بايد عمدتا در كنترل ايشان بر نهادهاى چندگانه‌ی سركوب، درآمد نفت و شكاف ميان قدرت‏هاى جهانى (در برخورد با جمهورى اسلامى) و صد البته تفرقه‏گرايى بيمارگونه در ميان مخالفان سياسى آن‏ها جستجو كرد.

هدف نوشتار زير ارائه‌ی يك ارزيابى واقع‏بينانه از ویژگى‏هاى مرحله‌ی زمانى كنونى است. با اين اميد كه با روشن ديدن (نسبى) تصوير بزرگ سياست ايران به راهكارهايى موثر دست يابيم. طبعا، نقد و برخورد فعال دیگران با اين مط‏لب به تدقيق "صورت مسئله" يارى خواهد رساند.

گذار به دموكراسى

دوران ما دوران گذار از نظام‏هاى سياسى خودكامه ( Authoritarian) و يا تماميت‏خواه (Totalitarian) به نظام دموكراتيك به معنى رايج آن در جهان است. مراد از "دوران" واحد زمانى گسترده‏اى است كه دست كم چندين دهه را در بر مى‏گيرد. نيروهاى سياسى گوناگون، مطابق نظام ارزشى و ايديولوژيك‏شان، قرائت‏هاى متفاوتى را از تاريخ ارايه مى‌دهند. نيروهاى مدافع دموكراسى نيز مى‏بايد با توجه به روندهاى اساسى و بارز جهانى و داخلى مضمون و هدف نهايى مبارزات سياسى در دوران كنونى را تعريف نمايند.
در سطح جهانى، مهم‏ترين رشته‌ی تحولات سياسى ربع قرن اخير همان آغاز فرآيند دموكراتيك‏سازى (Democratization) و قدرت‏گيرى رژيم‏هايى بوده است كه خود را دست كم به حداقلى از معيارهاى دموكراسى مقيد ساخته‏اند: از اسپانيا و پرتغال و يونان گرفته تا اروپاى شرقى و آمريكاى لاتين و آسياى جنوب شرقى و آفريقاى جنوبى همه از نمونه‏هاى بارز اين فرآيند حكايت مى‏كنند. طبعا پويش جهانى شدن (Globalization) در تمامى ابعادش، انتقال اين تجارب و الگوها را به خاورميانه و ايران نيز سرعت بخشيده و دموكراسى را، حداقل براى اكثريت روشنفكران سياسى ايران، به جذاب‏ترين بديل سياسى بدل نموده است.

در سطح داخلى نيز نزديك به 25 سال تجربه عملى مردم ايران در برابر حكومتى كه بيش از رژيم‏هاى خودكامه‌ی متعارف، آزادى‏هاى فردى و جمعى را محدود ساخته است، و در پرتو شرایطى كه از انقلاب 1357 به بعد در ايران ايجاد گرديده، سطح آگاهى مردم ايران نسبت به حقوق و خواسته‏هايشان افزايش يافته است. به يك معنى جامعه‌ی توده‏وار (Mass society) ابتداى انقلاب به جامعه‏اى نسبتا پويا، متنوع و با ديدگاه‏هاى متفاوت سياسى دگرسان گشته است. هم از اين رو است كه ايران امروز، تحت هیچ شرایطى، خود را تابع يك ايديولوژى سياسى واحد نخواهد كرد. تنها ساز و كار دموكراسى است كه مى تواند با پذيرش اين تنوع و گونه‌گونى، امكان همزيستى ميان اين آحاد گوناگون را فراهم آورد. طرح اين نكته از سوى روشنفكران دموكرت ايران طبعا به معنى ناديده انگاشتن خواسته‏هاى دیگر در ميان مردم از جمله توسعه و رفاه اقتصادى، استقلال ملى (يا قومى)، توزيع عادلانه ثروت و امكانات و يا ايجاد امنيت نمى‏باشد؛ اين صرفا به معنى الويت قايل شدن براى خواسته‏هاى دموكراتيك و ايجاد چهارچوب متناسب به منظور پاسخ‏گويى به ساير مشكلات مبتلابه جامعه است. براى مثال، آيا مى‏توان پيش از دموكراتيزه كردن ساختار قدرت در ايران كنونى، توسعه‌ی اقتصادى را از اتكاء به درآمد نفت جدا ساخت و زمينه‏هاى يك اقتصاد قاعده‏مند را فراهم آورد و يا در كشور امنيت اجتماعى برقرار ساخت؟ به باور من پاسخ در هر دو مورد منفى است.

با تمام اين شواهد اين نكته پراهميت را نبايد از نظر دور داشت كه برخورد نظرى ما با رشد و ريشه گرفتن دموكراسى مى‏بايد از جبرگرايى و "ضرورت تاريخى" قلمداد كردن آن به دور باشد. ما شاهد شكست دوگونه جبرگرايى در پيش‏بينى آينده بوده‏ايم:
يكى جبرگرايى ماركسيستى كه گونه‌ی خاصى از نظام‏هاى اقتصادى را پيش‏بينى مى‏كرد و دیگر الگوى جبرى مكتب نوگرايى (مدرنيزاسيون) كه مسير واحدى را براى همه جوامع در راستاى «جامعه‌ی مدرن» تصور مى‏كرد. بنابراين شايسته است كه دموكرات‏هاى ايرانى با درس‏گيرى از اين الگوهاى نظرى دموكراسى را به‏عنوان يك احتمال (تاريخى) و يك بديل مطلوب (كه براى سامان دادنش تلاش هدفمند خواهند كرد) طرح كنند و نه غير از آن. در غير اين صورت، با بازى‏هاى غيرقابل پيش‏بينى شده‌ی تاريخ، نظير انقلاب اسلامى در ايران، و يا سقوط نسبتا ناگهانى اتحاد شوروى، مواجه خواهند شد. هم‏چنان كه فرانسيس فوكويوما، كه پس از فروپاشى "سوسياليسم واقعا موجود" سلطه‌ی قطعى ليبراليسم (آمريكايى) را در جهان و بر آن مبنا "پايان تاريخ" را پيش‏بينى مى‏كرد، امروز در برابر رشد قابل توجه ارزش‏هاى ناسيوناليستى، دينى و برترى نژ‏ادی طلبانه به مشكل نظرى برخورد كرده است.

به هر رو، روشنفكران ايرانى كه در جريان حركت مشروطه‏خواهى اولين نهادهاى مدرن سياسى و قضايى را در ايران پايه‏ريزى كرده و مردم را با افكار دموكراتيك و جمهورى‏خواهانه آشنا گردانيدند در چند دوره‌ی تاريخى پس از آن هر بار در برابر استبداد تسليم گرديدند. تا مدت‏ها "شرایط دشوار" و توسعه نيافتگى جامعه عامل عمده‌ی شكست‌ها معرفى شده‏اند. امروز هر نقيصه‏اى در كار باشد نمى‏توان از زمينه‏هاى ساختارى موثرى نظير ميزان وسيع رشد مناسبات سرمايه‏دارى، شهرنشينى، سواد آموزى، گسترش قشر دانشجو و دانش‏آموز و نقش رسانه‏هاى گروهى در كنار تغييرات ارزشى فرهنگى و گفتمان مسلط بر مباحث روشنفكران در دهه‌ی اخير در زمينه‏سازى توجه به دموكراسى غافل شد.

به يك كلام، امروز، بار دیگر، در قلمرو جغرافيايى سرزمين ايران در برابر دو گزينه‌ی دموكراسى و استبداد قرار گرفته است. آيا زمينه‏هاى مثبت و تجارب غنى 25 سال اخير قادر خواهد بود كه بر عوامل منفى تاريخى و ترفندهاى حكومت فايق آيد و سرانجام ما را، هم چون بسيارى دیگران، وارد فرآيند دموكراتيك سازى نمايد؟

دوره‌ی پس از جنبش اصلاح‏طلبى

آيا با شكست پروژه‌ی اصلاحات دوره‌ی پس از آن آغاز شده است؟ و در اين صورت مختصات آن كدامند؟
پاسخ به اين پرسش‏ها از منظر روشنفكرى سياسى نقاد الزاما واحد و مشابه نخواهد بود. طبعا براى جمهورى‏خواهان دموكرات، سلطنت‏طلبان / مشروطه‏خواهان، چپ‌هاى انقلابى و اسلام‏گرايان مفاهيم "شكست" و آينده و بهروزى جامعه‌ی ايرانى معانى بس گوناگونى داشته و بر قرائتى بس متفاوت از تاريخ استوار هستند.

به باور من، با شكست پروژه‌ی اصلاحات زمينه‏هاى مساعدى در ميان برخى نيروهاى اجتماعى درون كشور بویژه دانشجويان، جوانان، زنان، فرهنگيان، طبقه‌ی متوسط شهرى، اقوام و اقليت‏هاى دينى و البته روشنفكران پديد آمده است كه با سمت‏گيرى به يك تالى دموكراتيك و سكولار منافع خود را جستجو نمايند. اين زمينه البته امروز در دوره‌ی پس از اصلاحات و به ناگهان ايجاد نشده است. طليعه‏هاى آن از همان ابتداى انقلاب و بخصوص از اوايل دهه‌ی 1370 هويدا بود. با شكل‏گيرى حركت اصلاح‏طلبى اين نيروهاى متجدد تلاش كردند كه بتوانند با مددگيرى از اين فرصت بر موانع سياسى، فرهنگى و ايديولوژيك موجود غلبه نمايند. فاصله گرفتن "دوم خردادى‏ها" از مسايل و انتظارات بسيارى از اين گروه‏ها، اما، رفته رفته آن آرا دلسرد كرده و ريزش در آراء انتخاباتى را سبب گرديد؛ امرى كه به نظر نمى‏رسد كوتاه مدت باشد.

با اين حال نبايد اين توهم را ايجاد كرد كه اين نيروهاى اجتماعى، به طور خودبخودى و جبرى به دموكراسى، سكولاريسم و جمهورى‏خواهى تأسى خواهند جست. ميان گرايش داشتن و وجود زمينه‌ی مساعد تا تحقق عملى اين ظرفيت شكاف قابل توجهى وجود دارد كه مى‏بايد به مدد فعاليت‏ آگاهانه و سازماندهى سياسى فرهنگى پر شود. طبعا گره‌ی اصلى همان فضاى بسته و سركوب‏گرانه است كه در يك سال اخير شدت گرفته و بویژه در ماه‏هاى اخير سنگينى آن افزايش يافته است. برخلاف سلطنت‏طلبان و دیگر نيروهاى افراطى كه در مقطع 18 تير ماه آمادگى يك قيام ملى را در جامعه مشاهده مى‏كردند، متاسفانه بدنه‌ی اصلى جامعه دست كم در مقطع فعلى رفتارى متفاوت از خود بروز مى‏دهد. علايمى كه در شرایط پيش انقلابى و يا انقلابى قاعدتا مى‏بايد مشاهده شوند عبارتند از:
افزايش شمار فعاليت‏هايى نظير اعتصاب، تظاهرات، تجمع‌هاى گروهى، برخوردهاى راديكال ميان مردم و ماموران و گسترش حركات جمعى و گروهى خشن. بعلاوه بر شمار تظاهركنندگان مى‏بايد به طور فزاينده‏اى افزوده شود. به يك كلام، به باور لنين، در چنين شرایطى حكومت دیگر نمى‏تواند حكومت كند و مردم نيز دیگر حكومت گران را نمى‏پذيرند. در ايران امروز اكثريت مردم حكومت را البته نمى‏خواهند ولى آيا حكومت به نقطه اى كه دیگر نتواند حكومت كند رسيده است؟

نيروهايى كه خواهان كاربرد خشونت انقلابى به‏عنوان راه برون رفت جامعه از مصايب كنونى آن هستند بدون توجه به آمادگى مردم و فرهنگ سياسى حاكم بر آن‏ها آرزوهاى خود را به جاى واقعيات مى‏نشانند. خط حاكم بر تفكر اكثر تلويزيون‏هاى لوس‏آنجلسى چنين است. اينان خصلت بحران‏ساز جمهورى اسلامى و وجود بحران‏هاى گوناگون فرهنگى، اجتماعى و سياسى در جامعه‌ی ايران امروز را با بحران انقلابى (اين كه تناسب قوا در صحنه‌ی مبارزات سياسى آشكارا به سود مردم چرخش پيدا كند و حكومت در سراشيبى بلاواسطه سقوط قرار گيرد) يكسان مى‏انگارند. از اين رو، با مخدوش كردن "صورت مسئله" به راهكارهاى ناكارآ و بدون ارتباط مى‏رسند.

آن‏چه كه به راستى مى‏توان از تاريخ آموخت (نه در بعد 20 سال اخير جهان و نه در تاريخ مدرن ايران) يكى آنست كه براى شكل گيرى و آنگاه گسترده شدن جنبش‏هاى اجتماعى مخالف، گشايش فضاى سياسى پيش شرطى اساسى است. برخلاف يك تصور عاميانه جنبش‏هاى اعتراضى معمولا در شرایط اختناق و سركوب سر بيرون نمىكنند! به تاريخ قرن بيستم ايران نظر افكنيم: كدام "فرصت‏هاى سياسى" امكان گشوده شدن نسبى فضاى سياست و به دنبال آن اعتراضات توده‏اى را سبب گرديد؟ به دوره‌هاى 42- 1339، 57 - 1356 و 78 – 1376 نگاه كنيم تا به تقدم باز شدن نسبى فضاى سياسى بر فرآيند اعتراض‏هاى توده بهتر پى ببريم. چندان مهم نيست كه فرصت‏هاى سياسى چگونه ايجاد مى‏شوند: شرایط جنگ، اعمال فشار دولت‌هاى قدرتمند جهانى، تصميم بخشى از حاكميت به ليبراليزه كردن، و يا عقب نشينى حكومت در برابر فشارهاى اعمال شده از سوى بخشى از مردم، اين‌ها همه مى‏توانند فضا را براى تحرك سياسى بيشتر آماده كنند. مهم، اما، ديدن فرصت‏ها و بهره‏بردارى از آن‏ها است. براى سلطنت‏طلبان، راهبرد اصلى همانا استفاده از اهرم ايالات متحده و ايجاد زمينه‏هاى قيام عمومى است. براى دموكرات‏هاى عرفىگرا، اما، كه به جامعه‌ی ايران نه به صورت يك جامعه‌ی توده‏وار بلكه به‏عنوان يك مجموعه‌ی كثرت‏گرا و متنوع مى‏نگرند، استراتژ‏ى متفاوتى لازم مى‏آيد. گروه‏هاى متنوع مردم ايران امروز، نظير ساير جوامع، بر مبناى منافع ویژ‏ه و خاص‏شان به مخالفت با جمهورى اسلامى مى‏پردازند. يعنى زنان بر پايه‌ی حقوق مايمال شده‌ی خود، جوانان به خاطر مشكلات خاص خود و اقليت‏هاى قومى نيز با دلايل ویژ‏ه خودشان. يك جريان دموكراتيك با درك از اين واقعيت بايد به سهم خود از تقويت نيروهاى جامعه‌ی مدنى (ولو در اشكال ابتدايى آن در ايران امروز) و سازماندهى صنفى حقوقى آن‏آها استقبال نمايد. البته خواسته‏هاى عامى نيز وجود دارند كه كم و بيش مورد پذيرش اكثريت جامعه قرار دارد: نظير خواسته‏هاى رفاهى، آزادى‏هاى فردى و جدايى دين از حكومت.

يك جنبش وسيع دموكراتيك در صورتى مى‏تواند پا بگيرد و گسترده شود كه بتواند در ادغام خواسته‏هاى عام با مطالبات ویژ‏ه‌ی هر گروه اجتماعى موفق عمل كند. هر جزيى از اين جنبش مى‏تواند سازماندهى و گفتمان ویژ‏ه خود را در جامعه‌ی مدنى داشته باشد ولى در عين حال بايد بتواند گفتمان خود را با گفتمان عمومى دموكراتيك همراه و منطبق سازد. برخلاف يك تجربه‌ی بغايت نادرست در ابتداى انقلاب كه نيروهاى ماركسيستى تلاش مى‏كردند "هواداران" خاص خود را درون كارگران، دانشجويان و زنان ايجاد كنند. بحث امروز بر سر آنست كه چگونه اقشار و گروه‏هاى اجتماعى با حفظ هويت و مطالبات جمعى شان آگاهانه بخواهند به يك جنبش اجتماعى دموكراتيك ملحق شوند و بدون از دست دادن استقلال خود، ما به پاى دیگر گروه‏ها، به تحقق يك جنبش وسيع اعتراضى يارى رسانند.

پروژه‌ی دموكراسى، سكولاريسم، جمهورى‏خواهى

به باور نگارنده محتمل‏ترين و مناسب‏ترين پروژه‏اى كه مى‏تواند در دوره‌ی خلاء كنونى نقشى كارساز ايفا كند ايجاد هويتى نو است كه بر مثلث دموكراسى، سكولاريسم و جمهورى‏خواهى (به عنوان يك مجموعه‌ی مرتب‏) استوار باشد. برخلاف نظرى كه اعلام داشته است "اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات"، دموكرات‏هاى عرفى‏گراى ايران مى‏بايد بازى در بساط پروژه‏اى كه عدم كارآيى آن مسجل شده است را كنار گذارده و هويت مستقل خود را ارائه نمايند. اين امر براى منافع تاريخى اين بخش از جامعه اهميتى انكارناپذير دارد. پروژه‌ی تازه دیگر با "اصلاح‏طلبى" هويت خود را تعريف نمى‏كند ولو آن كه برخى از عناصر و مفاهيم كارساز پروژه‌ی اصلاح طلبى را همچنان بكار گيرد.

اگر اصلاح‏طلبان (با مددگيرى از مطبوعات و جنبش دانشجويى) ايجاد تحول درون ساختار حكومتى و عقلايى كردن نظام كنونى را مد نظر داشتند طبعا دموكرات‏هاى عرفى‏گرا نيز مى‏بايد ديدگاه استراتژ‏يك خاص خود را ارائه دهند. حیطه‌ی فعاليت و تاثيرگذارى اين نيرو در وحله‌ی نخست جامعه‌ی مدنى و نيروهاى متشكله آن خواهد بود. تاثير دموكرات‏ها در اين حوزه بسته به ميزان آزادىهاى سياسى كمتر و بيشتر خواهد شد. اما در هر حال شكل فعاليت مى‏بايد علنى و يا نيمه علنى باشد و نه متكى بر سازماندهى مخفى و توطئه‏آميز.
در اين نگرش قدرت به حكومت محدود نمى شود و سراسر جامعه را اعم از سطح كلان و خرد در چنبره‌ی خود دارد. بدين ترتيب، توزيع قدرت به اصلاح ساختار حكومتى محدود نمى‏ماند. كنار رفتن روحانيت حاكم و جایگزين شدن آن‏ها، فرضا با جمعى از دموكرات‏هاى عرفى، الزاما به معنى دموكواتيزه شدن حكومت نخواهد بود. تنظيم مناسبات جديد ميان حكومت‏گران و مردم بر مبناى قوانينى تازه كه از دل يك توافق اجتماعى ميان نيروهاى متكثر استخراج گردد مى‏تواند مبين يك جهت‏گيرى سالم و دموكراتيك باشد. علاوه بر آن باز توزيع قدرت در مناسبات ميان اقشار و گروه‏هاى اجتماعى، خود بخشى از معضل تمركز قدرت در ايران است. كمك به شرایطى كه محیط كار، نظام آموزشى، خانواده، مناسبات قومى، دينى، جنسى، نسلى و نظاير آن را باز تعريف كند و به احقاق حقوق نيروهاى فرودست بيانجامد بخشى از فرآيند دموكراتيك سازى ايران به معناى عام كلمه مى‏باشد.

خوشبختانه از آنجا كه اين ديدگاه به تسخير كودتايى (و يا شبه كودتايى) قدرت سياسى نمى‏انديشد و دگرگونى دموكراتيك را يك پروژه‌ی دراز مدت مى‏بيند، مى‏بايد به حوزه‌ی فرهنگ و حتى زندگى روزمره‌ی اقشار اجتماعى توجه اساسى مبذول دارد و گستره‌ی كار خود را معطوف به عرصه‌ی وسيعترى نمايد.

حركت اصلاحى "گفتار ماهانه" كه از اوايل دهه‌ی 1340 در ايران آغاز شد و به مدد شمارى از روحانيان و نظريه‏پردازان اعم از معمم و غيرمعمم ادامه يافت قادر شد كه هژ‏مونى اسلام‏گرايان را در سال‏هاى حياتى 1350 تامين نمايد. متعاقبا حركت نوانديشى دينى كه به ميانجى "حلقه‌ی كيان" و تا حدودى "دفتر مطالعات استراتژ‏يك" به توليد انديشه جديد سياسى و دينى پرداخت، فرهنگ سياسى اصلاح‏طلبى حكومت را شكل داد كه براى چند سالى در فضاى فرهنگى سياسى كشور جایگاه فائقه يافت.

طبعا نيروهاى دموكرات عرفى نيز نمى‏توانند منتظر آينده بمانند. آينده همين امروز است‏! مى‏بايد در اين راستا كار تخصصى و كارشناسانه صورت گيرد. گفتمان خاص اين طيف هنوز شكل نگرفته است. گرچه اجزاء و عناصر آن به شكل پراكنده حضور دارند. بعلاوه نمادها و تاريخ آن هنوز با شفافيت تعريف و ارائه نشده‏اند. بر سر استفاده از فضاهاى عمومى و آن محیط‌هاى اجتماعى مساعدى كه زمينه‌ی دريافت و توليد انديشه دموكراتيك و عرفى را دارا هستند بحث چندانى صورت نگرفته است.

نبايد از خاطر برد كه هر جريان اجتماعى، خواه‏ناخواه، استراتژيست‏ها، نظريه‏پردازان و فرهنگ سازان خود را دارد. وظيفه‌ی اين بخش فضاسازى و گفتمان‏سازى، ولو در شرایط نابسامان، است.

تمامى افراد و نيروهايى كه با نظريه‏ها و مفاهيم سنتى و غير دموكراتيك و حاملان آن‏ها در جنبش سياسى ايران احساس نزديكى نمى‏كنند و در عين حال دغدغه‌ی دموكراسى را به‏عنوان يك فرايند تاريخى دارا هستند شايسته است كه در مورد اين پرسش‏ها و بسيارى دیگر ابهامات وارد گفتگوى نقادانه و سازنده شوند. تفاوت ديدگاهى و نظرى در اين مورد امرى طبيعى و بخشى لاينفك از چنين حركتى است.
بايد زمينه‏هاى مقدماتى يك جنبش اجتماعى دموكراتيك و متكثر و عرفى و جمهورى‏خواهانه در ايران را فراهم آورد؛ دوره‌ی تازه‏اى را مى‏توان آغاز كرد.





‍[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de