| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
موج سوم و الگوهاى گذار به دموكراسى
(٢)
دكتر مهرداد مشايخى
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ تاملى در آراء اصلاحطلبان اسلامگرا در ميان ديدگاههاى گوناگونى كه در حاكميت جمهورى اسلامى ايران وجود داشتهاند از سه گرايش عمومى در مورد موضوع هاى قدرت سياسى و نقش مردم مىتوان ياد كرد. در اين زمينه محمد قوچانى (كتاب يقه سفيدها)، با بهره گيرى از يك طبقهبندى رايج، از اشكال زير نام مىبرد: 1 - فردسالاران (Autocrats) اسلامگرا: آن ها كه به تخصيص قدرت در دست يك فرد (ولى مطلقه فقيه) معتقدند. در اين ديدگاه ضد دموكراسى كه در افراطىترين افراد و نظريه پردازان "جناح راست سنتى" حكومت (انصار حزبالله، آيتالله مصباح يزدى) ديده مى شود نوعى برخورد تمدنى عليه دموكراسى قابل تشخيص است. به عبارت ديگر، آنها دموكراسى را زاييدهى تمدن غرب دانسته و از اين رو از رويكردى ذاتى نسبت به يك "فرهنگ اجنبى" مدد مىگيرند. در اين نگاه اتوكراتيك، رهبرى سياسى دينى مىبايد به طور مستقيم (بدون دخالت نهادهاى واسطه) به ادارهى امور كشور بپردازد. الگوى آرمانى اين طيف متشكل از "حكومت ولايتى" و يك جامعهٌ تودهوار و بىشكلى است كه در آن افراد فاقد هويت اجتماعى گروهى باشند. براى بيان صريح اين ديدگاه به نقل قولى از كميل كاوه (از اعضاى حزبالله اصفهان) نگاه مىكنيم: "حزب خوب است ولى همه نيز بايد زير نظر ولايت فقيه باشد. اگر قرار است حزب براى خود يك حرف بزند و ولايت يك حرف، اين مىشود تشتت." (مندرج در "كالبد شكافى جناحهاى سياسى ايران"، حميدرضا ظريفىنيا). چندى پيش محمد يزدى، رئيس پيشين قوه ى قضاييه، نيز سخنانى مشابه در مورد بىاعتبارى آراء مردم، حتى در يك همه پرسى، بر زبان راند. 2 - گروه سالاران (Aristocrats) اسلامگرا: اشاره به بخشى از جناح هاى سياسى در حكومت دارد كه قدرت را به يك گروه دينسالار محدود مىسازد (ولايت فقها). اين ديدگاه در جناح راست سنتى از زمينه ى نيرومندترى نسبت به ديدگاه اول برخوردار است و در مباحث جريانهايى نظير هيئتهاى مؤتلفه ى اسلامى و جامعه ى روحانيت مبارز نمونه هاى آن به طور آشكار و يا ضمنى به چشم مىخورد. طبعا مهمترين گروه مرجع اين رويكرد قشر روحانيت است كه براى اعمال قدرت به ابزارهاى ويژه اى مسلح است: مجلس خبرگان، دادگاه ويژه ى روحانيت، شوراى نگهبان، رياست برخى قوه ها، نهادها و مناصب حكومتى. ديدگاه "گروهسالار" نيز با دموكراسى در تعارض قرار دارد. اما نقطه ى عزيمت آن عمدتا براى حفظ منافع و قدرت گروه قشر حاكم است. در جمهورى اسلامى اين بينش تنها به "راست سنتى" محدود نمىشود و در ميان جناح هاى ديگر نيز هوادار دارد. به عنوان مثال، در "كارگزاران سازندگى" نيز حفظ قدرت در محدوده ى نخبگان سياسى درون و پيرامون آن حزب معنى مىيابد و دموكراسى بيشتر حالت فانتزى و تجملى مىگيرد. درون بخشى از چپ اسلام گرا (مجمع روحانيون مبارز، مجاهدين انقلاب اسلامى) دموكراسى به خودى خود منفى انگاشته نمىشود" اما آن را براى همه ى آحاد جامعه ضرورى نمىدانند، بلكه صرفا براى "خودىها" لازم مىبينند. در اين ديدگاه اُليگارشيك (حكومت خواص) مردم و مشاركت آنها تا جايى اهميت مىيابد كه فرادستى و مشروعيت گروه حاكم را تداوم بخشد و نظم موجود را باز توليد كند. 3 - مردم سالاران (Democrats) اسلامگرا: اين نظرگاه نسبتا متاخر و محصول تجارب جنبش اصلاح طلبى است. به طور اخص گروهى از كوشندگان و نظريهپردازان اصلاح طلب در فرايند چالش سياسى فكرى 6 سال اخير و در روند شكلگيرى آنچه كه به "نوانديشى دينى" معروف گشت، بتدريج، از نگاه هاى آمرانه نسبت به مردم و مشكلات اجتماعىشان فاصله گرفته و مردم سالارى را به عنوان يك قاعده ى بازى پذيرا شدند. عمده ى آنها امروز در پيرامون "جبهه مشاركت ايران اسلامى" گرد آمدهاند. دسته اى ديگر نيز با فاصله گرفتن از دوم خردادىها حامل ديدگاه عرفىتر و متعادل ترى نسبت به مردمسالارى هستند (از جمله محسن سازگارا). از آنجا كه تاكنون برنامه ى سياسى معينى از سوى اصلاح طلبان دوم خردادى ارائه نشده است، طبعا جايگاه دموكراسى و حتى برداشت آن ها از دموكراسى (اين كه بايد دينى باشد و يا غير دينى) و نقاط مورد اختلاف آن ها بر ما پوشيده است. به همين خاطر در جمع بندى خود ناچاريم كه از مواضع شمارى نظريه پرداز برجسته ى اصلاح طلب دراين زمينه بهره گيريم و به انتظار مباحث گسترده تر و دقيق ترى در آينده بمانيم. از اواسط دهه ى هفتاد خورشيدى مقاله هايى از سوى برخى از نظريهپردازان اصلاح طلب در كتابها و نشريات كشور انتشار يافته است كه در كليت خود اشاره هايى مجرد و كلى به مقبوليت مردم سالارى و نقد خودكامگى داشتند. از جمله مقاله ى "مردمسالارى يا..؟" (نشريه ي "عصر ما"، 1375/9/7) مردم سالارى تا كجا؟" (نشريه ى "عصر ما"، 1377/3/13) هر دو از سعيد حجاريان، كتاب "تراژدى دموكراسى در ايران" (عمادالدين باقى)، "تلقى فاشيستى از دين و حكومت" (اكبر گنجى)، به علاوه مقالههايى در نشريه ى "راه نو" 1377 و مقالههايى از محمد قوچانى، عباس عبدى، محسن سازگارا و ديگران. اين مقاله ها، تا همين اواخر، در سطح انتزاعى و كلى به تحرير در مىآمدند و كمتر به استنتاجات مستقيم سياسى، نظير مسئله ى گذار به دموكراسى در ايران، مىپرداختند. تنها پس از تعميق بن بست سياسى در كشور و به طور اخص از سال گذشته است كه مباحث دقيقترى در اين زمينه طرح شده است. بسيارى از اين مباحث تازه را مىتوان در نشريه ى "آفتاب" (چاپ تهران) سراغ گرفت. سعيد حجاريان و مشروطهخواهى سعيد حجاريان، نظريهپرداز جنبش اصلاح طلب اسلام گرا، طى مقالهاى تحت عنوان "استراتژىهاى سياسى در ايران امروز" ("آفتاب"، شماره ى 12 بهمن 1380) از وضعيت كنونى در ايران با عبارت "حاكميت دوگانه ى غير كاركردى" ياد مىكند. اين سخن اشاره به حالتى دارد كه مشروعيت حكومت از دو منبع گوناگون (مردم و خدا) ناشى مى شود"، "بخش انتخابى" سعى در جلب رضايت و مشاركت مردم دارد در حالى كه "بخش انتصابى" خود را پاسخگوى شارع مىداند و از اين رو "نظارت نهادهاى بشرى را بر خويش منتفى مىداند". اما چنين حاكميت دوگانه اى در ذات خود بىثبات و ناكارآ مىباشد. تداوم چنين اوضاعى حكومت و جامعه را سخت خسته كرده و - به باور حجاريان - در ادامه ى خود "به جنگ داخلى و يا انقلاب" منتهى خواهد كرد. پس چه بايد كرد؟ وى معتقد است كه استراتژىهاى سياسى در ايران امروز با توجه به برخوردشان با اين "حاكميت دوگانه" طبقهبندى مىشوند. او در اين زمينه از پنج استراتژى (راهبرد) ياد مىكند: 1 - راهبرد آنها كه در اوضاع و احوال كنونى، به هر دليل، حاكميت دوگانه را مىپذيرند و تلاش خود را در اين مرحله در خدمت "كاركردى كردن" اين حكومت قرار مىدهند. به نظر مىرسد كه حجاريان خود مدافع اين استراتژى باشد. او با خوشبينى اضافه مىكند كه "البته در بلند مدت اين حاكميت دوگانه به طور مسالمتآميز و آرام به حاكميت يگانه تبديل خواهد شد." او اين فرايند (Process) را همان "تاسيس نهادهاى حل منازعه" ميان دو جناح مىداند كه اين از نظر او خود يك "تغيير ساختارى" است! حجاريان اين استراتژى را همان مشروطه خواهى تعريف مىكند. البته او به طور ضمنى هدف دراز مدت خود را جمهورىخواهى عنوان مىكند. بعدها (آفتاب 13، اسفند 1380) حجاريان با تاكيد بيشترى از جمهوريت ياد مىكند و آن را "قالبى براى مضمون آزادى" مىخواند. 2 - استراتژى دوم متعلق به كسانى است كه اتفاقا حاكميت دوگانه را مىپذيرند اما "توزيع و باز توزيع قدرت را، نه در عرصه ى سياست بلكه در كليت نظام اجتماعى، مىپذيرند". به طور مثال حوزه ى سياست و فرهنگ در دست "بخش انتصابى" و اقتصاد در دست "بخش انتخابى" نظام قرار گيرد. 3 - استراتژى جمهورىخواهان درون طيف اصلاح طلب، كه معتقد به يك پايه كردن حاكميت هستند. زيرا "از نظر آنها يك بخش از حاكميت به طور كلى اعتبار و مشروعيت خود را از دست داده است". حجاريان در نقد آنها عنوان مىكند كه تناسب قوا به نفع تحقق اين راهبرد نيست. 4 و 5 - هر دو استراتژى به دنبال يك پايه كردن حاكميت، اما به نفع بخش اقتدارگراى آن، هستند. تفاوت ميان آنها در شكل رهبرى مورد نظرشان و چگونگى ارتباط گيرى با پايه هاى اجتماعى شان است (به تفاوتهاى اشاره شده در ابتداى اين نوشتار ميان فردسالاران افراطى و گروه سالاران افراطى اسلام گرا رجوع شود). حجاريان استراتژىهاى اول و سوم را در سوى مردم سالارى و سه راهبرد ديگر را در جانب اقتدارگرايى قرار مىدهد. يكى از ابهامات بحث او عدم پرداخت به رابطه ى ميان استراتژى اول (مشروطهخواهى) و هدف نهايى (مردمسالارى جمهوريت) است. به عبارت ديگر، در مورد اين پرسش كه چگونه مىتوان از حاكميت اسلامى يك پايه شده (به زعم حجاريان) به دموكراسى رسيد، هيچگونه بحثى ارائه نمىشود. پرسش ديگرى كه به ذهن خطور مىكند آنست كه با تمامى دلايل نوميدكنندهاى كه او از ظرفيت هاى جامعه ى ايران براى دموكراتيكسازى عنوان مىكند چرا بايد اصولا دموكراسى را هدف قرار داد! عليرضا علوىتبار و گذار سه مرحلهاى در نوشته اى كه زير عنوان "راهكارهاى اصلاحطلبان" ("آفتاب"، شماره 12) به چاپ رسيده است، عليرضا علوىتبار تلاش مىكند كه بهگونه اى خلاء موجود در بحث سعيد حجاريان را پر كند. درآن هنگام (بهمن 1381) او خود را طرفدار راهكار "اقدام هماهنگ" معرفى مىكند. "براى تداوم اصلاحات بايد بيشتر بر حقوق مردم و مردم سالارى تاكيد كرد، نه ظواهر قانونى و قوانينى كه تغيير مردمسالارانه آن ها ممكن نيست." وى به درستى اشاره مىكند كه حتى با بهره گيرى از چنين راهكارى، چندين احتمال در برابر جامعه ما وجود خواهد داشت. ولى تنها يكى از اين احتمالات قادر خواهد بود كه در نهايت به مردمسالارى منجر شود: "حاصل عملكرد شرايط فوق در گام نخست، كاركردى كردن حاكميت دوگانه و در گام بعد تكميل شدن مردمسالارى در ايران خواهد بود." در نوشتارى ديگر، با عنوان "گذر به مردم سالارى در سه گام" ("آفتاب"، شماره 19) عليرضا علوىتبار به تبيين مواضع خود در مورد امكان دموكراسى در ايران آينده مىپردازد. وى نيز معترف است كه تاكنون بحث دقيقى در اين مورد از سوى اصلاحطلبان انتشار بيرونى نيافته است. "در طول اين مدت (از خرداد 1376تاكنون) هيچ متن و بيانيه ى مشخصى كه گامهاى اين گذر را مشخص كرده باشد، مورد تاييد همگانى اصلاح طلبان قرار نگرفت" به راستى چرا!؟ او در ادامه، طرحى از يك اتفاق نظر "نه چندان دقيق" در ميان نظريه پردازان عمده ى اصلاحطلب در مورد گذار به مردم سالارى و گام هاى سهگانه آن ارائه مىكند: الف: محدود و پاسخگو كردن قدرت بخش غير مردمسالار حاكميت. ب: گذر به مردمسالارى بيشتر در چهارچوب تفسير مردمسالارانهتر از قانون اساسى. پ: گذر به مردمسالارى كامل با پذيرش همه ى الزامات و پيامدهاى آن. در گام اول، هدف اصلاح طلبان همان كاركردى كردن حاكميت دوگانه است كه پيشتر از سوى حجاريان نيز مطرح شد. شيوهها و ابزارهايى كه ظاهرا در اين مرحله به كار گرفته شدهاند عبارتند از: تلاش براى تغيير گفتمان سياسى حاكم، تلاش براى قانونمند كردن نهادهاى حكومتى و تاكيد بر قانونگرايى، ايجاد و تقويت نهادهاى مدنى، اصلاح و شفافسازى روشهاى تصميمگيرى در كشور، اصلاح ساختار قوانين و مقررات. بايد خاطرنشان كنيم كه اصلاحطلبان (پس
از 5 سال و نيم) موفق به كاركردى كردن حاكميت دوگانه نشدند. چنان كه خود ناچار
به فاصله گرفتن از "راهكار"هايى همچون "آرامش فعال" و "بازدارندگى فعال" (كه بيشتر
بازى با كلمات بودند تا يك روش جدى) و سمتگيرى تلويحى به سوى "خروج از حاكميت"
شدند. هرچه در پاره اى زمينهها، به خصوص تغيير گفتمان سياسى حاكم توانستند تاثير
مثبت در جامعه بر جاى گذارند.
گام دوم، به زعم علوىتبار، همان برداشتن "گامهاى قابل توجهى در جهت اعمال نظارت و مهار مردمى بر قدرت رهبرى، افزايش ميزان مشاركت سياسى در چهارچوب قانون اساسى موجود" است. البته وى تصريح مىكند كه اين تنها از طريق گفت و گو و اقناع ذهنى صورت نمىگيرد؛ مىبايد از قدرت بهره گرفت: "اعمال قدرت هم در عرصه ى اجتماعى و هم در عرصه ى سياسى توسط اصلاح طلبان". طبيعى است كه اگر گام اول نشانى از تحقق يافتن نداشته گام دومى نيز در كار نخواهد بود و عملا خارج از موضوع است. گام سوم، از نظر علوىتبار با احتمالات و روشهاى گوناگونى مىتواند همراه باشد: يك امكان گذار به سوى مردم سالارى تمام عيار (دينى) در چهارچوب قانون اساسى كنونى است. امكان ديگر، كه به نظر مىرسد مورد توجه علوىتبار باشد، آن كه "اهل نظر و مردم فعال در عرصه ى سياست به اين نتيجه برسند كه گذار كامل به مردمسالارى در چهارچوب اين قانون اساسى امكانپذير نيست و نياز به ايجاد تغيير (جزيى يا كلى) در آن حس گردد." پراكنده گويىهاى آقاى علوىتبار دنبال كردن منطقى مباحث آقاى علوىتبار كار دشوارى است؛ نه بدان خاطر كه مباحث نظرى وى ثقيل و پيچيده هستند، كه در مجموعه ى مباحث متنوع او (از جمله نوشتههاى چند ماه اخيرش) منطق معينى در مورد گذار به دموكراسى ديده نمىشود. طبعا مشكلات سياسىاى كه در ايران امروز در مقابل بىپردهگويى وجود دارد نيز مزيد بر علت است. در درجه اول، مشخص نيست كه با شكست مرحله ى اول (كاركردى ساختن حاكميت دوگانه) و طرح مبحث "خروج از حاكميت" از سوى عباس عبدى و علوىتبار چه بر سر مراحل گذار به مردم سالارى خواهد آمد. علوىتبار در همان نوشته، هشدار مىدهد كه "اگر اين مقاومت در مقابل مردمسالارى هم چنان انعطافناپذير و خشن ادامه يابد، جامعه در آستانه ى يك "آزمون فيصلهبخش" قرار خواهد گرفت؛ آزمونى كه نتيجه ى آن رد قطعى نظريه ى اصلاح پذيرى جمهورى ولايى ايران... است". لازم است كه آقاى علوىتبار و ديگر اصلاحطلبان حكومتى يك بار و براى هميشه تكليف اين مسئله را روشن كنند كه مرز مورد نظر آنها از "مقاومت در مقابل مردم سالارى" به راستى كجا و تا چه زمانى است؟ آيا طرح خروج از حاكميت به آن معنى نيست كه با اِعمال رفتار و سياست مداوم اقتدارگرايان در چند سال اخير، امكان اصلاح نظام از طرق مورد نظر به پايان رسيده است؟ ممكن است عنوان شود كه مانعى ندارد، حركت در راستاى مردمسالارى را از خارج نظام، در عرصه عمومى، دنبال خواهيم كرد. متاسفانه، در اين مورد فقدان برنامه و آمادگى نظرى موجود است. اگر يك بار ديگر سه گام پيشنهادى علوىتبار (و پارهاى ديگر از اصلاحطلبان) را مرور نماييم درخواهيم يافت كه گام هاى دوم و سوم به صورت تكاملى و ادامه ى منطقى گام اول طرح شدهاند و نه به صورت مراحل مجزا. بدين ترتيب، با شكست گام اول، خود به خود، گامهاى بعدى و مجموعه ى مبحث گذر به مردم سالارى از دور خارج مىشود. از آنجا كه تمامى نظريهپردازى آقايان به واقع در مورد گام اول بوده است، آنها حتى در صورت خروج از حاكميت، فاقد تئورى گذار به دموكراسى در شرايط جديد هستند. مباحث سعيد حجاريان، بويژه، همواره در جهت گذار از طريق داد و ستد در ميان نخبگان حاكم بوده است و از اين رو مدتها زمان و يك تحول نگرشى لازم است كه او به امكان گذار در شرايطى متفاوت (حركت دموكراتيك خارج از حكومت) بنگرد. از منظرى ديگر نيز مىتوان به كاستىهاى الگوى مورد نظر اصلاحطلبان نگريست. اگر به مباحث هانتينگتون، بويژه به الگوى اول (گذار از طريق داد و ستد در بالا)، رجوع كنيم، كاملا مشهود است كه تحقق گذار در شرايطى ميسر خواهد بود كه اصلاحطلبان حكومتى از فرادستى در حكومت برخوردار باشند و قادر به تضعيف محافظهكاران شوند. به عبارت ديگر، تجارب 16 كشور مبين آنست كه گذار از طريق توافق صرف، آن هم به شرطى كه محافظهكاران دست بالا را داشته باشند، به هيچ روى امكانپذير نبوده و نمىباشد. حال اگر مجددا به مبحث "گذر در سه گام" علوىتبار باز گرديم كاملا مشهود است كه نگاه علوىتبار به فرايند گذار نگاهى تكاملى، كميتى و خطى است! گويا مرحله به مرحله قرار است دموكراسى بيشترى مستقر شود. به عبارات مورد استفاده او دقت كنيم: "ب - گذر به مردمسالارى بيشتر..." و "پ - گذر به مردمسالارى كامل..." مراد از اين تجزيه و تحليل مسلما موى را از ماست كشيدن و يا متهم ساختن علوىتبار و اين دسته از اصلاح طلبان دوم خردادى به اين كه به مردمسالارى باور ندارند، نيست. اما دو استنتاج غيرقابل كتمان است: اول، مباحث حجاريان و علوىتبار فاقد انسجام نظرى در مورد فرايند گذار به دموكراسى در ايران است. دوم، اين بخش از اصلاحطلبان فاقد حداقل نگاه انتقادى نسبت به مباحث پيشين خود هستند. اما چرا؟ به باور من، در 5 سال و نيم اخير، اصلاح طلبان به دلايل متعدد تمامى هم و غم خود را متوجه مسائل روزانه ى جنبش اصلاحطلبى و برخوردهاى جناحى كردند. و از اهداف اساسى و خواستهاى اجتماعى دور ماندند. شايد تنها در همين يك سال اخير بود كه اين دسته از اصلاحطلبان تلاش كردند كه به طرزى عملگرايانه ارتباطى ميان مرحله ى كنونى و مردم سالارى (به مثابه هدف نهايى) برقرار كنند. بحث شتابزده ى علوىتبار از اين جمله است" حجاريان هنوز بحثى نظرى وراى مشروطهخواهى ارائه نداده است؛ جلائىپور نيز هرچه از فعاليت در "عرصه ى عمومى" سخن مىگويد ولى ارتباطى ميان آن فعاليت و مردم سالارى، در ابعاد تئوريكش، ترسيم نمىكند. به قول اكبر گنجى، "اكنون همه اصلاحطلبان از مردمسالارى دفاع مىكنند ولى دقيقا نمىگويند مرادشان از مردمسالارى چيست؟" به يك كلام، اين گروه از اصلاحطلبان فاقد برنامه و دورنمايى در اين زمينه هستند. اين امر و دلايلى كه پيشتر در مورد آن متذكر شدم جمله ى معروف ادوارد برنشتاين، مشهورترين نماينده ى فكرى جناح اصلاحگر حزب سوسيال دموكراتيك آلمان در آغاز قرن بيستم، را تداعى مىكند: "هدف نهايى، هرچه مىخواهد باشد، براى من هيچ است؛ جنبش همه چيز است." سخن پايانى نقد مباحث اصلاحطلبان حكومتى نظير حجاريان و علوىتبار به معنى نفى ادعاى آنها در مورد پذيرش هدف مردمسالارى نيست. اما قبول مردمسالارى، به تنهايى، سخت ناكافى است. مىبايد مفاهيم مربوطه و چگونگى نيل به يك ايران دموكراتيك را در جزييات روشن ساخت. اثر به ياد ماندنى اكبر گنجى ("مانيفست جمهورىخواهى") اين مفاهيم را با صراحت و انسجام بيشترى طرح كرده است. بويژه در شرايطى كه، حتى خود اصلاحطلبان نيز بر اين نظرند كه گام هاى تدريجى سه گانه گذار به دموكراسى در ايران كنونى ناممكن است، بسيار ضرورى است كه به ديگر احتمالات گذار، بخصوص تشكيل يك جنبش اجتماعى گسترده دموكراتيك، توجه نمود. "موج سوم" دموكراتيك سازى، به دلايل گوناگون، كه حتما مىبايد مركز مباحث آينده باشد، خاورميانه و ايران را هنوز دست نخورده باقى گذاشته است. آيا مشكل اين جوامع به طور عمده اقتصاد سياسى متفاوت و مشكلات ساختارى است و يا فرهنگى ذهنيتى؟ آيا روشنفكران و نخبگان سياسى از اراده كافى در اين جهت برخوردار نيستند و يا توده مردم در مقابل دموكراسى ايستادگى مىكنند؟ آيا جهانى شدن تاثيرى مثبت در اين روند دارد؟ اينها بخشى كوچك از پرسشهايى است كه در اين زمينه در برابر مجموعه جنبش انديشمندى ايرانى قرار دارد. اما اگر بخواهيم به شيوهاى عادلانه به قضاوت بنشينيم آيا روشنفكرى غير دينى ما عملكرد بس بهترى در اين مورد داشته است؟ گرچه اين دسته دچار ابهاماتى در مورد "مردم سالارى دينى" نيست ولى در دهه ى اخير قادر به توليد اثرى عميق در مورد دموكراسى و فرايند گذار به آن نبوده است. به يك معنى، نقد نظرى اصلاحطلبان حكومتى (در مورد دموكراسى) نقد روشنفكرى غير دينى نيز هست. اگر امروز انديشه ورزان از پرداخت دقيق به اين مبحث بنيادين شانه خالى كنند مسلما گروه اجتماعى ديگرى اين مهم را به انجام نخواهد رساند. پذيرش و توافق رو به گسترش بر سر مردم سالارى تنها گام اول يك اجماع نظرى است. مهمتر از آن، اما، بحث بر سر ظرايف و چگونگى شكل بخشيدن به يك جنبش اجتماعى دموكراتيك و چند صدايى است، كه نيروهاى گوناگون اجتماعى و فرهنگى كشور خود را در آن سهيم بدانند. و در خاتمه، آيا اينها همه به آن معنى نيست كه از حيث توليد انديشه مستقل و خودپو، سال هاى اخير سالهايى كماثمر و كم بازده، دست كم در مورد موضوع دموكراسى، بوده اند؟ سالهايى كه روشنفكران (سياسى) خارج از كشور نقش بالقوه مهم خود را آنچنان كه بايد و شايد جدى نانگاشتند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |