‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





درختی که هنوز نکاشته‌ايم!
  • پرسش از بحران آگاهی ملی، اگر بخواهد به عمق رود، بايد با پرسش در شرايط حصول علم پی گيری شود.
  • در حوزه‌ی تمدن ما، فلسفه پا نگرفت و اگر رشته‌های باريکی را هم بتوان ديد، نتوانست دست بالا را پيدا کند. در عوض، کلام و يا در بهترين حالتش الهيات شکل گرفت.
  • روشنفکران ما، چه دينی که خود را متکلم جديد می‌نامند و چه به اصطلاح لائيک، در الگوهای تحقق يافته می‌انديشند و اين چيزی نيست جز عدول از درون بودگی، تعطيل آگاهی و خودآگاهی، در غلتيدن به جدل و لاجرم تعطيل فلسفه.
  •  
     
    بهار زنده‌رودی
    سه‌شنبه ۲٥ شهريور ۱۳۸۲


    «آهای
    بيا
    بيا بيرون.
    ما بايد دور درختی
    جمع شويم
    که
    هنوز
    حتی آن را نکاشته‌ايم». 

    بحران اصلاح طلبی، بحران در آگاهی ملی است. اگر اين بحران در آگاهی ملی فهم نشود، هر عمل اجرايی و سياسی، نه تنها سبب ساز نيست، بلکه سبب سوز است. سمت و سوی فعاليت‌های سياسی نيز اگر در راستای اين موضوع معطوف نشود، نه تنها گرهی از مشکلات ما باز نمی‌کند، بلکه خود مسئله ساز می‌شود.
    بحران آگاهی، چيزی جز بحران در شرايط امکان علم، يعنی بحران در شرايط حصول علم نيست. پرسش از بحران آگاهی ملی، اگر بخواهد به عمق رود، بايد با پرسش در شرايط حصول علم پی گيری شود. برای اينکه علم حاصل شود، نخست می‌بايست من انديشنده‌ای در فضای فکری ـ فرهنگی ما بارور شود، من انديشنده‌ای که چون می‌انديشد، هست و چون هست و می‌خواهد بماند، سنجشگر و پرسشگر است و می‌کوشد همه چيز را با خرد ناب بسنجد. او خود را با جهان بيگانه حس نمی‌کند، بلکه رو به جهان دارد و چون رو به جهان دارد، می‌خواهد بر جهان چيره گردد و چون می‌خواهد بر جهان چيره گردد، می‌کوشد، جهان را در درون خود تأمل کند. او جدا از اينکه جهان را در خود تأمل می‌کند، خود را نيز در خود تأمل می‌کند و به خود به مثابه خود می‌انديشد و از طريق اين به خود انديشگی، خود را موضوع خود قرار می‌دهد. او خود را فهم می‌کند و چون خود را فهم می‌کند، دست به کنش می‌زند، اما او اين ويژگی را نيز دارد که کنش خود را نيز فهم کند و از طريق اين فهم، کنش خود را بسنجد و اصلاح کند.
    اين من انديشنده، با اين شاخص‌ها و معيارها، بواسطه‌ی اينکه آگاهی بر خود را هدف می‌گيرد، دغدغه‌ی خودآگاهی دارد و خودآگاهی را باز می‌تاباند. لذا اين خودآگاهی است که می‌بايست آغازگر علم و حصول علم باشد و از طريق اين آغاز علم است که شاخه‌های مختلف علوم را سازمان و سامان و گسترش می‌دهد. علم ويژه‌ای که می‌کوشد اين من انديشنده را نهادينه کند، فلسفه است. پس فلسفه‌ای را می‌طلبد که بنای آن آگاهی باشد. اين فلسفه بواسطه‌ی اينکه اين وجه آگاهی را بطور مستمر و مداوم عمق می‌بخشد، پيش از هر چيز به «درون بودگی» خود تأکيد می‌ورزد و از «برون بودگی» امتناع می‌کند. فلسفه از اين رو به علم، کلام و الهيات نقد می‌کند، چون بر آن است که آنها سر در سودای برون بودگی دارند و چون تن به امر بيرونی داده اند، نمی‌توانند آگاهی را رقم بزنند و هنگامی که نتوانند بر آگاهی پای فشرند، بر پايان فلسفه گواهی می‌دهند. فلسفه خود را از اين جهت از الهيات و کلام جدا کرد، زيرا که در بنيانش به خود متعهد است.
    در حوزه‌ی تمدن ما، فلسفه پا نگرفت و اگر رشته‌های باريکی را هم بتوان ديد، نتوانست دست بالا را پيدا کند. در عوض، کلام و يا در بهترين حالتش الهيات شکل گرفت. متکلمين اگر چه کوشيدند، بنايی منطقی و عقلانی برای دانش خود پيدا کنند، اما از آنجا که تنها به خود مقيد نبودند، بنا را بر دفاع از امری و رد امری ديگر گذاشتند، که اين چيزی سوای آگاهی و سوای خودبنيانگذاری بود. کلام از آنجا که در صدد دفاع از اعتقادات و ارزشهای خود بود، کوشيد از وجهی از منطق ارسطو مدد بگيرد که به آن جدل يا توپيکا می‌گويند. (منطق ارسطو مشتمل است بر: مقوله ها، تحليل‌های اول و دوم، توپيکا (جدل)، رتوريکا و بوطيقا). آنچه در توپيکا صورت می‌گيرد، فن مجادله است و در تحليل اول و دوم است که فن برهان قوام می‌گيرد. متکلمين، همواره در جدل، از شهودات و محسوسات، يعنی آراء عامه استفاده می‌کنند و از معقولات می‌گريزند. اگر علم می‌خواست صورت تحقق پذيرد، می‌بايست بر اين درون بودگی تأکيد می‌ورزيد و آنگاه در باب برهان، به مباحثه می‌پرداخت. چرا که داوری خرد ناب، از مشهودات و آراء عامه می‌گريزد و می‌کوشد خود را از تأثيرات عوامل خارجی برکنار کند و وابسته به پندارهای وارداتی نباشد، تا به آن اصل اساسی خود که درون بودگی است وفادار بماند. علم کلام متکی بر مشهودات است و جز آن پشتوانه‌ی ديگری ندارد و از آنجا که اعتبارش را از بيرون از خود می‌گيرد، لذا سر در آستان خودآگاهی و لاجرم آزادی ندارد.
    مشکل ما از همين نقطه در حوزه‌ی آگاهی آغاز شد و هنوز ادامه دارد. تاريخ حيات فکری ما چيزی جز توليد متکلم نداشته است. با آغاز دوران جديد نيز روشنفکرانی پديد آمدند که اگر چه غيردينی بودند و سر در سودای اسلام نداشتند، اما اين به معنای درون بودگی آنان نبود و نيست، بلکه آنان سودای دفاع از نظامهای بيرون از خود را داشتند. عده‌ای ايده‌های سوسياليستی و عده‌ای نظامها و ايده‌های ديگر را مبنای اعتقاد خود قرار دادند و بيشتر بر همان قضايای مشهودات و محسوسات و آراء عامه تکيه می‌کردند. آنان از باب برهان عدول کرده و در باب جدل يا توپيکا می‌کوشيدند، تا از اعتقادات خود به دفاع برخيزند و حريف را از ميدان مناقشه به در کنند. اگر بتوانيم و اجازه داشته باشيم اين اصطلاح را جعل کنيم، می‌توانيم بگوييم که ما با پديده‌ای به نام «متکلمين آته ئيست» روبرو شديم.
    هنگامی که متفکران غرب، بنا را بر آگاهی و من انديشنده قرار دادند، مدل و الگويی پيش روی خود نداشتند و لاجرم می‌انديشيدند و بر درون بودگی خود که آغاز آزادی است پای می‌فشردند. اما روشنفکران ما، چه دينی که خود را متکلم جديد می‌نامند و چه به اصطلاح لائيک، در الگوهای تحقق يافته می‌انديشند و اين چيزی نيست جز عدول از درون بودگی، تعطيل آگاهی و خودآگاهی، در غلتيدن به جدل و لاجرم تعطيل فلسفه. هنگامی که سر در سودای برون بودگی داشته باشيم، مدام از مشهودات و محسوسات و آراء عامه به دفاع بر می‌خيزيم: ديروز از انقلاب و سوسياليسم دفاع می‌کرديم، امروز از دمکراسی و سکولاريسم و جامعه‌ی مدنی و فردا....؟
    اين امر، با آغاز ورود ما به دوران جديد تاريخ صورت گرفت. هنگامی که در نيمه‌ی حکومت ناصرالدين شاه، ميرزا حسن خان سپهسالار روی کار آمد، برون بودگی ما که ويژه‌ی متکلمين بود، صورت و فرم خود را دگرگون کرد و جلوه‌ی ديگری به خود گرفت. اين مدل سازی، بدون اينکه آن من انديشنده را بارور سازد و آنگاه بر بنيان آن به حل مشکلات و معضلات داخلی بپردازد و نظامی از دانش را سازمان دهد، به الگوبرداری پرداخت. دارالفنون به مثابه اولين مدرسه‌ی عالی در ايران، در حد يک مدرسه‌ی متوسط بود که با تقليد از دارالفنون در استانبول و نيز آنچه که اميرکبير در روسيه ديده بود، ايجاد شد، بدون اينکه در مورد آن تفکر نظری صورت گرفته باشد. اگر به مواد درسی دارالفنون نگاه کنيم، در می‌يابيم که مثلا" معلم فيزيک اين مدرسه يک معلم توپخانه بوده است و تحليل تقريرات او نشان می‌دهد که درک او از فيزيک چگونه بوده است. تأسيس دانشگاه تهران و فعاليت مرحوم رشديه که بنيانگذار مدارس جديد و نظام آموزشی جديد ناميده می‌شود، همه حاکی از اين سر در سودای برون بودگی داشتن است. اگر آن من انديشنده بارور می‌شد و بر مبنای آن شاخه‌های مختلف علوم بسط می‌يافت و از بطن نظام دانش گذشته، نظام دانش مدرن ما را تکامل می‌داد، شايد درخت علم در اين سرزمين ريشه می‌دواند.
    اين امتناع از درون بودگی، عملا" رابطه‌ی ما با بودگی زندگی و لاجرم با نفس الامر حيات اجتماعی ما را قطع کرده است و به جرأت می‌توان گفت که برای ما به جای حصول علم، چيزی جز حصول پندار و توهم و لاجرم جهل به ارمغان نياورده است.
    اگر اصلاح امور را به اين معنا بفهميم که بايد مناسبات بين انسانها در کشور ما و ميان انسانها و نهادها و سپس نهادها و دولت تنظيم شود و روابط معقول و سنجيده ميان آنها و در جهت بهبود زندگی سازمان و سامان يابد، بايد تصريح کنيم که چنين اصلاحی می‌بايست از همان آغاز در حوزه‌های آگاهی جامعه، يعنی سازمان توليد دانش اجتماعی، دانشگاهها و آنگاه مدارس و نظام آموزشی صورت می‌پذيرفت. اما آنچه از آغاز عصر جديد تاريخ ما صورت گرفته، متمرکز شدن همه چيز در حوزه‌ی سياست روز بوده است. ما همواره با همه‌ی مقدرات و مسائل و معضلات زندگی مان، برخوردی سياسی داشته ايم و کار سياسی کرده ايم. تعمق و تأمل در نظام دانشگاهی و در شاخه‌های مختلف علوم می‌توانست و می‌تواند با بيرون آمدن از حوزه‌های مشهودات و محسوسات و دوری از حوزه هايی که با آراء عامه سرو کار دارند، آغاز گردد.
    اگر من انديشنده، در حوزه‌ی حيات فکری ما در داخل و خارج کشور می‌توانست از خواب گران بيدار شود و حوزه‌های توليد دانش جامعه‌ی ما را موضوع تعمق و لاجرم موضوع فلسفه قرار دهد و برون بودگی را کنار بگذارد و درون بودگی را بارور سازد، تازه آنگاه اين من انديشنده با انبوهی از مشکلات و معضلات واقعی روبرو می‌شد و در می‌يافت که ما چه کار سترگی برای سازماندهی و ساماندهی نظام دانش در پيش داريم.
    واقعيت اين است که ايران سرزمينی است پهناور که وسعت جغرافيايی آن تقريبا" به اندازه‌ی اروپای غربی می‌باشد. اين وسعت و نيز تاريخ پر فراز و نشيب آن که ناشی از قرار گرفتن ايران در گذرگاه ميان آسيا و اروپای شرقی و غرب است، خود يکی از ويژگيهايی است که برای حل معضلات کشور ما، دانش ويژه‌ای می‌طلبد. برای حصول اين دانش و برای سازماندهی و ساماندهی يک جامعه‌ی انسانی با اين خودويژگيها، می‌بايست کنش و عملکرد هر منطقه‌ی اين سرزمين پهناور مورد تعمق و بررسی قرار گيرد. علم و حصول علم، توجه به همين جزئيات است. دغدغه‌ی محبوب عامه شدن يا جهانی شدن، همه سر به برون بودگی سپردن است و حاصل چيزی جز عقده‌های فردی و ملی نيست و هيچ ربطی هم به حصول علم ندارد. پرداختن به مسائل اجتماعی، اقتصادی، حقوقی، فرهنگی مردمی که در اصفهان، يزد، کاشان، گيلان، مازندران، خوزستان، خراسان، بلوچستان و... زندگی می‌کنند، ربطی به جهانی شدن ندارد. پرداختن به اين مشکلات، تنها در پرتو دانشی ممکن است که شاخه‌ای از دانش عمومی باشد و بتواند به اين جزئيات با دقت علمی بنگرد و ناظر به مبانی علوم باشد. برای نمونه، چه تفاوتی از جنبه‌ی تاريخی، اسطوره شناسی، مردم شناسی، جامعه شناسی و غيره بين نواحی مرکزی ايران (يزد و کاشان و اصفهان) با مناطق شمال شرقی يعنی خراسان وجود دارد؟ چه تفاوتی بين فرهنگ و نحوه‌ی کنش و واکنش و زندگی مردم آذربايجان با زندگی کردها يا کرمانشاهی‌ها و خرم آبادی‌ها وجود دارد؟
    اگر معتقد باشيم که مشکلات و معضلات زندگی را می‌بايست با دانش حل کرد و دانش و علم هم چيزی نيست جز مبانی عامی که به جزئيات و مختصات خودويژه می‌پردازد، پس پرسش اين خواهد بود که از جنبه‌ی تئوری دانش، مناسبات نظام دانشی ما در رابطه با نظامهای دانش در آمريکا، فرانسه، انگلستان، آلمان، ايتاليا و... چيست؟ در اين جوامع که ما آنها را با مفهوم کلی «غرب» می‌شناسيم، هر ايرانی متناسب با وسع زبان دانی يا زبان ندانی خود، تکه‌ای از نظام دانش اين جوامع را سرازير زبان فارسی می‌کند. مناسبات اين جوامع روشن است و روی آنها تأمل و تعمق نظری جدی صورت گرفته است و تمايزها و تفاوت‌ها در آن آشکار گرديده است. اما سرازير شدن آن به حوزه‌ی زبان فارسی بدون در نظر گرفتن اين تمايزات و تفاوتها، دانش را از ما سلب و ما رو به حوزه‌ی توهم و پندار سوق می‌دهد. مثلا" اگر ما حوزه‌ای از دانش خود را به غرب شناسی اختصاص می‌داديم، می‌توانستيم به تمايز ساختارهای دانش در کشورهای مختلف غربی پی ببريم و نسبت به آن آگاه شويم و سپس مناسبات ساختار دانش خود را با توجه به تمايزات و تفاوتهای آن تعريف و تعيين کنيم.
    اگر به اين امور آگاهی داشتيم، و پی می‌برديم که معضلات و مشکلات ما جز از طريق حصول علم حل نخواهد گشت، درگيری را از حوزه‌ی سياست روز، به حوزه‌های دانش و توليد دانش منتقل می‌کرديم، زيرا حصول علم نيز جز از طريق سازماندهی توليد دانش ميسر نيست. روحانيون ايران، حوزه‌ی توليد دانش را حوزه‌های علميه می‌پنداشتند، نيروهای چپ، سازمانها و احزاب خود را منبع چنين توليدی و نيروهای لائيک غيرچپ، دربار را سازمان توليد دانش می‌دانستند. بواسطه‌ی همين اخلال در حوزه‌ی توليد دانش بود که حکومت پهلوی نتوانست به واقعيت‌های جامعه بپردازد و ناگزير پديده‌ای چون انقلاب اسلامی رخ داد. اگر نهادهای توليد دانش به نفس الامر می‌پرداختند، در می‌يافتند که غليان‌های اجتماعی در چه سمت و سويی در حال حرکت و جهت گيری است. سازمان توليد دانش ما پس از انقلاب ضربات کاری خورد و اگر چه بعدها از جنبه‌ی کمی گسترش يافت، اما تأملی بر جنبه‌ی کيفی آن صورت نگرفت.
    اپوزيسيون نيز اگر آگاه بود که چه بر سر جامعه آمده است و در حال آمدن است، با آنهمه امکانات خود از سال 1358 تا کنون، در خارج از کشور، سازمان توليد دانش و علم را ساماندهی می‌کرد، يعنی اينکه دانشگاهی به زبان فارسی، ناظر به مسائل جدی ايران تأسيس می‌کرد که به توليد دانش ملی مبادرت ورزد. اما سياست، آنهم سياست روز، شاه بيت کنش و کنشگران ايرانی خارج از کشور، در اين دوره بوده است.
    دولت برآمده از جنبش دوم خرداد نيز نتوانست از پارادايم گذشته بيرون آيد. اگر ديدگاهی که تنها به محسوسات و مشهودات و آراء عامه متکی نباشد وجود داشت و امر اصلاح دراز مدت سازمان توليد دانش را آغاز می‌کرد و در اين جهت سرمايه گذاری استراتژيک می‌نمود و از دادن شعارهای غيرقابل اجرا که تنها می‌توانست خوشايند مردم کوچه و بازار يا رسانه‌های داخل و خارج باشد امتناع می‌کرد، شايد آن حلقه‌ی مفقود يافته می‌شد و اگر در کوتاه مدت نيز چيزی حاصل نمی‌شد، اما در دراز مدت مراد ما که همانا يک جامعه‌ی معقول و معتدل بود، برآورده می‌شد.
    تغيير جهت يابی از امر سياست به اموری که متوجه سازماندهی نظام توليد دانش باشد، بايد بر اين اصل استوار گردد که اگر چه هدف، پرداختن به معضلات و مشکلات مردم است، اما بايد از توده‌ی مردم گريزان بود. چرا که برهان و استدلال و علم، اگر چه به زندگی مردم می‌پردازد، اما مشروعيت خويش را از مردم نمی‌گيرد و خود را مورد داوری مردم قرار نمی‌دهد و مخاطب مردم نمی‌داند. آنان که مردم ناشناخته را مدام مورد خطاب قرار می‌دهند، دچار عوامفريبی مزمن هستند و همه چيز را از منظر کار سياسی روز می‌بينند. همه چيز را از منظر کار سياسی روز ديدن، يعنی درغلتيدن به ورطه‌ی روزمره گی و روزمره گی نيز چيزی جز ابتذال و انحطاط نيست. اين پايه‌ای ترين وجه افتراق کار علمی از کار سياسی است. در عين حال بايد در نظر داشت که حتی پرداختن به امر سياست نيز جز در سايه‌ی درخت علم ميسر نيست. درختی که ما هنوز آن را نکاشته ايم.
    -------------------
    توضيح: اين مقاله در نشريه‌ی راه آزادی، شماره‌ی 95 ، شهريورماه 1382 نيز به چاپ رسيده است.
     





    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de