‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





آقای بنی صدر! 
 
علی سعيد زنجانی
سه‌شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۲
 
بايد چيزی توی هوا باشد که اين پرنده‌ها را اينجوری ناگهان به چپ و راست می‌خواند. می‌گويند عباس امير انتظام را دوباره گرفته‌اند. اين سينی را هم اينجا پيدا کردم.
 
آقای بنی صدر!
شما راست می‌گوييد که "اگر اکثريت زورشنو نباشد قدرت بوجود نمی‌ايد" و اينرا هم که "جمهور ايرانيان يک سرنوشت دارند، يا با هم ازاد می‌شوند و يا با هم به ستم ستمگران تباه می‌شوند". اينها را راست می‌گوييد. اينها را کارگرهايی هم که شما مخاطبشان کرده‌ايد باور دارند و ما هم و اين برگهايی هم که معلوم نيست برای چه دارند توی هوای باين خوبی اينجوری دسته دسته به زمين می‌ريزند. اينها را همه ی ما می‌فهميم. اما چيزی که ما نمی‌فهميم و کارگرهای بيچاره نمی‌فهمند اينست که "پس از چه رو بر نمی‌خيزيد؟ " واينرا هم که "بر شماست که در جبهه آزادی شرکت جوئيد و برخيزيد". اينها را ما نمی‌فهميم. اينها را کارگرهای بيچاره نمی‌فهمند. اينها را انگار هيچکس نمی‌فهمد. ما نمی‌دانيم جبهه ی آزادی کجاست و جبهه ی آزادی چيست و جبهه ی آزادی چگونه است. ما هنوز نمی‌فهميم چه کسی بايد برخيزد و چگونه بايد برخيزد و چگونه بايد به جبهه ی آزادی بپيوندد. ما نمی‌دانيم آيا ما که در اينجا نشسته ايم و کنار اين شمشاد‌ها و اينهمه سکوت بايد اين کارها را بکنيم يا انها که انجايند و در ميان عذاب و انهمه تهاجم و آن سنگلاخ داغ بی انتها. آيا ما بايد به جبهه ی آزادی بپيونديم که می‌توانيم ماهها و سالها پای کامپيوترهامان بنشينيم و بنويسيم و بخوانيم و بحث بکنيم، يا انها که آنجايند و کنار بدبختی‌ها و بی پناهی‌ها و ساعت‌های بيکاری شان را هم تازه بايد جای ديگری بيل بزنند و درخت بکارند؟ چه کسی بايد برخيزد؟ چه کسی بايد ازاد بشود؟ چه کسی بايد چکار بکند؟ ما اينها را نمی‌فهميم. مگر خبر گرفتاری دوباره ی عباس امير انتظام را نشنيده‌ايد؟ مگر نديديد که پس از بيست و چهار سال اسارت دوباره به بندش کشيدند و حتی نگذاشتند چند روزی هم هوای آزاد بخورد؟ مگر نديديد ماهايی هم که در اينجا نشسته بوديم و نشسته ايم و توی هوای باين پر رنگی و کنار اين ورق‌های پر حرفمان، سکوت کرديم و انگار تازه زياد هم بدمان نيامد که گرفته اندش و بجای محکوم کردن اسارتش، طرح رفراندومش را هم به سخره گرفتيم و باز مثل هميشه با همان بازی‌های واژه ايی، وسيله و هدف و انگيزه و بهانه ی حرکت و راههای رفتن را بهم زديم و بعد هم خرم و خوشحال در گوشه ايی نشستيم و مردم را به ائتلاف فرا خوانديم. مگر شما اينها را نديديد؟ مگر شما صدای خشک شدن انجيرها را روی شاخه ی درختها نشنيديد؟ مگر شما نفهميديد که حرفهای ما را و حرفهای شما را و حرفهای انها را و حرفهای همه را اينروزها نماينده‌های مجلس شورا هم می‌زنند و سياستمدارهای داخل ايران هم می‌زنند و خود زندانبانها هم می‌زنند و اين دره‌ها و اين چاه‌های بدون اب هم؟ شما چرا حرف ديگری نمی‌زنيد؟ شما چرا کار ديگری نمی‌کنيد؟ شما چرا چيزی نمی‌گوييد که انها که توی ايرانند قدرت بيانش را ندارند؟ شما چرا کاری نمی‌کنيد که انها که توی ايرانند توانايی اقدامش را ندارند؟ شما چرا مثلا همين گروههای اپوزيسيون را به همايشی فرا نمی‌خوانيد؟ شما چرا چند نفر را دعوت نمی‌کنيد که کنار هم بنشينند وحرفشان را بزنند؟ همه هم نبودند نبودند، حرف سياست و ائتلاف هم نزدند نزدند، فقط چند نفر کنار هم بنشينند و اگر دلشان خواست شعر بخوانند و قصه بخوانند تا دوباره يادشان بيفتد که می‌شود کنار هم نشست و رنگی نشد. تا دوباره يادشان بيفتد که می‌شود کنار کسی که دارد غزل می‌خواند نشست و رباعی خواند. اينها را جدی بگيريد. اينها شوخی نيستند. اينها از کوچه می‌ايند. شوخی "جبهه مشترک" است. شوخی "ائتلاف" است. شوخی واژه‌هايی است که پيش از به زبان اوردنشان هزاران ادم در اينجا و انجا به کمين نشسته‌اند تا در مورد هر واژکش کتابها بنويسند و حرفها بزنند. شوخی، گفتن مبهم اينست که "برخيزيد" و به "جبهه ازادي" بپيونديد. چه کسی برخيزد و کجا برخيزد و چگونه بر خيزد؟ شما چرا ادرس اين خيزش را نشانشان نمی‌دهيد؟ شما چرا انگيزه اش را برايشان فراهم نمی‌کنيد؟ شما چرا مثلا روزی را و جايی را مشخص نمی‌کنيد تا مردم بروند و در حرکتی ارام و صلح اميز نخستين گامهای اين برخاستنشان را در انجا ببينند؟ شما چرا "عملا" وارد ميدان نمی‌شويد؟ شما اولين رئيس جمهور منتخب مردم ايرانيد و بهمين اندازه در برابرشان مسئول. حرکتی بکنيد. پيامی بفرستيد. يعقوب ليث است و خليفه ی بغداد، يا می‌رسد يا نه. اين که ديگر اينهمه ترديدکردن و اينهمه خوب است و بد است گفتن ندارد. آنهم در کنار مردمی که چم و خم راههای خيزش را خودشان خوب می‌شناسند و قوانينش را خوب می‌دانند و دهها سال است که از سر دهها خيزش ريز و درشت گذشته‌اند و اينروزها تنها يک هماهنگ کننده می‌خواهند همين. دعوتی بکنيد. پيامی بدهيد. يک کسي"عملا" کاری بکند. يک کسی "عملا" اين برگهايی را که روی زمين ريخته‌اند جمع بکند.
من به امدن خواب الوده ی ابرها فکر نمی‌کنم من به گندمزارهايی می‌انديشم که تابستانی از کنارشان عبور کرده ام.
اين نما را هم يک کسی به گلهای خاک گرفته ی اين پرده‌ها مونتاژ بکند:
يک فضای تنگ و تاريک و بسته و دو ساعت سکوت و بعد بازهم دوساعت سکوت و بعد باز شب شده است.
14 ارديبهشت82
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de