| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
دموكراسی فرايندی
اجتنابناپذير و روبه رشد در ايران و جهان
دكتر ابراهيم يزدی جمعه ۳ مرداد ۱۳۸۲ 1ـ دموكراسی، به عنوان شيوهای برای شكلگيری حكومت مشروع، عليرغم كمبودها، نواقص و ايرادات اصولی كه به آن وارد میباشد، بهترين و تنها شيوه قابل قبول برای مديريت جامعه میباشد. هر نوع ديگر حكومت، با هر نامی و قيدی، كه منشاء پيدايش آن آرای مردم نباشد فاقد مشروعيت میباشد و قابل دوام نخواهد بود. 2ـ منظور از «مشروعيت» نظامهای سياسی در جامعه شناسی معنای رايج «شرعی» بودن در فرهنگ اسلامی، نيست. بلكه به معنای مقبوليت مردمی نظامهای سياسی میباشد. در تفكرات سياسی سنتی، مشروعيت هر نظامی براساس ريزش قدرت از بالا به پايين يعنی اعتقاد به تعلق قدرت مطلق به خداوند و تفويض بخشی از آن به عيسی مسيح و تفويض آن از جانب مسيح به «نواب عام» خود، يعنی پاپها، و تفويض برخی از اين قدرت از جانب پاپها به پادشاهان، تعريف میشده است. در اين انديشه سياسی، مردم «رعايای كليسا و پادشاه» محسوب میشوند، فاقد هر گونه حقوقی هستند و تنها موكلف و موظف به اطاعت بیچون و چرا از نظام، يعنی كليسا و پادشاه میباشند. در اين نگرش، قدرت الهی و آسمانی است و قداست دارد. مردم حق انتقاد از حكومت و يا تغيير آن را ندارند. اين نگرش به مشروعيت قدرت سياسی منحصر به اروپای قرون وسطی نبوده است. در بسياری از كشورهای جهان، از جمله در ايران نيز، همين نگرش به قدرت رايج بوده است. در ميان مسلمانان، از هر فرقه و گروهی، نيز، همين انديشه غالب بوده است. يعنی حاكميت مطلق از آن خدا است. كه بخشی از آن از جانب خداوند به رسول الله (ص) تفويض شده است. بعد از درگذشت رسول الله (ص) خلفا در ابتدا خود را خليفه رسولالله (ص)، بعدها مستقيما خليفه خدا، میدانستند. به اعتقاد برخی از شيعيان، رسول الله (ص) اختيارات خود را به امامان واگذار كرده است. امام دوازدهم اين اختيارات را ابتدا به نواب خاص و سپس نواب عام، تفويض كرده است. معتقدين به ولايت مطلقه فقيه، بر اين اساس ولی فقيه را منصوب خداوند و اختيارات او را همان اختيارات خداوند میدانند. مردم نقشی در انتخاب رهبر ندارند. حقوقی ندارند و تنها مكلف به قيد و شرط از ولی فقيه میباشند. در عصر جديد انديشه مشروعيت قدرت از بالا و از لاهوت متروك و مردود شناخته شده است. با قبول «حقوق طبيعی» برای انسان حق تعيين سرنوشت انسان به دست خود، حاكميت مردم ـ به رسميت شناخته شده است. مردم صاحبان و مالكان مشاعی كشور خود هستند و به طور مساوی حق دارند با برگزيدن نمايندگان خود امور «سرزمين» خود را اداره كنند. در اين نگرش هرم قدرت از پايين به بالا ساخته میشود. قدرت ناسوتی، زمينی و فاقد قداست است. مردم، صرف نظر از نژاد و رنگ، قوميت، مذهب، دين و جنسيت همه شهروندان جامعه، با حقوق مساوی میباشند. حكومت برگزيده ملت، مسئول در برابر ملت میباشد. مردم حق دارند، مسئولان امور كشور را انتخاب يا آنها را بركنار سازند. 3ـ اعتقاد به هر نوع دموكراسی از جهانبينی، و از نگاه و درك انسان از جهان بيرون و تعريف سرشت آنان، سرچشمه میگيرد. قبول اين كه انسان آزاد و مختار خلق شده است و صاحب «حقوق طبيعی» (Natural Rights) میباشد، مبنای شناسايی حق انسانها در تعيين سرنوشت خودشان میباشد. 4ـ در دوران جنگ سرد، در گفتمان سياسی دو نوع دموكراسی مطرح بوده است: دموكراسی ليبرال و دموكراسی راديكال. نظامهای سياسی كشورهای غربی عموما «دموكراسی ليبرال» و نظامهای سياسی اروپای شرقی و كشورهای سوسياليستی سابق، دموكراسی راديكال خوانده میشدند، اما صرفنظر از ويژگیهايی كه صاحبان اين انديشهها، به خصوص نيروهای چپ برای دموكراسی ليبرال يا دموكراسی راديكال بيان میكردند، اين تقسيمبندی امروزه، بعد از پايان جنگ سرد، ديگر معتبر نيست و به جای آن دموكراسی مشروطه يا (Constitutional Democracy) مطرح است. به عبارت ديگر، دموكراسی بدون قانون اساسی معنا و مفهومی ندارد. با توجه به اختلافات وسيعی كه ميان جامعهشناسان و علمای علوم سياسی در تعريف دموكراسی وجود دارد، قانون اساسی يك پيش شرط اساسی در دموكراسی است. قانون اساسی يك قرار اجتماعی است كه در شرايط ويژهای توسط مردم تدوين و تصويب میشود. در تدوين و تصويب قانون اساسی سه عامل اصلی تأثير گذار و تعيين كننده است. اول باورها و گرايشهای فكری و سياسی و اقتصادی مردم دوم ، تجارب تاريخی و سوم، شرايط تدوين قانون اساسی. با توجه به گوناگونی فرهنگها و اختلاف تجارب تاريخی و تفاوت شرايط سياسی، دموكراسیها ويژگیهای يكسان ندارند. نظامهای سياسی در انگليس، فرانسه، آلمان و آمريكا، به عنوان مثال، همه دموكراتيك محسوب میشوند، اما هر كدام ويژگی خود را دارند كه با آن ديگری متفاوت، هر يك از اين دموكراسیها شرايط تاريخی، تجارب و فرهنگ خاص همان ملت را منعكس میسازد. بنابراين نبايد انتظار داشت كه دموكراسی در يك شكور جهان اسلامی نظير ايران، همانی باشد كه در كشورهای اروپايی است. اگر چه مبانی و اصول دموكراسی ثابت است. 5ـ دموكراسی دينی و غيردينی ندارند. دموكراسی، دموكراسی است. مردمسالاری، بدون «مردم» امكان ندارد. مردم هم با باورها و اعتقاداتشان سرنوشت خود را رقم میزنند و از جمله قانون اساسی را مینويسند. در جامعهای كه 97 درصد مردم آن مسلمان و مومن میباشند، اعتقاد و باور مردمان در قانون اساسی تبلور پيدا خواهد كرد. همان طور كه وقتی گروه مسلمان و مومن دست به يك كار اقتصادی میزنند، التزام آنان به موازين دينی موجب آن خواهد شد كه در معاملات ربوی شركت كنند، رشوه ندهند و رشوه نگيرند. در يك خانواده مسلمان هم اعضای خانواده، علیالقاعده رعايت مبانی دينی را میكنند. اگر هم مردم اعتقادی به اين مبانی دينی نداشته باشد، به صرف اضافه كردن يك قيد اسلامی به نظام، محتوای حكومت اسلامی نخواهد شد. بنابراين تقسيم دموكراسیها به دموكراسی دينی و يا غيردينی اصولا فاقد معنا و مفهوم است. 6 ـ روابط بينالملل و فرايند دموكراسی در كشورهای جهان سوم. در دوران جنگ جهانی دوم، كشورهای سرمايهداری غربی، آمريكا و انگليس و فرانسه و شوروی عليه آلمان، ايتاليا و ژاپن متحد شدند. از حدود يك سال قبل از پايان جنگ، رقابتها و اختلافات ميان متحدين عربی با شوروی آغاز شد. با پايان جنگ جهانی دوم جبههگيری و تقابل ميان دو بلوك شرق و غرب علنی شد و به عامل اصلی و تعيين كننده در روابط بينالمللی تبديل گرديد. در اين دوران كشورهای غربی، بخصوص آمريكا و انگليس از جنبشهای ملی و يا اسلامی، به عنوان عامل بازدارنده رشد كمونيزم حمايت میكردند؛ اما اين حمايت هميشه محدود و مشروط بوده است. در دوران جنگ سرد تصور غربیها آن بوده است كه حكومتهای ملی در كشورهای جهان سوم قادر به حفظ خود در برابر كمونيستها نمیباشند و در نهايت جاده صاف كن كمونيستها خواهند بود. از طرف ديگر حكومتهای مستقل و ملی، علیالاصول نمیتوانستند در مناقشات بينالمللی جانبدارانه عمل كنند و به بلوكهای متخاصم جهانی بپيوندند. اين در شرايطی بود كه تقابلهای جهانی، روابط كشورهای جهان سوم با قدرتهای جهانی را به وضعيت همه يا هيچ، يا به تعبير ديگری، «يا با منی يا بر منی» برده بود. اين وضعيت مانع دوام و بقای حكومتهای ملی شده بود. به عنوان نمونه، دوران حكومت ملی دكتر مصدق، سرآغاز يك حركت جدی در راستای دموكراسی در ايران محسوب میشود. اما دكتر مصدق، به عنوان يك رهبر ملی شركت ايران در پيمان نظامی سنتو (در آن زمان بغداد) در تعارض با منافع و امنيت ملی ايران میدانست و حاضر به قبول عضويت در سنتو نشد. عدم پيوستن ايران به پيمان سنتو، موجب شكاف در استراتژی جهانی غرب در برابر تجاوزات احتمالی بلوك شرق (شوروی و اقمارش) میگرديد و اين برای غرب، به خصوص آمريكا، غيرقابل تحمل بود. دولت انگليس نيز، برای جلب توافق آمريكا به شركت در برنامه مشترك سقوط دكتر مصدق، از حساسيت آمريكا درباره خطر كمونيزم در ايران استفاده كرد و با ايجاد آشوبهای خيابانی، به نام حزب توده، و بزرگ كردن قدرت و نفوذ حزب توده، آمريكا را قانع ساخت كه ادامه حكومت ملی دكتر مصدق به پيروزی كمونيستها ختم خواهد شد. در چنين وضعيتی از روابط بينالمللی و تقابلهای جهانی بود كه آمريكا و انگليس جنبش دموكراسی در ايران را در مرحله جنينی خفه كردند. اما اكنون جنگ سرد تمام شده است و به همراه آن موانع خارجی رشد و توسعه دموكراسی در كشورهای جهان سوم از بين رفته است. اما تأثير پايان جنگ سرد بر فرايند دموكراسی در كشورهای جهان سوم، به همين مسئله محدود نمیباشد. روابط بينالمللی در دوران ما بعد جنگ سرد، بيش از هر زمان در راستای توسعه سياسی و رشد فرايند دموكراسی شكل گرفته است. اين مطلب نياز به توضيح دارد. در دوران جنگ سرد، به شرحی كه اجمالا اشاره شد، اولويتهای سياسی، نقش كليدی و اساسی در روابط بينالمللی پيدا كرده بود. اما در دوران ما بعد جنگ سرد، اولويتهای اقتصادی نقش اساسی در روابط ميان كشورهای جهان را پيدا كردهاند. علاوه بر اين انقلاب الكترونيك و توسعه تكنولوژی ارتباطات جهان جديد را به يك دهكده جهانی تبديل كرده است. در دهكده جهانی اقتصاد، آرام آرام ويژگی ملی خود را از دست داده و جهانی میشود يا شده است. عصر و دوره جديدی در جهان آغاز شده است. برنامههای راهبردی اقتصادی پيش شرطها و نيازهای خود را بر روابط ميان كشورها تحميل میكند. يكی از مهمترين پيش شرطهای مناسبات اقتصادی درازمدت، يا راهبردی، ثبات سياسی در كشورهای جهان است. معنا و مفهوم ثبات سياسی بعد از پايان جنگ سرد تغيير پيدا كرده است. ثبات سياسی در دوران مابعد جنگ سرد با دموكراتيزه كردن نظامهای سياسی تعريف میشود. در حالی كه در دوران جنگ سرد، ثبات سياسی باقی ماندن كشورها در اردوی غرب (يا شرق)، به هر شكل و به هر ترتيب بود. به عنوان مثال، ايران میبايد در اردوی غرب میماند، ولو اين كه شاه با مشت آهنين حكومت كند. اما در دوران ما بعد جنگ سرد، ثبات سياسی با دموكراتيك بودن نظام سياسی تعريف میشود. ضعيفتترين دموكراسیهای جهان از قویترين نظامهای استبدادی، با ثباتتر هستند. بنابراين، با فروپاشی اتحاد جماهير شوروی سابق و پايان جنگ سرد و بلاموضوع شدن خطر سلطه كمونيزم از يك طرف و ضرورت دموكراتيزه شده نظامهای سياسی، به عنوان شرط اصلی مناسبات اقتصادی راهبردی، به تغييرات و تحولات اساسی سريعی در نظامهای كشورهای مختلف جهان در دو بعد اقتصادی و سياسی صورت میگيرد. در بعد سياسی ساختارهای مديريت به سرعت دموكراتيزه میشوند و موج سوم دموكراسی در جهان، از درون روابط بينالمللی در حال حاضر سربر میكشد. دموكراسی به معنای نظام مديريت كلان بر اساس آرای مردم، صرفنظر از گوناگونی ويژگیهای نظامهای دموكراتيك كه متاثر از باورهای مردم و فرهنگ مسلط و تاريخ در جامعهای میباشد، در تحليل نهايی بر اين اصول استوار است كه اولا مناسبات ميان دولت و ملت، قانونمند و قانونمدار تعريف شده است (قانون اساسی). ثانيا محتوای مناسبات اجازه حضور فعال تمام نيروهای سياسی، با هر انديشهای را میدهد. به طوری كه كليه نيروهای سياسی، به تناسب پايگاههای مردمی خود، در فرايند تصميمات ملی حضور و مشاركت دارند. تحقق اين امر تنها از طريق انجام انتخابات حزبی ميسر است. انتخابات حزبی، به هر حزبی، به تناسب قدرت و نفوذش امكان میدهد تا در مجلس ملی حضور پيدا كند. ولو آن كه قدرت اين حزب به انتخاب تنها يك نماينده در مجلس محدود باشد. در بعضی كشورهای دموكراتيك، احزاب كمونيست سابق، كه اكنون تغيير نام دادهاند، اجازه مشاركت در انتخابات را پيدا كردهاند. برخی از اين احزاب تنها يك يا دو نماينده در مجلس ملی دارند. اما همين حضور يك يا دو نماينده از يك حزب بسيار كوچك، موجب رد يا تصويب يك لايحه يا طرح میگردد. اين حضور و مشاركت به اين معنا است كه تمامی تصميمات اتخاذ شده در كشور، از نظر تمامی احزاب و گروههای سياسی كه در فرايند تصميمگيریها، حتی حزب كمونيست سابق، مشروعيت دارد. فلسفه و منطق اين شيوه از انتخابات برای حفظ و استمرار ثبات سياسی اين است كه يك حزب يا گروه سياسی ممكن است در يك دوره در اقليت يا در اكثريت باشد. اما جامعه پديدهای پويا و متغير و تحولپذير است. بنابراين حزبی كه امروز اكثريت دارد، ممكن است موقعيت، خود را از دست بدهد و يا بر عكس حزب اقليت، حمايت اكثريت مردم را به خود جلب كند. اگر احزاب اقليت و كوچك اجازه پيدا نكنند در فرايند تصميمات ملی حضور و مشاركت داشته باشند و تصميمات از نظر آنها مشروعيت نداشته باشد. هنگامی كه حزب اقليت به حزب فراگير تبديل و حمايت اكثريت را به دست آورد. (مگر آن كه صاحبان قدرت، با روشهای سركوبگرايانه، مانع پيروزی آنها بشوند، كه اين خود بر هم زدن مقررات بازی مدنی و قانونمداری و توسعه سياسی است). چنين حزبی، به همان دليل كه در فرايندهای تصميمگيری حضور داشته است، نمیتواند مشروعيت تصميمات برنامههای راهبردی را زير سوال ببرد و آنها را متوقف و يا به كلی تغيير بدهد. اصل يا نكته سوم در يك نظام مردمسالار اين است كه تغيير و جابجايی حاكمان يا حتی تغيير در ساختارهای نظام، ، نه محتوای آن، قانونمند و آرام و مسالمتآميز صورت میگيرد. در نظامهای سياسی توتاليتر و غيردموكرات، حاكمان خود را قيم مردم و معادل نظام میدانند و حاضر به ترك صندلی قدرت نيستند. در كشورهای غيردموكراتيك بسياری از حاكمان مبتلی به بيماری صندلی يا داءالكرسی هستند و حاضر به ترك صندلی قدرت و باز كردن فضا برای ورود منتخبين جديد مردم نمیباشند. زمامداران مبتلا به بيماری صندلی، اين نظامها را با بحرانهای غيرقابل پيشبينی و از جمله ضرورت اعمال زور برای پايين آوردن آنها، روبرو میسازند. اعمال زور در تغيير و تحول و جابجايی قدرت در تعارض كامل با استمرار دموكراسی و قانونمندیهای آن و از موجبات اصلی بیثباتی سياسی است. 7 ـ منافع و مصالح ملی در دهكده جهاني با توضيحاتی كه به اجمال در بالا داده شد، شرايط جهانی و روابط بينالمللی در اين دوران فرايند دموكراتيزه شدن نظامهای سياسی را اجتنابناپذير ساخته است. اما اين ضرورت، صرفا ناشی از اعتقاد به حقوق و آزادیهای اساسی مردمان در روابط ميان دولتها و ملتها نيست بلكه معطوف به ضرورت ثبات سياسی، به عنوان پيش شرط روابط اقتصادی راهبردی است. به عبارت ديگر، ملت ايران، نزديك به صد سال است كه برای تحقق و تامين حقوق و آزادیهای اساسی خود، از جمله اساسیترين آنها، حق حاكميت خود، مبارزه میكند. در طی اين دوران طولانی، پيروزیها و شكستها داشته است. در فرازهای بسيار حساس تاريخی عوامل بازدارنده بيرونی به صورت دخالت قدرتهای خارجی، اين فرايند را متوقف و يا مختل ساخته است. اما كنون مناسبات جهانی و اولويت اقتصادی، به صورت عامل تقويت و تاييد كننده فرايند دموكراسی تبديل شدهاند. نوعی هم سويی ميان آرمانهای راهبردی ملت ايران و منافع راهبردی اقتصادی قدرت بيرونی به وجود آمده است. آيا چنين وضعيتی ممكن است در تعارض با منافع ملی كشورمان باشد؟ نه لزوما. در روابط ميان كشورها، احتمالا سه منطقه قابل بحث و بررسی وجود دارند. يك منطقه، شامل منافع مشترك است. به طور طبيعی هر كشوری به دنبال منافع ملی خود میباشد و بايد باشد. اين كه بعضیها در مخالفت با مذاكره يا رابطه با آمريكا میگويند چون آمريكا به دنبال منافع خود میباشد و به منافع ما اهميت نمیدهد نبايد با آنها مذاكره كرد، سخنی بیمايه است. آمريكا يا هر كشور ديگری علیالاصول به دنبال منافع خود میباشد و بايد باشد. اگر زمامداران كشوری به منافع ملی در روابط بينالمللی بیتوجه و بیاعتنا باشند قابل ملامت و سرزنش هستند. يك دولت ملی و مردمی، قبل از هر چيز میكوشد تا منافع مشترك ميان دو كشور را بيابد و آنها را تعريف كند و روابطی براساس منافع مشترك ايجاد نمايد. بیترديد در روابط كشورها با هم منطقه تضاد و تزاحم منافع و سياستها نيز وجود دارد. برای يك دولت ملی و مردمی، روابط بينالمللی بر پايه تضاد و تخاصم با ساير دولتها نبا نمیشود. بلكه رسالت اصلی ديپلماسی هر كشور يافتن نقاط مشترك با كشورهای ديگر است. در مورد نقاط تزاحم و تضاد هم، اصل بر اين است كه از طريق گفتگو اين تعارضات به حداقل برسد يا مانع اثرگذاری منفی آنها بر همكاریهای مشترك حول محور منافع مشترك گردد. منطقه سوم در روابط كشورها آن دسته از سياستها و اولويتهای ملی كشورها است كه نقشی يا تاثيری در روابط ميان كشورها ندارد، و در واقع «منطقه آزاد» است. در روابط ميان دولتها، خطر جدی و تهديد كننده منافع ملی عموماً و عمدتاً از جانب حكومتهای توتاليتر و غيرمردمی است. تجربه نشان میدهد كه جامعه غيرآزاد و دموكراتيك، و در شرايط فقدان حضور آزاد مردم در صحنه سياست، عدم امكان فعاليت آزاد احزاب و سازمانهای سياسی، (به خصوص دگرانديش و مخالف) و تعطيل روزنامههای مستقل و غير وابسته به قدرت، مذاكره و توافق با دولتهای خارجی چه بدون قدرت و چه قدرتمند، عموما و اكثرا به ضرر منافع ملی بوده است. بنابراين با قاطعيت میتوان گفت كه در صورت تحقق دموكراسی به عنوان يك پيش شرط روابط اقتصادی راهبردی، نگرانی از تحميل نظرات و خواستههای دولتهای خارجی. حتی قدرتمندترين آنها بیمورد است. زيرا در يك جامعه توسعه يافته سياسی يعی دموكراتيك اولا دولت نمیتواند پنهان از مردم با قدرتهای بيگانه و خلاف منافع ملی بسازد و ثانيا قدرتهای خارجی با مردم روبرو هستند و قادر نخواهند بود اهداف و برنامههای خود را تحميل نمايند. در نهايت برنامهها و خواستهها براساس منافع طرفين، مرضی الطرفين توافق میشود. (كه اين همان اصل «تجاره عن تراض» قرآنی است). 8 ـ موانع درونی توسعه سياسي با توجه به شرايط جديد جهانی، بعد از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی سابق، موانع اصلی و كليدی بيرونی بر سر راه توسعه سياسی يا از بين رفته و يا به حداقل كاهش پيدا كرده است. اينك بيش از هر زمان وموانع داخلی، آثار مخرب و سوء خود را بر فرآيند دموكراسی در كشورهای جهان سوم نشان میدهند. در دوران ما بعد جنگ سرد، سرعت تغييرات اساسی در ساختارهای سياسی قدرت در كشورهای مختلف جهان، بسيار متفاوت و چشمگير است. يكی از مهمترين عوامل تاثيرگذار بر سرعت تغييرات دموكراتيك در كشورهای غيردموكراتيك، باورها و گرايشات دينی و فرهنگی كشورها است. در كشورهايی كه اكثريت مردم آنها مسيحی هستند، اين تغييرات بسيار سريع و تند و پرشتاب است. علت اصلی اين است كه كليسای مسيحيت مشكل خود را با مردمسالاری و مبانی جديد فلسفه سياسی حل كرده است. كليسای مسيحيت از مواضع سنتی خود پيرامون مشروعيت قدرت دست برداشته است. بنابراين در اين كشورها، هنگامی كه عوامل خارجی بازدارنده موضوعيت خود را از دست میدهند، عوامل بازدارنده داخلی و يا وجود ندارند يا بسيار كمرنگ است. به عنوان مثال میتوان از تغييرات بسيار اساسی در ساختار سياسی كشورهای پرتقال، اسپانيا و يونان در اروپای غربی و بعد از فروپاشی، در كشورهای اروپای شرقی نام برد. در كشورهای اسلامی، وضعيت به كلی متفاوت است. هيچ كشور اسلامی هنوز وارد عصر «توسعه» نشده است. در تمامی كشورهای اسلامی تقابلهای جدی و اساسی ميان سنتگرايانی كه دموكراسی را در تضاد با اسلام میدانند با نوگرايان دينی كه قرائت ديگری از اسلام و دموكراسی دارند، به چشم میخورد. تا زمانی كه اين تعارضات نظری حل و فصل نشوند و مسلمانان و نهادهای دينی به يك اجماع از ضرورتهای جهان كنونی و اشكال جديد مديريت جامعه پيچيده امروزی نرسند، كشورهای اسلامی وارد عصر جديد و توسعه همهجانبه انسانی، اعم از اقتصادی و سياسی نخواهند شد. مجموعه اين عوامل درونی بازدانرده دموكراسی بر توسعه سياسی در كشورهای اسلامی، روابط جهان اسلام با نيمكره شمالی ـ جهان صنعتی اروپا و آمريكا و خاور دور ـ دچار بحران ساخته است. اين بحران به يكی از جدیترين و خطرناكترين موضوع در روابط بينالمللی تبديل شده است. در دهكده جهانی، جزاير مستقل و محصور، و بیاعتنا به تغييرات و تحولات بيرونی قابل بقا و دوام نمیباشند. از طرف ديگر، در عصر انقلاب الكترونيك و انفجار اطلاعات، حفظ جامعه بسته غيرممكن شده است. جامعه بسته، يعنی عدم گردش مناسب اطلاعات. در نظامهای استبدادی سركوب سياسی و فشارها همه در راستای محدود ساختن گردش اطلاعات است. اما در عصر انقلاب الكترونيك حفظ جامعه بسته امكان ندارد. جمعيت مسلمانان جهان بالغ بر بيش از يك ميليارد میباشد. كشورهای اسلامی، همچون نواری يا كمربندی از اقيانوس اطلس تا اقيانوس آرام، ميان دو نيمكره شمالی و جنوبی كشيده شدهاند. غنیترين منافع طبيعی جهان، از جمله نفت و گاز در اين منطقه قرار دارد. حوادث دهههای گذشته، از جمله انقلاب اسلامی ايران و فروپاشی اتحاد جماهير شوروی، مسلمانان جهان را به شدت سياسی كرده است. رشد آگاهی سياسی مسلمانان، همراه با درخواست همگانی جهت تغيير در ساختارها و ضرورت توسعه سياسی و اقتصادی، حاكمان اين كشورها را با فشارهای سياسی و اجتماعی از درون نيز روبرو ساخته است. عدم درك وضعيت كنونی از جانب زمامداران سنتی كشورهای اسلامی و عدم آمادگی آنها به قبول توسعه سياسی، اين كشورها را به طور بیسابقهای بیثابت نموده است. اين بیثباتی، به سهم خود روابط كشورهای اسلامی با جهان بيرون را مختل ساخته است. در دهكده جهانی، مفهوم «حاكميت ملی» نيز دستخوش بازنگری شده است. در اين كشورها حاكمان ديگر نمیتوانند به استناد «حاكميت ملی» و اصل «دچارديواری و اختيارداری» هر طور كه میخواهند، بدون رعايت مقررات جديد با مردم خود رفتار كنند و آشوبها و تشنجات كلی نظم دهكده جهانی و روابط اقتصادی درازمدت را بر هم زنند. در پايان، زمانی بود كه سنتگرايان، میتوانستند با مدارس جديد، با ورود و استفاده تلفن، راديو و تلويزيون مخالفت كنند، استفاده از دوش به جای خزينه در حمامها و يا ميكروفن و بلندگو در مساجد را تحريم نمايند. اما امروز آنها همه اين تغييرات را پذيرفتهاند. زندگی در جهان جديد الزامات ديگری هم دارد، از آن جمله است قبول اصل حاكميت ملت و تن دادن به تمامی پيشنيازها و پيامدهای آن. حق هم همين است. آموزههای قرآنی هم حق تعيين سرنوشت را به مردم داده است. برای حفظ حيات ملی، جز قبول مردمسالاری هيچ گزينهای در برابر مسلمانان قرار ندارد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |