‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز




آن چيست كه «لائيسيته» می‌نامند؟
گفتار دوم: واژه‌ها، ريشه‌ها و زمينه‌ها
  • لائيسيته، گرچه پديدار عصر جديد است، ليكن، به سان فرايندِ نفی مرجعيت دين و كليسا در اداره‌ی امور شهر، زمينه‌های ديرينه و تاريخی دارد. ريشه يابی معنای واژه‌های لائيك و لائيسيته، تأمل بر زمينه‌های تاريخی خروج از دين سالاری در غرب در راستای پوليس يونانی، دوگانگی بنيادی در مسيحيت و تشكيل شهر‌های خودمختار در اروپای قرون وسطی و سر انجام سنجش «دو منطق» لائيسيزاسيون و سكولاريزاسيون موضوع بحث ما را در اين گفتار دوم تشكيل می‌دهند.


    شيدان وثيق
    cvassigh@wanadoo.fr
    يكشنبه ٦ مهر ۱۳۸۲
     
     
    در گفتار اول اين مبحث طرح كرديم كه لائيسيته، چون اصطلاح و مفهوم سياسی، در عصر معروف به "مدرنيته" پديدار می‌شود. در همان جا، پس از نقد و رد برداشت‌های ناروا از لائيسيته، سعی كرديم، با حركت از معنايی كه اين مقوله در زادگاه فرانسوی اش كسب كرده است، تعريف نسبتاً كامل و مشخصی از آن به دست دهيم.
    گفتيم كه لائيسيته مذهب نوينی نيست. دُگم نيست. ايمان جديدی در برابر ديگر ايمان‌ها نيست. لائيسيته را آن بينش سياسی تبيين كرديم كه از يك سو جدايی دولت و دين و از سوی ديگر آزادی اديان و مذاهب را تجويز می‌كند. تصريح كرديم كه موضوع «لائيك»، «لائيسيته» و «لائيسيزاسيون» چيزی جز «رهايش» émancipation دولت و بخش عمومی از قيموميت و مرجعيت دين نيست. دينی كه در همان حال، چون هر عقيده و مسلكی در جامعه‌ی مدنی، از آزادی كامل برای ابراز وجود و فعاليت برخوردار است. تأكيد كرديم كه شرط ضروری و لازم لائيسيته، جدايی جامعه‌ی مدنی و دولت است كه در نتيجه نمی‌توان از لائيسيته در جوامعی سخن راند كه اين جدايی هنوز در آن تحقق نيافته است. هم چنين اشاره كرديم كه خروج از دين سالاری cléricalisme در غرب يك شكل و يك سان نبوده و از تفاوت ميان لائيسيزاسيون و سكولاريزاسيون، بدون توضيح بيشتری، نام برديم.
    لائيسيزاسيون را «جدايی» كامل و راديكال دولت از دين بطور عمده در كشور‌های كاتوليك معرفی كرديم. آن جا كه دستگاه متمركز، سلسله مراتبی و نيرومند كليسا اقتداری كامل داشته است.
    سكولاريزاسيون را «دگرگشتی» mutation تدريجی و با هم دين، كليسا و ديگر نهاد‌های اجتماعی و سياسی جامعه باز شناختيم. آن جا كه جنبش اصلاح (دين) Réforme به انشعاب در كليسای پاپی و پروتستانتيسم می‌انجامد.
     لائيسيته، گرچه پديدار عصر جديد است، ليكن، به سان فرايندِ نفی مرجعيت دين و كليسا در اداره‌ی امور شهر، زمينه‌های ديرينه و تاريخی دارد. ريشه يابی معنای واژه‌های لائيك و لائيسيته، تأمل بر زمينه‌های تاريخی خروج از دين سالاری در غرب در راستای پوليس يونانی، دوگانگی بنيادی در مسيحيت و تشكيل شهر‌های خودمختار در اروپای قرون وسطی و سر انجام سنجش «دو منطق» لائيسيزاسيون و سكولاريزاسيون موضوع بحث ما را در اين گفتار دوم تشكيل می‌دهند.
     
    ماجرای يك واژه: در آغاز… لائوس وجود داشت!
    تاريخ تولد لائيسيته از نقطه نظر ريشه‌ی لغت نامه‌ای lexicographique و معنايی را شايد به توان چنين تعيين كرد: ابتدا…لائوس بود. «لائيسيته» laïcité از واژه‌ی «لايكُس» Laikos كه خود نيز اشتقاقی از «لائوس» Laos يونانی است سر چشمه می‌گيرد.
    نزد هومر، لائوسLaoV عنوانی بود كه به «سربازان عادی» در برابر رؤسا و سران ارتش اطلاق می‌گرديد. سپس با تأسيس و تشكيل «شهر» يونانی ( پوليس poliV) لائوس معنای «مردم»، « افراد شهر»، «اعضا شهر»، «شهروندان» و يا «مردمان مجتمع در مجلس شهر» را پيدا می‌كند.
    لائوس و دٍموُس DhmoV دو واژه‌ی يونانی برای ناميدن يك چيز يعنی «مردم» اند. «مردم» به معنای انسان هايی كه در پوليس مجتمع‌اند و با پوليس تعريف و تبيين می‌شوند. «پوليس» به معنای آن «مكان» يا «جا»‌ای (site ) كه از «شهروندان» برآمده و به «شهروندان» تعلق دارد. و سرانجام، «شهروندان» به معنای كسانی كه در اداره‌ی امور شهر (يا «شهر- داری» با خط فاصل ميان آن دو) - چون افرادی «همسان» Homoioi و «برابر» isoi - مشاركت دارند.
    اما اگر دٍموُس در اصل ترجمان «مُلك» و «سرزمين» و سپس تقسيمات منطقه‌ای در شهر آتن توسط رفرم كليستنی بود ( Clisthène 507 – 508 ق.م.)، معنای لائوس، همان طور كه گفتيم، ريشه در يك طبقه بندی كاركردی - نظامی (سربازان ساده در برابر فرماندهان و درجه داران) دارد.
     لائويLaoï مشتق ديگری از واژه‌ی لائوس است كه به مردم عادی جامعه (عوام) در تمايز با منصب داران اطلاق می‌گرديد. لائوی، در نوشته هايی كه به زبان يونانی در باره‌ی مصر باستان موجود است، مردمی را گويند كه در اين سرزمين از كاهنان و مقامات دينی جدايند.
    اما « لائيك» Laïc يا Laïque واژه يونانی نبوده بلكه لاتينی است. از سده‌ی دوازده ميلادی در گفتمان كليسايی ecclésiastique و بويژه پس از قرن شانزده در اروپا متداول می‌شود. اين واژه نيز از كلمه‌ی يونانی لايكُس برآمده و از همان ريشه‌ی لائوس استخراج می‌شود.
    لايكُس LaicoV (Laikos يا Laicus در زبان لاتين) صفت است و به معنای آن چيزی است كه به لائوس يا مردم تعلق دارد، ناشی از مردم يا برخاسته از مردم است. چيزی را گويند كه عموميت دارد، مشترك است، خارج از حوزه‌ی اداری و رسمی است، غير دولتی است، مدنی civil در برابر نظامی است. اين واژه‌ی در انجيل و تورات غايب است در حالی كه در آن كتاب‌های مقدس و در كلام يهودی – مسيحی به كرات از لائوس به مفهوم « خلق مقدس»، «خلق خدا» يا «خلق مسيح» در برابر خلق‌های بی دين (كافر) سخن رفته است:
    "… زيرا آن چه كه در او (مريم – مترجم) به وجود آمده از روح القدس است؛ او پسری را متولد خواهد كرد و تو آن را به نام عيسی خواهی خواند : زيرا اوست كه خلق اش (Laos در انجيل آمده است – مترجم) را از گناهانش نجات خواهد بخشيد". (انجيل به روايت قديس متی باب يكم، 21).
     
    «لائيكِ» كليسا و «لائيكِ» مدرن: دو معنا!
    اصطلاح لائيك، همان طور كه اشاره شد، ابتدا، در دوران معروف به قرون وسطی، در حوزه‌ی كليسای مسيحی مطرح و به كار برده می‌شود. معنای لائيك در آن زمان، به گونه‌ی مشخص، با ساختار مندی كليسا چون جامعه‌ای دينی در ارتباط بود. بدين ترتيب كه جامعه‌ی مسيحی به دو "طبقه" يا دسته تقسيم می‌شدند: لائيك‌ها Laïcs و كلِرك هاClercs .
    لائيك‌ها آن دسته از اعضأ جامعه‌ی دينی يا مردمان مؤمنی بودند كه در قبال كليسای مسيح وظايف ديگری جز آن چه كه غسل تعميد از آنان می‌طلبيد، بر عهده نداشتند. لائيك ها، در يك كلام، به مسيحيان عادی، مؤمنين يا همان «خلق مسيح» گفته می‌شد.
    در مقابل، كلِرك‌ها Clercs يعنی كليساوَندان يا كارمندان كليسا قرار داشتند. اينان آن دسته از مسيحيانی بودند كه، بر خلاف لائيك ها، در جامعه‌ی مسيحی و در ساختار سلسله مراتبی كليسا دارای رتبه، شغل، منصب و مقام بودند. آن ها، از سوی كليسا، وظايف اداری (در حكومت و نهاد‌های دولتی)، فرهنگی (در اداره‌ی انجمن‌ها و مؤسسات فرهنگی) و آموزشی (در كار تدريس و تعليم) و غيره بر عهده داشتند. كلِرك‌ها در حقيقت منصب داران و كارمندان كليسا به حساب می‌آمدند و از اين دستگاه يا از دولت هوادار دين سالاری برای انجام وظايف اداری، فرهنگی، سياسی و دينی شان حقوق دريافت می‌كردند. بدين ترتيب، در معنای اوليه و كليسايی آن، لائيك در برابر كلِرك تعريف می‌شود. لائيك مسيحی‌ای است كه به "طبقة" كشيشان و كارمندان كليسا Clergé تعلق ندارد.
    مفهوم فوق از لائيك اما ويژه‌ی ساختار كليسای مسيحی است و نبايد ساده انگارانه و مكانيكی آن را به ديگر جوامع دينی چون يهودی يا اسلامی تعميم داد. با اين كه به سان نمونه در جامعه‌ی اسلامی متأخر می‌توان از دو قشر متمايز، روحانيون و مردم مسلمان، سخن راند، اما به گونه‌ای كه در ادامه‌ی اين سلسله بحث‌ها خواهيم ديد، پديداری و ساختاری همانند و همسان دستگاه كليسای مسيحی و يا چيزی به مفهوم «جدايی از دين»، در دنيای اسلام وجود نداشته است:
    "در دنيای اسلام ، اگر كه در يك معنای جامعه شناسانه محدود، صحبت از clergé (قشر صاحب منصبان و كارمندان كليسا – مترجم) مجاز باشد، ليكن به هيچ عنوان نمی‌توان از لائيسيته سخن گفت. حتی تصور چيزی جدا يا جدا پذير از اُتوريته‌ی دينی كه در زبان‌های مسيحی لائيك، اين زمانی يا سكولار می‌نامند با انديشه و پراتيك اسلامی كاملاً بيگانه است. تنها در زمان‌های نسبتاً مدرن است كه زبان عربی، با وام گيری از مسيحيان عرب زبانی كه اين اصطلاح‌ها را به كار می‌بردند، معادل هايی برای اين واژه‌ها ساخته است". (Bernard Lewis رجوع كنيد در همه جا به كتاب نامه گفتار دوم در آخر اين مقاله).
     اما معنای مدرن لائيك كه از سده‌ی نوزدهم ميلادی در غرب متداول می‌شود و در حقيقت انشقاقی از همان مفهوم اوليه و كليسايی بر پايه‌ی جدايی لائيك - كلِرك است، به نهادی اطلاق می‌شود كه مستقل و جدا از نهاد دين عمل می‌كند. بدين سان از « دولت لائيك» ، « مدرسه‌ی لائيك» و يا «بخش عمومی لائيك» صحبت می‌شود. چنين نهاد هايی در تعيين سياست‌های شان، در مناسبات شان با جامعه، در ملاك‌های ارزشی شان و سر انجام در كاركردشان هيچ ارجاع به دين خاصی نمی‌كنند و هيچ مذهبی را به رسميت نمی‌شناسند.
     
    لائيك و لائيسيته در زبان‌های جهان: ترجمه ناپذيری!
    اصطلاح لائيك در دو معنای آن، يكی از منظر ساختار كليسايی و ديگری در مفهوم مدرن كنونی، همان طور كه گفتيم، در سرزمين‌های كاتوليك رايج می‌شود. لائيسيته‌ی ساخت فرانسوی برابر خود را در هيچ زبان غير لاتينی پيدا نمی‌كند. اين در حالی است كه در كشور‌های پروتستان، آلمانی زبان و آنگلوساكسون از «سكولاريزم» به فراوانی سخن می‌رود.
    در زبان ايتاليايی، اكثر اصطلاحاتی كه از ريشه‌ی لائيك استخراج شده‌اند چون: Laicismo ، Laicista و Laicita كه همان لائيسيته‌ی فرانسوی است، استعمال می‌شوند. لائيسيزاسيون Laicizzacione را روند جدايی دولت و دين يا استقلال سياست از اتوريته و قيموميت كليسا تعريف كرده اند.
    در زبان اسپانيولی، هم چون ايتاليايی، لائيكو Laico و لائيسيستا… ترجمان ايده‌ی استقلال دولت Estado و جامعه نسبت به هر گونه نفوذ و دخالت كليسا Eclesiastica می‌باشند.
     در زبان پرتغالی، كه يكی ديگر از زبان‌های لاتينی است، همان واژه‌ها را با كمی تفاوت در نگارش و تلفظ به كار می‌برند. لائيسيته را Laicidade و لائيك را هم چون اسم يا صفت laico يا laical می‌نامند.
    در زبان انگليسی، واژگانlaic ،laity ،laicize وlaicity به معنای غير كليسايی، زمينی (سكولار) و زمانيtemporel استعمال می‌شوند. Lay به مردمی گويند كه از صاحب منصبان كليسا جدايند و در عين حال به انسان مبتدی و غير حرفه‌ای نيز می‌گويند. از سوی ديگر سه اصطلاح سكولار، سكولاريزم و سكولاريزاسيون جزو واژگان اين زبان می‌باشند و جالب است كه آن‌ها را با لائيك، لائيسيته و لائيسيزاسيونِ لاتينی برابر نهاده اند.
    در زبان آلمانی، زبانی كه در واژه سازی و معادل سازی واژه‌ها بی مانند است، اكثر اصطلاحات هم ريشه‌ی لائيك معادلی پيدا نكرده اند. به استثنای laie يا laity كه هم به معنای لائيك (غير كليسايی) است و هم به معنای نامقدس، عامی و نا وارد. در حالی كه از Säkularisierung Säkularisiern و Weltlich به مفهوم «اين زمانی» شدن، «دنيوی» كردن چيزی و ترك كليساوندی صحبت می‌شود. در آلمانی، لائيسيزاسيون را Entkonfessioalisierung يا غير كليسايی كه با غير دينی نبايد اشتباه شود ترجمه كرده اند. لائيسيته Laïzismus را جدايی دين و دولت: Trennung von kirche und state و يا بی طرفی نسبت به دين: Religiöse neutralität معنا كرده‌اند كه البته صحيح ولی ناكامل است.
    در زبان روسی لائيسيزاسيون را Sekouliarizatsia ترجمه كرده‌اند كه در حقيقت همان سكولاريزاسيون لاتينی است. اما برای سكولار يك برابر روسی svetskii به معنای غير كليسايی نهاده اند.
    در زبان تركی، اغلب كلمات لاتينی كه بر پايه‌ی ريشه‌ی لائيك ساخته شده‌اند كم و بيش به همان صورت و با نگارش و تلفظی كمی متفاوت استعمال می‌شوند. لائيك و لائيسيته را Lâik و lâiklikle، لائيسيسم را lâiklik و لائيسيزاسيون را lâiklestirme می‌نامند. البته نظريه پرداز تركيسم و پدر "لائيسيته" در تركيه، ضياء گوكالپ، Ziya Gökalp كه با افكار روشنگران فرانسه بسی آشنايی داشت در برگردان « لائيك» به تركی ناشيانه آن را « لا دينی» Lâ-dini ترجمه می‌كند و لائيسيته را با « لامذهبی» اشتباه می‌گيرد.
    در زبان عربی واژه‌ای برابر لائيسيته به معنای جدايی دولت و دين وجود ندارد. لائيك و سكولار عِلمانی، لائيسيزاسيون، لائيسيته و سكولاريزاسيون: علمَنَت يا عِلمانيت و فعل لائيسيزه يا سكولاريزه عَلمَنَ ترجمه شده اند. در جايی ديگر نيز از كلمات زَمَنی و دنيوی استفاده شده است. اين برابر سازی‌ها را می‌توان در دو تيپ يا سنخ مفهوم جای داد.
    يكی، «عالِم» يعنی اهل عِلم، دانش، دانستگی و شناخت (همان Epistémé يونانی) است كه در ضمن به علمای دينی نيز گفته می‌شود. و ديگری به معنای «عالَم» يعنی دنيا، جهان و آن چه در اوست. ملاحظه می‌كنيم كه ترجمه‌ی عربی واژه لائيك، در معنای «عالَم» به «دنيوی شدن» و «اين زمانی شدن» (سوكولاريسم) و در معنای «عالِم» به تعريف گزاف و بسيطی از لائيك و لائيسيته يعنی عقل باوری (rationalisme)، كه اشكال چنين تبيينی را در گفتار اول متذكر شديم، نزديك می‌شود.
    در هر دو حالت ما هم باره از معنای اصيلِ يونانی – مسيحی – مدرن لائيك به دوريم. در آن جا كه ايده‌ی «جدايی» مطرح است: جدايی سربازان و مردم ساده از رؤسا و سرداران (يونان)، جدايی اعضای جامعه‌ی مسيحی از صاحب منصبان كليسا (بويژه نزد كاتوليك ها) و سرانجام جدايی نهاد دولت از نهاد دين ( و در درجه اول به عنوان پيش شرط از جامعه مدنی) در عصر جديد، ايده‌ای كه به قول لِويس "حتی تصورش" نيز در جهان اسلام ناممكن است.
    در زبان فارسی، تا كنون، معادلی برای لائيك و لائيسيته ساخته نشده است. واژه نامه آشوری آن‌ها را «دين – جدا» يا «دين – جداگری» ( جدايی از چی معلوم نيست؟) ترجمه كرده است. پاره‌ای نيز لائيك را با سكولار اشتباه می‌گيرند و هر دو را «دنيوی»، «اين جهانی»… می‌خوانند. عده‌ای اما از «عرفی»، «عرفيت» و به «سوی عرفی شدن» سخن می‌رانند كه بيشتر می‌توانند ترجمان سكولار و سكولاريزاسيون باشند تا لائيسيته. عموماً در تلاش‌های نادری كه روشنفكران ايرانی در اين مورد انجام داده‌اند نا روشنی و اغتشاش وجود دارد. نه معنای سياسی – تاريخی لائيك و سكولار و مشتقات آن‌ها درك و تفهيم شده است و نه به طريق اولی تفاوت ميان آن دو.
    اما عرف به زبان عربی چيزی را گويند كه معروف، مشهور و شناخته شده است. سنت، عادت، معمول، مرسوم، خصوصی (غير اداری)، رايج و متداول است. بدين سان، در اين معنا‌ها نمی‌توان ميان عرف از يكسو و لائيك يا لائيسيته از سوی ديگر قرابتی مفهومی (بر اساس ايده‌ی جدايی يا انفكاك كه در بالا توضيح داديم) پيدا كرد. اما در فرهنگ قضايی و حقوقی از قوانين عرفی در برابر قوانين شرعی (دينی) و هم چنين در جامعه‌ی مدنی از ازدواج عرفی در برابر ازدواج طبق قوانين اسلامی سخن می‌رود. البته در اين جا به راستی تشابهی ميان لائيك در معنای چيزی كه به دين ارجاع نمی‌كند (در برداشت مدرن آن) و «عرف» در معنای غير شرعی به چشم می‌خورد. با اين همه، عرف و عرفيت، به نظر من، قادر نيستند مضمون ژرف و غنی لائيسيته و لائيك را كه در طول تاريخ سياسی – اجتماعی در غرب ساخته و پرداخته شده است، بيان كنند. به ويژه در عمده ترين و كليدی ترين معنای لائيسيته كه همانا دو مؤلفه‌ی جدايی دولت از دين و آزادی اديان در جامعه‌ی مدنی باشد. (ما در گفتاری كه به مسئله انگيز لائيسيته در ايران پس از مشروطه خواهد پرداخت اين نا همسانی را بيشتر مورد تأمل قرار خواهيم كرد).
     
    «فرد لائيك»؟ «جامعه‌ی لائيك»؟ نه… نهاد لائيك!
    اگر در تعريف كليسايی، يك فرد مسيحی بيرون از دستگاه اداری كليسا را «لائيك» می‌نامند و جامعه‌ی دينی را به دو بخش لائيك و كليساوند Clérical تقسيم می‌كنند، در تعريف مدرن، عبارتی چون «فرد لائيك» به همان اندازه بی معنا و پوچ است كه «جامعه‌ی لائيك».
     لائيك صفتی است كه در وصف يك نهاد به كار می‌رود و به فرد يا جامعه‌ای اطلاق نمی‌شود، زيرا كه ناظر بر استقلال و جدايی آن نهاد (چون دولت، نهاد‌های بخش عمومی ...) از نهاد دين است. عبارت « فرد لائيك» تنها در تأويلی می‌تواند پذيرفته شود كه مقصود از آن، نه بيان خصلت دينی يا غير دينی بودن آن فرد بلكه تبيين نقطه نظر سياسی او در طرفداری از دولت لائيك يا لائيسيته باشد. در چنين صورتی، فرد« لائيك» می‌تواند مذهبی، آگنوستيك و يا آته باشد و در عين حال نيز از جدايی دولت و دين يعنی از دولتی لائيك طرفداری كند.
    پيش از اين در گفتار اول، آن جا كه برداشت‌های نادرست از لائيسيته را بر شمرديم، تصريح كرديم كه جامعه نمی‌تواند« لائيك» باشد چون اتفاقاً با خروج از حاكميت سياسی است كه دين و كليسا در غرب، با رها شدن از الزامات بوروكراتيكِ مديريت سياسی، از قيموميت يا دخالت دولت و هم چنين از جنگ‌ها و كشمكش‌های مذهبی، امكانات مساعد و فراخ تری برای بسط و گسترش فعاليت خود در جامعه می‌يابند. در ضمن به ماركس نيز اشاره كرديم كه در يك پيش بينی داهيانه در نيمه اول دهه‌ی 1830، «جدايی دولت و دين» را نه پايان حيات دين بلكه، به راستی، تازه آغاز كار اصلی او در بستر جامعه تلقی می‌كرد. در حقيقت، دين، نه از جامعه، بلكه از دولت يا مدار اعمال قدرت سياسی است كه جدا می‌گردد. البته از «جامعه‌ی سكولار» می‌توان صحبت كرد چون سكولاريسم، همان طور كه خواهيم ديد، بر دِگًرشِ دين و نهاد‌های جامعه در راستای خروج «دينيانه» از اقتدار سياسی - اجتماعی دين دلالت می‌كند.
    در همين مناسبت نيز عبارت هايی چون «جامعه‌ی عرفی» يا «جامعه‌ی لائيك» را نادرست يا نا دقيق تشخيص می‌دهيم. چه اگر منظور از اين عبارات، جامعه‌ی غير دينی است كه موضوع مورد انكار لائيك و لائيسيته دين نبوده بلكه دين سالاری و كليسا سالاری است، كه مقصود دين زدايی از جامعه نيست بلكه بازداشتن دين از اعمال قدرت سياسی در ضمن تأمين آزادی او در جامعه‌ی مدنی است. و اگر منظور از «جامعه‌ی عرفی يا لائيك» جامعه‌ای است كه در آن جدايی دولت و دين تحقق يافته است كه در اين صورت تركيب بسی ناشيانه است و به جای آن بايد از «نهاد لائيك» « دولت لائيك» ، «مدرسه لائيك»… سخن راند.
    گفتيم كه برداشت و تعريف مدرن از لائيك و بطور كلی خروج از دين سالاری ريشه در فرايندی دارد كه بطور عمده از سده‌ی دوازدهم در غرب آغاز می‌شود. روندی كه طی آن قدرت‌های دنيوی (سياسی و مدنی) – چون شهرهای خودمختار و شهرياران به عنوان افرادی لائيك يعنی خارج از نهاد كليسا - به تدريج در مبارزه با دو قدرت جهان روا يعنی امپراطوری و واتيكان به نيرويی مستقل بدل می‌شوند. اما پيش از آن بايد نگاهی هر چند اجمالی به دو پيش زمينه‌ی يونان باستان و دوگانگی در مسيحيت افكند.
     
    سرچشمه‌ی قانون در خود جامعه است: طلايه‌داران!
    نخستين گام‌ها در تاريخ در امتناع از ارجاع به ترافرازنده‌ای چون دين برای اداره‌ی امور شهر را پاره‌ای از متفكران غربی، به راستی، در يونان سده‌ی هشتم تا پنجم پيش از ميلاد، يعنی در دوران شكوفايی پوليس، نشان داده اند:
    "من جامعه‌ی دگر سالار hétéronome را جامعه‌ای می‌نامم كه در آن nomos يعنی قانون و نهاد institution توسط ديگری heteros داده شود. در واقع ما به خوبی می‌دانيم كه قانون هيچ گاه توسط ديگری داده نمی‌شود و همواره محصول خود جامعه است. اما در اكثريت شكننده موارد، ايجاد نهاد را به حساب يك اتوريته‌ی فرا - اجتماعی می‌گذارند و يا در هر حال به قدرتی خارج از توان و اراده‌ی بشر زنده نسبت می‌دهند. در نتيجه يكسره مسلم می‌شود كه چنين اعتقادی تا زمانی كه دوام آورد بهترين وسيله برای ماندگاری و تغيير ناپذيری نهاد خواهد بود. شما چگونه می‌توانيد قانون را زير سؤال بريد اگر خدا آن را داده باشد؟ شما چگونه می‌توانيد بگوييد كه قانون داده شده توسط خدا نا عادلانه است وقتی كه عدالت چيز ديگری نيست جز يكی از نام‌های خداوند، چونان كه حقيقت نيز چيزی نيست جز يكی ديگر از نام‌های او. «زيرا كه تو هم حقيقت هستی هم عدالت و هم نور» (در انجيل – مترجم). اما اين سرچشمه البته می‌تواند چيز ديگری جز خدا باشد: خدايان، قهرمانان بنيادگر، نياكان و يا قدرت‌های نا شخصی اما به همان اندازه فرا - اجتماعی چون طبيعت، عقل و تاريخ.
    حال در انبوه جوامع دگرسالار در اين سير طولانی و عظيم تاريخ، در دو مورد، گُسستی ايجاد می‌شود. اين دو نمونه عبارتند از يونان باستان از يك سو و اروپای غربی در نخستين دوره‌ی رنسانس (سده‌ی 11 و 12 ) از سوی ديگر ، دوره‌ای كه مورخان همواره به نادرستی آن را قرون وسطی ی رنسانس بعدی (سده‌ی 15 - مترجم) می‌نامند. در هر دو مورد ما با آغاز پذيرش اين واقعيت رو به رو هستيم كه سر چشمه‌ی قانون خودِ جامعه است، كه ما قوانين مان را خودمان تعيين می‌كنيم و در نتيجه امكان به زير پرسش بردن نهاد موجود در جامعه و مورد انكار قرار دادن علت وجودی آن گشوده می‌شود، نهادی كه ديگر مقدس نيست و يا در هر حال نه به اندازه‌ی سابق...
     اما اين يونان، كدامين يونان است؟ در اين جا بايد بسيار دقيق بود و حتی خواهم گفت سخت گير. در بينش من يونانی كه اهميت دارد يونان سده‌ی هشتم تا پنجم پيش از ميلاد است. در اين دوره است كه پوليس به وجود می‌آيد، نهادينه می‌گردد و حداقل، در نيمی از نمونه ها، كم و بيش به يك پوليس دمكراتيك تبديل می‌شود. دوره‌ای كه در آخر سده‌ی پنجم به پايان می‌رسد...
     يونان باستان پذيرفته بود كه سرچشمه‌ی نهاد، حداقل نهاد سياسی به معنای اخص آن، در خودِ جامعه قرار دارد. قوانين آتنيان هميشه با اين اعلان مشهور آغاز می‌شدند: edoxe tê boulê kai tô dêmô ، به نظر (به باور) شورا و خلق… خوب است كه…. در همه جا منشأ جمعی قانون تصريح شده است. در عين حال دين در يونان و نه تنها در پوليس‌های دمكراتيك از جايگاه غريبی برخوردار است. دين قوياً حضور دارد اما اين يك دينی است شهری ( و نه جهان روا چون اديان توحيدی - مترجم) و از امور مشترك به دور نگهداشته شده است. من فكر نمی‌كنم حتی يك بار نمايندگان شهری به دِلف delphe رفته باشند و از پير غيب گو oracle در باره‌ی قوانينی كه بايد وضع كنند سؤالی كرده باشند. آن‌ها احتمالاً در باره پيشبرد جنگ، كی و كجا، و يا حد اكثر در رابطه با تعيين يك قانون گذار خوب از او سؤال كرده‌اند اما هرگز نه در باره مضمون قانون". (Cornelius Castoriadis تأكيد از من است).
     
    "قلمرو من به اين جهان تعلق ندارد": دوگانگی!
    زمينه‌های انكشاف لائيسيته و سكولاريسم، و ديگر پديدار‌های "مدرنيته"، چون ليبراليسم و فردانيت، در غرب را نمی‌توان خارج از روابط تاريخی هم زيستانه – هم ستيزانه ميان كليسا و «سياست» (عيسی و قيصر، پاپ و پادشاه يا امپراطور، كليسا و شهر‌های خودمختار، كليسا و دولت)، ميان امر روحانی spirituel و امر زمانی temporel ، ميان امر مقدس sacré و امر نا مقدس profane توضيح داد. اين هم زيستی - هم ستيزی محصول يك دوگانگی dualisme است كه از بنياد در ساختار عيسويت آشكار است:
    "قلمرو من به اين جهان تعلق ندارد." (انجيل به روايت اقديس يوحنا، باب هجدهم، 36).
    "تو پتروس (نام سنگ يا صخره به يونانی - مترجم) هستی و من بر روی اين صخره كليسايم را بنا خواهم كرد… كليد قلمرو آسمان‌ها را به تو خواهم داد." (انجيل به روايت اقديس متی، باب شانزدهم، 18 –19).
    "گوسفندان مرا به چرا بَر… بره‌های مرا به چرا بَر" (انجيل به روايت اقديس يوحنا، باب بيست و يكم، 15 و 18).
    "به قيصر آن رسد كه به قيصر تعلق دارد و به خدا آن رسد كه به خدا تعلق دارد." (انجيل به روايت اقديس متی، باب بيست و دوم، 21).
    "تو بر من هيچ قدرتی نخواهی داشت مگر آن قدرتی كه خدا به تو داده است." (انجيل به روايت اقديس يوحنا، باب نوزدهم، 11).
    "اقتداری نيست جز از جانب خدا و همه‌ی قدرت‌های موجود توسط خدا نهاده شده اند." (نامه به رومی ها، باب سيزدهم، 1و4).
    از روز نخست، سنگ بنای كليسای مسيح بر «دوگانگی» يا «تضادی» گذارده می‌شود كه نقش مهمی در سير تحول سياسی و دينی در اروپا ايفا خواهد كرد. اين «تضاد» در كجاست؟:
    "در تعريفی كه كليسا از خود ارايه می‌دهد «تضادی» وجود دارد. از يك سو كليسا رستگاری‌ای می‌آورد كه به اين جهان زمينی تعلق ندارد. دنيای «قيصر» دنيای مورد علاقه‌ی كليسا نيست. از سوی ديگر، كليسا، از سوی خداوند و فرزندش، عهده دار هدايت انسان‌ها به سوی رستگاری می‌شود. وظيفه‌ای كه به فيض الهی تنها نيروی نقاله اش خود كليسا است. پس از اين، كليسا «حق نظارت» يا بهتر بگوييم «وظيفه‌ی كنترل» بر هر آن چه را دارد كه اين رستگاری را به خطر می‌اندازد. حال چون اعمال انسان‌ها در برابر بديل خير و شر قرار می‌گيرند… كليسا «وظيفه‌ی نظارت» بر همه‌ی فعاليت‌های بشری را برای خود مشروع می‌شمارد. از ميان آنها، مهمترين و سنگين ترين شان، به دليل نتايج حاصله، اعمالی است كه حكمرانان انجام می‌دهند. پس كليسا، به حكم علت وجودی اش، بايد هوشيارانه مراقب باشد كه حكومت كنندگان به حكومت شوندگان دستور انجام كاری بر خلاف رستگاری شان ندهند. بدين سان، كليسا، بطور منطقی و نه بر حسب اوضاع و شرايط، می‌رود تا قدرت تام و تمام plénitude potestatis را برای خود طلب كند. مطالبه‌ای كه تمام ابعاد وسيعش را با رفرم گرِگوريَن Grégorien در پايان سده‌ی 11 به دست می‌آورد. در اين دوره، كليسای مسيحی به تنهايی و بطور حقيقی با Respublica («امر عمومی» - مترجم) يكی می‌شود.
    «تضاد» ويژه‌ای كه در درون دكترين كليسای كاتوليك وجود دارد عبارت از اين است كه كليسا، مقارن با هم، از يكسو انسان‌ها را آزاد می‌گذارد تا در اين جهان زمينی هر طور كه مايلند خود را سازمان دهند و از سوی ديگر گرايش به تحميل نظامی دين سالار بر آن‌ها دارد." (Pierre Manent تأكيد از من است).
    عيسی در زمان حياتش مشروعيت سزار را می‌پذيرد، قدرتی كه حاكميتش را بايد از خدا گيرد.("تو هيچ قدرتی بر من نخواهی داشت"). او جامعه‌ی هوادارانش را دعوت به تشكيل نهادی برای انجام وظايف و تكاليف سياسی و يا اعمال قدرت سياسی نمی‌كند. او، بر خلاف رسولان دين يهود و اسلام، قوانين يا احكامی ناظر بر اداره‌ی امور شهر وضع يا تجويز نمی‌كند. اما از سوی ديگر عيسی تأكيد می‌كند كه مسيحيان بايد از او اطاعت كنند و گوش به حواريون و كشيشان فرا دهند، در غير اين صورت يا با او نخواهند و يا با او در كليسای او نخواهند بود.
    با اين همه، آن چه كه در واقع روی داد، سير كليسا به سوی قدرت تام و تمام اين جهانی پس از فروپاشی امپراطوری روم در قرون وسطی بود: تحميل دين سالاری و كليسا سالاری در همه جا. اما آن چه كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه آن دوگانگی يا تضاد بنيادی در مسيحيت امكان مساعدی برای خروج از دين سالاری مسيحی حتی در شكل دينی آن فراهم آورد. به بيان ديگر مبارزه عليه جنبه‌ی تئوكراتيك مسيحيت به وسيله‌ی جنبه‌ی ديگر آن كه «امر قيصر» را از «امر كليسا» جدا می‌كرد، امكان پذير گرديد.
    سرانجام در سده‌ی نوزدهم است كه پاپ لئون سيزده Léon XIII در دكترين كليسا تجديد نظری به عمل می‌آورد. در سه سند مهم كليسايی: Diuturnum illud (1881) و Immortale Dei (1885) و Sapientiae christianae (1890) اين پاپ اعلام می‌كند كه دو قدرت روحانی و اين جهانی temporel (كليسا و دولت) هر كدام خود فرمان souverain و كاملاً مستقل از يكديگر اند. هر يك طبيعت ويژه‌ی خود را داراست و هدف و غايت خاص خود را دنبال می‌كند: "هر يك از اين دو در نوع خود بزرگترين قدرت است". در سده‌ی بيستم، پاپ پی 11 Pie XI و پی 12 Pie XII همين منطق را در پيش می‌گيرند و تصريح می‌كنند كه حاكميت دولت در حوزه‌ی متمايزی نسبت به حوزه‌ی كليسا اعمال می‌شود و سودمند نيست كه قدرت دنيوی تحت سالاری كليسا درآيد.
     
    شهر «كافر» در برابر كليسای مقدس: بُرِش!
    تا كنون بر دو زمينه‌ی «خروج» از دين سالاری (تجربه پوليس يونانی و دوگانگی در مسيحيت) تأكيد كرديم. زمينه‌ی سوم و آخری كه بايد به آن اشاره كنيم پديدار شهر‌های Cités خودمختار و جنبش فكری، سياسی و اجتماعی نوينی است كه از آن برخاست. بذر لائيسيزاسيون و سكولاريزاسيون در اين دوره‌ی پر التهاب و پر بار در دل قرون وسطی است كه افشانده می‌شود.
    در اواخر سده‌ی دوازدهم يعنی هم زمان با پايان حكومت سلجوقيان در ايران و پيش از حمله‌ی مغول، شكل نوين و بديعی از سازماندهی سياسی و اجتماعی در شمال ايتاليا پديدار می‌شود: تأسيس و تشكيل شهر‌های خودمختار، مستقل و جمهوری خواه چون پيز، ميلان، فلورانس و ديگر شهر‌های بزرگ شمالی ايتاليا. اين شهر‌ها برای حفظ استقلال خود همواره در تعارض با يكی از دو بلوك «جهان روا» universels و سيادت طلب و يا هم زمان در مقابل هر دو قرار می‌گرفتند: امپراطوری‌های شمالی از يكسو و دستگاه تئوكراتيك كليسای واتيكان از سوی ديگر.
    يكی از مختصات بارز و برجسته پديدار جديد اين بود كه اين شهر‌ها ساختار سياسی‌ای خلق كردند كه هيچ تشابهی با نمونه‌های شناخته شده و موجود در اروپای آن زمان يعنی نظام‌های پادشاهی – امپراطوری و موروثی و يا نظام‌های تحت تابعيت يا حاكميت كليسا (دين سالاری) نداشت. اين شهر‌های "تشنه‌ی آزادي" به صورت "جمهوری هايي"، تحت حاكميت كنسولی كه هر سال با رأی مردم تغيير می‌كرد، اداره می‌شدند. اين شهر‌های "تشنه‌ی استقلال" نه می‌خواستند به زير يوغ امپراطوری‌های مقتدر روند و نه تحت قيموميت واتيكان درآيند.
    ما در گذشته، در سلسله بحث هايی كه پيرامون «لحظه‌های گسست از فلسفه‌ی كلاسيك سياسی» در نشريه‌ی طرحی نو داشته ايم با استناد به كار پر ارزش Pocock تحت عنوان «لحظه‌ی ماكياولی – انديشه سياسی فلورانسی و سنت جمهوری خواهی آتلانتيك»، در باره نقش تاريخی و فوق العاده مهم تجربه شهر‌های شمال ايتاليا در سده‌های ميانی در پيدايش يك "گفتمان سياسی، مدنی، هومانيستی و جمهوری خواهانه چون چهره‌ای ديگر و بديع از «سياست» و در تمايز با گفتمان سنتی سياسي…" سخن گفته ايم. اما آن چه كه در اين جا و در مناسبت با موضوع بحث ما اهميت دارد اين است كه اين شهر ها، در مقابله با سلطه طلبی كليسا، نخستين اشكال سياسی «غير دينی» profane در اروپايی كه تحت نفوذ واتيكان و تئوكراسی قرار داشت را به وجود آوردند. در اين دوره است كه نخستين ادبيات انتقادی نسبت به كليسا سالاری و نخستين ديسكورس سياسی در ضرورت انفكاك امر عمومی res publica از دين و كليسا ظاهر می‌شوند: دينو كُمپانی Dino Compagny (1255 – 1324)، دانته آليگيری Dante Alighieri (1265 – 1321) و… به ويژه مارسيل دو پادو Marsile de Padoue (1275 – 1342) مباشرين چنين تفكر " لائيكي" می‌باشند.
    نظريه پرداز سياسی و مشهور ايتاليايی، مارسيل دو پادو، در 1324 يكی از نخستين رساله‌های ضد پاپيست و ضد تئوكراسی تاريخ فلسفه سياسی را به رشته تحرير در می‌آورد. به همين علت نيز چون ملحد مورد غضب و تكفير واتيكان قرار می‌گيرد. در آن اثر، Defensor pacis ، از جمله می‌خوانيم:
    "تنها قانونگذار بشری مجموعه شهروندان يا بخش تواناتر آن است" (بخش اول، فصل 12 و 13).
    "تنها در قدرت شهريارِ مردم وفادار است كه، بنا بر قوانين و آداب تاييد شده، افراد اداراتِ شهری را تعيين كند، در باره تعداد و كيفيت آن‌ها و هم چنين در رابطه با تمام امور مدنی تصميم گيرد."(بخش اول، فصل دوازده و فصل 15 از پاراگراف چهارم تا دهم).
    "يك اسقف يا كشيش، به عنوان اسقف يا كشيش، هيچ مقام شهرياری و هيچ صلاحيت قضايی زور آور بر هيچ كس، چه عضو كليسا clerc باشد و چه غير عضوlaic و چه حتی ملحد ندارد." (بخش اول، فصل پانزدهم، پاراگراف‌های 1، 2 و4).
    "هيچ اسقف يا كشيش و هيچ هيأتی از آن‌ها اجازه ندارد كه بدون اتوريته قانون گذار امين كسی را تكفير كند."(بخش دوم، فصل ششم).
    مارسيل دو پادو تنها مدافع عدم دخالت دين و كليسا در مديريت شهر نبود بلكه معتقد بود كه شهريار بايد بر كليسا و حتی بر امور كليسايی اقتدار داشته باشد. در حقيقت آن چه كه او گفت سال‌ها بعد در هيبت دولت‌های مطلقه سلطنتی (مونارشی) تحقق يافت. با اين ويژگی و دوگانگی كه از يكسو پادشاه مشروعيت خود را از خدا می‌گرفت (با تاييد كليسا) و در اين صورت طبق كلام عيسی بر همه "خلق خدا" حاكم می‌شد و از سوی ديگر دولت پادشاه به سان دستگاهی كم و بيش <مستقل> و <خودمختار> نسبت به ديگر قدرت‌ها از جمله كليسا، وظايف كشور داری را خود بر عهده و در دست می‌گرفت.
    البته تجربه سازماندهی بر اساس شهر‌های مستقل، خودمختار و جمهوری خواه محدود به شمال ايتاليا نشد و به ديگر نقاط اروپا تا سده شانزدهم سرايت كرد. <انديشه فلورانسي> در دوره‌های ديگری و در مكان‌های ديگری دوباره ظهور كرد: فلاندر Flandre ، آلمان شمالی... اما با اين حال آزمون تاريخی دولت – شهری، به علت شكنندگی اين جمهوری ها، با شكست مواجه گرديد. يكی از دلايل آن نيز اختلاف‌های درونی شان بود. <هياهو> ی داخلی كه به قول ماكياولی، در حقيقت، شرط اساسی آزادی است اين جزاير كوچك و ناتوان از لحاظ نظامی را در موقعيت نابرابری نسبت به قدرت‌های بزرگ، متمركز، نيرومند و مستبد زمانه‌ی شان قرار می‌داد.
    اما آن چه كه به هر ترتيب، در اروپای غربی، با توسعه دولت‌های مطلقه پادشاهی، در يك هم زيستی - هم ستيزی با قدرت كليسا، جا افتاد، روندی است كه به كاهش هر چه بيشتر نقش مقتدر دين و كليسا در امور شهر و كشور و استقلال هر دو قدرت نسبت به يك ديگر می‌انجامد. رنسانس (نو زايش) و جنبش اصلاح دين (Réforme) دو طريق متفاوت به سوی كاهش وابستگی شديد اجتماعی و سياسی به دين بودند. سرانجام، با پروتستانتيسم مشاهده می‌كنيم كه رهايی عملی از فعال مايشايی كليسا می‌تواند با اتكا به خود دين و حتی با ايمان بيشتر و با اعتقاد بيشتر به ترافرازنده‌ای transcendance چون خدا صورت گيرد: مثلاً با تاييد ارزش دينی فعاليت‌های دنيوی (غير دينی) چون كار توليدی و سرمايه گذاری (نظريه‌ی وِبِری Weberien ) و يا با نفی هر گونه ميان داری كليسا ( لوتر) و…
    سر انجام، در پايان سده‌ی هجدهم غرب وارد مرحله نهايی فرايند فوق می‌شود، بدين صورت كه:
    - نهاد‌های عمومی خود مختار و مستقلی از كليسا شكل می‌گيرند كه به دين خاصی برای انجام وظايف شان رجوع نمی‌كنند.
    - قدرت سياسی انديشه راهنمای خود را بر اساس و يا در پرتو دين يا مذهب خاصی قرار نمی‌دهد.
    - شهروندی با تمام حقوق و تكاليف متفاوت خود و در استقلال نسبت به دين شكل می‌گيرد. در اين راستا به رسميت شمردن آزادی كامل اديان در جامعه‌ی مدنی يك نقش مثبت و تعيين كننده ايفا می‌كند.
    اما مرحله نهايی <رهايش> جوامع غربی ( و نه افراد) از چيرگی دين و كليسا، مرحله‌ای كه همواره رو به پايان است:
    "طبق دو منطق متفاوت، دو نمونه‌ی ايدئاليidéal - typique انجام می‌پذيرد. بر حسب اين كه كشور‌ها دارای يك سنت كاتوليكی‌اند و يا اين كه پروتستانتيسم در آن‌ها غالب است. در يك جا لائيسيزاسيون را داريم و در جای ديگر سكولاريزاسيون را" (Jean Baubérot).
     
    نتيجه گيری از گفتار دوم: دو منطق!
    منطق لائيسيزاسيون، همان طور كه گفتيم، مختص كشور‌های كاتوليك بوده است.
    "آن جا كه كليسای كاتوليك برای خود قايل به ايفای نقش اداره‌ی امور سياسی و اجتماعی است و به صورت قدرتی رو در روی دولت و رقيب آن ظاهر می‌شود. در نتيجه قدرت سياسی برای خارج ساختن شهروندان و بخش عمومی جامعه از زير سلطه كليسا بسيج می‌شود و در نهايت دين را از حوزه‌ی عمومی به حوزه‌ی خصوصی (يعنی جامعه مدنی - مترجم) می‌راند. اقدام قدرت سياسی در جدا كردن دولت از دين محصول مبارزاتی كم و بيش شديد يا خفيف، كم و بيش همه جانبه يا محدود ميان دو نيرو است: از يك سو طرفداران كليسا سالاری cléricaux و از سوی ديگر مخالفان آن‌ها anti-cléricaux …
    كشاكش‌های اين دو نيرو اصل منطق لائيسيزاسيون را تشكيل می‌دهند و به دو تيپ يا سنخ تقسيم می‌شوند. كشاكش هايی كه از سنخ اول هستند در زمانی رخ می‌دهند كه دولت مدرن كم و بيش بر حول ايده‌ی ملی تشكيل شده و بنا بر اين در تضاد با پروژه جهان روای كليسا قرار می‌گيرد. ( آنگليكانيسم Anglicanisme و گاليكانيسم Gallicanisme دو نمونه از مبارزه بين قدرت متشكل در عرصه‌ی ملی و قدرت ترافرازنده می‌باشند). (در گفتار سوم و چهارم به بررسی اين نمونه‌ها خواهيم پرداخت - مترجم). كشاكش هايی كه از سنخ دوم هستند ريشه در تبانی كليسا و رژيم‌های مطلقه در جامعه‌ای طبقاتی دارند." (نمونه انقلاب فرانسه – مترجم). (Françoise Champion). (تأكيدات از من است).
    منطق سكولاريزاسيون، همان طور كه در پيش اشاره كرديم، ناظر بر دگرديسی باهم و تدريجی مذهب و حوزه‌های مختلف فعاليت اجتماعی است. اما پيش از تشريح اين منطق لازم است كه از واژه‌ها تعريفی به دست دهيم.
    كلمات «سكولار»، «سكولاريسم» و «سكولاريزاسيون» از ريشه‌ی سِكولوم لاتينی sœculum استخراج شده‌اند كه ترجمه واژه يونانی آيون يا آيوناس aiwnaV است كه به معنای «ايام»، «سده» يا جهان می‌باشد.
    در ابتدا، روند ترك كليساوندی (صاحب منصبی كليسايی) از سوی يك فرد مذهبی را سكولاريزاسيون می‌ناميدند. به عبارت ديگر، گذار از حالت كلرك به حالت لائيك (تعريف اين دو واژه را در فصل‌های قبلی كرده‌ايم). فرد دينی از مقام و رتبه كليسايی خود استعفا می‌دهد و به «قرن» يا زمانه‌ی خود بر می‌گردد.
    سكولاريزاسيون در عين حال معنای ديگری نيز دارد و آن از تصرف كليسا خارج كردن مايملك اين نهاد است كه عموماً نيز به تصاحب دولت در می‌آيد.
    سرانجام، معنای سومی نيز وجود دارد كه مفهوم مدرن آن است: گذارِ فعاليت‌ها و نهاد‌های اجتماعی چون مدارس، بيمارستان‌ها و… از حوزه‌ی رهبری يا نفوذ كليسا به حوزه‌های ديگری كه در آنها هيچ گونه ارجاعی به ارزش‌های دينی نمی‌شود. بطور كلی، مفهوم سكولاريزاسيون ترجمان فرايندی است كه طی آن از فعاليت هايی كه تا اين زمان كاملاً يا بخشاً وابسته به كليسا بوده‌اند تقدس زدايی می‌شود. فعاليت هايی چون هنر، سياست، تكنيك، رفتار‌ها و ملاك‌های اتيكی éthique و هم چنين فعاليت‌های علمی و… حال با توجه به تعريف فوق باز گرديم به تشريح منطق سكولاريسم در اروپا.
    "اين منطق كه مختص كشور‌های پروتستان است در شرايط كشور‌های كاتوليك نيز می‌تواند وجود داشته باشد ليكن دامنه اش محدود است، به دليل طبيعت خودِ كليسای كاتوليك كه خصلت فرا ملی دارد و از سازماندهی سلسله مراتبی كاملاً وابسته‌ای به روم برخوردار است.
    كليسای پروتستان (در موقعيت انحصاری يا برتری) قدرتی بسان كليسای كاتوليك نيست كه رو در روی دولت قرار گيرد بلكه نهادی است در دولت كه در انسجام سياسی كشور شركت دارد و در تبعيت از قدرت سياسی، تبعيتی كه كم و بيش پذيرفته شده يا مورد سؤال است ، مسئوليت‌های خود را بر عهده می‌گيرد. رهايش جامعه نسبت به دين با فرو كاستن نقش كليسا انجام می‌پذيرد.
    منبع دو سنخ كشاكشی كه در نمونه كشور‌های كاتوليك تبيين كرديم، در اين جا وجود ندارد. از يكسو، دولت مدرن در كشاكش با يك كليسای فرا ملی قرار نمی‌گيرد بلكه، كاملاً بر عكس، كليسا‌های پروتستان جزئی از هويت دولت‌های مدرن می‌گردند. از سوی ديگر، اگر پروتستانتيسم جبراً حامل روح دمكراسی نيست، اما حقيقت دارد كه كليسا را به مثابه سازمانی كليت باور holiste ، كاملاً سلسله مراتبی و يكپارچه نمی‌انگارد. اين امر مبارزه با دين سالاری cléricalisme و در نتيجه مبارزه عليه كليسا را بسيار تخفيف می‌بخشد.
    بدين سان، دگرديسی كليسا (در موقعيت انحصاری و يا برتری) هم زمان با دگرديسی ساير بخش‌های جامعه صورت می‌پذيرد. اين تغييرات، البته با كشاكش هايی هم راه خواهند بود، ليكن در اين تقابل‌ها عموماً كليسا و به طريق اولی مذهب مورد انكار قرار نخواهند گرفت. اين مبارزات كه در اصل از نوع نزاع ميان محافظه كاران و ليبرال هاست، هم كليسا و هم حوزه‌های ديگر فعاليت اجتماعی را شامل می‌شوند." (Françoise Champion). (تأكيدات از من است).
     
    موضوع گفتارهای آينده
    در گفتار سوم اين بحث، لائيسيته در فرانسه از انقلاب كبير 1789 (تحت تاثير جنبش روشنگری) تا قانون جدايی دولت و كليساها در 1905 و در گفتار چهارم، لائيسيته در جهان، در كشور‌های مختلف اروپايی، در آمريكا، تركيه و در كشور‌های اسلامی را مورد مطالعه قرار خواهيم داد.
     
    ---------------------------------
    كتابنامه گفتار دوم
     
    1. Histoire de la laïcité. Jean Baubérot, Centre régional de documentation pédagogique de franche-comté.
    2. La laïcité, Henri Pena-Ruiz, Flammarion.
    3. Dieu et Marianne, philosophie de la laïcité, Henri Pena-Ruiz, Presse universitaire de France (PUF).
    4. Entre laïcisation et sécularisation, Françoise Champion, le Débat 77, 1993.
    5. Europe, Islam et société civile, Bernard Lewis, le Débat 62, 1990.
    6. Islam et laïcité la naissance de la Turquie moderne, Bernard Lewis, Fayard.
    7. La religion dans la démocratie, Marcel Gauchet, Gallimard.
    8. Qu’est-ce que la citoyenneté, Dominique Schnapper, Gallimard.
    9. Les origines de la pensée grecque, Jean-Pierre Vernant, PUF.
    10. La montée de l’insignifiance, Cornelus Castoriadis, Seuil.
    11. Les fondements de la pensée politique moderne, Quentin Skinner, Albin Michel.
    12. Histoire intellectuelle du libéralisme, Pierre Manent, Callmann-lévy.
    13. Defensor pacis, Marsile de Padoue,
    14. Le moment machiavélien, la pensée politique florentine et la tradition républicaine atlantique, J. G.A. Pocock, PUF.
    15. La théocratie, l’église et le pouvoir au Moyen Age, Marcel Pacau.
    16. La bible de Jérusalem, Les éditions du CERF.
    17. Encyclopédie philosophique universelle, les notions philosophiques.
    18. Dictionnaire étymologique de la langue grecque, Pierre chantraine.
    19. Dictionnaire anglais – français Harrap’s unabridged.
    20. Dictionnaire allemand – français Harrap’s universal.
    21. Dictionnaire Salamanca de la langue espanola.
    22. Grande dictionario Português - Francês.
    23. Lo zinarelli vocubolario delle lingua italiana znichelli.
    24. Oxford english référence dictionnary.
    25. Dictionnaire arabe – français A. de Biberstein Kazimirski.
    26. Dictionnaire arabe – français AL Kanze jerwan sabe.
    27. Dictionnaire français - turc Cybele Berk Michel Bozdemir. 
    28. طرحی نو شماره 63 : چهار لحظه گسست از فلسفه سياسی كلاسيك، لحظه ماكياولی، شيدان وثيق.
    29. طرحی نو شماره‌های 49 و 50 : عوامل تاريخی پيدايش سكولاريسم، منوچهر صالحی.
     





  • [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de