‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





ضايعه مضاعف
در سوگ بانو خديجه مصدق
 
 
دکتر محمدطاهر ونکي
چهارشنبه ١١ تير ١٣٨٢

سرانجام خديجه مصدق، دختر دکتر محمد مصدق، نخست وزير پيشين ايران، در سن ٧٤ سالگی چشم از جهان فروبست و از درد و رنج يک زندان (بيمارستان روحی و روانی) رهايی يافت.
«خديجه» به چه علت ٦١ سال از عمر خود را در يک بيمارستان بسر برد؟ چه کسی و چه کسانی عامل اين جنايت بودند؟ بد نيست شرح اين حادثه را هموطنان عزيزمان بدانند تا ببينند حکومت‌های ديکتاتوری چه بلاها بر سر مردم می‌آورند. «خديجه» يک نمونه از ميليون‌ها انسانی است که هر روز با اين نوع اذيت و آزار در سراسر جهان روبرو هستند.
عصر روز هفتم تير ماه ١٣١٩ ماموران شهربانی رضاشاه (به فرماندهی سرپاس مختاری) به سراغ دکتر مصدق در شميران می‌روند. آنها به دکتر مصدق می‌گويند که حسب الامر بايد شما را با نوشتجات و اتومبيلتان به خانه شهری (تهران) ببريم و نوشتجاتی را هم که در آنجا داريد، برداريم و به شهربانی برويم. در آنجا تحقيقات مختصری از شما می‌کنند و مرخص می‌شويد.
در شهربانی بازپرس بدون بازجويی، قرار بازداشت ايشان را صادر می‌کند و از آنجا به زندان مرکزی می‌روند و پس از تفتيش بدنی و ضبط اشيا و اموال، ايشان را به زندان انفرادی تحويل می‌دهند.
روز بعد ايشان را برای بازجويی می‌برند. ماموران در بين راه به ايشان می‌گويند که او تنهاکسی است که قبل از پايان يافتن ٢٤ ساعت مورد بازجويی قرارگرفته است، زيرا در زندان کسانی هستند که سال‌ها از بازداشت آنها می‌گذرد بی آنکه مورد بازجويی قرار گرفته باشند و علت دستگيری خود را بدانند.
بازداشت دکتر مصدق در زندان مرکزی ٣ روز به طول انجاميد. ١١ روز پس از بازداشت، او را به دفتر سروان دادگستری، رئيس زندان شهربانی می‌برند. او در وسط اتاق اشيايی را که به دستور شهربانی برای مسافرتش آورده بودند، می‌بيند. رئيس زندان پس از تعارف می‌گويد: "از اين اشيا هر چه مورد نيازتان هست، انتخاب کنيد! حسب الامر بايد شما را با اتومبيل خودتان به شهر مشهد ببريم و از آنجا به يکی از شهرهای اطراف منتقل کنيم."
دکتر مصدق می‌پرسد: "شما ١١ روز است که مرا بازداشت کرده ايد و به من نمی‌گوييد که به چه تقصيری گرفتارم. من امر اين چنين دولتی را به ميل و رضا اجرا نمی‌کنم و با پای خود به اين مسافرت نمی‌روم." و سپس با تاثر به عکس رضاشاه که به ديوار آويزان بود اشاره می‌کند و اين بيت را می‌خواند:
 
ای زبردستِ زيردست آزار     گرم تا کی بماند اين بازار؟
حضار با شنيدن سخنان او سکوت کرده و از رئيس اداره سياسی کسب تکليف می‌نمايند. مشاراليه به زندان می‌رود و دکتر مصدق را به علت بی مبالاتی و انتقاد از دولت توبيخ می‌نمايد. اما او متقاعد نشده و همچنان به روش شهربانی و بازداشت بدون دليل و خلاف قانون خود اعتراض می‌کند.
چون وادار کردن او در روز روشن و در انظار عمومی به مسافرت صلاح نبود، دوباره ايشان را به زندان شهربانی می‌فرستند تا پس از تاريک شدن هوا ايشان را حرکت دهند. در همين روز ١٧ تير ماه ١٣١٩ است که سرنوشت «خديجه» برای يک عمر رقم می‌خورد.
هنگامی که دکتر مصدق را بر اثر امتناع ايشان از اجرای اين دستور طناب پيچ کرده بودند تا به اتومبيل برسانند، «خديجه»، دختر ١٣ ساله، که از چگونگی دستگيری پدر و مسافرت اجباری او خبر داشت، در کنار ساختمان زندان در انتظار ديدار او ايستاده بود. «خديجه» دختری زرنگ، باهوش و مهربان بود و با پدر انس و الفت داشت. پدر نيز به اين کوچکترين فرزندش بسيار علاقه مند بود، در درس و مشق به او کمک می‌کرد و برايش قصه می‌گفت و شکلات و شيرينی می‌خريد. با چنين روابطی ميان پدر و دختر، ناگهان پدر به زندان می‌افتد و دختر که بسيار غمگين و افسرده شده بود، مشاهده می‌کند که پدرش را با دست و پای بسته و کشان کشان داخل اتومبيل انداخته و می‌برند.
«خديجه» با ديدن اين صحنه تکان خورد. پس از بازگشت به منزل، با حال نزار و رنگ پريده، هوش و حواسش را از دست داده بود. دخترک کارش ساخته شده بود. از آن روز به بعد به بيماری اعصاب و روان دچار شد و ديگر به حالت عادی بازنگشت. مدتی در تهران تحت درمان بود و سپس به دستور پدرش در يکی از بيمارستان‌های اعصاب و روان در سوئيس بستری گرديد و تا آخرعمر بيماريش درمان نشد و در همان بيمارستان چشم از جهان فروبست. روانش شاد!
 
منبع: کتاب خاطرات غلامحسين مصدق
«در کنار پدرم با مصدق»
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de