| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
شايد چيزی را از قلم انداخته بوديم
• شايد ما در آغاز چيزی را از قلم انداخته
بوديم. زندگی را آنگونه كه بايد حرمت ننهاده بوديم. شايد انقلاب را با آرزوی مرگ
رقيب آغازكرده بوديم
علی طهماسبي جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۲ پرندهای بود شبيه سيمرغ كه به روياهامان
آمده بود. و آواز خوانده بود. آوازش چنان بود كه انگار سياوش و مزدك، و ابوذر و
عمار صدا به صدای هم انداختهاند تا مفاصلِ از هم گسسته رستم را به هم پيوند
دهند. بعد ما، غبار از چهره زدوده بوديم و همه باهم در هيات رستم از خاك برخاسته
بوديم، و خود را همان رستمی يافتيم كه دست به بند شاه نداده بود.
ما همه يك تن بوديم، كالبد يگانهای داشتيم، يا شايد از جادوی آن پرنده غريب چنين میپنداشتيم. هرچه بود رستاخيزمان را اينگونه آغاز كرده بوديم. اما هنوز چند قدمی پيش نيامده بوديم كه دريافتيم ديوار زندانمان را بر سر خود ويران كردهايم، و مشتهامان بر دهان خودمان فرود میآيد، شايد از آن رو كه هنوز هفت شهرعشق، يا هفتخوان رستم را تجربه نكرده بوديم. شايد هم به آن سبب كه در شامِ آخرِ استبدادِ پيشين، فره ايزدی را چون نان و شراب ميان خود تقسيم نكرديم. يعنی چيزی را از قلم انداخته بوديم. انگار كه آن سيمرغ جادويی هم از روياهامان پريده بود و پيدايش نبود. پری يانشانهای هم از او برای روز مبادا نگه نداشته بوديم. چشماندازمان لعنتآباد زمين شد و خاطرهها در لعنت آباد سينههامان. اين بود كه دانسته و ندانسته روح خود را در كفن سياهی پيچيديم و در قعرِ آسمانِ تيره دفنش كرديم، و خود نيز در شولای ظلمت فرو غلطيديم. از آن پس قاريانِ رسمی بیرمق خبر مرگ ما را مدام از ماذنههاشان تكرار كردند. شايد باورت نيايد كه راهرفتنِ مردگان، خوردن وخوابيدن، وهمآغوشیهای شبانه مردگان باهم، چه نفرت انگيز وچندش آور است. شايد هزار بار نفرت انگيزتر از بوسه زدن بر لاشهای متعفن وكرم افتاده. از اين همآغوشیها بود كه نسلی ديگر پديد آمد. تو بهگهواره بودی، و آوای «زنده باد مرگ» مدام همه جا طنين انداز بود كه لالايی مادران با آن درآميخت، و جانِ تو، شيره زندگی را اين گونه بهتلخی مكيد. درس دبستان برای تو، هول آتش دوزخ، و حديث قيامت شد، بیآنكه از قصههای پريوار چيزی شنيده باشی، و بیآنكه عشقهای زلالِ كودكانه را تجربه كرده باشی. اندك اندك به گرمای بلوغ گام نهادی، بیآنكه جانت برای دوست داشتنِ جانی ديگر بالغ شود. از آنهمه ميراثِ قرنها كه عاشقانِ اين سرزمين برجای نهاده بودند نصيبی نشنيدی و نيافتی. اكنون چنان است كه انگار توهم عينالقضات را بیآنكه بشناسی به سينه لعنت آباد مدفونش میكنی. شايد به همين گونهها بوده است كه حديث دوست داشتن و «عشق» فروكاهيده شد به جذبههای تن، به حجمهای بیخاطره، و به معشوقههای بیسر. و بعد، ناكامی، به عبث چرخيدن. ناكامی نسلی سوخته كه دوست داشتن را تجربه نكرده است. بیتفاوت در مرگ و حيات ديگران، بی تفاوت در مرگ وحيات خويش. شايد ما در آغاز چيزی را از قلم انداخته بوديم. زندگی را آنگونه كه بايد حرمت ننهاده بوديم. شايد انقلاب را با آرزوی مرگ رقيب آغاز كرده بوديم. تلخ بود، اما اينگونه بود كه نفرتها شادمانی نيافريد و طليعه رستاخيزٍ حيات نشد. اكنون بايد آموخته باشيم كه از تمنای دل در هوای مرگ رقيب، يا دشمن، تا بيهودگی سرنوشت خويش، يا نشاندن دشنه بر سينه خويش راه زيادی نيست. نمیدانم اگر روزگاری ديگر، بازآن پرنده آواز خوان پر وبالی به روياهامان بگشايد، آيا ازحرمت زندگی، واز دوست داشتنِ خويش وبيگانه هم برايمان واگويه خواهد كرد؟ |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |