| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
"انسان گلوبال" پارادايم قرن بيست و يکم
(قست
اول)
احمد تقوائی
ataghvai@hotmail.com پنجشنبه ٥ تير ١٣٨٢ دو پديدهای که زندگی انسان را در قرن بيست و يکم بيش از هرچيز ديگری تحت تاثير خود قرار داده است شکل گيری اقتصاد فراصنعتی از يکسو و جوامع فراملی و گلوبال از سوی ديگر است. پيرامون روندهای گلوبال و اثرات آن بر جوامع تاکنون نظريات گوناگونی مطرح گرديده و بسياری از صاحب نظران در موافقت و مخالفت با آن اظهار نظر کردهاند. با وجود انکه اين روندها ، نيروهای سياسی جهان را بر آن داشته که استراتژی و برنامههای خود را با آن منطبق سازند ، ليکن نيروهای سياسی ايران کمتر به اين موضوع پرداخته و غالبا چنين تصور ميکنند که افت وخيزهای سياسی و اقتصادی جامعه ما با تحولات جهانی و گلوبال بی رابطه ميباشند. تجربه فليپين ، اندونزی ، افريقای جنوبی و دهها کشور ديگر نشان ميدهد که تنها با تکرار شعارهای کلی درباره اصلاحات و دمکراسی جوامع عقب مانده قادر به حل مشکلات خود نخواهند بود. پايان دادن به عقب ماندگی و رشد اقتصادی و رسيدن به عدالت و ازادی نيازمند برنامهای است که با نيازهای زمانه و قرن بيست و يکم خوانائی داشته و هماهنگ گردد. هويت گلوبال انسان ميگويند نخستين روزی که انسان از بهشت رانده شد برای خود نامی برگيزد و از آن پس فرزندان خود را نيز با نامهای گوناگون خطاب کرد. هزاران سال بعد علم ژنتيک ثابت نمود که نخستين غريزه انسان در انتخاب نام ويژه برای خود و فرزندانش ، چندان دور از حقيقت علمی نبوده است. کد ژنتيکی هر انسانی با ديکری انقدر متفاوت میباشد که فرديت او را فرديتی بی همتا ميسازد. اين بی همتايی که انسانهای نخستين از طريق نامهايشان بدست مياوردند و در اينده در فرديت ژنتيکيش تجسم خواهد يافت ، نخستين برگ شناسنامه اجتماعی انسان کرديد. بدين ترتيب انسان با بازيابی خود بعنوان" انسانی بی همتا" ، نگارش شناسنامه اجتماعيش را اغاز نمود. از آن پس تاريخ انسان همچنين تاريخ شکل گيری هويتهای ديگراو بوده است. در حاليکه که دلائل شکل گيری هويت و سيمای متنوع انسان ، موضوع جدلهای فلسفه و جامعه شناسی است ، در اينباره که انسان در طی سفر طولانی و تاريخی خود وبر بستر تغيرات و تحولات ناشی از فعاليتش ، هويتهای نوينی را در قالب چهرهای گوناگون بازيافته کمتر مناقشهای وجود دارد. جامعه شناسان ، زندگی قبيلهای و حاکميت اقتصادهای کوچک دام داری و کشاورزی را زمينههای شکل گيری هويتهای مذهبی و قومی انسان دانستهاند. صدها سال زندگی شهرنشينی و گسترش بازارها و توليدات پيش صنعتی لازم امد که که انسان بر بستر گفتمان عصر روشنگری "هويت ملي" خود را بيافريند و برای نخستين بار خود را بعنوان عضوی از يک ملت به حساب اورد. از آن پس بشر خود را نه تنها بعنوان " بندگان خدا " بلکه بعنوان عضو ملتي" تحت پوشش خدا " باز يافت. با انکه پاراديم انسان ملی و مبانی حقوقی جوامع نو و دولتهای ملی ، پيش از انقلاب صنعتی شکل گرفت ، ليکن انقلاب صنعتی شرايط نهادينه شدن هويت ملی انسان را پديده اورده و حاکميت او را بعنوان انسان ملی و در اشکال و ساختارهای متنوع دولت-ملت (Nation State) در جهان مستقر نمود. با پيدايش جوامع سرمايه داری و گسترش جدلهای طبقات مدرن برای کنترل سازمانهای توليدی و سيستمهای نوين توزيع ثروت ، سازمانهای مدرن اتحاديهای و طبقاتی پا به عرصه وجود نهادند. هويت طبقاتی انسان که در جوامع پيشين گاه در فالب سيستمهای پيچيده کاستی ، سيستم تيول داری ، سرواژ و زمانی درتار ساختارهای فومی و مذهبی پنهان میماند با گسترش سازمانهای سياسی طبقاتی و انجمنهای صنفی و سنديکائی کارگری و کارمندی از پرده اسرار بيرون امد. بدين ترتيب تا اغار قرن بيست يکم انسان بندهای شناسنامه اجتماعی خود را در طول سفری پر پيچ و خم و طولانی زير عناوين " فرديت ، فوميت ، مذهب ، ملت و جايگاه طبقاتی به نگارش در اورد. شکل گيری جوامع گلوبال بر بستر " ساختارهای فرا صنعتی " هويتی نوينی را به انسان اعطا نموده است. با انکه از قديم الايالم انسان در حوزه انديشه ، خود را عضوی از پيکره بزرگ بشريت پنداشته است ، اکنون اين نخستين بار در تاريخ است که بر پايه آن تصور ميتواند عمل کند وبا ايجاد ساختارهای گلوبال پيوند خود را با بشريت از عرصه تفکر و انديشه به جايگاه مشخص و اکسيونهای معين گلوبال مبدل سازد. پاراديم قرن بيست و يکم انسان گلوبال است. اين پاراديم نه تنها بند ديگری بر شناسنامه انسانی میافزايد بلکه در برابر او چشم انداز نوينی را برای پی ريزی جوامع نوين خود فراهم میاورد. در حاليکه باليدن انسان برهريک از برگهای شناسنامه اش و ارجح دانستن يکی بر ديگری ، برداشت و حقوق فردی او ست ، حکم خرد جمعی نه بر ارجحيت يکی بر ديگری بلکه در ايجاد شرايط رشد آزادانه سيمای متنوع انسانی است. در حقيقت مهمترين حق انسانی ، حق او در ظاهر شدن در پوشش و جامههای هويتی رنگارنگ ميباشد. با اينهمه کمترين دورهای را ميتوان يافت که حقوق او در ايجاد فضای لازم برای نهادينه ساختن هويتهای نوينش با سيستمهای ارزشی حاکم و ساختارهای مسلط در کشاکش قرار نگرفته باشد. از نقطه نظر تاريخی هر کدام از برگهای شناسنامه اجتماعی انسان (هويت انسان) در عين حال با تلاشهای او برای نهادينه کردن آنها از يکسو و ايجاد ساختارهای اجتماعی برای پاسداری از آنها همراه بوده است. بر پايه اين تلاش ، فرهنگ نو ، سيستمهای ارزشی نوين ، قوانين و ساختارهای و سازمانهای ويژه حکومتی و اداری پديد امده است. بعبارت ديگر ، محتوی وا شکال نهادهای اجتماعی نه تنها بر پايه نيازهای روزانه زندگی بلکه همچنين براساس برداشت و شناخت انسان از خود شکل گرفتهاند. از آنجا که انسانها سازندگان نهادهای اجتماعیاند ، غالبا در اين توهم بسر ميبرند که آنچه بنا ميسازند هميشه تحت کنترل و اسيرشان بود ه بر آن مخلوقات فرمانروايی خواهند داشت. در اين ميان آنچه ناديده گرفته ميشود اينست که اگر برای نسلی انديشه و نهادی برخواسته از نيازهای مشخص زندگی اوست برای نسل ديگرانان چون پيش شرطهای زندگی او ظاهر ميگردند ؛ گذشت زمان نيز آنان را به بخشی از سنتهای جامعه مبدل ميسازد. بدين ترتيب مخلوقات يک نسل ميتوانند در قالب سنن و فرهنگ و ساختارهای " طبيعي" جلوه کرده ، زندگی جاودانه يافته و حاکم بر سرنوشت نسلهای اينده گردند. مارکس در اينباره در هيجده برومر به زيبائی نوشت که " انسانها سازندگان تاريخ خويشند ولی نه طبق دلخواه خود و در شرائطی که خود اختيار کردهاند بلکه در اوضاع و احوالی که مستقيما از گذشته برای آنها به ارث رسيده است. " "گذشته چون کوهی بر دوش آنها سنگينی ميکند. " انسان گلوبال و سلختارهای گلوبال برای بازکردن فضای لازم برای رشد خود در جهانی که اسير حاکميت انحصاری ساختارهای پيشين هويتی قرار گرفته ، ناگزير در مصاف با آنان قرار ميگيرد. نه تنها در عرصههای افتصادی ساحتارهای گلوبال در رقابت با ساختارهای ملی و محلی قرار خواهد گرفت بلکه در عرصه سياست و فرهنگ نيز چنان رقابتی به شدت شکل گرفته است. جدلهای کنونی بر سر اينده اتحاد اروپا نمونه بارزی از اين رقابت جهانی را نشان ميدهد. چگونه ميتوان انتظار داشت که ناسيوناليسم انگليسی بدون مقاومتی خود را با "شکل گيري" "شهروندي" اروپائی منطبق سازد. اين تصور که ساختارهای دولت متمرکز فرانسوی در برابر شکل گيری سازمانهای اداره سياسی چند لايهای اروپائی از خود عکس العمل نشان ندهد با واقعيت نمیخواند. چگونه نيروهای محافظه کار و هژمونی خواه امريکايی قادر خواهند بود به شکل گيری ساختارهای نظامی فرا ملی اروپائی براحتی گردن نهند؟ چگونه انسان مذهبی ميتواند برای هميشه با اين انديشه که اروپا سرزمين انحصاری مسحيت نمیباشد وداع گويد؟ شرکتهای انحصاری ملل چگونه ميتوانند به پذيرند که که خود را با توسعه فراملی و گلوبال همراه ساخته و خود را در چارچوب مولفههای "محيط زيست" ، از ميان رفتن "شکاف ميان جوامع " ، " قوانين کار گلوبال" ، و "اقتصاد متکی بر دانش" محدود سازند. بهمان شکل که ناسيو ناليسم اقتصادی جهانی نميتواند به سادگی بپذيرد که حرکت آزادانه سرمايه و کالا در عين حال حرکت آزادانه نيروی کار را طلب ميکند. ناسيوناليسم سياسی نيز نميتواند بر اين واقعيت گردن نهد که به موازات " شهروند ملی " همچنين " شهروندی گلوبال " انسانی شکل گرفته است. "پاراديم ملي" تنها هنگاميکه که خود را از تنگنای ساختارهای مذهبی و قومی جدا نمود توانست که نقش تاريخی خود را تحول جهان ايفا نمايد ، پاردايم انسان گلوبال نقش تاريخ ساز خود را زمانی ميتواند ايفا کند که مبانی فرهنگی ، سياسی و سيستمهای ارزشی خويش تنظيم کرده و بر اساس آن ساختارهای سياسی و اقتصادی خويش را بنا سازد. تفاوت مفاهيم بين المللی و گلوبال برای درک روندها ، سياستها و ساختارهای گلوبال ميبايست ميان مفاهيم " جهانی " و" گلوبال" * از يکسو و بهم وابستگی (Interdependence) و بهم پيوستگی (Integration) تمايز گذارد. در دوران کنونی يکی پنداشتن مفاهيم "جهان" (World) و "گلوبال" (Global) به ابهامات و ناروشنیهای فراوان در شناخت از روندهای کنونی جهان و اهميت ساختارهای گلوبال دامن زده است. برخی ازمنقدين گسترش تجارت جهانی و همکاریهای بين المللی را با شکل گيری روندهای گلوبال يگانه پنداشته و از اين طريق نقش اساسی ساختارهای گلوبال را در تغير زندگی فردی و اجتماعی ناديده گرفتهاند. اين موضوع بويژه در زمانهائی که پديدهها و روندهای گلوبال در تناقض با ساختارهای سنتی "جهاني" و سياستهای سازمانهای بين المللی (نظير صندوق بين المللی پول) قرار ميگيرند به ابهامات بيشتری دامن زده است. (مهاتير نخست وزير مالزی روندها و سياستهای گلوبال را با سياستهای صندوق بين المللی پول در همه جا يکی دانسته است. و از اينرو مخالف با جامعه گلوبال است). سرزمين ، کشور، منطقه ، قاره و جهان جملگی مفاهيم هستند که بارفضای ويژهای را حمل کرده و محدوده جغرافيايی معينی را مجسم ميکنند، حال انکه قوميت ، ملت و انسان گلوبال ريشه در مناسبات معينی ميان انسانها و جلوهای از سيستمهای ارزشی فرهنگی و اجتماعی بوده و در قالب نهادهای معين حيات ميابند. مناسبات بين المللی بر بستر مناسبات ميان دولتها و نهادهای ملی مفهوم ميابد در حاليکه سيستمهای ارزشی و نهادهای گلوبال در ساختارهای فراملی و بر اساس گسترش همکاری کمونهای (Community) گلوبال خارج از محدودهها و حوزههای " دولتهای ملی " جلوه گر ميشوند. بدين ترتيب در حاليکه " انسان جهاني" تنها با حذف هويتهای انسان ، در تنها در "انتزاع" شکل ميگيرد ، انسان گلوبال بعنوان عضوی از جامعه مشخص زمينی (Particular Community) پا به عرصه وجود مینهد. استفاده از واژه جهانشمول در توضيح پديدههای اجتماعی و حقوقی گلوبال نيز با مشکلات فراوان روبرو خواهد گرديد زيرا پديدههايی جهان شمول تنها زمانی که بر پايه " قوانين و علوم طبيعی " قرار گيرند ، معنی ميابند ، زيرا تنها در آن چارچوب " حذف خصوصيات و ويژههای "مکانی و جغرافيايی " تا حدودی ميتواند منطقی جلوه کند. حال انکه موضوع سيستم ارزشی حاکم بر ساختارهای گلوبال از درون گفتمان عمومی ميان شرکت کندگان در ساختارهای گلوبال بدست خواهد امد. از اينرو برای مدتها "تفاهم" و" قرار داد" ، جايگزين " قواعد" و" اصول" گرديده و " مشارکت فعال" نقش مهمتری را در روندهای تصميم گيری نهادهای گلوبال ايفا خواهد نمود. (مدل تئوريکي" قرارداد اوليه" جان راول برای توضيح تئوری عدالت ميتواند بعنوان مدلی برای تدوين اصول و مبانی ساختارهای گلوبال مورد استفاده قرار گيرد. ) در عرصه اقتصادی نيز ميان اقتصاد " جهاني" و اقتصاد گلوبال " تفاوت"های اساسی در حال شکل گيری است. اقتصاد جهانی بصورت شبکهای از اقتصادهای ملی که از طريق مراوده ، تجارت ، سيستمهای سرمايه جهانی در مناسبات "وابستگی " (Interdependence) با يکديگر قرار گرفته ظاهر ميگردد. به عبارت ديگر نکته اساسی در فهم توسعه و روندهای اقتصاد "جهاني" در دوران کنونی شناخت از گرايش و سيستم " بهم وابستگی " اقتصادهای ملی است. سقوط سيستم سوسياليسم در دهه نود اخرين سدهای مقابل رونذهای بهم وابستگی را از ميان برده و امکان رشد و گسترش سرسام اور "اقتصاد جهانی " را فراهم اورد. حال انکه موضوع اقتصاد گلوبال ساختارهای اقتصادی معينی است که فرای ساختارهای ملی شکل گرفته و امکان يک پارچگی (Integration) ساختارهای اقتصادی را خارج از "محدويتهاي" مکانی و مرزها پديد اورده است. سيستم توزيع اينترنت نمونه خوبی ازاين گونه سازمانهای اقتصادی را نشان ميدهد. پروسه تداخل سيستمهای ارزی اروپا وشکل گيری ايرو نيز نمونه ديگری در اين مورد بدست ميدهد. تمايز نهادن ميان اين دو روند "بهم وابستگي" و "يکپارچگي" ساختارهای اقتصادی که يکی در قالب گسترش مراوده و تجارت بين المللی و ديگری در قالب شکل گيری نهادهای شبکهای فرا ملی جلو گر ميشود در درک روندهای گلوبال بويژه هنگاميکه که موضوع سياستها و برنامههای اقتصادی به پيش ميايد از اهميت ويژهای برخوردار است. سلوک (Behavior) و عملکرد سرمايه گلوبال (با وجود انکه دوران کودکی خود را طی ميکند) انرا از اشکال ديکر سرمايه متفاوت ميسازد (در اينجا ميتوان به سرمايههايی صندوقهای محيط زيست ، بانک جهانی ، پورتفوليوهای مالی بين المللی ايندکس سهام اشاره کرد. ) بلکه همين تفاوت را ميتوان در ساختارهای اشتغال گلوبال ، تجارت ، مالکيت وسيستمهای توزيع گلوبال مشاهده نمود. در حاليکه يکی (ساختارهای بين المللی) قدرت خويش از مناسبات و وابستگی به ساختارهای ملی و رابطه تنگاتنگ آنان را با يکديگر دريافت ميدارد، ديگری (ساختارهای گلوبال) توان خود را با جدائی خود از ساختارهای ملی کسب مینمايد. شکل گيری هويت گلوبال انسانی: فرهنگ و ساختارهای گلوبال الن دورشويتس (Alen Dearshovitz) در کتاب "عدالت و مذهب" به بررسی رابطه تنگاتنگ مذهب و قوانين پرداخته و با طرح اين سئوال که چرا "تورات" با داستان "خلقت" اغاز ميکند مينويسد که " قوانين " زمانی قابل فهم ميگردند (بهتر است گفته شود شکل ميگيرند) که بر " تجربيات تاريخی تکيه کنند. اين تجربيات تاريخی در قالب فرهنگ وداستانهای گوناگون نسل به نسل ادامه يافته و به تدريج به دلائل مبانی حقوقی را تشکيل ميدهند. او بر اين باور است که تنها داستان خلقت و تجربيات پيغمبران در تورات ميتوانستند زمينه را برای پذيرش ده فرمان موسی اماده سازند. در نگاه او قوانين مذهبی و دينی تنها زمانی نهادينه ميگردند که در فرهنگ و اخلاق فضای لازم را برای خويش باز کرده باشند. ارجون اپارودای (Arjuan paravdy) نيز مانند درشويتس بر اين باور است که برداشت و تصور انسان از خود و هويتش قبل از هر چيز درحوزه اخلاق و فرهنگ انعکاس ميابد. او در کتاب (Modernity At large) به بررسی اثرات تحولات تحولات فرهنگی و نگرشی در شکل گيری هويت انسانی پرداخته و بر اين باور است که چنين روندی زمينههای لازم را برای پيدايش آنچه او انرا " جهانی ايده الی " يا " جهانی خيالي" (Imagined World) مينامد، فراهم اورده و چنين جهانی بنيان عملکردهای و مرزهایهای ارزوهای انسان را جلوه گر ميسازد. بديده او چنين جهانی خود داعما موثر از تغيرات اساسی در حوزههای گوناگون زندگی است. اپارودای بز اين باور است ذر به پنج حوزه تقسيم ميکند. “ پيشنهاده من برای بررسی مسايل کنوني" و فهم فرهنگ گلوبال با " شناخت از مناسبا ت ميان ٥ حوزه اغاز ميشود: حوزه چشم انداز- قومی (اپارودای بر اين باور است که مهاجرت و مسافرت منظر نوين به درک گلوبال از قوميت انجاميده است – ا- ت) ، حوزه چشم انداز – رسانههای گروهی ؛ حوزه چشم انداز – تکنولوژی (Technoscape) (تاکيد در اينجا بر پيدايش امکانات انتقال تکنولوژی است – ا- ت) ، حوزه چشم انداز مالی (Financescape) و حوزه چشم انداز نظری – (Idioscape). " اپارودی بر اين باور است که تحولات جهانی دو دهه گذشته با ايجاد تغيرات اساسی در چشم اندازهای فوق منظر گلوبال را به يکی از منظرهای اساسی دوران کنونی تبديل کرده است. او مانند بسيار ديگراز کسانی که به بررسی هويتهای انسان پرداختهاند بر اين نکته تاکيد دارد که شگل گيری هويت انسانی يک "حادثه" تاريخی نبوده بلکه محصول روندهای تاريخی بوده که در طی آن تغيرات در عرصههای مختلف زندگی اجتماعی به تدريج مسايلی نوينی را در برابر انسان قرارميدهد. بعبا رت ديگر بر بستر تلاش برای پاسخ به مسائل و چالشهای اجتماعی نسلی به منظر و ديدگاهی نو (Perspective) برای حل مشکلات اجتماعی خود دست ميابد. در چنين دورانی نه تنها "موضوعات نوين " بشکل چالشی نو و تاريخی در برابريک نسل ظاهر ميگردند ، بلکه همچنين ساختارهای و اهرمهای لازم برای پاسخ به آن چالشها فراهم ميايند. با اينهمه آنچه "دنيای صوري" اپادورای را از حوزه انديشه خارج کرده در دنيای خاکی مستقر ميسازد ساختارهای معينی که بر اساس آن تصورات شکل ميگيرند. بعبارت ديگر هرچند ميتوان هويتهای انسانی را از جوانب گوناگونی (فرهنگی ، ايدولوژيک ، اقتصادی) مورد بررسی قرار داد ، آنچه ميان " ايدالهای "يک نسل" و آينده پلی ميسازد "ساختارها و نهادهاي" که او در چارچوب تصوراتش از خود و برای پاسخ به نيازهای مشخص زمان خود گاه اگاهانه و زمانی "نااگاهانه" آنان را بنا ميسازد. اين ساختارها در شکل کلی خود به سان اهرمهای معينی برای پاسخ به نيازهای او مجسم ميگردند. از اينرو شناخت از هويت نوين انسان گلوبال با شناخت از عضويت او در "کمون مشخص"ای بدست ميايد. در حاليکه در دورانهای کشاورزی و فئودالی ساختارهای عضويت انسان در نهادهای اجتماعی محدود و پراکنده بود ، جهان صنعتی باايجاد ساختارهای متنوع و بهم پيوسته امکانات عضويت انسان را در ساختارهای گوناگون و متنوع فراهم اورد. از اينرو نه تنها جامعه مجبور به ايجاد موازنه ميان ساختارهای متنوع اجتماعی گرديد بلکه هر فردی نيز ناگزير تنها با نگاهی "پلورال" به زندگی اجتماعی مِتوانست عضويتش را در نهادهای متنوع اجتماعی توجيه نمايد. در اين موضوع که "سلوک" ، رفتار و نگاه يک دانش اموز در مدارس و دانشگاههای مدرن با رفتار و سلوک طلاب مکتبهای قديمی متفاوت است ترديدی وجود ندارد. اين تفاوت تنها ناشی از موضوع و کيفيت اموزش و تدريس نبوده بلکه از آن مهمتر ريشه در جايکاه اين نهادها در شبکه نهادهای جامعه از يکسو و مناسبات متفاوتی است که بر آن دو موسسه حاکم ميباشند. بهمين طريق نيز ساختارهای اموزشی فراملی گلوبال و "عضويت" در آنان ناگزير نه تنها منظر(Perspective) بلکه همچنين واقعيت نوينی را برای شرکت کنندگان در آن نهاد اجتماعی فراهم خواهد اورد. در دو قرن گذشته برنامهها و در خواستهای کارگران و چشم اندازهای جنبشهای کارگری ، اشکال سازمانی تشکل آنان در رابطه تنگاتنگ با موقعيت آنان درسازمان توليد و بازار ملی اشتغال بستگی داشته است. بر بستربهم پيوستگی ساختارهای توليد صنعتی و شکل گيری اقتصاد ملی- صنعتی امکان شکل گيری سازمانهای سراسری اتحاديهای و صندوقهای ملی اعتصاب در خواست برای ساعات کار واحد ؛ بيمه ، حقوق بيکاری و احزاب کارگری پديد امد. با شکل گيری اشتغال گلوبال جنبش و سازمانهای کارگران و کارمندان در اکثر کشورها با چالش نوينی روبرو گرديدهاند. ساختارهای گلوبال کار منظر نوينی را در رابطه با درخواستهای جنبشهای کارگری و کارمندان به پيش نهاده است. مخالفت برخی از رهبران اتحايههای کارگری و گروهی از سازمانهای سوسياليستی با روندهای گلوبال بويژه در کشورهای پيشرفته به بهانه " انتقال يافتن مشاغل " به کشورهای در حال رشد نه تنها با واقعيت نمیخواند بلکه زيانهای فراوانی به دمکراتيک شدن ساختارهای کار گلوبال وارد اورده ، جنبشهای کارگری را به اهرمهای نيروهای محافظه کار و عقب مانده تبديل خواهد کرد. توسعه و گسترش اکسيونهای گلوبال و تقاضا برای دمکراتيزه شدن نهادهای جهانی کار تلاش برای يکسان شدن دستمزدها در ساختارهای گلوبال کار ، غير فانونی شدن کار کودکان و مهمتر از همه تلاش برای برداشتن سدهای کنونی در برابر حرکت آزادانه نيروی کار در مقياس جهانی موضوعات اساسی جنبش گلوبال کارگران را تشکيل ميدهد. هويت گلوبال انسان با شناخت از چالشهای قرن بيست ويکم و کوشش برای پاسخ به آنها شکل ميگيرد. موضوعات گلوبال (فقر ، عقب ماندگی ، بيکاری ، شکاف ميان کشورهای پيشرفته و عقب مانده ، محيط زيست) ، سيستمهای ارزشی گلوبال (حقوق بشر) ، اکسيونهای متنوع (اکسيونهای ضد جنگ) و پيدايش ساختارهای گلوبال (رسانههای گروهی ، سازمان اشتغال، مالکيت، توليد و سرمايه) هيچکدام به تنهايی و خارج از روابط تنگاتنگ و پيوسته با يکديگر نميتوانند جلوهای از شکل گيری جامعه گلوبال و هويت گلوبال انسانی گردند. شکل ساختمان جوامع بشری نه تنها به اين بستگی دارد که با چه مصالحی ساخته ميگردند بلکه همچنين به اين موضوع بستکی پيدا ميکند که آن مصالح چکونه بر روی هم قرار میگيرند. در حاليکه نخستين جلوهای از تاريخ و بعنوان ارثيههای گذشتگان جلوه گر ميشوند ، ديگری ناگزير هويت و اينده نکری انسان را در خود مجسم ميسازد. تصور انسان از خويشتن خويش در طرحها و نقشههای او برای سازمان دادن ساختارهای اجتناعی اش منعکس میگردد. هويت گلوبال انسان نه تنها در عرصه فرهنگ ، هنر واخلاق فضای ويژهای برای خود باز خواهد نمود ، بلکه بر بستر گسترش ساختارهای گلوبال شکل گرفته و شرايط زندگی انسان قرن بيست و يکم را شکل خواهد داد. نگاه به انسان گلوبال از دريچه سيستمهای هويتی گذشته انسان زمانيکه به فراگيری زبان خارجی اقدام ميکند برای مدتها به معنی جملات از طريق ترجمه آنان به زبان مادری دست پيدا ميکند. بهمين ترتيب او پديدههای اجتماعی نو و تحولات اجتماعی را برای مدتی تنها هنگاميکه از صافی نگرشهای پيشين خود گذارند درک مينمايد. نگاه به هويت نو. ين گلوبال انسانی از دريچه سيستمهای ارزشی و پاراديمهای گذشته بجای انکه انسان را به فهم و درک پارديمهای نو سوق دهد او را بسمت گسترش و انبساط سيستمهای ارزشی گذشته سوق خواهد داد. زيان چنين نگرشی در اين است که نه تنها مناسبات منطقی درونی پاردايمهای گذشته را به نببودی ميکشاند بلکه موانع اساسی در پی ريزی ساختارهای نوين فراهم مياورد. در حاليکه درک اين موضوع در علوم طبيعی ساده به نظر ميايد در علوم اجتماعی هميشه با بغرنجی همراه بوده است. توضيح ساختارهای ملی و هويت ملی متکی برسيستم ارزشی قومی و مذهبی به چهره تباه شده انسان ملی انجاميده ، انسان ملی ناقص الخلقه را ميافريند. نمونه بارز انرا ما در ايران و بويژه در عملکرد جنبشهای اسلامی بروشنی تجربه نموديم. کوشش جنبش اسلامی برای بازسای هويت ملی و ساختارهای ملی بر اساس ارزشهای مذهبی به سقوط وتضعيف و در مواردی نابودی هردو انجاميد. در کشورهای عربی امتزاج قوميت ومذهب و مليت برای قرنها ادامه داشته و مانع اساسی در شکل گيری ساختارهای هويتهای ملی در اين کشورها ايجاد کرده است. بهمين شکل توضيح هويت گلوبال انسان بر اساس سيستمهای ارزشی ملی و قومی انسان "بی هويت جهاني" را جايگزين انسان گلوبال خواهد نمود و تفاوت ميان فرهنگ و ساختارهای ملی و گلوبال را مخدوش خواهد ساخت. تاريخ دارای توان عظيم و غير قابل تصوری برای باز توليد خود ميباشد و در اين ميان هويتهای انسان جان سختر از تخم ماهيانیاند که سالها در بيابانهای خشک باقی میمامند و منتظر روزیاند که جريان ابی به آنان حيات تازه بخشد. با انکه اشکال سازمانی و ساختارهايی که هويتهای انسانی در قالب آن حيات ميابند در گذر زمان تغيريافته و و برخی نابود و برخی تکامل میيابند ليکن هيچ شاهد تاريخی وجود ندارد که پيدايش وگسترش هويتهای نوين انسانی به تضعيف و نابودی هويتهای ديگر او انجاميده باشد. گسترش و شکل گيری دولتهای ملی در اروپا و گسترش نهادهای اقتصادی و سياسی صنعتی و شکوفايی فرهنگهای ملی در اروپا نه تنها به نابودی هويت مذهبی انسان نی انجاميد بلکه در بسياری از موارد انرا گسترش داد. پيروزی احزاب سوسياليستی و به قدرت رسيدن احزاب کارگری در بسياری از کشورهای عقب مانده در قرن بيستم به گسترش و تحکيم هويت ملی و ساختارهای ملی ياری رساند. وحشت از اينکه چهره گلوبال انسان نابودی فرهنگهای ملی و قومی را فراهم خواهد اورد چندان با واقعيتهای تاريخی جور در نمیايد. دکتر اسماعيل مردانی گيوی در مقاله خود تحت عنوان "جهانی شدن و هويت ملي" با بررسی اثرات روندهای گلوبال بر "هويتهای ملي" و با اشاره به تجربيات سقوط اتحاد شوروی به نکات مهمی در باره اثرات روندهای گلوبال و شکوفايی فرهنگهای قومی اشاره کرده است. او مينويسد: " به طور کلی ميتوان گفت که جهانی شدن ، فرايند متمايز کننده و در عين حال همگون سازی است که از يک سو با پذيرش ارزشی پاره فرهنگها و توانهای محلی جهان را به سوی کثرت گرايی فرهنگی سوق میدهد و به اين ترتيب زمينه را برای طرح هويتهای قومی در بستر جهانی فراهم مياورد". آنچه ساختارهای هويتی انسانی را به نابودی ميکشاند گسترش شان بشکلی است که در برگيرنده هويتهای متفاوت انسانی گردند. از اينرو تلاش برای پاسخ به موضوعات گلوبال متکی بر پاراديم ملی و قومی ، "جهان وطني" و "دولت جهاني" را جايگزين ساختارهای گلوبال خواهد نمود ه ، بطور اجتناب ناپذيری به نابودی چهره ملی انسان خواهد انجاميد. "انسان ملی " روندهای گلوبال را در چارچوب "مناسبات ميان ملت خود و ملل ديگر پنداشته و ساختارهای گلوبال را موضوع مناسبات ميان "ملل" قلمداد ميکند. از اين رو چنين نگرشی نمیتواند نقشی سازندهای را در ايجاد ساختارهای گلوبال در درون جامعه خود نمايد. جامعه گلوبال بر مناسبات يک جامعه (Community) با جوامع خارج از خود نيست بلکه متکی بر پيوند " ساختارهای فرا ملي" در يک جامعه با ساختارهای فرا ملی ديگر جوامع شکل ميگيرد. ترکيب چنين ساختارهايی در مقياس جهانی جامعه گلوبال را تشکيل ميدهند. از اين رو ساختارهای فراملی نه تنها بر موضوعات گلوبال بلکه همچنين بر ساختارهای مستقل از ساختارهای ملی و مذهبی و استوار ميگردند. بهمان شکل که نگاه به انسان گلوبال از دريچه سيستمهای ارزشی "ملي" و "مذهبي" توسعه جوامع گلوبال را با خطرات جدی مواجه خواهد ساخته بهمان شکل نيز نگاه به هويت گلوبال انسانی از دريچه "جدلهای طبقاتي" جامعه "سرمايه داری – صنعتي" جنبشهای چپ را به حوزه ناسيوناليسم افراطی سوق خواهد داد. مارکسيسم بر پايه پارايم انسان طبقاتی سارختاهای سياسی و اجتماعی "طبقاتي" را در برابر پارايم انسان ملی و مذهبی به پيش نهاد. بسياری از پيروان اين انديشه بر پايه اين باور عمل کردند که تصورات انسان از خود بعنوان انسان مذهبی و ملی ، خود فريبی انسانی بوده و به محض انکه او خود را بعنوان عضوی از يک طبقه اجتماعی بازيابد هويتهای غير طبقاتی اش چون ادمکهای برفکی دربرابر گرمای جدلهای طبقاتی آب کرديده بر زمين فرو خواهند رفت. انچه جنبشهای مارکسيستی را در طول تاريخش با مشکلات اساسی روبرو گرداند و دليل کج رويهای بسياری گرديد ، پاردايم جامعه طبقاتی مارکس نبوده بلکه مطلق ساختن يکی از چهرههای انسان و جامعه انسانی بوده است. در حاليکه مارکس بطرز داهيانهای به توضيح صف ارايیهای درون جامعه صنعتی- سرمايه داری پرداخت و اهميت جدلهای طبقاتی را در تحولات اجتماعی توصيف نمود ، ليکن کوشش او برای جايگرين انسان طبقاتی با انسان ملی با ناکامی روبرو گرديد. تلاش جنبشهای سوسياليستی پس از مارکس نيز برای جايگزينی اراده ملی با اراده طبقاتی در با شکست روبرو شده و زيانهای فراوان به جنبشهای سوسياليستی وارد نمود. بر اساس آن نظريه اتحاد محرومان و کارگران تحت هدايت احزاب کمونيست تنها جلوه عادلانه "اراده مردم" بوده و انترناسيناليسمی که بر پايه آن اتحاد در مقياس جهانی شکل خواهد گيرفت ، مطلوبترين جلوه اتحاد جهانی مردم خواهد گشت. تا پيش ازپيدايش کشورهای سوسياليستی ، خصلت ملی دولتهای آن در پوشش "ايدالهاي" "انسان بی طبقه" پنهان میماند. ليکن در نيمه اول قرن بيستم با پيروزی جنبشهای سوسياليستی و به قدرت رسيدن احزاب کمونيست و سوسياليست در برخی از کشورها و جدلهای خونينی که برپايه نيازها و منافع ملی ميان احزاب کشورهای سوسياليستی شکل گرفت ، ناتوانی آنان را در پاسخ به چالشهای فرا ملی کاملا عيان گرداند. کنگرههای انترناسيوناليسم کمونيستی و سوسياليستی نيز نتوانستند بديل "اراده ملي" گردند. سوسياليسم اروپايی پس از جنک دوم از اين تلاش منصرف گرديد و سوسياليسم اسيايی نيز پس از شکست انقلاب فرهنگی چين با اين انديشه کاملا وداع نمود. پيروزی احزاب کمونيست و پيدايش کشورهای سوسياليستی ، بعکس انتظارات نيروهای چپ بجای انکه خصلتهای "طبقاتي" دولت را شکوفا نمايد بر خصلتهای ملی آنان برجستگی خاصی داد. در حقيقت نديدن استقلال و جدايی ميان ايندو سبب گرديد (هويت ملی و طبقاتی) که نه تنها منافع و درخواستهای ويژه قشرها و طبقات در قالب "انسان" بی طبقه و "انسان شوروی " امکان طرح در جامعه نيابد بلکه سازمانهای اجتماعی طبقات محروم نيز با از دست دادن استقلال خود نقش خود را بعنوان نهادهای بازرسی و توازن برای گسترش دمکراسی در جوامع سوسياليستی از دست دادند. ادامه دارد.... |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |