‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





سلطنت مشروطه در ٢٨ مرداد ٣٢ از بين رفت!
(به بهانه‌ی چهاردهم مرداد)
  • در تاريخ ايران، دولت دكتر محمد مصدق، تنها دولت ملی بود كه براساس قوانين مشروطه بوجود آمده بود... شاه كه فرزند ديكتاتوری بنام «رضاشاه كبير» بود، حكومت سلطنت مشروطه ، يعنی افزايش اقتدار مردم، از طريق افزايش حقوق شهروندی را برنتابيد. با كودتای ٢٨ مرداد ٣٢، برای سومين و آخرين بار، مشروطه‌ی سلطنتی در ايران از بين رفت
  • مشروطه‌خواهان كه نزديك به هشتاد سال با سلطنت مطلقه و سلطنت‌طلبان مبارزه كرده بودند ، همراه با بقيه‌ی هم ميهنان خود در بهمن ماه پنجاه و هفت ، هم مشروطه و هم سلطنت را به متوليان موزه‌های تاريخ سپردند.


    منوچهر تقوی بيات
    سه‌شنبه ١٤ مرداد ۱۳۸۲

    پيشرفت، رفاه وآزادی‌های اجتماعی كه در كشورهای اروپايی وجود دارد و برخی از ما به آن رشگ می‌بريم، برخی حسرت آن را می‌خوريم و شماری نيز آن را نمی‌پسنديم، زاييده‌ی نبوغ كسی نيست. بلكه از پس چند صدسال تلاش انسان‌هايی مانند ما (نه از نژادی برتر يا خونی رنگين‌تر) و دريك منطقه‌ی جغرافيايی همگون (كه در نزديكی آن اقوام بيابان‌گرد وجود نداشت)، در سايه‌ی امنيت اقتصادی، اجتماعی و سياسی؛ انباشت سرمايه ، دانش و صنعت ، بتدريج رشد كرده است. ناگفته نماند كه غارت كشورها و تمدن‌های قاره‌های ديگر (آسيا ، افريقا ، بوميان استراليا، نيوزلاند وآمريكا) نيز در اين انباشت سرمايه برخه‌ی بزرگی را می‌سازد. در اروپا ، مركانتيليست‌ها، بانك داران ، صاحبان صنايع، كاركنان بخش خدمات ، كارمندان و ديگر شهروندان؛ مردم شهر و روستا، در پناه امنيت مرزها، در سازمان ، انجمن‌ها و ديگر نهادهای شهری يا مدنی متمركز شدند و كم كم و گاهی ناگهانی، با قهر و انقلاب ، حاكمان فئودال، اشراف، پاپ‌ها، كاردينال‌ها و نظاميان را از اريكه‌ی قدرت به زير آورده و به موزه‌ها سپردند. راز شكوفايی و پيشرفت اروپا عمدتاً امنيت بود و دستاورد آن ، حقوق مساوی شهروندان ، حق تعيين سرنوشت مردم به وسيله‌ی مردم و در نتيجه ميوه‌ی آزادی و رفاه اجتماعی نسبی است كه كم و بيش در بيشتر كشورهای اروپايی به چشم می‌خورد.(از روی بزرگواری می‌توانيم از ايرادهايی كه به چنين سيستمی وارد است چشم پوشی كنيم.)
    اما كشور ما از هزار و چهار صد سال پيش ، به دليل قرار داشتن برسر راه شرق و غرب دنيا و نيز به واسطه‌ی امكانات و ثروت‌هايی كه داشته و دارد، هميشه در معرض هجوم بيگانگان بوده است. اين هجوم‌ها ، پيشرفت و بافت اجتماعی ـ اقتصادی تمدن ايران را درهم ريخته و اجازه نداده است كه رشد اقتصادی و قانونمندی‌های ويژه‌ی آن ، در ايران تحقق پذيرد. در آغاز، اسلام ، فرهنگ صحرانشينان؛ احكام نجاست و طهارت ، سنگسار زنان و محروم ساختن آنان از حضور فعال درجامعه ، بريدن دست و ديگر احكام الهی را با زور شمشير و تازيانه به خورد مردم ما داد. غزنويان ، سلجوقيان و ايلخان‌های ريز و درشت ، كشتند و ويران كردند. چنگيز و جنگجويانش ، فرامين ياسای چنگيزی و آداب بيابانگردی را به ارمغان آوردند و با شمشير، تير وكمان و آتش، شهرها و آبادی‌ها را ويران كردند، دانشمندان را به يوغ بستند و به كار گل واداشتند. استعمارگران اروپايی ، شيوخ سنی مذهب صفوی را آموختند كه ناگهان خواب‌نما شوند و مذهب شيعه‌ی دوازده امامی را مذهب رسمی ايران اعلام كنند. سربازان امام زمان با آرزوی بهشت و بهانه‌ی جهاد، الله اكبرگويان، با باروت و توپ‌های اروپايی به جنگ برادران سنی خود و سلاطين عثمانی رفتند تا دروازه‌های اروپا را كه در زير سم اسبان سپاهيان عثمانی يكی پس از ديگری ، فرو می‌ريخت ، نجات دهند. در سايه‌ی توجهات استعمارگران و علمای شيعه خرافات آنچنان رونق گرفت كه هنگام حمله افغان‌ها به اصفهان ، طلبه‌های شيعه ، نه تنها با دشمن نجگيدند ، بلكه بر سر اختلاف مسائل مربوط به نجاسات ، اجماع و جماع با نعلين آنقدر به سرو كول هم كوبيدند تا حكومت امام زمان سقوط كرد.
    هيچ كشوری درجهان با ويژگی اين ايران ويران نمی‌توان يافت. ايران تنها كشوری است در جهان كه در طول هزار و چهارصد سال (جز حكومت كوتاه سامانيان در خراسان و سلسله زنديه در فارس) هرگز حكومتی ايرانی؛ برخاسته از تبار و فرهنگ ايرانی نداشته است. اما زبان و فرهنگ ايرانی ، با اعوجاج همچنان رشد يافته است. نگاه كنيد به آنچه هنوز برجای مانده؛ به معماری ، به آبياری ايران ، فرش ، صنايع مستظرفه ، شعر، ادبيات و هنرهای ديگر. در اين چهارده قرن ، نه تنها مرزهای امن و انباشت سرمايه وجود نداشته ، حتا حيوانات ، معادن ، ساختمان‌ها ، آثار باستانی و سنگ‌نوشته‌ها نيز از حمله‌ی بيگانگان ، در امان نبوده‌اند. بهمين بيست وچهار سال گذشته كه خود شاهد آن بوده‌ايد نگاه كنيد. با تبعيد ، تحقير ، سنگسار ، شكنجه ، زندان و فشار دائم سعی كرده‌اند ما را به عقب بكشند. قوانين پيش از قرون وسطا را به مردم تحميل كردند، اما طالبان و متحجرين وابسته نتوانستند از ايران افغانستان بسازند. در سرزمين ما به دليل ويرانی و سيل دمادم مهاجمين ، انباشتی صورت نگرفته است ، اما انسان‌ها همچنان برای آبادی، آزادی و رهايی، صميمانه تلاش و از خودگذشتگی می‌كنند، كشته می‌دهند و هنوز ”اين آسمان غم زده ، غرق ستاره‌هاست“!
    ازحدود صدوپنجاه سال پيش رفت وآمد ايرانيان به روسيه، تركيه و اروپا افزايش يافت. تجار، محصلين ، مأموران دولت، از كشورهای ديگر به ويژه اروپا، خبر از آزادی و حقوق مدنی آوردند. كم كم نسيم آزادی از شمال ايران وزيدن گرفت. بی‌لياقتی شاهان و امرای قاجار، ستم گماشتگان حكومت و ايادی و حقوق بگيران دولت‌های خارجی به ويژه روس و انگليس، همه را به ستوه آورد. مردم از ستم و بی‌عدالتی دست به اعتراض زدند و خواهان تأسيس عدالتخانه شدند. اما بی‌اعتنايی شاه و درباريان نسبت به خواسته‌های مردم و حمايت فعال كارگزاران و كاركنان سفارت انگليس ، از خواسته‌ی انقلابيان، به دليل منافعشان ، موجب صدور فرمان مشروطيت درسال 1285 شمسی شد. در آن زمان، در ايران نه شهرها گسترش واقعی يافته بودند و نه انباشت سرمايه، دانش، فن و صنعت صورت گرفته بود. نه نهادهای مدنی ، انجمن‌ها ،احزاب ، سنديكاهای كارگری و سرمايه‌داری ، اتحاديه‌های بانكداران و صاحبان صنايع و روزنامه‌های مستقل وجود داشت. علی رغم جهش‌های انجام شده تا به امروز، اين كيفيت عدم رشد در ايران همچنان به چشم می‌خورد. در آن دوران هفتاد وپنج درصد از جمعيت ايران در ايلات و دهات زندگی می‌كردند و شهرها نيز در مقايسه با شهرهای اروپا، به دهات پرجمعيت ميمانست.
    مشروطيت كه با همت روشنفكران ، بازرگانان و مردم آزاده‌ی ايرانی بوجود آمد، چون شرط‌های لازم برای تحقق و پيشرفت را نداشت ، از آغاز تا نابودی كامل ، ضمن بدست آوردن موفقيت‌هايی كه برای رشد جامعه مفيد بود، در تمام موارد، با موانع بزرگ روبرو شد. يك حكومت پارلمانی ، با خواست شماری از روشنفكران و مردمان ميهن دوست و اصلاح طلب ، فقط در يك شرائط استثنايی و مساعد ممكن است تحقق يابد. چنين حكومتی ، تنها پس از رشد كامل شهرنشينی در تمام كشور و با تمام امكانات اقتصادی و صنعتی لازم و نيز رشد نهاد‌های مدنی و همچنين درك درست مردم از حقوق شهروندی ، امكان پذير است. درك درست ازحقوق شهروندی يعنی آن كه شهروند، حقوق انسانی خود را بشناسد و حق حاكميت برسرنوشت خويش را برهمه چيز، حتا به دين و مرجع تقليد خود ، مرجح و مقدم بداند. حقوق شهروندی به همه‌ی شهروندان ، حق زندگی ، حق آزادی بيان ، حق ايجاد حزب واجتماعات ، حق اعتراض ، حق انتخاب يا عدم انتخاب عقيده ، محل زندگی ، كار، قوم ، خدا ، رييس جمهور و... حقوق بسيار ديگری می‌دهد. بر اساس حق شهروندی همه‌ی ساكنان يك كشور، از طريق نمايندگان و كارشناسان نماينده‌ی خود ، قانون‌های زندگی شهروندی را تدوين و برای اجرا در اختيار دولت‌های منتخب خود می‌گذارند. طبيعی است كه اين دولت‌ها و مسئولان اجرايی نيز، دوره به دوره انتخاب می‌شوند و موروثی نيز نمی‌باشند. در اينگونه قانون‌ها، همه‌ی شهروندان با هم برابرند و قانون به كسی به دليل خانوادگی ، ارثی ، قبيله‌ای ، دينی و حزبی امتياز ويژه‌ای نمی‌دهد. البته اگر همه‌ی اين شرط‌ها در كشوری ، فراهم باشد ، حتا در بالنده ترين وضعيت هم قرار داشته باشد ، مانند فرانسه ، پيش از حمله‌ی هيتلر، باز هم ممكن است ، مجلس و حكومت دمكراسی يك شبه برچيده شود. پس عامل خارجی يا استعمار می‌تواند حتا نظام پابرجايی را درهم بريزد ويا از رشد باز دارد. در ميهن ما از آغازمشروطيت تا پايان و انقراض آن چنين بود. نه تنها شرط‌های لازم برای اسقرار مشروطيت فراهم نبود ، بلكه دو قدرت خارجی بزرگ ، مانند انگليس ، روس و كمی هم فرانسه ، دائم در كار استقلال و دوام دمكراسی در ايران دخالت و توطئه می‌كردند. پس از نخستين جنگ جهانی ، آلمان و ديگر كشورهای اروپايی و پس از جنگ جهانی دوم آمريكا نيز به جمع صاحبان منافع در ايران افزوده شد.
    سرگذشت مشروطه درايران، در درجه اول به دليل نادانی، ناآگاهی و طمع پادشاهان، از آغاز تا پايان تأسف انگيز است. نبودن شرائط مادی مناسب؛ اجتماعی ، اقتصادی و سياسی داخلی ، بعلاوه دخالت خارجيان كه هم پول داشتند و هم قدرتی بيش از همه‌ی امكانات داخلی ما ، سبب شده است كه شماری از هم ميهنان ما حتا امروز هم به حقوق شهروندی خود آگاهی نداشته باشند و همچنان به دنبال اصلاح شيخ و تعظيم شاه باشند يا چشم به الطاف بيگانگان بدوزند! اين همان فاجعه‌ايست كه بيش از صدسال است كه ما در دور باطل آن گرفتاريم. در آغاز جنبش مشروطيت مردم از ستم شاه و درباريانش به علمای اسلام و سفارت انگليس پناه بردند. همين كه فرمان مشروطه صادر شد، عمال بيگانگان و مرتجعين در مجلس رودرروی فرزندان دل سوز ميهن ما قرار گرفتند. شمار مشروطه خواهان راستين ، چه در مجلس و چه در سطح كشور بسيار اندك بود و هرگز نيز به اكثريت نرسيد. هنوز يك سال از مشروطه نگذشته بود كه شيخ فضل‌الله نوری عَلم مشروعه را بر ضد مشروطه بلند كرد. سال بعد محمدعلی شاه با تكيه به تزار روس و با كمك كلنل لياخوف روسی مجلس شورای ملی را به توپ بست. جمعی از نمايندگان مردم مانند ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل ، ملك المتكلمين ، حاج ميرزا ابراهيم آقا ، شيخ احمدخراسانی و... را كشت و شماری ديگر مانند علامه علی اكبردهخدا ، يحيا دولت آبادی ، معاضد السلطنه و... را تبعيد كرد.
    با خارج شدن روسيه از صحنه‌ی رقابت استعماری درايران، از سال 1917 به بعد، انگليس بفكر ايجاد يك دولت مركزی برای جلوگيری از خطر نفوذ بلشويسم افتاد. لرد كرزن و ژنرال آيرون سايد، رضاخان شصت تيری را برای اين كار پيدا كردند و او با همكاری سيد ضياء كودتای نظامی 1299 شمسی را عملی ساخت. رضا خان كه نه مدرسه رفته بود، نه كتاب خوانده بود ، سلطنت طلب بود. او به عنوان يك قزاق بی‌سواد، وارد صحنه‌ی سياست شد و دست آوردهای انقلاب مشروطه را در زير چكمه‌های خود پايمال كرد. او با زور نمايندگان مجلس را به زيرزمين خانه‌ی خود كشيد و با تهديد از آن‌ها تعهد گرفت تا در مجلس به پادشاهی او رأی مثبت بدهند. (درست كمی پيش ازاين تاريخ ، در تركيه نيز مصطفی كمال پاشا نامی ، برای جلوگيری از خطر بلشويسم ، دولت مدرن مقتدر مركزی بوجود آورد و خود را پدر ملت ناميد!) رضا شاه پس از رسيدن به سلطنت نام فاميل پهلوی برخويش نهاد و خود را پدر ملت ناميد! او دانشگاه ساخت ، اما درس خوانده‌ها و دانشگاه رفته‌ها را زندانی كرد يا با آمپول هوا كشت. راه آهن و جاده ساخت ليكن زندان‌هايش در جهان بی‌مانند بود. روزنامه‌ها تعطيل ، روزنامه نگاران زندانی و يا ترور شدند. نمايش سلطنت مطلقه و خيمه شب بازی ، مجلس فرمايشی و انتصاب وزرای مطيع اوامر ملوكانه در كنار آن ، تا سال 1320 كه متفقين رضا شاه را به دليل روابطی كه با هيتلر برقراركرده بود تبعيد كردند، ادامه داشت.
    پس از حذف ”قدرقدرت رضاشاه كبير!“، در ايران خلاء قدرت پديد آمد. در زمينه‌ی داخلی ، عامل اصلی اختناق از ميان رفته بود. در پهنه‌ی خارجی نيز دولت‌های استعماری و نيز اتحاد جماهير شوروی ، با مشكلات جنگ جهانی دست به گريبان بودند. در چنين اوضاعی ، مردم ايران از جمله مشروطه خواهان ، فرصت يافتند تا با آزادی نسبتاً بيشتری در انتخابات مجلس چهاردهم شركت كنند. اما همچنان حضور و نفوذ زمينداران و عوامل وابسته به استعمارگران در اين انتخابات هم چشم گير بود. در چنين فضايی دكتر مصدق ، از آزاديخواهان صدر مشروطيت ، وكيل اول تهران در مجلس شورايملی ، با دورانديشی، قانونی به مجلس پيشنهاد كرد كه تصويب شد. براساس اين قانون؛ نخست وزير و هيچ يك از مقامات و كارمندان مجاز نبودند ، بی‌اجازه‌ی مجلس، راجع به امتياز نفت با مقامات خارجی ، مذاكره كنند و يا امتيازی بدهند. متخلفين ازاين قانون ”... به حبس مجرد از سه سال تا هشت سال و انفصال دائمی از خدمات دولتی محكوم“ می‌شدند.
    فراكسيون جنبش ملی ، بخوانيم ”مشروطه خواهان“ ، به رهبری دكتر محمد مصدق در ارديبهشت ماه 1330 دولت ملی ”مشروطه‌ی سلطنتی“ را بوجود آوردند. در تاريخ ايران، اين دولت (نه مجموعه‌ی حكومت ، چون شاه و نهاد‌های حكومتی ، متعلق به سيستم زمينداری و وابسته بودند.) ، تنها دولت ملی بود كه براساس قوانين مشروطه بوجود آمده بود (البته پس از آن كه محمدعلی شاه مجلس و مشروطه خواهان را به توپ بست.). خدمات اين دولت ملی، هنوز در شرائط آزاد و دمكراتيك ، از لحاظ علمی در دانشگاه‌های ايران، مورد بررسی قرار نگرفته است. اين دولت كوشيد تا براساس قوانين مشروطه ، شاه را از دخالت در امور اجرايی باز دارد. اما او كه حكومت استبدادی را از پدرش به ارث برده بود، در برابر خواست‌های قانونی دولت ايستادگی كرد. دكتر مصدق ، پس از پيروزی بر انگلستان در شورای امنيت و ديوان داوری لاهه ، چون نتوانست فرماندهی نيروهای مسلح را از شاه مستبد پس گرفته و به دولت واگذار كند، در بيست و پنجم تيرماه 1331 ازمقام نخست وزيری استعفا كرد و شاه نيز آن را پذيرفت. مردم در سراسر ايران دست به قيام‌های خونين زدند و سرانجام دكتر مصدق را به نخست وزيری باز گرداندند و برای اولين بار در تاريخ مشروطيت ايران ، فرماندهی نيروهای مسلح به مسئول دولت واگذار شد. توطئه‌های مزدوران بيگانه و دولت‌های استعماری روزبروز عرصه را بر دولت قانونی مشروطه تنگ‌تر می‌كرد. شاه كه فرزند ديكتاتوری بنام ”رضاشاه كبير“ بود، حكومت سلطنت مشروطه ، يعنی افزايش اقتدار مردم، از طريق افزايش حقوق شهروندی را برنتابيد. انگليس‌ها كه در ايران ، به تنهايی و به كمك عوامل خود نتوانسته بودند دولت ملی و مشروطه‌ی دكتر مصدق را شكست دهند، با همكاری انتليجنت سرويس و سازمان سيا به سرپرستی كرميت روزولت آمريكايی وارد عمل شدند. آن‌ها با تبانی شاه و ديگر سلطنت طلبان مانند فضل الله زاهدی ، آيت الله كاشانی ، آيت الله بهبهانی ، شمس قنات آبادی ، فدائيان اسلام، زمينداران، عوامل وابسته به سفارتخانه‌های خارجی و ساير اوباش و مزدوران ، در روز 28 مرداد سال 32 دولت قانونی دكتر مصدق را ساقط كردند. بدين سان ، برای سومين و آخرين بار، مشروطه‌ی سلطنتی بوسيله آخرين سلطان مستبد در ايران از بين رفت. دكترمحمد مصدق را كه برگزيده مردم (در سی‌ام تير) و مجلس بود ، به جرم عدم اطاعت از دست خط ”جعلی“ شاه و نيز ستيز با بيگانگان ، محاكمه و زندانی كردند.
    پيروان دكتر مصدق يعنی مشروطه خواهان واقعی در آن روزگار، مانند همه‌ی مشروطه خواهان تاريخ ايران، با سلطنت مطلقه مخالف بودند. آن‌ها، از سال 32 ببعد در فضای ديكتاتوری و اختناق حكومت سلطنتی و در زيرچنگال ساواك سلطنت خواه وابسته به بيگانگان، به تلاش‌های خود برای به دست آوردن حقوق شهروندی در احزاب گوناگون و نيز به شكل جبهه‌ی ملی دوم و سوم ادامه دادند، به زندان رفتند ، كشته دادند، محروميت كشيدند و تبعيد شدند. در بهمن ماه 1357 با اراده‌ی قهرآميز مردم ايران ، بساط سلطنت مطلقه نيز برچيده شد. مشروطه خواهان كه نزديك به هشتاد سال با سلطنت مطلقه و سلطنت طلبان مبارزه كرده بودند ، همراه با بقيه‌ی هم ميهنان خود در بهمن ماه پنجاه و هفت ، هم مشروطه و هم سلطنت را به متوليان موزه‌های تاريخ سپردند. سلطنت طلبان و كسانی كه شيفته‌ی جبروت پادشاهان هستند ، بايد بدانند كه سال‌هاست كه فرصت مشروطه خواهی را از دست داده اند. در بهمن 57 ، شاه سلطنت طلبان و خانواده‌اش ، با ثروت‌هايی كه از مردم ما به غارت برده بود ، از ايران گريخت.
    اميد مردم ايران پس از فرار شاه آزادی ، استقلال و حكومت مردم بر مردم بود. اما آقای خمينی كه به كمك راديوی بی‌بی سی و ديگر رسانه‌های غربی ، بر موج سوار شده بود به كمك برنامه ريزان حكومتش ، از اعتماد مردم سوء استفاده كرده و به جای جمهوری ، با امداد غيبی ، جمهوری اسلامی را از صندوق بيرون آورد تا ما را به اين بدبختی‌ها و نكبت دچار كند. مردم ما در بيست و چهار سال گذشته با پوست و استخوان خود دريافته اند، آنچه كه به فرمان آقای خمينی بوجود آمد ، نه جمهوری بود و نه اسلامی. اگرحكومت اسلامی نتوانسته مردم ايران را به 1400 سال پيش باز گرداند و حكومت الهی را به آن‌ها تحميل كند، طرفداران سلطنت مطلقه نيز نخواهند توانست مردم ما را به 2500 سال پيش بازگردانند. امروز ديگر دوران سلطنتِ قبله‌ی عالم؛ ” ظل الله“ و نيز سلطنت ” الله“ كه فقر، گرانی ، غارت مردم و ثروت‌های ملی ، ويرانی ، فحشا ، فساد، بی‌نظمی ، ستم ، بی‌عدالتی ،‌ عدم امنيت و هزاران بدبختی ديگر برای مردم ميهن ما به ارمغان آورده، بپايان رسيده است. حنای سلطنت‌طلبان زمينی و آسمانی ديگر پيش مردم ما رنگی ندارد. امروز ايرانيان ، در پی حقوق شهروندی و استقرار حاكميت مردم می‌باشند.

    منوچهر تقوی بيات
    استكهلم ـ دهم مرداد ماه هزارو سيصد وهشتاد و دو خورشيدي





  • [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de