‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





بنام خدا
بر ما بسی کمان ملامت کشيده‌اند
حکايتی شکايت آلود از آنچه بر صاحب اين قلم رفت
  • اگر در آن (رنجنامه دادخواهانه و ستم ستيزانه و دردمندانه صاحب اين قلم به رئيس جمهور خاتمی) پيامی بود اين بود که خاتمی باعتراض بماند نه اينکه باعتراض برود. بماند و به پشتوانه مردم با گرانان گرانی کند نه اينکه برود و گرانان را گشاده دست بگذارد. با دوستان مروت کند و با دشمنان، مدارا مگر با دشمنان مدارا
     
     
    عبدالكريم سروش
    يكشنبه ١۲ مرداد ۱۳۸۲


    رنجنامه دادخواهانه و ستم ستيزانه و دردمندانه صاحب اين قلم به رئيس جمهور خاتمی، واکنش‌های مخالف و موافق بسيار برانگيخت. واز زبان خوش و ناخوش نويسندگان، "لطف‌های بانواع عتاب آلوده" و "بوسه‌های بر آميخته بدشنامی چند" بر سر وی باريدن گرفت. کسانی در آن جز درخواستی شخصی و فغانی خودمدارانه نخواندند. در حاليکه آن رنجنامه گرچه از اين جا شروع می‌شد به آنجا ختم نمی‌شد. و کسانی لحن داغ ولی دقيق آنرا با عصبيت و اهانت يکی گرفتند و آنرا گزيده ولی گزنده يافتند و ندانستند که گزيدن گزندگان خلق، رذيلت که نيست هيچ بلکه فضيلت است. و قومی دوستانه از آن بوی ترغيب به استعفا را استشمام کردند غافل از آنکه اگر در آن پيامی بود اين بود که خاتمی باعتراض بماند نه اينکه باعتراض برود. بماند و به پشتوانه مردم با گرانان گرانی کند نه اينکه برود و گرانان را گشاده دست بگذارد. با دوستان مروت کند و با دشمنان، مدارا مگر با دشمنان مدارا. جمعی هم فرصت را غنيمت شمردند و مشت بی خبری خود را باز کردند و کينه خود با روشنفکری دينی را بر آفتاب افکندند و پرونده مجعول "انقلاب فرهنگي" را باز گشودند و گناه ويرانی دانشگاه و تصفيه دانشگاهيان را در نامه عمل صاحب اين قلم نوشتند و خالق‌وار ازو توبه و استغفار بل خموشی و انکسار طلب کردند، و هنوز بجاهی و جايی نرسيده و طعم قدرتی و مکنتی نچشيده، فرمان بی امان به تصفيه مخالفان و دگرانديشان دادند. کار به جايی رسيد که در ميانه اين غوغا، يکی از "کيهانی صفتان" هم بانگ برداشت و نويسنده رنجنامه را از وارسی "سابقه زشت فرهنگي- انقلابي" وی اخبار وانذار کرد و اينقدر نينديشيد که اگر آن سابقه زشت بود، "خاتمی عزيز" هم در آن حضور داشت و مدتی مديد در "ستاد انقلاب فرهنگي" عضو بود و (بگمان وی) به بيرون کردن بيگناه‌ها و ويران کردن دانشگاه‌ها فرمان می‌داد.
     
    برای آگاهی طالبان حقيقت می‌گويم (و برای مغرضان فقط دعا می‌کنم) که قصه انقلاب فرهنگی را دست کم دوبار نوشته ام، يک بار در "سياست نامه" و ديگر با در مجله "لوح". و با خواندن آنها کمترين چيزی که دستگير خواننده می‌شود اينست که "انقلاب فرهنگي" فرق دارد با "ستاد انقلاب فرهنگي" که ما عضو آن بوديم. اولی برای بستن دانشگاه‌ها بود و دومی برای بازگشودن دانشگاه‌ها. انقلاب فرهنگی يک حادثه بود درميان حوادث قهر آميز بسيار که در فضای توفانزده ابتدای انقلاب درکشور ما رخ داد و مسئولان آن ، نه فقط حکومت که گروه‌های مسلحی بودند که در دانشگاه‌ها در کمين حکومت نشسته بودند و حاضر به ترک آنجا نبودند. پيامهای رئيس جمهور وقت سيد ابوالحسن بنی صدر هم به خرج آنها نرفت و ناچار به فرمان وی به قهر از آنجا بيرون ريخته شدند و دانشگاه بسته شد. نيک و بد اين حادثه را هر چه بود بايد از مسببان آن پرسيد و پيداست که غالب و مغلوب حرف خود و حکم خود را دارند. مدتی پس از اين حادثه بود که به فرمان رهبر انقلاب، "ستاد انقلاب فرهنگي" با هفت عضو برای بازگشايی دانشگاه‌های بسته شده تشکيل شد. اين ستاد که همه ماموريتش بازگشايی بود با سرعت و پشتکار بسيار، و با همکاری بيش از يک هزار استاد دانشگاه، به باز نويسی برنامه‌های دانشگاهی همت گماشت، مرکز (بسيار معتبر) نشر دانشگاهی را برای اشتغال استادان تاسيس کرد و نهايتا پس از يک سال واندی (نه بيست سال، که خواسته انقلابيون و روحانيون بود) با اصرار به رهبر انقلاب همه دانشگاه‌های کشور را بازگشايی نمود و دانشجويان و استادان را مجددا بر سر سفره معرفت نشاند. خدمتی که اين ستاد به دانش و فرهنگ کشور کرد و سهمی که در بازسازی دانشگاه‌ها داشت و مبارزه يی که برای بيرون کشيدن علوم انسانی از منجلاب اعتراضات جهل آلود کرد، و مشی ميانه روانه يی که در توفان چپ نمايی‌ها و تندروی‌ها در پيش گرفت (که بعد‌ها گناهش به پای صاحب اين قلم نوشته شد و کسانی چون محمد تقی مصباح يزدی ، وی را نفوذی ستاد انقلاب فرهنگی خواندند) داستانی است که بايد در جای ديگر گفته شود.
    آنها که آن روزگار را ديده اند انصاف می‌دهند که مهمترين کاری که از دست نيکخواهان در نهادهای رسمی بر می‌آيد، مهار زدن بر ويرانگری و ويرانگران چپ و راست ، و کند کردن تيغ انقلابی نمايی آنان بود. خدمت کردن به کشور چون شنا کردن در دريايی از شيره بود. شيرين اما پر از سختی و چسبندگی. و فقط شيره يی‌ها کنار می‌نشستند!
     
    اما حديث تصفيه‌ها هم شنيدنی است. بلافاصله پس از انقلاب، کميته‌های پاکسازی در سراسر ادارات و دانشگاه‌های کشور سربرآوردند و اين هيچ ربطی نه به انقلاب فرهنگی داشت و نه به ستاد انقلاب فرهنگی که يک سال و اندی بعد تشکيل شد. رهبر انقلاب در نطق آغازين خود در "بهشت زهرا" گفته بود "امنا بمانند و خائنين بروند" پاره يی خود رفتند وپاره يی به حکم کميته‌های پاکسازی ، بيرون نهاده شدند (باز هم رحمت به آن روزگار. پاره يی از خارج نشينان هنوز به قدرت نارسيده هوس پاکسازی "خائنان" خيالی را در سر می‌پرورانند و حکم تصفيه شان را هر روز صادر می‌کنند). باری هرچه بود، اين پاکسازی‌ها در دانشگاه نه با علم ما بود نه با اذن ما نه با رضای ما. و نه پاره يی از ماموريت ما. شعله ای از کوره انقلاب بود که دامن همه را فرا گرفت و هيچ جا را از سوختن معاف و مصون نگذاشت. با اينهمه اگر چيزی به فرونشاندن و مهار کردن اين شعله فزاينده کمک کرد ، همان گفتمان دموکراتيک (دينی و غير دينی) بود که صاحب اين قلم و دوستانش سالها برای استقرار آن رنج بردند و هزينه پرداختند. بطوريکه چپ نماها و سلاح فروشان ديروز هم اينک با همان منطق ، بجنگ تندروی‌ها می‌روند، انگار نه انگار که هنگامه ديروز هنگامه جنگ سلاح‌ها بود نه جنگ گفتمان‌ها. و هر که تندروتر بود انقلابی تر شمرده می‌شد ...
     
    باری پس از ٤ سال خدمت بدون ديناری مزد و اجرت، يعنی در سال ١٣٦٢ ، وقتی ديدم که در به پاشنه ديگر می‌چرخد (و اين عين عبارتی بود که با رئيس جمهور وقت سيد علی خامنه يی در ميان نهادم) و پاره يی از کجرويها نهادينه می‌شود و مقاومت من سودی در اصلاح امور ندارد، از ستاد انقلاب فرهنگی استعفا کردم و رو به تحقيق و تدريس و نقد و اصلاح آوردم . پس از آن بر من و من‌ها چه گذشت حديث پر خون جگری است که شرح آن را به وقت ديگر بايد نهاد.
     
    اينک بيست سال است که اين قلم به قدر وسع و طاقت خويش در گستردن فرهنگ مدارا و مروت و زدودن فرهنگ خشونت و رعونت می‌کوشد و خدای را سپاس می‌گزارد که درين راه کاميابی مقبولی داشته است. خيل عظيمی از جوانان اينک درس زندگی را بدين نمط ميخوانند و آسايش دو گيتی را تفسير ايندو حرف: مدارا و مروت، ميدانند. و اگر ازين قلم نقدی بر خاتمی ميرود، از آن رو است که او را هم تابع و طالب همين طريقه می‌داند و خوف آن دارد که مبادا نرمی وی، جسارت درشتخويان و گرانی گرانان و بی مروتی مداراستيزان را افزونتر کند و بوی هشدار می‌دهد که
     
    نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ريخت / هر طفل نی سوار کند تازيانه اش
     
    به گفته قرآن موسی (ع) وقتی سحر ساحران را ديد ترسيد. اما به گفته امام علی (ع) او از سحر نترسيد، بلکه از آن ترسيد که مبادا غلبه با ساحران افتد و بيخ جهالت و ضلالت مستحکم تر گردد. خوف اين قلم هم موسی وار است و عتابش هم عتابی قران وار که لا تخف انک انت الا علی (مترس که تو دست بالارا داری). و کدام دست بالاتر از ميراث اعتماد و پشتيبانی قاطبه خلق که خاتمی خنده رو و شيرين دهان را بر مسند خواجگی و سليمانی نشانده است؟
    روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک / لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
    گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولی / او سليمان زمان است که خاتم با اوست
    با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل / کشت ما را و دم عيسی مريم با اوست؟

    آنچه به زبان اشارت آوردم حکايتی بود از سر شوق نه شکايتی از سر چور و "خردمند را يک اشارت بس است" و گرنه به زبان عبارت مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شد، و دهاني" به پهنای فلک" می‌خواست. و با آن همه کژ خوانان را کفايت نمی‌کرد.
    لاجرم من تيغ کردم در غلاف / تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف
    -------------------------------
    شرط عشق است که از جور شکايت نکنم / ليک از شوق حکايت بزبان می‌آيد
    گو رو اندر پس زانوی سلامت بنشين / هر که از دست ملامت به فغان می‌آيد
     
    عبدالکريم سروش
    يازدهم مرداد ١٣٨٢





  • [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de