‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنيدم
  • تاريخ اين مرزو بوم پر از فراز و نشيب‌هائيست که راه جاودانگی را نشان می‌دهد اما افسوس که هيچگاه جز به ديده داستان و روايت به آن نپرداختيم تا چراغ راهمان باشد


    بيژن صف‌سری
    سه‌شنبه ١٠ تير ١٣٨٢
  • http://safsari.persianblog.com/
     
    از پلو تارک مورخ نقل است ، اسکندر هميشه نسخه‌ای از ايلياد هومر را که به دليل تصحيح ارسطو به نسخه صندوق معروف بود ، همراه داشت و آن را شبها با خنجری زير بالش خود می‌نهاد و می‌گفت اين دو چيز در سفر‌ها‌ی جنگ توشه راه من است ، و از قضا چرچيل ، آن کهنه سياستمدار قرن اتم هم می‌گفت به هيچ جا سفر نمی‌کنم مگر آنکه دوره کامل گيبون (تاريخ عروج و سقوط رم) را با خود همراه داشته باشم ، و اين يعنی راه جاودانگی که با گذشتن از ظلمات سطور تاريخ بدست ميايد.
    تاريخ اين مرزو بوم هم پر از فراز و نشيب‌هائيست که راه جاودانگی را نشان می‌دهد اما افسوس که هيچگاه جز به ديده داستان و روايت به آن نپرداختيم تا چراغ راهمان باشد
    بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنيدم
    من هيچ کسم يا که در اين خانه کسی نيست
    و اين تاريخ اين کهنه ديار است که می‌گويد ساکنان اين گستره تاريخی همواره برای تحقق آرزو‌های خود با دو گروه يکی در خارج و آن ديگری در داخل، در جدال بودند ، به ديگر سخن يا از نفوذ بيگانگان در هراس بوده‌اند که درپی صيد خود، آب را گل آلود می‌ساختند تا با استبداد و هرج ومرج منابع زرخيز اين سر زمين را به يغما برند و يا گرفتار عشيره و قبيله‌ای در داخل که از سر قدرت طلبی با هر گونه نو انديشی و تحولی که جامعه مدنی را در اين آب و خاک تحقق می‌بخشيد ، با تيغ و بند به مخالفت بر می‌خاستند و در اين گذار تاريخی است که در کار نامه آزاديخواهی اين ملت تبعيد چهار پادشاه به خارج از وطن و مرگ آنان در خفت و خواری (محمد علی شاه ، احمد شاه قاجار ، رضا شاه و پسرش محمد رضا پهلوی) و دو کودتا (کودتای سوم اوت ۱۲۹۹ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۰) يک نهضت (نهضت ملی شدن نفت) و دو انقلاب (انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامی بهمن ۵۷) وجود دارد و در اين رهگذر بودند کسانيکه در قالب مرشد کامل چون شاه اسماعيل با مريدان از جان گذشته‌ای که حتی به فرمان مرشد خود آدميزاد را زنده زنده می‌خوردند بر سرير حکومت نشستند اما روزی که دست از جهان کشيدند نه تنها ديگر مرشد کامل نبودند ، بلکه چون شاه عباس که وقتی چشم طمع از جهان بست ، بنام او هفت تابوت از هفت دروازه شهر بيرون بردند تا مبادا دشمنان او استخوانش را از گور بيرون کشند و بسوزانند و يا دست کم سرنوشتی چون شاه سلطان حسين صفوی داشتند که عاقبت بدست چند افغانی برهنه در بارگاهش همراه با ۳۳ بچه سادات صفوی يک جا به تيغ کشيده شدند ، و اين همه در تاريخ اين کهنه ديار است که جز حکايت شيرين، پندی از آن نياموختيم و حال
    ای هم وطن
    ما را چه می‌شود
    که هنوز خواب يک صبح نيامده را می‌بينيم؟
    از چه می‌گوئيم و از چه می‌خوانيم
    که کفن کرده تقدير خود خواسته‌ايم
    حاشا مکن ‌ای آرزو مانده به دل
    که تو خود در مظان همين خواب بی تعبير
    ساليانی است که چشم به آسمان دوختی
    ای شانه به شانه من
    ای که در بستر تاريخ کهن
    پهلو به پهلوی گريه می‌غلطی
    تا به کی خواب بی تعبير؟
    به ارواح آن کمانگير تاريخمان
    تير بی نشانه را ماند
    خواب صبح نيامده در رويا





    [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de