| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
يك درد دل دوستانه
با مسئولين سازمان جبهه ملی ايران در آلمان! حميد صدر
دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۲ همرزمان عزيز، مسئولين سازمان جبهه ملی ايران در آلمان! اعلاميه مورخ ٢٢ فروردين ١٣٨٢ آن سازمان ضعفها و ناكاميهائی را بر ملا ميسازد كه كم وبيش مبتلابه همهی گرايشاتی است كه تحت نام جبهه ملی، مصدق و نهضت ملی فعاليت ميكنند. از آنجائيكه حساسيت لحظات كنونی بيش از آن است كه بخواهيم همچنان بنا به سنتهای ديرينه و ننوشته شده حاكم بر اين جنبش كمبودها و ضعفها را ناديده بگيريم و يا با سكوت و ادامه تعارفات معمول ناتوانیهای موجود را توجيه نمائيم، به نوشتن اين نامه میپردازم تا بلكه مشتركا به راه حلی برسيم. وضعيت مصدقيها در مجموع اسفبار است، زيرا از طرفی هيچ زمانی مانند امروز شرايط سياسی در ايران و تمايلات بين المللی اين چنين مساعد و منطبق بر شعارها و خواستهای اين جنبش نبوده است و هيچگاه نيز پراكندگی ضعف و ناتوانی جنبش مصدقی در رهبری مردم آيران به اين حد نبوده است كه امروز. جنبشی كه زمانی با ملی كردن صنعت نفت در ايران، با ايجاد نهضت مقاومت ملی در برابر حكومت كودتا، با تظاهرات شانزدهم آذر در بسيج جنبش سراسری دانشجوئی و با گردهمآئی ميدان جلاليه با خواست آزادی انتخابات در سال ١٣٤٢ همواره حماسه آفريده، نهضتی كه در تاريكترين دوران اختناق سياسی با رهبری كنفدراسيون جهانی دانشجويان ايرانی در خارج از كشور وبا ايجاد پارلمان دانشجوئی گسترده صدای مردم ايران را بگوش جهانيان رسانيده، نهضتی كه دوسال قبل از انقلاب با هشدار به شاه و اتمام حجت با وی به جنبشی دامن زد كه طومار سلطنت را در هم پيچيد، به چنان روزی افتاده كه بايد به حال آن گريست. شكافی كه انقلاب ١٣٥٧ در صفوف اين جبههی عظيم مردمی ايجاد كرد ( گرو ه بازرگان و نهضت آزادی، جبهه ملی به رهبری فروهر و سنجابی و جبهه ملی به رهبری دكتر شاپور بختيار) باعث شد كه در آن زمان دشمنان دمكراسی و حاكميت ملی به رهبری خمينی بتوانند جنبشی را كه در اساس برای ترقی و تعالی ايران شكل گرفته بود به قهقرای بربريت سوق بدهند. ترور بختيار و فروهر، زندانی كردن سران نهضت آزادی و ممنوعيت هر نوع فعاليت سياسی در ايران باعث گرديده كه نهضت ملی قادر نشود با سازماندهی خود و با ايجاد يك حركت بسيج كننده و شخصيتی كه بتواند آنرا رهبری نمايد، جنبش دمكراسی را از اين حالت خمودگی خارج سازد. فعالين سياسی اين جنبش همچنان سعی بر اين دارند با صداهائی بس ضعيف در زندانها، در تبعيد و در گروههائی كوچك و كم تاثير به ادامه حيات سياسی اين جنبش كمك كنند ولی اين كوششها در خور شرايط خطير كنونی نيست. در چنين شرايطی نميتوان تنها با تكيه به نام مصدق و گذشتهی پر افتخار اين جنبش شد آن اهرمی را ايجاد كرد كه ايران را از اين منجلابی كه در آن گرفتار شده بيرون كشيد. دوستان ما در اعلاميه ٢٢ فروردين سازمان جبهه ملی ايران آلمان آن جنبههائی از ضعف و ناتوانی را بر ملا ميسازند كه متبلور كننده افول فعلی اين نهضت است. به نظر من با ادامه چنين منش و رفتاری هيچگاه قادر نخواهيم شد اين نهضت را به جنبشی تبديل نمائيم كه جوابگوی خواستهای فعلی مردم باشد. اين ضعفها و كمبودها در كجاست؟ الف ـ استفاده از واژهها و مفاهيمی كه هيچگاه در اين نهضت مرسوم نبوده است. اول از زبان و لحن شروع ميكنم، چون منشا بسياری از سوء تفاهمات و پراكندگيها دراينجاست. سوال: دوستان عزيز در اصلاح متداول و قديمی «پيروان راه مصدق» چه اشكال و ايرادی ديدهاند كه میخواهند «راهيان راه مصدق» را جانشين آن كنند ؟ تكرار «ما راهيان راه مصدق» در اين اعلاميه نه تنها به گوش اعضا و هواداران سازمانهای اين جنبش بلكه به گوش مردم ايران نيزكه تا كنون در مواقع حساس پشتيبان اين جنبش بوده اند، نامانوس است. نو آوری در هر جنبشی بايد ضرورتی داشته باشد. آيا پيروان كنونی راه مصدق در ايران كه در سخت ترين دوران اختناق آخوندی عكس مصدق را در دانشگاهها و نشستهای اعتراضی بالا ميبرند، شكايتی در اين مورد داشته اند؟ آيا گفتهاند كه باواژه «پيرو» مسئله دارند كه دوستان ما به صرافت افتادهاند «راهيان» را جانشين پيروان كنند؟ زمانيكه نسل سوم بعد از انقلاب به اين نهضت روی آورده و با بلند كردن عكس مصدق در تظاهرات و نشستهای خود میخواهد رابطه گسسته را برقرار كند، استفاده بی مورد از اين واژهها چه كمكی خواهد كرد؟ درست زمانيكه بيش از هر زمان بايد كوشش كنيم برای اتحاد هرچه بيشتر مردم به آن سنتها و اصل اين جنبش رجعت كنيم، يعنی تكيه بر نقش متقدم اين جنبش در مبارزه برای استقرار حكومت قانون و حاكميت ملی و اصالت و تداوم خود را را با شعارهائی مانند «راه ما راه مصدق است» در اذهان بيدار كنيم، دوستان ميآيند واژهی من در آوردی «راهيان» مطرح ميكنند. دوستان ميآينددر اين اعلاميه حتی به آن مفاهيم و تعاريف سياسی كه سالهاست در اين نهضت جا افتاده دست ميبرند و با نو آوری خود كاری ميكنند كه مجبور شويم، دوباره همه چيز را از اول تعريف كنيم. در اعلاميه به «گوهرهی پر ارزش آزاديخواهی» اشاره ميكنند كه به تعريف دوستان «در ماهيت معنای رهايش از نا آگاهی يا آزادی برای دانائی است». با اينكه در نهضت ملی هيچگاه سنت نبوده كه در اعلاميهها با تعريف واژهها به مردم درس فلسفه بدهيم، بسيار خوب، دوستان مايلند كه اين كار را بكنند ولی چرا غلط، چرا ناقص و چرا نامفهوم؟ توضيح دست و پا شكستهای كه دوستان از معنای «رهائی» ارائه ميدهند، تعريفی است ناقص از نظرات فلاسفه جنبش لائيسيته در اروپا در ضرورت خرد گرائی. امانوئل كانت، فيلسوف آلمانی با تعريف خود از «روشنگری» نقش موثری در اين تحول فكری داشته است كه ميتوانيم با ذكر دقيق آن كمك فكری به جنبش كه در ايران در حال شكل گرفتن بنمائيم. ولی چرا دوستان وقتی منظور تعريف روشنگری و رهائی است، آنرا «آزاديخواهی» مینامند؟ امانوئل كانت درسال ١٧٨٤ در ماهنامهای بنام Berlinischen Monatszeitschrift تحت عنوان (?Was ist Aufklärung) «روشنگری چيست؟» مینويسد: "Aufklärung ist der Ausgang des Menschen
aus seiner selbstverschuldeten Unmündigkeit. Unmündigkeit ist das Unvermögen,
sich seines Verstandes ohne Leitung eines andern zu bedienen. Selbstverschuldet
ist diese Unmündigkeit, wenn die Ursache derselben nicht aus Mangel des
Verstandes, sondern der Entschließung und des Mutes liegt, sich seiner ohne
Leitung eines andern zu bedienen. 'Sapere aude! Habe Mut, dich deines eigenen
Verstandes zu bedienen!' ist also der Wahlspruch der Aufklärung."
«روشنگری عبارت است از رهائی انسان
ازقيموميت وصغارتی كه خود وی باعث و بانی آن بوده است. چنين قيموميتی از آن جهت به
تقصير است چون منشاء آن فقدان شعور نبوده بلكه از نداشتن جرات و اراده ناشی ميشود؛
امری كه استفاده از شعورخويش بدون راهبری ديگری را غير ممكن ميسازد.
بنا بر اين Sapere aude (لاتين) «جرات داشته باش و از شعور خود استفاده كن!» شعاراصلی روشنگری است.» با ترجمه اضطراری و غير فلفسی اين جمله قصد اين را ندارم كه من نيز به نوبه خود برای دوستان معلمی كنم. ولی ناروشن گذاردن تعريف آزاديخواهی (رهائی؟) كه آنرا «در ماهيت معنای رهايش از نا آگاهی يا آزادی برای دانائی » میبينند، از جمله كانت پوست را گرفته و محتوا را بدور انداخته است. دوستان، تفكيك ننمودن دو مقوله «رهائی» و «آزاديخواهی» در نهضتی كه مصدقها، صديقيها و بختيارها و مهندس زيرك زادهها در آن همواره با دقتی شايان توجه در سخنرانيها، پيامها و مصاحبهها فرهنگ و شعور سياسی جامعه را غنی ساخته اند، ظلم به آنهاست. مردم ايران از ما و جبهه ملی انتظارات و توقعاتی بيش از اين دارند. مورد ديگری كه در اعلاميه زياد بچشم ميخورد، استفاده سهل انگارانه از صفت « ناب» در رابطه با نظام جمهوری است. دوستان چند بار و همه جا در توضيح جمهوری بر روی صفت ناب تكيه ميكنند. گوئی كه با تكيه كردن بر اين صفت ماهيت اين پديده نيز تغيير ميابد. متاسفانه خير، نه تنها ماهيت جمهوری بلكه ماهيت هيچ نظامی را نميتوان با جابجا كردن اسم و قيد وصفت تعيين نمود، جمهوری اسلامی و جمهوريهای دموكراتيك زير نفوذ شوروی سابق و چين تاكيدی هستند بر اين ادعا. با بكار بردن اين صفت دوستان فقط در ذهن فعالين اين جنبش آن طرز تفكر مكتب گرايانه و ايدئولژيسم فكری را تداعی ميكنند كه در شكست دمكراسی در ايران نقش بسزائی داشته است. بكار بردن واژه «ناب» در سياست ايران ابتدا توسط تودهایها و مائوئيستها درتركيب «ماركسيسم ناب» در مقابل ماركسيسم آمريكائی باب شد و رواج يافت تااز اين طريق چپهائی را كه ديدی انتقادی به استالين داشتند، طرد نمايند. بعدها اين واژه در جمهوری اسلامی نيز مد شد و آنهم در شكل و قوارهی «اسلام ناب محمدی» كه قصد دارد با اسلام آمريكائی تسويه حساب كند! دوستان اين صفت را در اعلاميه خود درجملهی «... چنين حكومت و حاكميتی را فقط در درونمايهی جمهوريت ناب و تمام عيارعرفی... » بكار ميبرند. آيا با استفاده از صفت «ناب» در پی جمهوری قصد دارند روش نظری خاصی را وارد جبهه ملی كنند و با تقسيم جمهوريخواهی به ناب و به آمريكائی ما را نيز به خودی و غير خودی تقسيم نمايد؟ دوستان در اعلاميه اشان مينويسند: «... چهارچوب كلی حكومت جمهوری ناب را ميتوان بر شالودهی نهادههای زير استوار ساخت:... » و بعد شرحی در مورد جمهوری ميدهند كه بخصوص در نيم جمله آخر «ناب» بودن خود را آشكار ميسازد، آنهم به اين شكل: «زمامداران كشور، كه بر پايه انتخابات آزاد... میبايد نمايندهی افكار عمومی و بر آورندهی بر آيند خواستهای واقعی همهی مردم باشند.» با كمی دقت و تامل ميشد با همين كلمات جمله را به صورتی نوشت كه باعث سوء تفاهم نشود. برای مثال:... تا دريك انتخابات آزاد مردم بتوانند خواستهای خود را از طريق نمايندگانشان در پارلمان طرح نمايند تا در آنجا بعد از نائل شدن به اكثريت به خواستهای واقعی مردم تبديل شود و بوسيله قوهی اجرائی (زمامداران كشور؟) به مرحله اجرا در آيد. دوستان در اين جمله كه كم و بيش با واژههای بكار گرفته در اعلاميه اشان ساخته شده، چه ايرادی میبينند كه با جمله ملقلق بالا در اعلاميه خود نه تنها به بيانی نامفهوم بلكه به ابرازی ميرسند كه ناخواسته برداشتی پوپوليستی و مطلق گرايانه را از دمكراسی تلقين ميكند. منظور از برآيند خواستهای واقعی همهی مردم واقعا چيست؟ اگر حق اقليت را در نظر نگيريم و همانند خمينی پشتيبانی اكثريت را برای مشروعيت بخشيدن به يك سيستم فكری مطلق گرا و ضد آزادی كافی بدانيم، از دمكراسی و حاكميت ملی كه خواست مصدق بود، چه خواهد ماند؟ آن گرايشی كه سعی مينمايد وجود اقليت فكری و اجتماعی را با تكيه به اكثريت كتمان كند، چيزی جز همان تمايلی نيست كه در بدو تشكيل حكومت جمهوری اسلامی با انجام رفراندوم و تشكيل مجلس خبرگان سيستم اختناقی مورد نظر خود را با تكيه به رای ٩٩ در صد به جامعه حقنه كرد و بعد از آن نيز خود اين اكثريت را به فراموشی سپرد. با گذاشتن اولين سنگ بنای حكومت جمهوری اسلامی كه برگزاری رفراندوم برای تعيين نظام بود و با تكيه بر شعار «جمهوری اسلامی نه يك كلمه كم و نه يك كلمه بيش» حكومت «نابی» در ايران پايه گذاری شد كه چون خود را بقول دوستان «نماينده افكار عمومی و بر آورندهی بر آيند خواستهای همهی مردم» میدانست، بخود نيز اجازه داد همهی احزاب و گروههائی را كه از جمهوری برداشت و تعريفی غير ناب داشتند بعنوان غير خودی ممنوع سازد، همه عقايد و افكاری را كه با حكومت در تضاد بودند سركوب نمايد، مخالفين را به زندان بفرستد و كسانی را كه نميخواستند «تقيه» كنند، به مهاجرت مجبور و مابقی را كه نميتوانستند از آن خاك دل بكنند، به سكوت و افسردگی دچار نمايد. از اين گذشته مسئله نهضت ملی هيچگاه ناب بودن اين يا آن نظام حكومتی نبوده است. علت اصلی مخالفت جبهه ملی ايران با رژيم كودتا در دوران سلطنت محمد رضا شاه كه در شعار «استقرار حكومت قانون هدف جبهه ملی ايران است» خلاصه ميشد، رعايت ننمودن قانون اساسی مشروطه و بويژه زير پای گذاشتن حق مردم در تعيين سرنوشت سياسی گشور بود. دغدغه رهبران اين جنبش از مصدق گرفته تا بختيار و سنجابی و فروهر و بازرگان و صدها هزار هواداری كه در اين جنبش مبارزه ميكردند، در اين دوره شكل نظام حكومتی نبود. دغدغه آنها اين بود كه چرا قانون اساسی رعايت واجرا نميشود. باوجود اينكه برای ما مسلم است كه مردم ايران پس از رد نظام سلطنتی هيچگاه چنين نظامی را نخواهند پذيرفت بايد به دوستانی كه بر جمهوريخواهی آنهم از نوع ناب آن اين چنين پافشاری ميكنند، تذكر بدهيم كه هنوز عدهای در ايران مشروطه سلطنتی را بر نظام جمهوری تزجيح ميدهند. اگر اين عده نخواهند به جمهوری ناب پيشنهادی دوستان گردن بگذارند، ميخواهيد با آنها چه بكنيد؟ بعنوان غير خودی بايستی از شركت در مبارزات سياسی و اجتماعی حذف شوند؟ چرا گربه را به اسم صدا نمیزنيم؟ «گربه» مورد وحشت و نگرانی دوستان شاهزاده رضا پهلوی است و اين امكان كه اگر آخوندها ببينند چارهای جز رانده شدن از حكومت ندارند، كوشش خواهند كه دو باره ايران سلطنتی شود، تا به دست مليون بيافتد. كاری كه در مورد پدر بزرگ همنام ايشان انجام هم دادند و وی را كه گوشهی چشمی به آتاتورك و جمهوری در تركيه داشت، تحت فشار قرار دادند كه شاه بشود و سلسله پهلوی را بنيان نهد! چرا كه به نظر آنها دخالت و نفوذ اسلام در يك سيستم شاهنشاهی ظل اللهی به مراتب بيشتر بود تا در يك سيستم جمهوری غربی لائيك. بجای ناب كردن جمهوری بگوئيم و اعلام كنيم كه نهضت ملی اعتمادی به قسم خوردن شاهزاده رضا پهلوی به دمكراسی ندارد، چرا كه ابوی نيزبعد از كودتای ٢٨ مرداد جلو افسران ارشد ارتش قسم خورد كه قانون اساسی را رعايت نمايد و بعد حزب واحد رستاخيز را درست كرد و اعلام نمود كه هركس نميخواهد عضو اين حزب شود، پاسپورتش را بگيردو برود. دوستان ميتوانند بگويند كه در مقابل رضا پهلوی كه در شكل و شميل يك سياستمدار سوپر دمكرات غربی حرفهای معقول ميزند با فرستندههای تلويزيونی او روبرو هستيم كه در لوس انجلس نقش برنامه هويت و چراغ صدا و سيمای جمهوری اسلامی را به عهده گرفتهاند و بغير از شخص رضا پهلوی هركسی را كه بطور صد در صد جان نثار نباشد، به فحش ميكشند. ميتوانيم بگوئيم كه وحشت مردم و ما از اين كه در فردای استقرار سلطنت در ايران آن منش درباری درارتش و در دولت و مطبوعات و فرهنگ جامعه مسلط شود كه شاه جوانبخت را به تدريج به بزرگ ارتشتاران شاهنشاه آريامهر تبديل كرد، كاری كه تلويزيونهای مستقر در لوس آنجلس هنوز دری به تخته نخورده، دارند انجام ميدهند و تحت منويات شاهانه به حذف دگر انديشان و نفی موجوديت هواداران جمهوری مشغولند. چرا نميگوئيم كه ترس و وحشت ما از آن منش در باری است كه در نهاد بخش وسيعی از رو حانيت، روشنفكران و ديوان سالاران اين مملكت به وديعه گذاشته شده و با خون آنها عجين شده است. كسانيكه از اكبر رفسنجانی اكبر شاه و از خامنهای ملا ولی عاليقدر ميتراشند، يكشبه، حتی با استقرار جمهوری نابی كه دوستان تبليغ ميكنند، محو نخواهند شد. فطرتی كه در «جاويد شاه» و «رهبر فقط روح الله» به بهانه جان نثاری بدنبال منافع و سود شخصی است، اين آمادگی را دارد كه از رئيس جمهور نيز يك اتوكرات بسازد. دوستان عزيز! كار ما بايد اين باشد كه بجای لب ور چيدن و بغض كردن مردم را برای دمكراسی بسيج كنيم. ميگوئيم دمكراسی و نه «آزاديخواهی» كه شما آنرا در اعلاميه با دمكراسی همسنگ مينمائيد. نگوئيد كه اين دو واژه فرقی با يكديگر ندارند. آزاديخواهی در مبارزه عليه استعمار بخصوص در دوران بعد از انقلاب مشروطه به مفهوم استقلال طلبی بكار برده ميشد و اگر در مقابل استبداد نيز بكار ميرفت، از آن روی بود كه آزاديخواهان بر اين اعتقاد بودند كه «استبداد و وابستگی دو روی يك سكه است » ! ولی آزاديخواهی ذمكراسی نيست. برای تفاوت قائل شدن بين دموكراسی و خواستهای مندرجه در اعلاميه حقوق بشر و تفاوت آن با واژه «آزاديخواهی» بايد از «آزاديخواهان» سوال كنيم كه آيا آزاديخواهی آنها مشمول پذيرا شدن لغو حكم اعدام، دفاع از آزادی عقيده كمونيستهائی كه آته ايسم را بر بيرق خود نوشته اند، آزادی تبليغات فمينيستی، آزادی ترويج مذهب برای همهی فرقههای مذهبی، آزادی اقليتهای قومی برای نوشتن و خواندن به زبان خود و آزادی هنر و هنرمندان نيز ميشود يا نه؟ ب ـ دوستان در اين اعلاميه تكليف خودشان را (موضع خودشان را) با انقلاب ٢٢ بهمن ١٣٥٧ روشن نميكنند. جملهی نا روشن آخر اعلاميه شما: «مردم شايسته و شكيبای ايران با آموزه انقلاب ٢٢ بهمن ٥٧ اين بار ميدانند كه چه ميخواهند... » بخاطر استفاده از واژه آموزه انقلاب ما را درتاريكی ميگذارد. اين آموزه انقلاب چيست كه از آن به اين شكل مرموز صحبت ميشود؟ كدام آموزه؟ ادامه میدهند: مردم اين بار ميدانند چه ميخواهند. ولی دوستان اين راز را برملا نميكنند كه مردم اين بار چه میخواهند. بالاترين تخمينی كه ميتوانيم بزنيم، اين است كه مردم بعد از انتخابات شوراها در ٩ اسفند میدانند چه نميخواهند. اگر اين فرض درست باشد كه بين ٧٥ تا ٨٠ درصد مردم ما ديگر خواهان نظام جمهوری اسلامی نيستند، انوقت معنای » آموزههای انقلاب» كه دوستان ذكر ميكنند، كمی روشنتر خواهد شد. يكی از آموزهها يقينا اين خواهد بود كه آخوند بايد خود را از حوزه سياست كنار بكشد و سر صنف و كار خودش برود. آموزه ديگر اين است كه نظام حكومتی اسلامی در بيست و پنج سال گذشته كوچكترين رابطهای با جمهوری (حق حاكميت مردم نداشته است. آموزه بعدی اين است كه خمينی و ياران او تنها بخاطر نفی مدرنيته وتجدد تن به لقب جمهوری دادند و نيت باطنی آنها سطه اسلام و حكومت اسلامی (بخوان آخوندها!) بود كه پياده شد. اگر فرض را بر اين بگذاريم كه مردم سلطنت مردوده را ديگر نميخواهند و آموزه انقلاب برای آنها استقرار حاكميت ملی است آنوقت به حساب آن سازمانها و عناصری خواهند رسيد كه بطور مستقيم وغير مستقيم به استقرار جمهوری اسلامی كمك نمودهاند. اين آموزه مردم را بر آن ميدارد كه به همهی كسانی كه در اين «اشتباه» سهيم بوده اند، ديگر اعتماد نكنند. به اين ترتيب بخش مهمی از رهبران جبهه ملی مشمول اين حسابرسی خواهد شد، چرا كه اين بخش از ر هبری بجای اينكه سكولاريسم را پيش شرط استقرار دمكراسی بداند و از همان ابتدا تكليف خود را با نظام دينی روشن نمايد، حاكميت ملی را در چهارچوب نظام دينی ممكن دانسته و در جا افتادن اين نظام نقش مهمی را به عهده داشته است. آموزه انقلاب برای مردم يعنی برخورد به عملكرد دكتر كريم سنجابی، كسی كه در آن زمان بجای هشدار به مردم در مورد خطر استقرار يك استبداد دينی با عجله عازم پاريس شد تا موافقت و وفاداری خود را در شكل يك قرار داد سه ماده ای؛ قرار دادی كه خود وی نويسنده و امضاء كننده آن بود ، به خمينی اعلام كند. آيا «راهيان راه مصدق» خود را برای روبرو شدن با انتقادهائی از جانب مردم آماده كرده اند؟ «آموزه انقلاب» در پيش گرفتن سياست يكی به نعل و يكی به ميخ نيست. با برخوردی دو پهلو، نا روشن و غير صادقانه با معضل شكل گرفتن جمهوری اسلامی و نقشی كه جبهه ملی در آن داشته است، نميتوان اين نهضت را از اين خمودگی كه بدان دچار شده، خارج كرد. اگر طيفهای مختلف اين جنبش از اصلاح طلبان راديكال حكومتی گرفته تا طيف معروف به ملی مذهبی، مليون جبهه ملی (در داخل و خارج) و احزاب دور و نزديك به اين جبهه مانند حزب ملت ايران ، حزب ايران و... ميخواهند نقش موثری در دوران بعد از جمهوری اسلامی ايفا كنند، مشتركا جلو بازگشت سلطنت را از طريق استقرار حاكميت ملی بگيرند، بايد از همين حالا تكليف خود را با اين گذشته مغشوش روشن نمايند. روشن كردن تكليف به اين معنا است كه يكبار بطور ريشهای و بدون مصلحت جوئی به اشتباهات گذشته به پردازيم. اتحاد، ائتلاف و همبستگی با همه طرفداران دمكراسی و جدائی دين از حكومت زمانی به نتيجه ميرسد، كه قبلا در ميان گروهها و سازمانهای اين نهضت يك اتفاق نظری نسبی در مورد دلايل انحرافات و ضعفها وجود داشته باشد. اگر میبينيم جوانان نسل سوم از فرط سرخوردگی و سركوب دائمی آزاديهائی كه برای خود قائلند به يك هيستری مزمن دچار شدهاند و در برابراحتمال هر فاجعهای (منجمله احتمال حملهی نظامی آمريكا به ايران ) با بی تفاوتی به بالا انداختن شانهای و زدن پوزخندی اكتفا ميكنند و با گفتن «از اين كه هست بدتر نميشود» ، خيال خود را آسوه میكنند، يك علت بيشتر ندارد و آن بی اعتمادی به اپوزيسيونی است كه جز كلی بافی و كلمات دهان پر كن و تو خالی چيزی برای گفتن ندارد. آنها میبينند، بعد از ٢٤ سال نهضت آزادی بعد از اينهمه تحقير، شكنجه و زندان هنوز تكليف خود را با انقلاب، باسياست دنباله روی از خمينی، باتمكين در مقابل التقاط بين دين و سياست و... روشن نكرده است و ميگويند، همينها بودند كه نردبان خمينی و آخوندهای ديگر شدند. دوستان، همين مردم زمانی از ما خواهند پرسيد، چرا شورای جبهه ملی در آن شرايط به دكتر بختيار پشت نمود، چرا رهبری جبهه ملی اورا از حزب ايران اخراج نمود و چرا به هشدارها و اخطارهائی كه وی و دكتر صديقی در تفكيك بين دو مقوله سكولاريسم و دموكراسی ميدادند، توجه نشد؟ بايد خود را برای چنين روزی آماده كنيم تا بهانهای به دست هوچيانی ندهيم كه از همين حالا حذف و سركوب جنبش دمكراسی را در دستور كار خود قرار دادهاند. بايد به مردم گفت كه اشتباه كرديم، ببخشيد! بايد به آنها گفت اشتباه جبهه ملی در بين اكثريت اعضا شورا و هيات اجرائيه در اين بود كه بين دو روند كاملا مجزا در انموقع، يعنی روند استقرار حاكميت ملی و روند سكولاريسم تفكيكی قائل نشدند. اشتباه ايشان همچنين در اين بود كه دستيابی به استقلال را برای نائل شدن به دمكراسی كافی ميدانستند و لائيك بودن حكومت را پيش شرطی برای استقرار دمكراسی نميدانستند. دلائل و علل اين اشتباه پيچيده و بغرنج است. آيا ترس رهبری از انقلاب باعث چنين اشتباهی شد؟ آيا رهبران نهضت از مردم و گسترش جنبش آنها وحشت داشتند؟ آيا ترس آنها از اين بودكه شاه مانند مردادماه ١٣٣٢ بعد از چند روز مجددا بازگردد و با يك كودتای نظامی ديكتاتوری ديگری ايجاد كند؟ آيا تفكر اين رهبری در آن زمان «بهتر است با مردم اشتباه كرد تا عليه آنها حق داشت» بود؟ با اينكه دفاع جبهه ملی از حكومت موقت بازرگان چند صباحی بيشتر طول نكشيد و در جنايات عاملان اين رژيم نيز نه سنجابی و نه بازرگان كمترين دخالتی نداشته اند، بهتر است قبل از انكه شرايط آنرا بما تحميل كند در مورد اشتباهات اين جنبش در قبل از تصرف حكومت توسط ملاها حرف بزنيم. اين تصور كه با سكوت ما قضيه فراموش شده تلقی خواهد شد، اشتباهی است مضاف بر اشتباهات ديگر. اگر ما نتوانيم توضيحی را برای رفتار جبهه ملی در دوران گذار پيدا كنيم و آنرا در بين تمامی جناحين، سازمانها و احزاب وابسته به نهضت ملی به بحث بگذاريم، دشمنان دمكراسی به اينكار دست خواهند زد. اگر نتوانيم تحليلی روشن ازاقدام دكتر بختيار در تحويل حكومت از شاه و از اقدام سنجابی و بازرگان در قبول مسئوليت دردولت موقت توضيح و توجيهی پيدا كنيم، دشمنان نه تنها انگشت بلكه بقولی خنجر بر آن خواهند گذاشت. تحريك مردم به اينكه بخش عظيمی از مصائبی را كه در دوران جمهوری اسلامی تحمل نمودهاند پای حساب ما بنويسند، در آينده برای هوچيگرانی كه كاری جز هوچيگری ندارند، كاری نخواهد داشت. موضوع اين است كه ميخواهيم بعد از عبور از جمهوری اسلامی كار اين جماعت را با سكوت خود سهل و راحت بنمائيم يا پرهزينه و دشوار؟ ج ـ موضعگيری گنگ و نامفهوم در مورد تاثير حضور نظامی ايالات متحده آمريكا درعراق دوستان در اعلا ميه اشان مينويسند: «در اين هنگام كه منطقه خاورميانه به ويژه كشورهای نفتخيز منطقه از جمله ميهن ما دستخوش بازيگريهای نفتخواران گشته و در گير و دار روزهای سرنوشت سازی هستند، نياز به جبهه فراگيری كه همبستگی... » دوستان عزيز! گنگی در بيان و رديف كردن واژههائی نامفهوم مانند دستخوش بازيگريهای نفتخواران گشته و در گير و دار روزهای سرنوشت سازی هستند... بيان سياسی واقعيتها نيست. واقعيت اين است كه ارتش دولت ايالات متحده آمريكا با همگامی ارتش انگيس كشور عراق را كه به مدرن ترين ماشين جنگی در منطقه مجهز بوده با دادن تلفاتی كمتر از صد نفر در طی بيست و چند روز جنگ درهم كوبيده و عراق را تصرف كرده است. قوای اشغالگر يك ژنرال باز نشسته آمريكائی را موقتا جانشين صدام ساخته تا اپوزيسيون اين كشور بتواند به تدريج برای بدست گرفتن مقدرات «آماده» شود. دوستان بجای استفاده از اصطلاحات عتيقی مانند« بازيگریهای نفتخواران» بايد بطور دقيق تغييرات احتمالی را كه در اثر اين جنگ پديدار شده مورد تحليل قرار دهند. اينكه كاخ سفيد با كنترل توليد نفت عراق ميخواهد بر تصميمات اوپك در زمينه كنترل و تنظيم قيمت نفت در جهان تاثير بگذارد، اينكه آمريكا قصد دارد با خصوصی كردن منابع نفتی عراق و استخراج آن عملا منابع نفتی اين كشور را تصاحب كند، اينكه تصميم گرفته در عراق همانند افغانستان يك پايگاه نظامی دائمی ايجاد كند و... بخشی از انگيزه اين ابر قدرت در همسايگی ماست. تقليل دادن و محدود كردن قصد و نيت آمريكا به حفظ منافع استراتژيك در منطقه(كنترل منابع نفتی، گسترش بازارهای مصرفی وگسترش نفوذ سياسی باا يجاد حكومتهای دست نشانده) انگيزه اصلی آمريكا را مخدوش ميكند. دشمن نامرئی كه در يازده سپتامبر دوسال پيش ايالات متحده آمريكا را برای اولين بار در تاريخ اين كشور در داخل مرزهای خود مورد حمله قرارداد، و با زدن پنتاگون، كاخ سفيد ( كه با سقوط هواپيما عملی نشد) و دو برج معروف در نيو يورك به ترتيب مراكز قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی اين ابر قدرت، ضربه پذيری آنرا به نمايش گذارد، هنوز به آن شكلی كه مورد نظر آمريكا ست، قلع و قمع و تار و مار نشده است. شوك ناشی از اين غافلگيری هنوز برطرف نشده. برای ملت آمريكا قابل قبول نيست كه نيرويی كوچك و نا چيز بتواند مدرن ترين و بزرگترين قدرت نظامی جهان را با پيشرفته ترين تكنولژیهای نظامی آن به مدت چند روز فلج نمايد. تا زمانيكه آمريكا اين دشمن نامرئی را، دشمنی كه موجوديت وی را در اذهان وقلوب هزاران بنياد گرای اسلامی دركشورهای عربستان، ايران، سودان و مناطق اشغال شدهی فلسطين حدس ميزند، خنثی نسازد، از پای نخواهد نشست. و دليل آن روشن است حاميان ايدئولژيك اين دشمن را آمريكا در صدام حسين، خامنه ای، رفسنجانی و شاهزادگان عربستان سعودی و شيوخ سرخوردهی كشورهای خليج میبيند. بخصوص قشر وسيعی از طبقه متوسط با انحصار دلارهای نفتی بجای استفاده از آن در مبارزه عليه فقر و عقب ماندگی دلارهای حاصله را صرف تهيه سلاحهای كشتار جمعی و پروارساختن دهها گروه تروريستی مانند حزب الله و حماس و القاعده مينمايد. سرمايه دار آمريكائی ميخواهد سرش را آسوده بر بالين بگذارد و برای خشكاندن ريشه تروريسم درعربستان سعودی، سوريه و ايران و سودان برنامه دراز مدتی را طرحريزی نموده است. حمله نظامی به عراق عليرغم مخالفت بسياری از كشورها و حتی به قيمت زير پا گذاشتن همهی قراردادها و معاهدههای بين المللی مصمم بودن آمريكا را نشان ميدهد. واقعيت اين است كه خامنهای با كربلا سازی برای ايجاد حكومت اسلامی ديگری در عراق نشان ميدهد كه هنوز مطلب را نگرفته است. مافيای قدرت در جمهوری اسلامی ميخواهد بعد از تقويت حزب الله در لبنان، گروه تروريستی حماس در فلسطين و تقويت حكمتيار در افغانستان و كمك به طالبان و القاعده، با ارسال سپاه بدر به عراق با قمه زنی و سينه زنی و ايجاد عاشورای خيابانی و چهلمهای عزاداری حكومت جمهوری اسلامی بوجود بياورد. اين امر نشان ميدهد كه زعمای رژيم جمهوری اسلامی كه زنگ خطر را هنوز نشنيدهاند ميخواهد با اين ماجراجوئی جديد در معادلات سياسی به حساب بيايند. آنها جنگی را كه يكبار توسط رژيم دست نشانده صدام حسين عليه ايران «كوك» شد و بيش از يك ميليون كشته و ميلياردها دلار ضرر برای ملت ما ببار آورد، فراموش كردهاند. اگر در آن زمان جمهوری اسلامی با ارتش صدام حسين روبرو بود، اكنون با يك ماشين عظيم نظامی روبروست كه تكنولژی پيشرفته آن تمامی موازنههای نظامی گذشته را دگرگون ساخته است. در مصمم بودن دولت آمريكا برای سركوب كردن گرايشات بنيادگرائی اسلامی دراين منطقه ترديد نداشته باشيم. اگر زمانی پنتاگون برای تلافی جريان گروگانگيری در ايران تحريك صدام حسين را به آغازجنگی هشت ساله و نابودی اقتصادی و انزوای سياسی ايران كافی ميدانست، اگر زمانی برای مجازات قذافی در ليبی به فرستادن دو هواپيمای جنگی و بمباران چادر محل اقامت او و خانواده اش بسنده ميكرد، اكنون، بعد از تارومار كردن صدام حسين و گارد جمهوری او با اين قيمت ارزان به پاكسازی تمام منطقه كمر بسته است. وقتی دوستان مینويسند: «در اين هنگام كه منطقه خاورميانه به ويژه كشورهای نفتخيز منطقه از جمله ميهن ما دستخوش بازيگريهای نفتخواران گشته و در گير و دار روزهای سرنوشت سازی هستند، نياز به جبهه فراگيری كه همبستگی... » فراموش ميكنند ياد آوری نمايند، كه حدود وثقور اين جبهه فراگير برای همبستگی دركجاست. زمانيكه گروههای سلطنت طلب پاشنه در پنتاگون را از جا كنده اند، زمانيكه مجاهدين خلق در معامله بر سر آتش بس حتی حاضر شدهاند اسلحه خود را تحويل دهند و چنين ارزان نقش پادوی ارتش آمريكا را در عراق بپذيرند و حتی شايع است كه ميخواهند با سلطنت طلبان يك جبهه آزاديبخش مشترك تشكيل دهند، شعار اتحاد عليه رژيم جمهوری اسلامی با همه و يا آنطور كه دوستان جبهه ملی آلمان در اعلاميه خود ار آن به شكل عام « جبهه همبستگی» محتاج بررسی و دقت بيشتری است. سوء تفاهم نشود. شعار جبهه ملی در هيچ زمانی مرگ بر آمريكا نبوده و منظور اين نيست كه سازمانهای نهضت ملی بايد چنين شعاری را بدهند. سوال اين است كه چرا زمانيكه گروههای ماورا چپ و راست اپوزيسيون در ضعف مطلق ( مجاهدين) و در تعهد به سرسپردگی كامل (سلطنت طلبان) به ارتجاعی ترين جناح حكومت در آمريكا رجوع كرده اند، زمانيكه رفسنجانی در ايران مرتب به آمريكائيها «چراغ سبز » نشان ميدهد كه برای «هرگونه» مصالحهای حاضر است، پس از سركوب هواداران دمكراسی در ايران در صورتيكه بتواند جان و اموال را از معركه نجات دهد، حكومت را دو دستی تقديم سلطنت طلبان نمايد، فعالين سياسی نهضت ملی زمين ديپلماسی را در بست در اختيار نيروهائی گذاشتهاند كه خصيصه مشتركشان دشمنی با دمكراسی است؟ واهمهی نيروهای ملی از تماس و مذاكره با مقامات آمريكائی ريشه در آن سوءظنی دارد كه تاريخی و تاحدودی بر حق است. ترس از حزب توده و سازمانهای چپ در سابق كه هر گونه حركتی را در اين جهت به نوكری و سرسپردگی تعبير ميكردند نيز مرضی است كه از گذشته باقی مانده و فعالين سياسی جبهه ملی را از هر گونه تماس مستقيم با مقامات آمريكائی به وحشت میاندازد. ولی به نظر ميرسد كه چارهای نداشته باشيم و اگر اپوزيسيون طرفدار دمكراسی ميخواهد صندلی او بر سر ميز مذاكرهای كه برای تعيين سرنوشت مملكت صورت ميگيرد توسط كسانی اشغال نشود كه تنها سرمايه اشان اعلام سر سپردگی به قدرتهای بيگانه است، بايد از انفعال دست بردارد. سكوت نيروهای ملی در برابر پنتاگون و كاخ سفيد، نداشتن حضور در پارلمان اروپا و سازمان ملل و همهی آن محافلی كه چه ما بخواهيم وچه نخواهيم در تعيين سرنوشت آينده ايران نقش دارند و تنها بسنده كردن به شعار دمكراسی ميتواند در شرايطی كه اوضاع دائما تغيير ميكند نشانهی نوعی از ساده لوحی باشد. ساده لوحی كه يكبار قبل از ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و بار دوم درجريان انقلاب ١٣٥٧ گريبان نيروهای ملی را گرفت و باعث گرديد حكومت به دست دشمنان دمكراسی بيافتد. تشخيص بزنگاههای تاريخی ، تشخيص خطری كه ممكن است استقرار دمكراسی را برای سالها به تعويق بياندازد، خطر جنك، جنگ داخلی و تجزيه ما را موظف ميسازد كه دور از احساسات و دور از روياهای خوش پندارانه بسنجيم، ببينيم چگونه ميتوان از ممكن به مطلوب دست يافت. شكست نهضت ملی را از انقلاب مشروطه تا كنون نبايد تنها از دسيسهها و توطئه شيخ وشاه و قدرتهای استعماری مدافع آنها دانست. مليون نيز با ناتوانی خود در اين شكستها بی تقصير نبودهاند. آنها بارها خطر را ناچيز انگاشته، به هشدارها توجهی نكردهاند و حاضر نشده اند، درصورت لزوم خطر فحش و لعن جماعتی بی شعور را بجان بخرند تا جامعه بتواند راه خود را بسوی استقرار دموكراسی و قانونمند كردن ايران باز نمايد. مذاكره با مقامات آمريكائی به معنای قبول نظرات آنها نيست. رفتار دولت آمريكا در نيم قرن گذشته تا كنون به نفع نيروهای ارتجاعی و ضد دمكراسی در ايران بوده است. بايد به آنها ياد آور شد كه مردم ايران عواقب كودتای سيا عليه دولت ملی دكتر محمد مصدق، تحميل رفرمهای ضد فئودالی از بالا در دوران جان ف كندی (كه منجر به انقلاب سفيد شاه و ايجادحزب رستاخيز شد) و سياست دفاع از حقوق بشر كارتر به بهانه جلوگيری از خطر كمونيسم كه خمينی و جمهوری اسلامی را بر ايران حاكم نمود و ارسال كيك و كتاب مقدس و كليد برای رفسنجانی را از جمله كوششها ئی ارزيابی ميكنند كه باعث عقب ماندگی سياسی ، اقتصادی و اجتماعی كشور شده است. بايد در اين مذاكرات بی پرده مطرح ساخت كه رفتار سياستمداران اين كشور عليه نهضت دمكراسی در ايران و آتهم در دورانی كه جنگ سرد پايان يافته هيچ توجيهی ندارد و مردم ايران فقط و فقط آنرا به حساب مطامع و منافع آنی، كوتاه مدت و تنگ نظرانه جناح حاكمه در آمريكا كه تنها بخش كوچكی از سرمايه داران اين كشور را نمايندگی ميكند، خواهند گذاشت. بايد به آنها گفت كه نهضت دمكراسی در ايران در عين حال كه هرگونه مصالحهای را با رژيم اسلامی رد ميكند، مخالف آن است كه اين رژيم از طريق دخالت نظامی از خارج سرنگون شود. و اگر خواستند نظريات خود را به نهضت دمكراسی تحميل نمايند بايد به آنها ياد آور شد كه اپوزيسيون ملی و طرفدار دموكراسی در ايران سياستهای دولت كنونی آمريكا را زير نظر خواهد داشت و درصورتيكه آنرا مخالف مصالح ملی خود تشخيص دهد با اهرمهائی كه در اختيار دارد (از آن جمله بخش عظيمی از مهاجرين ايرانی كه ميتوانند در آنتخابات سال آينده رياست جمهوری آمريكا تا ثير داشته باشند و از طريق تماس با نمايندگان حزب دمكرات در سنا و كنگره آمريكا) مشروح خواستههای خود را در اختيار افكار عمومی آمريكا بگذارد و از آنها برای نجات دمكراسی و صلح در ايران تقاضای كمك كند. د ـ طفره رفتن از دادن رهنمود مشخص و روشن به مردم ايران در شرايط فعلي در اين اوضاع نگران كننده و «بزنگاه تاريخی» پيشنهاد و رهنمود سازمان جبهه ملی ايران در آلمان به مردم ايران چيست ؟ مینويسند: «... نياز به جبهه فراگيری كه همبستگی... » و با همين نيم جمله رسالت خود را تمام شده میپندارند. دوستان! مردم از شما ميپرسند: پرچمدار حركتتان كو؟ آن هيات امنائی كه بتواند حكومت موقت را تشكيل بدهد از چه كسانی تشكيل خواهد شد ؟ آن كنفرانس ملی كه بتواند پيشنهاد رفراندوم يا هر تاكتيك ديگری را مشروعيت ببخشد كی برگزارخواهد شد؟و... حكومتهای غربی از شما ميپرسند: چرا با هم متحد نميشويد؟ مردم پشتيبان شماكجا هستند و افرادی كه بتوانند خلاء قدرت را در ايران پركنند چه كسانی هستند؟ برنامه اشان چيست؟ نفوذاجتماعی شان چقدر است؟ جبهه ملی ميخواهد با توسل به كدام حربه و با تكيه به كدام شيوه در اين تصويرنا اميد كنندهای كه از خود بوجود آورده ، دگرگونی ايجاد كند. البته كه ميتواند انتشار اعلاميه در اين راه تاثيرات مثبتی داشته باشد ولی اين منوط به آن است كه محتوای چنين اعلاميهای تكرار همان حرفهای كلی در مورد همبستگی و بيائيد كنار هم بنشينيم نباشد. اين شعارها را بيست و دوسال است كه نهضت مقاومت ملی طرح كرده و لا اقل گفتن آن ديگر چندان تازگی ندارد. در مورد عمل دوستان چه پيشنهادی دارند؟ سالها كوشش عملی برای اتحاد نيروهای اپوزيسيون ملی در خارج از كشور به نتيجهی مطلوب نرسيده است. پراكندگی و بی اعتمادی به يكديگر به چنان حدی رسيده كه تصور يك اتحاد كوچك حتی در بين كسانيكه سالها در يك مجموعه بوده اند، غير ممكن شده است. اگر قادر نشويم در اين اوضاع حساس با تركيبی از ابتكار در عمل و تهاجم سياسی از تمامی اهرمهاو تضادهای موجود به نفع پروژه دمكراسی استفاده نماييم، صحنه را به كسانی سپردهايم كه بطريق اولی نميخواهند حاكميت ملی در ايران مستقرشود. شرايط به ما تحميل ميكند كه تمام نيروی خود را برای فشرده كردن صفوف بكار ببريم و در جائيكه زورمان نميرسد همانند فنی كه در كشتی كچ زده ميشود، از زور حريف برای زمين زدن او بهره بجوئيم. آيا در اين آشفته بازار چارهی ديگری نيز برای نيروهای مسئول ميماند؟ سالهاست گفته ميشود، نيروهای بالقوه ملی را نبايد دستكم گرفت. متاسفانه منظرهای كه سازمانهای وابسته به نهضت ملی از خود نشان ميدهند، گويای همه چيز هست، جز آن نيروی بالقوه. از منظرمردم زجر كشيده ايران و از ديد محافل سياسی اروپائی و آمريكائی، اپوزيسيون لاائيك و طرفدار دموكراسی ايران حركتی است پراكنده، غير موثر و ضعيف كه توان بسيج مردم را از دست داده است. چنين جنبشی توانی برای مقابله با جمهوری اسلامی ندارد، چرا كه برنامه نداردو چون برنامه ندارد، بی تحرك است. دوستان عزيز آنقدر بخود مشغولند كه حتی به آن چند تلاشی هم كه صورت ميگيرد التفاتی نشان نميدهند. در شش پيشنهادی كه اخيرا ازطرف اپوزيسيون طرفدار حاكميت ملی و دمكراسی به مردم شده: پيشنهاد منشور ٨١ ، بيانيه نيروهای سياسی ايران پيرامون تحولات منطقه در ايران، نامه آقای مهرداد خوانساری و پيشنهاد «رفراندوم» از طرف آقای امير عباس انتظام تحت عنوان » رفراندوم، چرا و چگونه؟» و پيشنهاد «مجلس موسسان، گذار از بحران» از جانب آقای دكتر كاظم علمداری ارائه داده شده است. در همه اين پيشنهادات بر سر يك مورد اشتراك نظرو توافق وجود دارد وآن حساس بودن شرايط وخطير بودن اوضاع ايران بعد از حمله نظامی به عراق است. اين پيشنهادات تنها برای توافق بر سر استراتژی دمكراسی طرح نشده اند، تاكيد پيشنهاد كنندگان بر اين است كه تنها با استقرار دموكراسی و حاكميت ملی است كه ميتوان كشور را از ورطه تجاوز نظامی بيگانه، جنگ داخلی و خطر تجزيه نجات داد. آيا سازمان جبهه ملی آلمان تا بحال پيشنهادات بالا را مورد توجه قرار داده است؟ آيا آنها را به بحث گذاشته است، موافقت يا مخالفت خود را با اين متون روشن ساخته است؟ آياجبهه ملی با مفاد بيانيهای كه تابحال توسط ٢٥٢ نفر از دكتر آقاجری محكوم به اعدام گرفته تا يوسفی اشكوری زندانی امضا كرده اند، مخالفتی دارند؟ آيا بامفاد منشور ٨١ كه اخيرا منتشر شده و بيش از صدها نفر در خارج و داخل آنرا امضاء كردهاند موافق است؟ «رفراندوم چرا و چگونه؟» پيشنهادی است فكر شده كه توسط مردی ارائه شده كه ارادت خود را به مصدق با مقاومت بيست و چهارساله در زندانهای جمهوری اسلامی به اثبات رسانده است. امير عباس انتظام را كه به علت معالجه درمرخصی به سر ميبرد بعد از انتشار اين پيشنهاد به دادگاه انقلاب فرا خوانده ومجددا به زندان اوين روانه كردهاند. آيا دوستان جبهه ملی تا كنون متن اين پيشنهاد را يكبار بطور دقيق مطالعه كرده اند؟ پيشنهاد جمهوريخواهان را مد نظر قرار داده اند؟ دوستان بجای تاكيد بر چنين تحول فكری كه در اپوزيسيون رخ داده، بجای منعكس نمودن آن تا حد اقل ديناميكی كه از طريق اين حركت فكری جديد ايجاد شده، تقويت شود، به يك نيم جمله «... همبستگي’» بسنده ميكنند. دوستان عزيز! به نظرم ميرسد كه اشكال كار ما جبهه ايها در جای ديگری است كه دشوار بتوان آنرا تنها با دادن آدرس رستم (راه ما، راه مصدق است) برطرف ساخت. به نظر ميرسد كه دليل سكوت و بی اعتنائی اعضا و هواداران جبهه ملی به آنچه كه در ايران و در خارج در حال انجام است، منجمله از آن كمبود اراده و جراتی نشات بگيرد كه كانت آنرا شرط اساسی برای خروج انسان از قيموميت ميداند. پناه بردن به تصوير قاب شده مصدق و اصرار در منزه بودن و خوب بودن و انسان بودن بجای خود، ولی آخر آدم بايد به يك دردی هم بخورد! فراموش نكنيم، در شرايطی كه ديگر نه حزب تودهای در كار است و نه مجاهد يا چريكی، بحث در درون ما انجام ميگيرد و نه در بيرون از اين نهضت. جبهه ملی تنها جريانی در اپوزيسيون است كه توان دولتمداری خود را بارها به امتحان گذاشته است و درقياس با بقيه دولتهائی كه در اين صد ساله بر ايران حكومت كرده اند، هر بار نيز بدون سرافكندكی از اين امتحان بيرون آمده است. اين جبهه نه از حيث تجربه و برنامه دولتی كمبودی دارد و نه از حيث مردان خوشنام و كاردانی كه بار ملت را بر سر منزل مقصود برسانند. شرافت و وجدان ملی اين افراد بارها به قيمت حياتشان پرداخته شده است. تداوم، يكرنگی و صداقت : واژهها و مفاهيمی كه به ندرت در صحنه سياست ايران به چشم ميخورد، رهبری اين جنبش را از ديگران متمايز ميسازد. دوستان ميتوانند چه در شعارهای عام اين جنبش و چه در احزاب وسازمانها و گروههای كه در آن ادغام شده مكان خود را بيابند. نخواهيم چرخ را مجددا اختراع نمائيم و با ايجاد تغييرات در بيان سياسی اين تصور را ايجاد نمائيم كه چيزی جديد هستيم! ما همانی هستيم كه هميشه بوديم: مصدقی، وطن دوست و خدمتگذار، و شرمندگی نيز از اين بابت نداريم. زنده باد مصدق گرامی باد خاطره دكتر بختيار، دكتر برومند، پروانه و داريوش فروهر ايران هرگز نخواهد مرد حميد صدر عضو نهضت مقاومت ملی ايران |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |