‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز




"بازتاب انتقادی" در تضاد با ارتجاع
 
 
دکتر علی راسخ افشار (از جبهه ملی ايران)
دوشنبه ۱٧ شهريور ۱۳۸۲
 
 
1- آخوند و ملا و پاپ و موبد و کاهن در روياروئی با پيشرفت و تمدن
2 ـ سخنی با چپهای دمکرات در رابطه با " باز تاب انتقادی"
3 ـ ملا و آخوند و دوپارگی شخصيت و تضاد با نو آوری
4 ـ ايران و ايرانيان خارج از کشور
 
نخست بپردازيم به روشن کردن آنچه از مقوله‌های بالا منظور داريم.
الف – باز تاب انتقادی را من ترجمه (Critical Reflection) قرار داده‌ام و بر اين باورم که تمام مظاهر تمدن و پيشرفت و تکامل در طول حيات بشر متمدن، چه در جهان ماديات و چه در عرصه معنويات، دست آورد فعاليت مغز انسان ميباشد. اين اصل را بپذيريم که «آهنگ رشد فرهنگ و تمدن حرکتی است از ساده به بغرنج» حالا سرعت اين حرکت بهرگونه‌ای که باشد، تفاوتی در اصل قضيه نميکند. مراحل پيشرفت و تغيير در زندگی بشر ابتدائی ، شايد از يک مرحله بمرحله ديگر قرنها طول ميکشيده است. چيزيکه در عصر ما در مقايسه با آن دوران، سرعت نجومی گرفته است.
با يک مثال از عصر خودمان اين مسئله را روشن کنيم. اتومبيل را از باب مثال در نظر بگيريد از روزيکه گت ليب دايملر در سال 86 – 1885 و کارل بنز درسال 1885 ميلادی اولين موتوری را اختراع کردند که بجای اسب به درشگه بستند و "خودرو" بوجود آمد، تا اين مرسدس بنز آخرين مدل 2003 که حالا ميبينيم را بررسی کنيم که پروسه تکامل آن، از آن مدل ساده دايملر و بنز تا اين مدل امروزی مرسدس بنز S کلاسه و SL از باب مثال، چگونه بوده است؟
1ـ نخست انسان، يا انسانهای برجسته‌ای بايستی باشند که در هر بخش از بخشهای گوناگون اتومبيلی از دانش و مکانيک و تکنيک مربوط به بخش تخصصی خود در بعدی بسيار بالا برخوردار باشند و افزون بر آن، مغز و هوش آفريننده و زاينده‌ای هم داشته باشند.
2ـ چنين انسانهائی بايستی در مرحله دوم همه آن بخش اتومبيل مربوط بخود را در خود دريافت کنند و دريابند و به کنه و جوهر آن پی ببرند و بخود اين اجازه را بدهند که از خود سئوال کنند و اين شک و ترديد را مطرح نمايند که آيا آنچه در برابر من قرار دارد کاملترين در نوع خود است يا امکان بهتر کردن هم دارد؟
3ـ حالا و در اين مرحله است که "بازتاب انتقادی" شروع ميشود. ذهن نقاد چنين آدمهائی بايستی با زير و رو کردن حالت موجود، کمبود‌ها و نقصان‌ها و رفع آنها را به دست آورند که اين همان عکس العمل و بازتاب همراه با نقد و انتقاد کرتيک و پيدا کردن کم و کسری ميباشد.
4ـ و در اين مرحله، آفرينش و زايش آغاز ميشود که طی يک سلسه آزمايش و طرح و مدل و رسم و نظاير آن، پروسه بهتر کردن، و رفع کمبود و نقيصه نمودن شروع ميشود و در نتيجه يک قدم به جلو بر داشته ميشود. حالا يکبار موتور بهتر ميشود يا سوخت تقليل مييابد يا گريبکس کاملتر ميگردد يا مربوط به دفرنسيال است، يا مربوط به فنر است و يا شکل و قيافه خارجی اتومبيل زيباتر ميشود و از اين قبيل. و بدين ترتيب است که اگر مدلهای مرسدس بنز را در اين بيش از يک قرن رديف کنيم، پروسه تکامل گام بگام آنها را می‌بينيم که در هر مرحله نتيجه ذهن نقاد و فعال متخصصان نخبه ايست که در پروسه بازتاب انتقادی در هر بخش گام بگام به جلو حرکت کرده‌اند و همان حرکت از ساده به بغرنج تحقق يافته است.
اين مثال اتومبيل در عصر ما، اما در ابتدائی ترين روز گار بشريت هم وقتی انسان اوليه سنگ را بعنوان ابزار کارهای خود کشف ميکند و شروع ميکند به فرم دادن به سنگ بدانگونه که بهتر بتواند با آن وسيله رفع نياز کند، هم صادق است. همينگونه وقتی آتش و آهن و فلزات را يکی بعد از ديگری کشف ميکند و شيوه استفاده از آنها و بهتر کردن ابزاری را که از آنها ميسازد را به پيش می‌برد، با همين پروسه "بازتاب انتقادی" سرو کار داريم.
اين مثال اتومبيل نمونه‌ای بود که ميتوان همين پروسه را در هواپيما، در کشتی در شعرو ادبيات و هنر در اقتصاد و حقوق و سياست و اداره کشورو ابزار جنگ و دفاع ، در فلسفه و الهيات و در انواع ساختمانها و راه سازی و پل و نظام حمل و نقل و مسافرت، در کشاورزی و دامداری و شيوه تغذيه و مواد غذائی و لباس و پوشاک ، و بالاخره در تمام شئون و مظاهر زندگی، همين حس يا غريزه و يا منطق بهتر کردن و کوشش برای رفاه بيشتر، سود بيشتر، امنيت بيشتر، دانش بيشتر و انواع و اقسام کشفيات زمينی و هوائی و دريائی و آسمانی ديد، که "بازتاب انتقادی و حس کنجکاوی بشر"، موتور حرکت بی توقف انسان در تمام جوامع و در همه زمانها و مکانها ميباشد.
 
* * *
ب ـ مقوله "فرهنگ و تمدن" نيازی به توضيح ندارد چرا که در انواع دائرة المعارفها و انسی کلپديها تعريف آن شده است و تکرار آن ضروری نمی‌نمايد.
پ ـ مقوله " پيشرفت" اما مقوله‌ای بحث انگيز است. زيرا چه بسا آنرا با مقوله‌ای از مقوله‌های ارزشی در هم می‌آميزند و عناوين سعادت و خوشبختی يا بدبختی را در ارزيابی آن دخيل ميدانند و در هر مورد پيشرفت، اين پرسش هم مطرح ميشود که، آيا اين پيشرفت باعث سعادت و خوشبختی بشر ميشود يا نه؟ از باب مثال شيوه زندگی گاندی و گاندی ايسم را مطرح ميکنند، که سادگی زندگی گاندی بشر را سعادتمند تر و خوشبختر ميکند يا زندگی پر زرق و برق برخوردار از همه آنچه سی وی لی زاسيون به ارمغان آورده است؟ اما بحث من ارزشگزاری نيست. از نظر من "پيشرفت" يک واقعيت نسبی است و از باب مثال اگر در حرکت ما سرعت را ملاک قرار دهيم، وسيله‌های نقليه امروزی، از دوچرخه و موتور سيکلت گرفته تا اتومبيل و هواپيما و کشتی و ترن، نسبت به شتر و اسب و الاغ و قاطر و درشکه و گاری، چون سريعتر هستند پس در اين زمينه پيشرفت کرده ايم، اما اگر در حرکت از جائی به جای ديگر تلفات انسانها را ملاک قرار دهيم، شايد عقب رفته باشيم. چرا، که با شتر و اسب و خر و گاری و درشگه، ميزان تلفات انسانها شايد با رعايت کميت و مقدار جا بجائی ها، تعداد تلفات کمتری بوده باشد. بهر حال با رعايت نسبيتی که بيان شد براين باورم که بشر پيشرفت کرده است، حالا بکجا با سرعتی بيشتر و در جائی ديگر حتی کمتر.
 
* * *
واژه پيشرفت، رفتن و حرکت را در بر دارد. آنچه مسلم است زندگی بشر و جامعه در همه جا و در همه حال در حال حرکت است و می‌بينيم هر چه عمر بشر متمدن بيشتر ميشود حرکت جامعه هم سريعتر وسيعتر و عميقتر ميگردد، بگونه ايکه حتی يک ثانيه هم ساکن نيست و کار جهان همان داستان: ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند، ميباشد.
در رابطه با پيشرفت سه جريان در جوامع ديده ميشود که نياز به بحث دارد.
1ـ جريان مترقی و پروگرسيو و پيشرو که نه تنها سر بفرمان اين حرکت به پيش در جامعه ميگذارد بلکه خود در به وجود آمدن و به پيش بردن و شکل گرفتن و جا افتادن آن دخيل هم هست.
اکثر تحصيلکرده‌ها، روشنفکران، نويسندگان، متخصصان، هنرمندان، که نوعأ ليبرال دموکراتها، سوسيال دمکراتها، سوسياليستها و در انتهای خط بالاخره مارکسيستها، کمونيستها، از نظر فرماسيون سياسی خود را از اين طيف ميدانند (هر چند من پيروان و مؤمنان بهر نوع ايدئولوژی را کنزرواتيو ميدانم.)
2ـ جريانی که به روزگار ما راست و کنزرواتيو خوانده ميشود و در برابر حرکت جامعه به پيش تا آنجا که ممکن باشد، مقاومت ميکند و همه سعی‌اش برآن است که ارزشهای سنتی و دينی و اخلاقی و عرف و عادات گذشته را تا آنجا که ممکن است حفظ و نگهداری کند، چنين جريانی در کليت خود جريانی است ايستا و مخالف حرکت به پيش و خواستار آن است که جامعه در جا بزند.
3ـ جريان ارتجاعی و واپسگرا که چشم بگذشته، آنهم گذشته‌های بسيار دور دارد و نه فقط مانند جريان دوم مخالف حرکت و تغييراست، بلکه خواهان آنست که ارزشها و معيار‌های روزگاران پيشين، که نوعأ اعتقادات و ارزشها و مراسم و شعاعر کهنه هستند، در جامعه حاکميت داشته باشند و رعايت شوند که بهترين مثال آن يهوديهای ارتدکس ميباشند که هر جا که هستند مشکلات بزرگی ايجاد ميکنند، همچنين است جمهوری اسلامی ولايت فقيه که بچشم می‌بينيم. تاريخ تمدن باز گو کننده اين واقعيت است که اين سه جريان کم و بيش در جوامع متمدن وجود داشته، منتها از اواخر قرون وسطا به بعد، بخصوص در اروپا حضور و تمايز آنها از هم چشمگير تر شده است. بطور کلی واقعيت اين است که بشريت سه در ميان دو سنگ آسياب و دو جريان متضاد، که يکی نفی ديگريست گير کرده و چه بسا در مانده و وامانده شده است.
لازم به تذکر است که هيچيک از اين سه جريان بالا بگونه‌ای مطلق وجود ندارد و مانند بسياری از امور ديگر، اينجا هم مسئله نسبی است و چه بسيار که کم و بيش از هر يک از اين جريانها در ديگری هم ديده ميشود و ارزشهائی يکی از ديگری گرفته است.
 
* * *
با روشن شدن آنچه ما از مقوله‌های عنوان مقاله ميفهميم بر گرديم به اصل بحث که "تضاد بازتاب انتقادی" با ارتجاع باشد ، که مشکل ديروز و امروز ما ايرانيان گرديده است.
اينکه هر چه به عصر حاضر نزديکتر ميشويم حرکت به معنای تغيير در جوامع بشری، بخصوص در جوامع پيشرفته، سريعتر و فراگيرتر ميشود واقعيتی است غير قابل انکار که از بديهيات است.
هر دين و ايدئولوژی در دو عرصه، يکی با مغز و ديگری با عمل انسان سرو کار دارد. ايمان و اعتقاد به يک دين و به يک ايدئولوژی حادثه ايست که در مغز و جهان انديشه و فکر آدمی رخ ميدهد، هر دين و هر ايدئولوژی با طرح يک سلسله مسائل تجريدی و ابستراکت مبتنی بر استدلالهای عقلی و منطقی و فلسفی و حتی عوامانه و يا تاريخی ويا اقتصادی و يا بيولوژيک و... با مغز انسان و فکر و انديشه او سرو کار دارد و آنرا مهار ميکند. بعبارت ديگر همانجائی که بايستی "بازتاب انتقادی" تحقق يابد، دين و ايدئولوژی آنرا از پيش تسخير کرده است و ميخواهد که فکر و انديشه فقط و تنها در چهار چوب اعتقادی آن دين و يا آن ايدئولوژی حرکت کند و جائی برای غير ندارد و ذهن و مغز چنين آدمی فقط در چهار چوب معتقدات خود حرکت ميکند.
عرصه دوم، مرحله عمل روزانه است که هر دين و هر ايدئولوژی در همه موارد دستور العملهائی دارد که شريعت آن دين و ايدئولوژی را ميسازد. اديان يهودی، زرتشتی، مسيحی، بودائی، اسلام و هندو و برهمائی چنين‌اند و ايدئولوژی فاشيسم نازيسم و مارکسيسم و کمونيسم هم جدا از طرح بالا نيستند. در اين هر دو ما با يک سيستم بسته سر و کار داريم که چه بسا با نوعی تقدس و احترام و ازلی و ابدی بودن هم همراه ميباشند، در چنين سيستم بسته‌ای راه بر "بازتاب انتقادی" که موتور حرکت و تغيير و تکامل و پيشرفت در جامعه است از سه جهت مسدود است. يکی در سرشت نفس دين، (حالاآن دين هر چه باشد) و ايدئولوژی نهفته است. دو ديگر مغز مومنان و معتقدان به يک دين و ايدئولوژی با چنان تعصب و فناتيسمی تسخير شده است که قابليت نقد و انتقاد و طرح و سئوال و امکان شک و ترديد و بازتاب را از دست داده است. سومين آنکه آخوند و ملا و روروحانيان و اربابان هر دين و ايدئولوگ‌ها و رهبران ايدئولوژيها که يا حاکميت جامعه را خود دردست دارند و يا در حاکميت دخالت دارند اجازه طرح سئوال و شک و ترديد و نقد و انتقاد را نميدهند.
توضيح آنکه نوآوری در دين "بدعت" نام گرفته است. بدعت و بديع در لغت به معنای چيزی جديد آوردن است که همان نوآوری ميباشد که نتيجه حرکت و تغيير و باز تاب انتقادی است. بدعت در هر دينی ممنوع است. در مسيحيت کاتوليک، لوتر، بنيانگزار پروتستاتيسم، بدعت گزار بود که جنگهائی طولانی‌ای را در جهان مسيحيت باعث شد. در اسلام نيز بدعت گزار مفسدفی الارض و مرتد ميباشد که تاريخ اسلام پر است از تکفيرها و اعدامها بخاطر بدعت و نوآوری که آخرينش کسروی بود. همچنين نوآوری و بدعت در ايدئولوژيها با عنوان سکتاريسم مردود و مذموم شناخته ميشود. اديان بطور کلی و دين اسلام که در ايران و در نظام جمهوری اسلامی ما ايرانيان با آن سرو کار داريم از منبع غير بشری و مافوق بشری يعنی خداوند تدوين شده و به پيامبر رسيده است که به مسلمان ابلاغ کند. اديان ديگر هم کم وبيش با چنين مکانيسمی در زمانها و مکانها طرح شده‌اند حالا آن خدا و يا خدايان هر نام و هر تعريفی که داشته باشند و پيامبرانشان هر که و هر کجا که باشند، شيوه کار تفاوت چندانی با هم ندارند. بشر مؤمن و معتقد به هر يک از اين اديان، بی چون وچرا رفتار و کردار خود را بر اساس آن دين و اعتقادات منطبق می‌نمايد و به آن عمل ميکند. در غير اينصورت ديگر مؤمن و معتقد به آن دين نيست. اصولآ اعتقادات دينی در سطحی قرار دارد که از سطح فکر و انديشه بشر اين جهانی جدا است و ورای آن ميباشد. از همين جا و همانگونه که آمد در مغز بشر مؤمن و معتقد مکانيسم هائی بوجود می‌آيد که اصولآدر تناقض يا شک و ترديد و نقد و انتقاد است. تعصب و فناتيسم نسبت به يک دين و يا ايدئولوژی بيان و جلوه همين مکانيسمی است که چون سدی آهنين و ديواری غير قابل نفوذ مانع ورود هر گونه تزلزل و نقد و انتقاد و طرح سئوال در ذهن و مغز شخص مؤمن و معتقد ميگردد.
و بالاخره سومين مانع تحقق "بازتاب انتقادی" در مغز انسانهای مؤمن و معتقد به يک دين و يا ايدئولوژی، در جوامع دينی مانند ايران جمهوری اسلامی يا در قرون وسطی در اروپا، و آنچه در آلمان نازی و اتحاد شوروی ديديم، علما و روحانيان اديان و ايدئولوگ چی‌ها و رهبران اينگونه احزاب هستند که چه از روی اعتقاد و چه از آنجا که حالا اين کار شغل آنها و راه تأمين معاش و مقام آنها در جامعه شده است، همه سعی و کوشش خود را بکار ميگيرند تا چون چوپانی گله معتقدان خود را زير فرمان و اطاعت خود نگه دارند و مريدان خود نمايند. تا بهمين روزگار ما که بشريت به وسائل گوناگونی از افشاگری و روشنگری مجهز شده است، باز هم چه پولها که دستگاه روحانيت اديان گوناگون و بخصوص حالا جمهوری اسلامی ايران و وهابيان سعودی عربی و روحانيت مسيحی برای تبليغات و حفظ و توسعه حوزه اعتقادات و نفوذ دينی و سياسی خود نميدهند! همچنين به روزگاری که دوران ايدئولوژيها بود، چه فاشيستها و چه کمونيستهای اتحاد جماهير شوروی، چه اهميتی برای بخش تبليغات خود قائل بودند و چه پولها خرج کردند و چه تأسيساتی ايجاد نمودند. با فرو پاشی اتحاد جماهير شوروی و کشور‌های اقمارش در اروپای شرقی اما ديديم که بنام حکومت کارگران و زحمتکشان اين رهبران پرولتاريا و پيامبران بهشت موعود، از چه دم و دستگاهی و از چه ناز و نعمتی برخور دار بودند. و با زندگی بسياری از روحانيان خودمان و ثروتيکه به جيب زده‌اند در ايران جمهوری اسلامی هم آشنا هستيم که بقول حافظ! چه جلوه‌ها در محراب و منبر ميکنند، اما چون معتقد نيستند و محراب و منبر برای اکثرشان دکانی بر دخل بيش نيست، چون به خلوت ميروند آن کار ديگر ميکنند که گويا روز داوری را باور ندارند که اينهمه قلب و دغل در کار داور ميکنند.
 
* * *
در همين جا نگاهی گذرا به گذشته بعد از اسلام تا به امروز کشور و ملت خود کنيم. قدرت و نيرومندی فرهنگ و تمدن ايران با ورودش به حوزه حکومتی خلفای اموی و عباسی، نخست به عربهای بی تجربه صحراگرد، شيوه حکومت کردن و اداره کشور را آموخت. و با گذشت حدود 90 سال از شکست قادسيه و نهاوند، بار دگر عنصر ايرانی بسر کردگی ابومسلم خراسانی باعث تغيير حکومت در حوزه حاکميت عرب شد و مهر فرهنگ و تمدن خود را بر شيوه حکومتی زد و دربار خلفا ئی چون هارون و مأمون به مجلس علم و ادب و هنر که مايه و جوهر هر ايرانی داشت متحول گرديد. به زمان خلافت متوکل که متکلمان اشعری توانستند پيشوائی علمی ـ مذهبی را بدست آورند و کار بر معتزلی‌ها که فيلسوف منشانه با مسائل دينی برخورد ميکردند و مدارا و تساهل را روا ميداشتند، سخت شد و علم و دانش و انديشه گرفتار سانسور و کنترل گرديد، حوزه علمی ايرانيان از باغ داد و بصره و حله و کوفه به ری و نيشابور و همدان و اصفهان و توس و بلخ و بخارا منتقل شد تا از چشم محتسبان متوکل دور باشد و بشکوفائی خود ادامه دهد، از قرن هشتم ونهم ميلادی تا اوائل قرن سيزدهم، که مغولان به ايران يورش آوردند، در ايران ما شاهد بالاترين حد از شکوفائی علمی و فرهنگی در تمام زمينه‌ها هستيم، که چيزی جز نتيجه همان "باز تاب انتقادي" دانشمندان و نو آوران نميتوانست باشد که دست آوردهای بسيار ارزشمندی به فرهنگ و تمدن بشريت عرضه کرد. با حمله مغولان که ايران و ايرانی در آتش و خون غوطه ور شد، دوران رکود ايران شروع ميشود، اما باز هم چشمه جوشان فرهنگ و تمدن ايرانی خشگ نشده است. از دوران صفوی‌ها تا به امروز که ربع قرن است زير حاکميت جمهوری اسلامی قرار داريم، قطع نظر از چند دوره استثنائی کوتاه مدت، سه چهار قرنی ميشود که روحانيت شيعه همه چيز را مهار کرده است و از نوآوری و "بازتاب انتقادي" در ايران زمين خبری نيست تا به آنجا که ورد زبانها شده است که سی سد سال است که ما مردم قادر نيستيم که در ساختار لولهنگ هم تغييری بدهيم.
با آنچه به تفصيل در بالا آورديم بايستی اين واقعيت روشن شده باشد که بهنگاميکه عنان کشور به دست فقها و روحانيت می‌افتد و راه‌های انديشه و تفکر آزاد بسته ميشود و تعليم و تربيت از مکتب خانه‌ها تا مدارس و حوزه‌های درسی منحصر به تدريس فقه و اصول و حديث و کلام و رجال و انساب( رجال و انساب مربوط به شناخت راويان احاديث است)و تفسير قرآن ميگردد، ديگر جائی برای زکريای رازيها، خيامها، بيرونی ها، خوارزمی ها، ابن سينا ها، فارابی ها، سهرورديها و صد‌ها و صدها دانشمند و مخترع و فيلسوف و پزشگ و هنر مند و صنعتگر و کاشف ايرانی نميماند. در کشور آيت الله هاو حجت الاسلامها، نهال علم و دانش و نوآوری می‌خشکد و جائی برای فکر و انديشه آزاد و مجالی برای شکوفائی و رشد و بلوغ نيست. در اينجا حتی اروپا و امريکا رفته‌ها ی مسخ شده را می‌بينيد که بصورت آخوندهای بدون عمامه مانند مهندس مهدی بازرگان، دکتر علی شريعتی، دکتر ابراهيم يزدی و آقای ابوالحسن بنی صدر ، از باب مثال، همان فقه و اصول و تفسير را در بسته بندی ديگری، که هنر نو آوری آنهاست، ميخواهند تحويل جامعه بدهند و آنوقت شگفت آور نيست اگر از مکتب اين آقايان موجود عجيب الخلقه‌ای بنام ملی ـ مذهبی سر در نياورد.
از دوره صفويها به بعد، جامعه ما بسته شد و حق فکر کردن و انديشه آزاد که پيش شرط و ابزاز "باز تاب انتقادي" ميباشد، از او گرفته شد. دوره افشارها و زنديه که چندان نپائيد. قاجارها هم هنوز مستقر نشده بودند که با فتوای علمای شيعه دو جنگ ايران و روس در گرفت. بعد هم که فضای ايران دچار درگيريهای دينی بابی گری، شيخيه و فرقه اسمعيليه آقاخان محلاتی شد. و هر کس خواست حرف تازه‌ای بزند او را به اتهام بابی بودن نابود کردندکه مشروطه خواهان و منورالفکر‌ها بيش از همه در مظان اين اتهام قرار گرفتند و صدمه ديدند.
پابه پای گسترش قدرت روحانيت که فضای سراسرايران را زير پنجه و خفقان خود داشت، استبداد سلطنتی و استعمار خارجی آخرين رمق فکر و انديشه ايرانی را به زير مهار خود کشيدند. نه قائم مقام و اميرکبير و دارالفنون و فارغ التحصيلانش توانستند ايران را از چنبره اين اختاپوس و بختک که مغز و انديشه و فکر ايرانی را زمين گير کرده بود نجات دهند و نه دانشگاه تهران و ديگر دانشگاه‌ها و اساتيد از فرنگ برگشته آنها توانستند راهی به تجدد و مدرنيته بگشايند. حتی شخصيت برجسته و کار کشته‌ای چون دکتر مصدق با يک عمر کوشش، موفق نشد استبداد و استعمار را ريشه کن کند و سلطه روحانيان را محدود نمايد. تا بالاخره تخمی که شاه اسمعيل صفوی کاشته بود و سيد محمد مجاهد و ملا احمد نراقی و ميرزای شيرازی و ده‌ها و ده‌ها مرجع تقليد و آيت الله و حجت الاسلام ديگر آنرا آبياری کرده بودند، درخت زهر آگينی شدکه جمهوری اسلامی نام گرفت که دشمن مغز متفکر و نقد و انتقاد است و ميخواهدتخم روشنفکری و تفکر و انديشيدن را از ايران براندازد، مغز‌ها را از ايران فراری ميدهد يا بجوخه اعدام می‌سپرد و يا در زندانهای خوداسير ميکند. واينهمه درحالی است که در اين چند قرن اخيرجوامع غربی در تمامی زمينه‌های علم و دانش و صنعت و تکنيک با برخورداری از مغز‌های آزاد انسانهای برجسته، عظيمترين، سريعترين، عميقترين و گسترده ترين تحرکهای تاريخ تمدن را سامان داده‌اند و هر روز بر سرعت خود می‌افزايد و حوزه کشفيات و اختراعات خود را بگونه‌ای شگفت انگيز گسترش ميدهند.
ما ايرانيان در اين چند قرن اخير در تنها مورديکه نوآوری و "بازتاب انتقادي" داشته ايم در روياروئی با شعر و نثر فارسی بوده است. شعر نو چه در شکل و چه در محتوا که با نام نيمايوشيج گره خورده است در مقايسه با شيوه‌های پيشين، نوآوری کرده است. درزمينه شعر نو ما با شاعرانی بسيار توانا و افتخار آميزروبرو هستيم که برخاسته از نياز زمان ، زبان و قالبهای تازه‌ای را برگزيده‌اند که با عاليترين اشعار کلاسيک فارسی هماوردی ميکند. همچنين شيوه نثر فارسی، که با منشأت قائم مقام و نشاط اصفهانی و بسياری ديگر ، گام بگام سبک تازه‌ای آورد و خود را از سبک پيچيده درهء نادری خلاص نمود و ساده نويسی را تا فارسی سره سبک کسروی گسترش داد، را مرهون ادبا و اساتيد نوآور زبان فارسی هستيم. براين نوآوريهای ادبی و زبانی بايستی فيلمنامه نويسی سينمای نوين ايرانی را هم اضافه کرد، که در حد خود نوآوری بسيار جالبی ميباشد. بر رويهم تنها جلوه گاه"بازتاب انتقادي" ما ايرانيان در اين چند قرن اخير، همان عرصه ادبيات است که در شعر نو و نثرنو و داستانسرائی نو در قالب رمان و فيلمنامه نويسی تجلی يافته است واينهم از آن جهت است که ما ايرانيان در داستان سرائی چه بصورت شعر و چه بصورت نثر از سنتی بسيار نيرومند و پرقدرت و دير پا برخوردار ميباشيم. همين و بس. ما حتی در عالم موسيقی که همسايه ادبيات است چنان به اين هفت دستگاه و پنج آواز و اين سيصد چهار صد گوشه‌های موسيقی ايرانی چسبيده ايم و اسم آنرا موسيقی ملی و سنتی ايران نهاده ايم و چنان متحجر شده ايم و چشم و گوش خود را از موسيقی و امکانات شکوفائی آن بسته ايم که مانند اسب عصاری مرتب دور خود ميگرديم. حتی يک دوره شکوفائی هر چند محدود و کوتاه نوآوری در زمينه تصنيف که با شيدا وعارف شروع شد و با آهنگسازانی چون محجوبی، خالدی، تجريدی، بديعی، خالقی، وفادار، بديع زاده و برجسته ترين آنها چون صبا و درويش خان و استاد بزرگ علينقی خان وزيری تکامل يافت، و شاعرانی نو پرداز با اشعار خود آنها را دلنشين ساختند، حالا عقيم گرديده است. آهنگهای تعزيه خوانی و شعر آواز از سعدی و حافظ و مولوی و باباطاهر و شعر تصنيف هم از همين جا موسيقی سنتی را ميسازد. و اشعار سخيف و بی محتوا و بند تنبانی همراه با آهنگهائی گرفته از غرب بنام موسيقی پاپ، نياز موسيقار جوانانمانرا برطرف ميکندو هيچ روزنه‌ای از نوآوری ايرانی بچشم نميخورد.
 
* * *
تا به اينجا بايستی روشن شده باشد که چه عواملی از دوره صفويه به بعد، که دوران فرمانروائی فقها و قشريون و روحانيت شيعه ميباشد، که از کران تا کران عرصه علمی ايران در بر گرفته است، وچگونه سه عاملی که در بالا آورديم مانع شکوفائی فکر و انديشه آزاد در ايران شده است! و چرا ما در ايران دچار انسداد و پيشرفت و ترقی و نوآوری شده ايم! و چرا نخبگان روشنفکری جامعه قادر به " بازتاب انتقادي" و نوآوری نگرديده اند. امروز اين انسداد فکری را در جمهوری اسلامی می‌بينيم. در دوران ديکتاتوری رضاشاهی و محمدرضاشاهی نيز اين چنين بود. درصدر مشروطيت هم همين مشکلات را داشتيم و در سراسر دوران قاجارها و هر چه به عقب برگرديم و بخصوص به دوران صفويها نيز، همين گرفتاريها را داشتيم. درحاليکه در غرب از لوتر و از رنسانس به بعد مرتب و بلاانقطاع جامعه در حال تحرک و تغيير بوده و هر روز برسرعت خود افزوده است و نخبگان و متخصصان هر بخش و هر رشته در متن پروسه"بازتاب انتقادي" و نو آوری قرار داشته‌اند تا جامعه به اينجا رسيده است. هر چند خوشبختانه در ژاپن از مدتها پيش و در چين و شماری چند از کشورهای آسيای دورنيز اين پروسه شروع شده است. تا به بينيم در ايران بعد از جمهوری اسلامی چه ميشود؟تا آنوقت بايستی ما اما؟؟؟
 
در بخش دوم اين نوشته با عنوان‌های:
1ـ سخنی با چپهای دمکرات در رابطه با "بازتاب انتقادی"
2 ـ ملا و آخوند و دوپارگی شخصيت و تضاد با نو آوری
3 ـ ايران و ايرانيان خارج از کشور

فرانکفورت مردادماه 1382
دکتر علی راسخ افشار





[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de