‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





آزادی و دموكراسی و جامعه‌ی عرفی 
 
دكتر علی راسخ افشار (از جبهه ملی ايران)
جمعه ٧ شهريور ۱۳۸۲

 
آوردن اصل جدايی دين از دولت و يا حكومت در شمار هدف هايی كه چنديست در انعكاس با حاكميت جمهوری اسلامی ايران در برنامه‌ها و منشورهای اپوزيسيون معمول شده است، به خودی خود هيچ مشكلی را در ايران حل نمی‌كند. پس از انقلاب مشروطيت كم و بيش به دوران سلطنت رضا شاه به گونه‌ای ‌چشمگير به دوران محمد رضا شاه هم ، اين جدايی در سطح حاكميت وجود داشت و در مدرن گرايی دولتی عرضه ميشد. اما در سطح توده‌های مردم عمق و گسترش فرهنگی نداشت و چون سطحی و بدون بن و ريشه بود، ديديم كه چگونه در سيل بنيان برافكن جمهوری اسلامی نابود گرديد بنابراين از ديدگاه من آوردن اين اصل در برنامه‌ها و منشورها فقط وقتی می‌تواند مفيد باشد كه رهنمون و پيش شرط تحقق جامعه‌ی عرفی و لاييك گردد. به عبارت ديگر ما نبايد تنها به داشتن نظام جمهوری لائيك و عرفی بسنده كنيم، بلكه بايستی لائيسيته و عرفيت به صورت فرهنگ حاكم و ارزش اساسی و اجتماعی جامعه درآيد و حداقل اكثريت نزديك به اتفاق مردم كشور در فعل و انفعالات زندگی روزانه‌ی خود از وجدان عرفی و لائيك حركت كنند. من در اينجا با اصطلاحات مدرنيسم و پست يا پسامدرنيسم و دوران تاريخی و پساتاريخی كاری ندارم چون اين گونه بحث‌ها چيزی را حل نمی‌كند. هدف من در اين نوشته الزامات گذار از جامعه كهن به جامعه‌ی مدرن است كه مشكل امروز جامعه‌ی ميهن ما ايران می‌باشد. يكی از خصوصيات جامعه‌ی مدرن و مدرنيته «حاكميت عقل پراگماتيك» ‌است. تعريف عقل در اينجا هرچه باشد كه مساله من نيست ، همچنين از پراگماتيسم هر چه بخواهيد بفهميد كه در اين قسمت هم آزاديد ، اما آنچه من می‌خواهم تحت اين عنوان بگويم اينست كه بشر امروز ، در هويت و فرديت خود، به اينجا رسيده است كه اگر بخواهد با ديگر شهروندان خود در صلح و امنيت همزيستی‌ای ‌مسالمت آميز داشته باشد و از كرامت و شرافت و عزت و اصالت انسانی و احترام و ارزشمندی متقابل بهره مند گردد، بايستی انسان‌های ديگر را آنگونه كه هستند به پذيرد. اين پذيرفتن همين به معنای تحمل كردن و چشم پوشيدن و به روی خود نياوردن رفتار به نظر او نابهنجار ديگران می‌باشد، بلكه به معنای محق بودن ديگران و پذيرفتن اينكه اين حق هر ديگری است كه آنچنان باشد كه خود می‌پسندد، نه آنچنان كه من می‌پسندم، چونان كه من هم می‌خواهم بدان گونه كه هستم باشد و در عين حال مورد قبول و پسند و پذيرش ديگران هم قرار گيرم. و اين نه به آن معناست كه معيارها و انداز ه‌ها اخلاقی و ارزش‌های عرفی جامعه رعايت نشود! ‌به عبارت ديگر جايی برای خط كشی‌های جداكننده‌ی خودی و غير خودی و اصولا «غيرت» در جامعه وجود نداشته باشد و انسان‌ها در جامعه از نظر انسانی ، به انسان‌های درجه يك و درجه دو تقسيم نشوند و يك انسان شهروند در رابطه با «شهروندی» ‌غير ديگری نگردد.
شهروند بودن در يك روستا، در يك شهرك، در يك شهر و بالاخره در يك كشور ، به عنوان شهروند زندگی كردن، يعنی همسرنوشت بودن و همبسته بودن و با ديگران پيوند داشتن و در خير و شر يكديگر شريك بودن و بالاخره باهم و از هم و همراه با هم بودن. امروز حتا جهان آنقدر كوچك شده است كه مرزهای ملی درهم نورديده می‌شود و شرايط حاكم طوريست كه ما ديگر شهروند جهانی شده‌ايم و در سطح جهان همسرنوشت هم هستيم. اين واقعيت وقتی چشمگير می‌شود كه مرض مسری به حالت اپيدمی در آيد. آنوقت زود دستگيرمان می‌شود كه چگونه سرنوشت ما جهانيان تا حد مرگ و زندگی بهم گره خورده است. پس در چنين شرايطی چطور ممكن است ديگری را، حالا هرچه می‌خواهد معتقد باشد ، هر دين و مسلكی كه می‌خواهد داشته باشد، دارای هر گونه سليقه و شيوه و روش زندگی كه بوده باشد، انسان، از نظر انسانيت و كيفيت انسانی ، غير خود بدانيم؟ آيا وقتی با همسر يا فرزند يا پدر و مادر و خواهر و برادر خود بر سر عقيده و مسلك و يا طرز لباس پوشيدن و ديگر امور مربوط به سليقه و شيوه‌ی زندگی اختلاف پيدا ميكنيم، از آنان می‌بريم و با آنان قطع رابطه می‌كنيم و آنان را غير خودی می‌دانيم؟
نخست به بينيم چه چيزهايی می‌تواند باعث تمايز انسان‌ها از هم و اين يكی غير آن يكی بودن‌ها بشود؟ جدا از هم بودن و غير يكديگر بودن و غيريت در دو پهنه به چشم می‌خورد، يكی طبيعی و ديگری عَرَضی و اكتسابی. هر فرد انسان با همه‌ی افراد ديگر انسان‌ها برای همه‌ی زمان‌ها و مكان ها، چه پيشينيان و چه آنها كه بعد از او می‌آيند، به گونه‌ای ‌فطری و طبيعی هويتی جدا و غير آنها و مشخص و مخصوص به خود دارد.
علاوه برآن ، تفاوتی تولدی در جنسيت زن و مردی و يا نژادی دارد كه اينهم فطری و طبيعی می‌باشد. همچنين تعلقات و وابستگی‌های خونی و ژنتيك خانوادگی را می‌توان در شمار تفاوت‌های فطری و طبيعی به حساب آورد. علم اما ثابت كرده است كه نه تفاوت‌های جنسی و نه تفاوت‌های نژادی و نه تفاوت‌های خونی و ژنتيكی ، با همه‌ی نوسانات خود، تا به آن حد نيستند كه از نظر فطری و طبيعی ما با انسان هايی سروكار داريم كه در «‌انسانيت» تفاوت كيفی و ماهوی با يكديگر دارند.
 
***
اما تفاوت‌های عرضی و اكتسابی را در اعتقادات دينی، در اعتقادات مسلكی ، در نوع اشتغال ، در زبان و فرهنگ اجتماعی زادگاهی ، چون وابستگی‌های قبيله‌ای ‌و روستايی و شهری و كشوری ، در ميزان دارايی و ثروت… می‌توان ديد، كه همه‌ی اين تفاوت‌ها و اين و آن بودن‌ها و اين و آن نبودن‌ها، باعث تمامی مشكلات ما انسان‌ها در طول تاريخ بشريت شده است.
 
***
جدايی كننده‌های طبيعی و فطری و جنسی و نژادی حداقل در آن بخش از جهان پيشرفته‌ی صنعتی رفته رفته تا پايان قرن بيستم بكلی رنگ باخته و با برچيده شدن بساط آپارتايد در آفريقای جنوبی ، گويا پرونده‌ی آ“ در اين بخش از جهان بسته شده است. اما متاسفانه اين تفاوت‌ها هنوز شكل بزرگی در جهان سوم می‌باشد كه در ايران هم شاهد رژيمی هستيم كه بزرگترين ستم‌ها را در مورد زنان روا می‌دارد، واقعيتی كه كم و بيش در تمامی كشورهای جهان سوم ديده می‌شود. از نظر نژادی و قومی نيز جهان سوم ، چه در آسيا و چه در آفريقا و حتا در آمريكای لاتين ، در مورد سكنه‌ی بومی آنجا، با مشكلات بسياری روبروست.
اما مشكل بزرگتر ، مشكلات جدا كننده عرضی و اكتسابی می‌باشند كه ماركس آن را در شيوه‌ی توليد و دست آوردهای آن ، يعنی در توليد ثروت متبلور ساخته است و هانتينگتن در نبرد تمدن‌ها آن را به گونه‌ای ‌چشمگير حتا در قرن بيست و يكم ميلادی مطرح می‌كند. امروز اما ماركس هرچه می‌خواهد در مورد مبارزات طبقاتی گفته باشد و هانتينگتن هم به هرگونه كه درگيری تمدن‌ها را مطرح كرده باشد، هيچكدام از اين دو در جامعه‌ی پيشرفته‌ی غرب كه به عرفيت و همزيستی مسالمت آميز رسيده است ، ديگر كشش ندارد. و شهروندان اروپا و ممالك متحده‌ی آمريكا و كانادا و ديگر كشورهای پيشرفته‌ی صنعتی و، مسايل مالی و فرهنگی و دينی و مسلكی خود را از راه گفتگو و به گونه‌ای ‌دموكراتيك و مسالمت آميز حل و فصل می‌كنند، و نه فقط دوران جنگ‌ها و درگيری‌های نژادی و جنس و اعتقادی در اين بخش از جهان به سر آمده است ، بلكه در رابطه با مسايل طبقاتی و توزيع ثروت و مسلكی نيز شيوه‌های حل و فصل مسايل در زندگی مدرن ، كه به گونه‌ای ‌دموكراتيك و مسالمت آميز می‌باشد، بكار گرفته می‌شود. و اگر آزادی و دموكراسی و صلح امنيت در اين كشورها استقرار يافته و ضد ضربه شده است بخاطر تحقق جامعه عرفی می‌باشد. به گونه‌ای ‌كه تك تك و يا حداقل اكثريت نزديك به اتفاق مردم اين جوامع لائيك و سكولار هستند و مسايل جنسی ، نژادی و اعتقادی و مسلكی در اين جوامع نقش تعيين كننده و بخصوص جدا كننده‌ای ‌ديگر ندارد و مردم ، شهروند و همسرنوشت هم شده‌اند.
 
***
برعكس در جوامع سنتی كهن و از جمله ايران ، با عوامل جداكننده‌ی بسياری دست به گريبانيم كه تا اين اين عوامل بررسی و شناخته نشوند و با آنها رو در رو و بدون ترس و واهمه و رودربايستی مبارزه نگردد ، نه همبستگی ملی بوجود می‌آيد و نه به آشتی ملی می‌رسيم و نه ائتلاف ملی كه شرط تحقق مردمسالاری و حاكميت ملی است بوجود می‌آيد و در يك كلمه ، بدون تحقق جامعه‌ی عرفی لائيك و سكولار ، نمی‌توان در جامعه‌ی ايران به «صلح شهروندی» و امنيت و رفاه و آسايش و همزيستی مسالمت آميز و توسعه‌ی سياسی و توسعه‌ی اقتصادی دست يافت.

1- از نظر جدايی كننده‌های جنسی – تا اين ارزش در جامعه بصورت فرهنگ جامعه در نيايد كه نوزاد دختر به همان اندازه با ارزش محترم و ادامه دهنده‌ی نسل و مورد خواست و آرزوی پدر و مادر می‌باشد كه نوزاد پسر هست، كه اين خود بستگی به آن دارد كه عنصر زن ايرانی در جامعه‌ی ايرانی به همان قدر و منزلتی برسد كه عنصر مرد ايرانی رسيده است، و چه از نظر تعليم و تربيت و آموزش و چه از نظر حقوق و موقعيت اجتماعی و شغلی و چه از نظر روابط جنسی ، از هر جهت هم سطح و هم رتبه‌ی مرد گرديده است ، كه اين ارزش‌ها هم بايستی بصورت فرهنگ و شيوه‌ی زندگی مردم درآمده باشد، نمی‌توان از تحقق برابری حقوق زن و مرد در جامعه‌ی ايران سخن گفت.

2- از نظر جدايی كننده‌های قومی و نژادی – تا مردم ساكن درحوزه‌ی فرهنگی ايران و بخصوص در حوزه جغرافيای سياسی امروز ايران ، متلك گفتن برای يكديگر و بخصوص جوك‌های مستهجن و مشمئز كننده برای هم را وسيله‌ی تفريح و خنده و مسخرگی يكديگر قرار می‌دهند كه جوك‌ها ، يه تركه ، يه رشتيه ، يه اصفهونيه. يه قزوينيه ، يه لره ، يه كرده ، يه مازندرونيه ، يه جهوده ، يه ارمنيه و از اين دست « يه ها» شروع می‌شود كه آنها هم با صفاتی چون خر ، بی‌شعور ، بی‌ناموس ، لوند ،گزافه گو ، پرمدعا. لواط كننده و مفعول و پول پرست و بی‌بندو بار و … همراه است ، چطور می‌شود به همبستگی ملی رسيد؟ و درميان اقوام و تيره‌های ايرانی به احترام متقابل و شهروندان هم ارز و هم ارزش دست يافت؟ كه هيچيك از آنان با هر گونه و قوميت و هر زبان و لهجه و هرگونه عادات و سنن خود را غير ديگران احساس نكند و ايرانی درجه يك و درجه دو نداشته باشيم و همه خود را از عزت و كرامت انسانی و ايرانيتی قابل احترام بهره مند باشد.

3- اما جدا كننده‌های عرضی و اكتسابی حاكم بر جامعه‌ی ايران كه برای دستيابی به جامعه‌ی مدنی و عرفی بايستی به مبارزه با آنها برخاست بطور عمده عبارتند از :
اول – دين و مذهب و اعتقادات دينی و مذهبی – تا پا گرفتن حاكميت جمهوری اسلامی در ايران ، بدبختی ناشی از بختك جداكننده و تفرقه انداز و مذهب در ايران تا به اين حد برای ما ايرانيان چشمگير نبود. دين و مذهب به عنوان عامل جداكننده و تفرقه انداز درميان افراد بشر با يكديگر. تاريخی بس خون آلود و بسيار دراز دارد كه بر همگان روشن است. جنگ‌های يهوديان و خونريزی‌های مسيحيان ، جنگ‌های صليبی جنگ‌های مسلمانان برای توسعه‌ی اسلام و كشورگشايی دينی ، جنگ‌های سی ساله كاتوليك و پروتستان‌ها در اروپا ، جنگ‌های شيعه گيری در ايران و شيعه و سنی ميان ايران و عثمانی ، خونريزی‌های تقسيم شبه قاره‌ی هند و پاكستان ، خونريزی‌های پراكنده‌ای ‌كه تا به امروز هم دامنگير بشريت است، شديدترين و خونبارترين و گسترده ترين عامل تفرقه اندازی در تاريخ تمدن بشر می‌باشند. در همين ربع قرن حاكميت جمهوری اسلامی بنام دين و در راه خدا چه خون هايی كه ريخته شده است تا جمعی انحصارگرا حاكميت شوم و ضد بشری خود را تداوم دهنده و در پناه قدرت ثروت اندوزی كنند.
شگفت آور اينجاست كه سردمداران و اربابان دين كه اين همه خونريزی‌ها را به خاطر خدا و ايمان و تقوا و پرهيزكاری و تثبيت ارزش‌های به اصطلاح دينی و اخلاقی بر بشريت تحميل كرده‌اند، بيشترشان خود بهيچوجه عامل با ارزش‌های دينی نبوده‌اند و اعتقادی به اديان مورد ادعای خود نداشته‌اند.
از پادشاهان يهود و پاپ‌ها و كاردينال‌ها ، اسقف‌ها و كشيش‌های مسيحی گرفته تا خلفای اسلامی و شاهان حوزه‌ی اسلام و آيت‌الله‌ها كمتر بر می‌خوريم كه بر طبق موازين دينی و مذهبی مورد ادعای خود زندگی كرده باشد.
مجتهدان بزرگی چون سيد محمد باقر شفتی ، آقا نجفی و حاج آقا نورالله در اصفهان ، حاج آقا محسن عراقی در اراك ، حاج ملا علی كنی در تهران و تا سيد نصرالله بنی صدر پدر آقای ابوالحسن بنی صدر در همدان، از باب نمونه ، علمايی بودند بی‌چيز كه وقتی از نجف و كربلا به ايران آمدند جز چند جلد كتاب ، كاملا تهی دست بودند اما در مدت كوتاهی به ثروت بی‌اندازه‌ای ‌دست يافتند كه همين آقای هاشمی رفسنجانی كه در قم شيخ اكبر بود و در راهرو ميان صحن كوچك و صحن بزرگ روی زمين بساط پهن می‌كرد و رساله و چند كتاب دينی می‌گسترد و می‌فروخت و حالا در سايه‌ی قدرت جمهوری اسلامی ، در شمار 50 ثروتمند مرد جهان درآمده است و پسرانش گوی سبقت را از شهرام شفيق پسر اشرف پهلوی در ثروت اندوزی از هر راهی كه بشود، حتا از طريق گوگوش ربوده‌اند، نمونه‌ای ‌زنده از اين دست می‌باشد. بد نيست يكی دو سروده‌ای ‌كه نمودار شيطنت بچه طلبه‌های قم است و از آنها شنيده‌ام را اينجا بياورم كه می‌گويد:
روحانيان اگر گل موقوفه بوكنند
كمتر وصال حور و قصور آرزو كنند
لاتقربو به مال يتيمان صحيح بود
لاحذف شد، به وقت عمل ، تقربو كنند
به هرحال در ميان فقها و روحانيان بزرگ حتا، كمتر به مردانی چون شيخ مرتضا انصاری ، آقا سيد ابوالحسن اصفهانی ، حاج آقا حسين قمی و فرزندانشان حاج آقا حسن و حاج آقا محمود و همچنين آقا شيخ حسينعلی منتظری بر می‌خوريم كه مظاهر ديانت و تقوا و پرهيزكاری و به راستی مردان خدا می‌باشند كه از آن جمله بايستی روانشادان راشد و استاد بسيار عزيز و بزرگوارم مرتضا مطهری را نام برد.

دوم – پس از دين و مذهب ، به عنوان عامل ديگر تفرقه اندازی ، بايستی از ايدئولوژی و مسلك نام برد كه اين نيز مانند دين، همراه با تعصب و فناتيسم می‌باشد كه در چند قرن اخير پيدا شده و جزيی از زندگی مردم جهان پيشرفته گرديده است. با اين تفاوت كه پس از خونريزی‌های مسلكی در انقلاب كبير فرانسه ، در غرب، در سراسر قرن نوزدهم تا اوايل قرن بيستم تا حدی از اين جهت آرامش برقرار است. از اوايل قرن بيستم ما با ماركسيسم – لنينيسم و بعد با فاشيسم و نازيسم ، دو ايدئولوژی عمده‌ی قرن روبرو هستيم كه با خونريزی‌های و جنگ‌های وسيع و جهانی‌ای ‌روبرو بوده است كه خط كشی‌ها و تفرقه اندازی‌هايی عميقی را ميان حتا توده‌های مردم يك كشور باعث شده است كه هنوز هم در بسياری ز كشورهای جهان سوم ادامه دارد. اين درگيری‌ها در نيمه‌ی دوم قرن بيستم در اروپا ، پس از شكست و برچيده شدن بساط فاشيستها و نازيها ، تنها بصورت جنگ سرد ميان اروپای شرقی و اروپای غربی و آمريكا تداوم يافت كه آنهم در آستانه‌ی قرن بيست و يكم پايان پذيرفت. در جهان سوم ، بخصوص آمريكای لاتين كم و بيش و در آفريقا و آسيا درگيری‌های خونين مسلكی بر محور جنگ‌های چريكی هنوز ادامه دارد.
در ايران نخست حزب توده و بعد سالهاست كه ماركسيست‌ها و چپ‌های به اصطلاح مستقل دست بردار از چپ گرايی نيستند. جريان ملی كه از صدر مشروطيت تاكنون سعی می‌كند در جهت توسعه‌ی سياسی و توسعه‌ی اقتصادی و مبارزه با استبداد و استعمار و عقب ماندگی و دستيابی به ايرانی آزاد و آباد و مستقل و خودكفا و بالاخره گذار از نظام كهن به نظام مدرن و مدرنيته به پيش حركت كند و گام به گام موانع را از پيش رو بردارد كه در اين راه به ائتلاف و همبستگی نياز مبرم دارد ، از آغاز تا به امروز دچار دو جريان جداكننده‌ی وحدت ملی می‌باشد كه چون غل و زنجير به پای نهضت مترقی ايران پيچيده مانع شكل گرفتن و پيروزی اين حركت شده است. يكی جريان دينی و مذهبی ، به سركردگی علما و روحانيان دينی با عمامه و بی‌عمامه می‌باشد كه می‌خواهد ما را به 1400 سال عقب ببرد تا در نظام كهن سنتی درجا بزنيم و ديگری جريان چپ ماركسيستی – سوسياليستی – كمونيستی می‌باشد كه می‌خواهد ما ملت ميان بر زده ، و بدون صنعتی شدن و دستيابی به نظام سرمايه‌داری و داشتن جامعه كارگری با آگاهبود و طبقاتی ، ما را به جامعه‌ی بی‌طبقه كمونيستی متحول سازد كه حتا اين امر در جوامع پيشرفته‌ی پسا دوران صنعتی هم هنوز تحقق نيافته است. سوال اين است كه با همه‌ی احترامی كه به نوعدوستی و عدالتخواهی هموطنان كمونيست - سوسياليست و ماركسيست خود داريم ، آيا می‌شود بدون آنكه در ايران پيش شرط‌های آن تحول بوجود آمده باشد و در حاليكه با تقسيم بی‌برنامه‌ی اراضی كشاورزی كشور، مملكت ساختار روستايی – كشاورزی خود را هم از دست داده است و شهرهای ما، به جای آنكه با صنعتی شدن ، مانند اروپای قرن نوزدهم و بيستم ، بتواند روستاييان از ده گريخته و به شهر پناه آورده را، به عنوان كارگر صنعتی ، در كارخانه‌ها و صنايع خود جذب كند، كه حالا آنان در حلبی آبادها و حصيرآبادها سكنا گزيده ، در بهترين حالت مرد روستايی به صورت كارگر روز مزد و عمله‌های ساختمانی يا آب حوض كش و نوكر و زنان روستايی به عنوان كلفت و رختشويی و يا فواحش خيابانی سرگردانند، به بهشت سوسيال- كمونيستی در ايران دست يافت؟ آيا تجربه‌های روسيه ، كوبا ، چين ، افغانستان، ويتنام، كامبوج و نيكاراگوئه كافی نيست تا آرمان گرايی مبالغه آميز را كنار بگذاريم و در شرايط فعلی محل ضروری ترين مسايل ايران بپردازيم؟
*
به هرحال با آنچه گذشت ما ايرانيان برای دستيابی به آزادی و دموكراسی و استقلال و رفاه و امنيت و خلاصه در مبارزه‌ی ضد استبدادی ، ضد استعماری و ضد عقب ماندگی با سه عامل جدا كننده و تفرقه انداز روبرو هستيم كه رهايی از اين سه عامل با آوردن چند اصل در منشور و يا تصويب آنها در قانون اساسی ، به تنهايی ميسر نمی‌گردد. بلكه بايستی در تحقق يك جامعه‌ی عرفی به فرهنگی دست يابيم كه بر فضای جامعه حاكميت داشته باشد. آن سه عامل عمده ، يكی همه آن چيزهايی است كه مربوط می‌شود به خط كشی و جدا جداكردن تيره‌ها و اقوام ايرانی. دوم همه‌ی آن چيزهايی مربوط می‌شود به تعصبات و فناتيسم دينی و مذهبی. سوم همه‌ی آن چيزهايی مربوط می‌شود به خط كشی مسلكی.
اگر می‌گوييم همه از يك ملتيم و دارای سرنوشت مشترك با يكديگر می‌باشيم ، بايستی ترك و فارس بازی ، تهرانی و شهرستانی گری ، و با مسخرگی لهجه‌های گوناگون ايران را بكار بردن ، كنار گذاشته شود و اينگونه امور باعث خنده و شادمانی نگردد كه تحقير متقابل شهروندان يك كشور چيزی جز تفرقه اندازی نيست.
اگر می‌گوييم زن و مرد در تمام مراحل و شئون اجتماعی از حقوق و وظايف و مسئوليت‌های مساوی برخوردارند، به راستی سعی كنيم فرهنگ آنرا در جامعه از درون خانه تا بالاترين سطح جامعه بوجود آوريم.
اگر می‌گوييم دين و ايدئولوژی از سياست و اداره‌ی مملكت جداست و اين بايستی در جامعه به صورت فرهنگ عمومی جامعه حاكميت داشته باشد، بدين صورت كه يك بهايی يا مسيحی يا يهودی و زرتشتی و بی‌دين و يا با دين آن چه يك شهروند ايرانی می‌تواند برخوردار باشد بهره مند گردند. در تهران كه اكثريت مردم شيعه مذهبند اگر نه در به مسجد شيعيان ، بلكه حداقل دركنار آن ايرانيان سنی مذهب بتوانند در مسجد خود آن طور كه می‌خواهند فرايض و شعاير مذهبی خود را برپا دارند و در سنندج و مريوان كه اكثر مردم سنی مذهبند هم بشود شيعيان آزادانه در كنار يك ليبرال طرفدار نظام سرمايه‌داری آزادانه به تبليغ مرام و مسلك خود بپردازد و بالعكس. بايستی جامعه تا به آن حد از تفاهم و تجانس ارتقا يافته باشد تا در آنچه در رابطه با نهادهای انتخابی قرار دارد، چه انتخاب كننده و چه انتخاب شونده، نه از ديدگاه قومی و يا جنسی ويا دينی و مسلكی رای بدهد، بلكه تنها از موضع سياسی و استيفای منافع و مصالح ملی عمل كند. يك كانديدا كه يهودی است آرای مسلمانان راهم داشته باشد و همين گونه يك مسلمان بتواند آرای معتقدان به اديان ديگر را بگيرد. چرا كه در جامعه‌ی عرفی دين و مذهب جايش در مسجد و كليسا و دير و معبد است نه در سطح سياست و اداره كشور.
ترقی و شكوفايی و سعادت ما ايرانيان ، چه در رابطه با داخل كشور و چه در رابطه با جهانيان ، در تحقق يك جامعه‌ی عرفی و لائيك و سكولار می‌باشد كه با اتكا به چنين فرهنگی می‌توانيم به همبستگی ملی و آزادی و دموكراسی و استقلال و امنيت و رفاه و خودكفايی دست يابيم.
اين به معنای «همه با هم و وحدت كلمه» ‌نيست. بلكه می‌خواهيم بگوييم بايستی تفاوت گذاشت بين شخص و شخصيت انسان از سويی و عقايد و نظرات او از سوی ديگر.
آنجا كه صحبت از انسان به عنوان يك فرد، يك شخص انسان می‌شود، حالا اين انسان زن باشد يا مرد، با دين باشد يا بی‌دين، شهری باشد يا روستايی ،كارگر باشد يا سرمايه دار، و دارای هر گونه عقيده‌ی دينی و مسلكی كه باشد، می‌خواهيم بگوييم كه اينجا و در اين بعد ، خودی و غير خودی و انسان درجه‌ی يك و انسان درجه‌ی دو نداريم و در اين سطح در جامعه‌ی عرفی و لاييك و سكولار هيچگونه امتياز و تمايز و زيردست و زبردستی جايی ندارد. همه‌ی انسان‌ها ، انسان هايی برابر و دارای حق و حقوق مساوی با يكديگر هستند و از تمام آنچه يك انسان از آنجا كه انسان است، كه درسی ماده‌ی حقوق بشر آمده است برخوردار می‌باشند. اما همين انسان‌ها می‌توانند عقايد و نظرات و سليقه‌ها و برداشت‌های گوناگونی داشته باشند و همه در عين حال كه از احترام و كرامت انسانی متقابل شهروندی برخوردارند ، می‌توانند در زندگی اجتماعی ، سياسی ، اقتصادی و فرهنگی با يكديگر رقابت نموده در عقايد و نظرات گوناگون موافق و يا مخالف يكديگر باشند كه براساس آنها پلوراليسم و كثرتگرايی و ائتلاف ، تحقق می‌يابد. و اين واقعيت فقط در جامعه‌ای ‌تحقق می‌يابد كه به عرفيت رسيده باشد. در چنين جامعه‌ای ‌انسانها با احترام متقابل و بهره مندی از حقوق مساوی می‌توانند در كنار يكديگر زندگی مسالمت آميز داشته باشند. در چنين جامعه‌ای ‌آزادی و آزادانديشی و دموكراسی تحقق می‌يابد كه در آن انسان هايی آزاد و دموكرات و آشنا به حق و حقوق يكديگر و مرز فعاليت وگسترش آن زندگی می‌كنند. و از اينجاست كه می‌گوييم ، تحقق آزادی و دموكراسی و تحقق فرهنگ جامعه‌ی عرفی لازم و ملزوم يكدگر و مرز فعاليت و گسترش آن زندگی می‌كنند و از اينجاست كه می‌گوييم، تحقق آزادی و دموكراسی و تحقق فرهنگ جامعه‌ی عرفی لازم و ملزوم يكدگر و دوروی يك سكه‌اند.
به اميد هرچه زودتر رسيدن به چنين دورانی در ايران

علی راسخ افشار – تير ماه 1382 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de