| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
رابطهی نهاد دين و
سياست در ايران چگونه بوده است و روند تاريخی آن چيست؟
چرا در حال حاضر «نه امامت» در ايران؟ دكتر علی راسخ افشار چهارشنبه ٢٢ مرداد ۱۳۸۲ در ايران باستان، به دوران ماد و هخامنشی و اشكانی و ساسانی ، و در بخش شرقی ايران كه هم دوران تاريخی و هم دوران اساطيری ، كه هر دو بخش در شاهنامهی فردوسی كم و بيش منعكس است، مساله نه به صورت مصر باستان بوده است كه فرمانروای كشور، فرعون ، هم شاه است و هم خدا، و نه چون ژاپن ، كه امپراتور چيزی در مقام پسر خداست. بلكه در عين حال كه مغ و موبد و موبد موبدان و بالاخره نهاد روحانی و دينی در كشور ، جدا از نهاد شاهنشاه و قدرت اجرايی ، وجود دارد، شاه نيز از فر ايزدی برخوردار است و نمايندهی اهورامزدا میباشد كه همهی قدرت ، چه قدرت وضع قوانين و چه قدرت اجرايی و چه قدرت قضايی و حتا اقتدار دينی منبعث از او ، از اراده و شخصيت او بر میخيزد و نشات میگيرد. در ايران موبد موبدان حتا، در خدمت شاهنشاه است و از او اطاعت میكند. قطع نظر از اواسط دوران ساسانيان كه نهاد دينی زرتشتی و ميتراييسم بی اندازه قوی شده بود و در اعمال قدرت افراط میكرد، و در عين حال گرفتار نفوذ مسيحيتی كه از غرب میآمد شده بود، هيچگاه در ايران تعصب دينی وجود نداشت. گفتار و رفتار كوروش بزرگ و از جمله رفتار او با يهوديان و ديگر مردمان امپراتوری وسيع خود كه سرمشق ديگر شاهنشاهان ايران باستان بود، بهترين گواه اين مساله است. ايران پيش از اسلام هيچگاه جنگ دينی و مذهبی با ديگر اقوام و مردم كشورها ندانسته است. تنها در همين دورهی ساسانی و درگيری دين زرتشتی با دين مسيحی و موبدان مغها با كشيشها و اسقف هلست كه قوانينی از سوی شاهنشاه بر له و عليه ديگری به تناوب وضع میشود و مردم دچار گرفتاریهای دينی میگردند. در همين دوران است كه شاه ارمنستان برای اينكه از زير سيطرهی امپراتوری ساسانی خارج شود به دين مسيح میگرود و ارمنستان مسيحی میشود. همين مسيحی شدن ارمنستان و مسيحيان ايران يكی از بهانههای جنگهای بيزانس عليه ايران ساسانی میباشد. *
پس از سلطهی اعراب ، ايرانيان زير فشار
دينی اسلام و عربيت قرار گرفتند. هم به خاطر مسلمان نبودن خونشان مباح بود و هم به
خاطر عرب نبودن تحقير میشدند. حركتهای ابومسلم، مازيار ، بابك خرم دين و … عليه
سلطهی عربها، كه همهی اينان ، يا متهم میشدند به اينكه در حقيقت مسلمان نشده
اند و يا اينكه حتا مانند بابك خرم دين و خرم دينان ، تظاهر هم به مسلمان نبودن
خويش میكردند، طغيان و قيام ايرانيان بود عليه همين فشارهای دينی و نژادی ، چرا كه
عنصر عرب آسايش را از ايرانيان سلب كرده زندگی را غير قابل تحمل نموده
بود.
سلسلههای پادشاهی ايرانی بعد از اسلام كه تشكيل شد، حداقل در مناطق دور از باغ داد (بغداد) ، چون خراسان بزرگ ، تا حدی برای ايرانيان آرامش و آسايش و آزادی آورد. طاهريان، سامانيان، صفاريان ، آل بويه و حتا سلجوقيان ترك ، كه از يهوديت به مسلمانانی متعصب تحول يافتند ، و غزنويان و خوارزمشاهيان ترك ، با اينكه ايرانی نبودند ، شدت عمل اعراب را نداشتند. هرچند سلطان محمود غزنوی كه يك سنی متعصب بود، به فردوسی كه شيعی مذهب بود، بسيار ستم كرد. در اين دوره است كه تعصبات شاهانه به تودههای مردم هم سرايت میكند كه حتا حاكم توس اجازه نداد جنازهی بزرگ مرد دانشمندی چون فردوسی در گورستان مسلمانان به خاك سپرده شود. در دوران مغولان و پس از آنان نيز تسامح دينی در جامعه وجود داشت. حالا اگر درميان اتابكان فارس امير مبارزالدينی پيدا میشود كه حد میزند و قصاص میكند، يك استثنا میباشد. عرفان ايرانی كه در دوران ساسانيان شروع شده بود و بعد حملهی عرب و زير فشار شريعت و قشريگری قرار گرفته بود بسيار رشد كرد كه ذكرش در بخش اول رفت و نيازی به تكرار نيست. اينجا در رابطه و مقايسهی مبارزه عرفا و فلاسفه و آزادانديشان ايرانی و حوزهی اسلامی ، با فقها و قضات قشری از سويی و مبارزه متفكران و آزادانديشان اروپايی از دوران رنسانس به بعد با قشری گری و حاكميت كليسای كاتوليك از سويی ديگر ، اين سوال پيش میآيد كه چطور شد حركت آزاديخواهی و آزاد انديشی در اروپا هم گريبان قدرت استبدادی سلطنتی را گرفت و هم كليسا را خلع يدكرد؟ اما آزاديخواهی و آزاد انديشی عرفا و فلاسفهی ايرانی و حوزهی اسلامی ، فقط درگير با قشريگری دينی گرديد و متعرض حاكميت و قدرت اجرايی نشد؟ به نظر میآيد كه اين پروسهی خلع يد كليسا و حاكميت درحوزه مسيحيت ، مسالهای پيچيده و چند بعدی است، كه اينجا فقط به يك قضاوت عمدهی آن يا آنچه در شرق عرفا و فلاسفه با آن به مبارزه برخاستند برخورد میشود. درحاليكه درحوزهی اقتدار اسلامی از دوران خلفای راشدين (ابوبكر ، عمر ، عثمان ، علي) به بعد يعنی از دوران معاويه تا پايان خلافت عباسيان ، خليفه در مسند ، اميرالمومنين نشسته بود و قدرت اجرايی او همهی شئون كشور را زير سيطرهی خود داشت ، كه دارندگان مقام فتوا و مقام قضا راهم در بر میگرفت، در عين حال ، صاحبان فتوا و قضا، حداقل برحسب ظاهر ، خود مستقلا فتوا میدادند و قضاوت مینمودند. خليفه امير بود اما امام و قاضی القضات كسان ديگری بودند كه قدرت اجرايی نداشتند، ولی فتوا میدادند و حكم قضايی صادر میكردند. چهار امام اهل سنت و جماعت، امام شافعی ، امام مالكی ، امام حنفی و امام حنبلی و امامان شيعه و امامهای بعدی كه معروف ترين آنان امام محمد غزالی میباشد، و همچنين از شريح قاضی به بعد، كه به هزاران قاضی و قاضی القضات را شامل میشود، فقهای شيعه و سنی و قضات ، همگی زير فرمان خليفه. اميرالمومنين ، كه در حقيقت سلطان و امپراتور اسلام بود، انجام وظيفه میكردند، فتوا میدادند و به قضاوت مینشستند. به عبارت ديگر كارشان محدود به جنبههای علمی و نظری میشد و نه اجرايی، كه قدرت اجرايی به طور كامل در دست خليفه بود. پس اگر اين فقها و شيوهی زندگی و نحوهی برخوردشان با مسايل نظری مورد انتقاد قرار میگرفت ، اين يا در مورد پرهيزكاری و تقوا و رياكاری و حرام و حلال كردن ايشان بود يا برخورد با خشك مغزی و قشريگری و تعصب آنها بود كه عرفا و فلاسفه و آزاد انديشان رند را آزار میداد كه در ادبيات عرفانی و اشعار فارسی منعكس است. اما بد و خوب عدل و داد يا جور و ستم حاكميت ، مربوط به دستگاه خلافت و يا پادشاهان تا حدی مستقل ايران بود. درحاليكه در غرب مساله كاملا به عكس بود. پاپ كاتوليك در بالاترين مقام اجرايی و دينی يكجا قرار داشت و خود و آنچه میگفت و مقرر میداشت را در مقام هيچ، و «خود مسيح شده» عرضه میكرد. امپراتوران و شاهان و فئودالها فرمانبردار پاپها بودند. داستان عجز و لابه اين امپراتوران كه برای توبه به حال عجز و زاری به دست و پا بوس پاپها میرفتند يكی و دوتا نيست كه معروفترين آنها راه پيمايی كنسا (Gang du Kaossa) میباشد كه سوژه رمانها و نوشتههای بسياری است. در اين دوران قدرت اجرايی و فتوا و قضا در يك سيستم جمع شده بود، در سيستم كليسای كاتوليك ، كه در راس آن پاپ قرار داشت. او ، پاپ ، با دستياری كاردينالهای و اسقفها و كشيشان ، بر راس سيستمی نشسته بود كه از صدر تا ذيل قدرت دينی و حكومتی را تواما دردست داشت و در «عينيت مقامی با عيسا مسيح » حكمرانی و رتق و فتق امور دين و دنيای مردم را يكجا ميكرد. اين خود پاپها و كاردينالها و اسقفها كشيشها بودند كه با وسايل گوناگون و انگيزاسيون ، مستقيما و يا به دستور آنها، مردم محاكمه میشدند، و اينان فتوا میدادند و حكم قضايی صادر میكردند و خود آن را اجرا مینمودند. خود اعلام جنگ میكردند و فرماندهی جنگ و صلح را خود به عهده داشتند. خود ماليات وضع میكردند و خود هرگونه كه میخواستند خرج میكردند بدون آنكه جوابگوی كسی باشند، چراكه همهی اينها به امر خدا و برای خود و به دست مردان برگزيدهی خدا انجام میگرفت. بنابراين آنچه با رنسانس در اروپا از شناخت فرديت فرد و هويت بخشی به انسان از آنجا كه انسان است و در نتيجه رفته رفته كشف و شناختن و مطرح كردن حقوق فرد انسان از سويی كه آزادی و آزاد انديشی را به همراه داشت، و انتقاد از شيوهی حاكميت استبدادی كليسا و امپراتور از سوی ديگر، شروع شد، و تا اواخر قرن هژدهم پر رنگ تر میگرديد و بالاخره با قيام تودههای خلق با پيشگامی و پيشاهنگی روشنفكران و متفكران به انقلاب كبير فرانسه و تغيير در نظام حاكم بر مردم در ديگر كشورهای اروپايی انجاميد، نمیتوانست در دو جهت حركت كند و ميان قدرت سلطنت و قدرت كليسا ، فرق بگذارد. چراكه در حقيقت اين دو موجوديت و تاريخی مشترك و درهم ادغام شده داشتند. اين يك قدرت حاكم و اجرايی استبدادی بود كه دو جزء داشت ، كليسا و سلطنت ، كه در تقابل با تودههای مردم و جريان آزاديخواهی و آزادانديشی و حاكميت مردم قرار داشت و براين نسق بود كه با پيروزی مردم كه به سرنگونی قدرت اجرايی انجاميد از قدرت كليسا و از قدرت سلطنت ، يكجا خلع يدشد. و از همين جاست كه جدايی دين و روحانيت از سياست و اداره كشور در اروپا با چيدن بساط استبداد سلطنتی و استبداد دينی كه در شعار « آزادی ، برابری ، برادري» در انقلاب كبير فرانسه تبلور يافت و با خلع يد كليسا و سرنگونی استبداد سلطنتی يكجا به وقوع پيوست، دو روی يك سكه و در حقيقت تحقق يك واقعيت است. به عبارت ديگر خلع يد يكی به معنی خلع يد ديگری بود. استبداد قرون وسطايی اروپا استبدادی دينی و سلطنتی درهم ادغام شده بود كه يكجا بايستی نابود میشد، كه شد. *
در ايران اما چه در دوران پيش از اسلام كه نظام كاستی در ايران حاكم است چه در پادشاهیهای بعد از اسلام ، شاه و شاهنشاه بالاترين مقام كشور بود و چه موبدان و مغها ، چه فقهای شيعه و سنی ، فرمانبرداران شاه بودند و بنابراين كسی حق خود نمیدانست كه با مقام سلطنت درگير شود. درگيریهای تنها در سطح بحثهای علمی و روشنفكری بود كه شاهان و امرا و صاحبان قدرت خود بدان دامن میزدند و به اين بحثها پروبال میدادند و به اينگونه رويدادها با تسامح و تساهل و مدارا مینگريستند و تنها از دوران صفویها به بعد است كه فقهای شيعه رفته رفته قدرتمندتر میشوند تا به دوران فتحعليشاه كه برای اولين بار در تاريخ ايران، مرجع بزرگ تقليد شيعه كه عرب هم هست و در نجف ساكن است، شيخ جعفر كاشف الغطا طی نامه و فتوای به نيابت از امام زمان به فتحعلييشاه اجازهی سلطنت و حكومت میدهد. و اين درحالی است كه تقريبا در سراسر دوران قرون وسطا ، اكثر شاهان و امپراتوران اروپا تاج شاهی و امپراتوری و نشانههای ديگر قدرت را از دست پاپها يا كاردينالها طی مراسمی در كليسا میگرفتند كه به معنای اجازه يافتن و تثبيت سلطنت آنان از سوی بالاترين مظهر قدرت در روی زمين بود. در رابطه با آنچه در مورد فتحعليشاه آورديم بايستی متذكر شد كه شيعه حاكميت بر خلق را حق منحصر به امامان و در نتيجه در زمان غيبت هم منحصر به امام زمان میداند كه در زمان غيبت بعضی از فقها آنرا حق نايب عام امام يعنی مراجع تقليد میدانند كه از آن جمله شيخ جعفر مذكور در بالا میباشد كه صاحب كتاب كاشف الغطا در فقه است كه بدان نام شهره شده است و اكنون خاندانش در عراق بنام آل كاشف الغطا معروف و تا حدی صاحب قدرت هستند. در همين رابطه بايستی گفت كه بسياری از فقهای شيعه قدرت سلطنتی در ايران را به صورت غصب و تصرف به عنف (تصرف به زور) نگاه میكنند و سلطان را غاصب میدانند. قدرتمندی بی اندازهی فقهای بزرگ شيعه در عصر فتحعليشاه از سويی ، و تجاوز و بدرفتاری امرا و حاكمان روسی در بعضی از نواحی شمالی قفقاز از سويی ديگر ، و تحريكات قدرتهای استعماری اروپا دست به دست هم میدهد و باعث دو جنگ خانمان برانداز ايران و روس میگردد كه با شكست مفتضحانهی ايران و عهد نامههای گلستان و تركمانچای پايان میيابد. اين شكست بی اندازه به وجهه علما و قدرت آنان صدمه میزند و هرچند بعضی از علمای تهران از آغاز سلطنت محمد شاه در سعايت از ميرزا ابوالقاسم قائم مقام مقام و مشاركت در قتل آن صدراعظم خدمتگزار ايران دخالت داشتند اما از نفوذ آنان در قدرت سلطنتی كاسته میشود. بار دگر اما با پيدايش سيد علی محمد باب و بابيگری و بهايی گری و شيخيه و آقاخان محلاتی و اسماعيليه ، ايران صحنهی تاخت و تاز و درگيریهای دينی گرديد و بخصوص با فتوای ميرزا حسن شيرازی معروف به ميرزای بزرگ كه مرجع بزرگ شيعه در زمان خود بود كه عليه امتياز تنباكو فتوا داد، بار دگر علمای شيعه آبروی از دست رفته را باز بافتند و از نو دخالت روحانيت شيعه در قدرت حكومتی و ادارهی كشور خود را در صحنهی سياسی كشور تثبيت كرد. سيد حمال الدين اسد آبادی (كه اهل اسد آباد افغانستان است نه اسد آباد ايران نزديك همدان) ، هرچند چهرهای چندگانه و مبهم از فراماسيونهاست و معلوم نيست تا چه حد در خدمت سياست انگلستان است، اما به هرحال با طرح اتحاد اسلام و كوششهايی كه در اين زمينه كرد ، او هم در آخر سلطنت ناصر الدين شاه پای دين را به عرصهی سياست كشانيد. به دوران مظفرالدين شاه و محمدعلی شاه و در جريان مشروطه خواهی چه مراجع بزرگ تقليد نجف و كربلا چون فقيه بزرگ شيعه آقا سيد كاظم يزدی صاحبت عروه الوثقی كه مشروطيت را مخالف دين و حرام میدانست و سه مرجع بزرگ ديگر ، آخوند ملا محمد كاظم خراسانی صاحب كفايه الاصول و آخوند ملا عبدالله مازندرانی و حاج ميرزا حسنی حاج ميرزا خليل ، جد خاندان خليلیها و پدر بزرگ همسر آقای خمينی و خويشاوند سببی آقا سيد ابوالقاسم كاشانی كه اين سه مرجع تقليد مشروطيت را واجب میدانستند و چه علمای بزرگ تهران كه شيخ فضل الله مجتهد نوری هم رای با آسيد محمد كاظم يزدی و مخالف مشروطيت بود و علمای ديگری كه در تهران و در ديگر نقاط كشور موافق و يا مخالف مشروطيت بودند با موضع گيریهای روشن در مورد مشروطيت و در متن اين مبارزات قرار گرفتند و بدين ترتيب اين مساله جنبهی دينی و مذهبی گرفت و بالاخره ما مشروطيت را با فتوای علمای دين گرفتيم. اين اشتباه بزرگ تاريخی در ايران كه بالاخره به حاكميت جمهوری اسلامی و سلطهی ولايت فقيه انجاميد ريشه در همان انقلاب مشروطيت دارد كه مدرن گرايی و مدرنيته با دين و مذهب گره خورد و منورالفكرهای آن روز كه دنباله اش تا به جلال آل احمد و مهندس مهدی بازرگان و دكتر علی شريعتی امروز كشيده شد از همان وقت با روحانيان بر خوردند. و اين درحالی بود كه مبارزهی علمای دين با استبداد سلطنتی توجيه دينی و ارتجاعی داشت درحاليكه روشنفكران ، تحصيلكردهها ، آزادان و آزاد انديشی و آنچنان مشروطيتی را میخواستند كه نمونهی آن در اروپا تحقق يافته بود. همچنين درحاليكه مبارزات آزاديخواهی و كوشش برای دستيابی به دموكراسی پارلمانی در اروپا دو طرف داشت و روی يك خط بود كه يك طرف آن تودههای عظيم مردم به سركردگی روشنفكران و معتقدان جامعه قرار داشتند و در طرف مقابل شاه و كليسا يكجا مورد حمله بودند. در ايران ما يك مثلث داريم كه در يك زاويه شاه قرار دارد و در هريك از دو زاويهی ديگر ، بخشی از ملت و روشنفكران و در زاويهی ديگر بخش ديگری از جامعه با رهبری روحانيان عليه استبداد سلطنتی مبارزه میكنند. در اين مثلث و سه زاويهی آن در اين نزديك به يك صد سال از مبارزات مشروطيت تا كنون ما مردم شاهد تاتر غم انگيز و در عين حال مضحكی بودهايم. جابجايیهای انسانهای فرصت طلب در اين دوران تماشايی است. شيخ فضل الله نوری يك روز همراه با متحصنين مشروطه خواه به شاهزاده عبدالعظيم میرود روز ديگر در باغشاه كنار محمد عليشاه است. تقی زاده يك روز ليدر حزب دموكرات و سردمدار آزاديخواهی است و يك روز در كنار رضا شاه و كارگزار انگليسهاست. محمد ولی خان سپهدار تنكابن يك روز وزير جنگ سپاه استبدادی عين الدوله عليه مشروطه خواهان آذربايجان به رهبری ستارخان و باقرخان میجنگد و روز ديگر همراه سردار اسعد بختياری در مقام فاتحان مشروطيت وارد میشود. سيد ابوالقاسم كاشانی يك روز يار مصدق است و روز ديگر در كنار شاه كودتاچی و سپهبد زاهدی خائن مینشيند. مهندس مهدی بازرگان يك روز نمايندهی مصدق در ملی كردن نفت جنوب است و يك روز نخست وزير جمهوری اسلامی میشود. اينها را به عنوان سمبلهای جابجايی آوردم حالا در اين ميان احسان طبریها و قريشیها و قره باغیها و حسن حبيبیها مكی و بقايی و آزاد و حائریزادهها زياد هستند كه جای خود را دارند، اشتباه بزرگ تاريخی اين بود كه چون هريك از دو زاويهی روشنفكران و آخوندی مذهبی عليه زاويه سوم، استبداد سلطنتی مبارزه میكردند و در هدف مبارزهی استبدادی مشترك بودند، برحسب اين معادلهی غلط كه دشمن دشمن من الزاما دوست من خواهد بود، روشنفكران و مدرن گرايان باورشان شد كه آخوند و مذهبی هم پس از سرنگونی استبداد سلطنتی همان ايرانی را میخواهد كه روشنفكر مدرن گرا در پی آنست. و اين جمهوری اسلامی بود كه چشم روشنفكر آرمانگرای خوش باور خيالی را گشود و با هزينهای گزاف به او فهماند كه مبارزه آخوند با سلطنت نه به خاطر دستيابی به آزادی و آزاد انديشی و مردمسالاريست كه او آخوند خود قدرتخواه است كه نزديك به ربع قرن است كه شاهد قدرتخواهی و فساد و فروپاشی اقتصاد و صنعت كشور هستيم و هيچ معلوم نيست كه عاقبت كار كشور ملت ايران به كجا خواهد انجاميد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |