‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





اداره كشور جدی‌تر از آنست كه آنرا بتوان به فقها سپرد
چرا در نظام دموكراسی پارلمانی بايستی دين و روحانيت و ايدئولوژی از سياست و اداره مملكت جدا باشد؟
 
 
دكتر علی راسخ افشار (از جبهه ملی ايران)
چهار‌شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۲

بخش دوم: نه امامت (قسمت اول)

در ميان هر ملتی دو دسته‌ی بزرگ تشكيل يافته است و به عقيده‌ی يكی از اين دسته حقی به نام حق حكومت كردن وجود دارد كه مبنای آن الهی است و از پشتيبانی دين برخوردار و خود حامی دين می‌باشد و اين حق به دست يك يا چند نفر بر انبوه خلايق بايد اعمال شود. اين اصول در قالب عبادت – وحدت دين و دولت – بيان شده.
در مقابل اين دسته عقيده‌ی نويی وجود دارد كه حق حكومت كردن برای احدی قايل نيست و حق حكومت را تنها نشای از قبول خاطر و رضايت كسانی كه تابع آن حكومت هستند می‌داند و بنابراين كليه كسانی كه در دستگاه حكومت سهمی دارند مسئول عمليات و احترامات خود بايد باشند و اين اصول در قالب عبادت – حاكميت مردم – حاكميت مردم يا دمكراسی گنجانيده شده است.
گ‌.ك. فان هگن درپ G.K.Van Hofedor - روتردام 1791ميلادی
پديده و مقوله‌ی آزادی و آزادگی و آزاد انديشی و حتا كثرت گرايی عقيدتی در جامعه‌ی ايران و حوزه‌ی فرهنگ ايرانی چيزی نيست كه در اين دو قرن اخير وارد ايران شده باشد . درحاليكه بايستی بپذيريم كه نظام مردمسالاری و دموكراسی و حاكميت قانون برخاسته از رای اكثريت مردم كه هر دو ستون اصلی خلع يد سلطنت استبدادی و خلع يد روحانيان و اربابان كليسا از قدرت حكومتی استوار است ، پديده‌ای است كه در اروپای غربی و كشورهای پيشرفته صنعتی پيدا شده و پا گرفت كه روشنفكران ايرانی هم رفته رفته با هرچه بيشتر آشنا شدن با نظام‌های دموكراسی پارلمانی ، خواهان استقرار و برپايی آن در ايران شدند.
 
***
عرفان ايرانی كه به غلط به عرفان اسلامی معروف شده است و به گونه‌ای وسيع در ادبيات تغزلی پارس منعكس است، هرچند پس از حمله‌ی اعراب به ايران و از رودكی به بعد به اوج شكوفايی خود رسيد اما محققان سابقه آن را با عنوان خياميسم از اواسط دوران ساسانيان می‌دانند كه واكنشی بود در مقابل نفوذ روز افزون آخوندهای زرتشتی و مغان و موبدان در حاكميت و زندگی و دخالت در سرنوشت توده‌های مردم.
نظم و نثر عرفانی ايرانی و حتا سروده‌های رزمی انديشمند بزرگ ايران، فردوسی پاك زاد همه جا ندای آزادی و آزادگی سر می‌دهد و در انديشه‌ی وحدت و جود كثرت موجودات را توجيه می‌كند.
از ابوسعيد ابوالخير يكی از عرفانی سبعه (هفتگانه) است كه می‌گويد «آزاد باش كه خدايت آزاد آفريد» عارف بزرگ ديگر ما كه او هم يكی از هفت عارف بزرگ است ، فريد الدين عطار نيشابوری ، می‌گويد:
كفر و دين در بر عشاق نكوكار يكيست / كعبه و بتكده و صيحه و زنار يكی است
اگر از ديده‌ی تحقيق به عالم نگری / عشق و معشوقه و عاشق ، دل و دلدار يكيست
با همه خلق جهان صلحم و اندر بر من / جور اغيار و سر مرحمت يار يكيست
مختلف گرچه بود درد من و در ماتم / خوشدلم ز آنكه طبيبم يك و عطار يكيست
طرز تفكر و جهان بينی عرفان ايرانی كه در حقيقت انعكاس رخ و نمودار متن وجود و ذات و عنصر ايرانی می‌باشد، نه تنها خواهان آزاد كردن و روان و نفس از تعلق تو وابستگی‌ها و تنگ نظری‌هاست بلكه در عمل و در زندگی روزانه برخورد ، انسان با انسان و رابطه‌ها هم ، خواهان مسامحه و گذشت و سعه‌ی صدر و پذيرش يكديگر و احترام به كرامت انسانی و رعايت مروت و انصاف و آزادگی و آزادمنش و آزاد انديشی می‌باشد.
گنجينه‌ی شعر كلاسيك فارسی كه بر تارك آن چره‌های تابناكی چون حافظ و سعدی و خيام و مولانا و فردوسی و نظامی و عطارد و عراقی و سنايی و انوری و بابا طاهر و صدها شاعر و سراينده‌ی ديگر می‌درخشد ، برای اين سروده نشده است تا دو گيلاس شراب جلويت بگذاری و دست در آغوش زيبارويی پری و نوای سار و آواز حال كنی !‌ كه اين بانگ انسانيت و وارستگی است كه از عمق وجود و نهان خانه‌ی روح بشر ايرانی برخاسته و به قول ملك الشعرای بهار : مرغ سحری است كه ناله سركرده است و نغمه‌ی آزادی نوع بشر را می‌سرايد.
آزادی و آزاد انديشی و كثرت گرايی فكری و عقيدتی برای ايرانی با رنسانس اروپايی شروع نمی‌شود و ارمغانی از فرنگ نمی‌باشد، كه اين در ايران سابقه‌ای دراز دارد و در تقابل با نفوذ و قدرت و سختگيری موبدان زرتشتی در دوره‌ی ساسانيان شروع می‌شود و پيامبران آن مانی و مزدك بزرگ بوده اند كه در دوران حاكميت اسلام و فقهای قشری اسلامی . در همان راستا، فرهنگ پويا و بسيار غنی و عميق ايرانی در چهارچوب «عرفان» آن را به عالی تر ين حد تصور رسانيد و در مسايل اعتقادی و اعمال دينی ، تسامح و تساهل در زندگی و كاری به كار هم نداشتن و اشعار خود قرارداده با نفی قشری گری و حمله به زاهد و واعظ رياكار . در عمل خواستار جدايی دين و روحانيت از زندگی روزانه مردم شد. تكفير مردان بزرگی چون حسين منصور حلاج عارف بزرگ ايران و فيلسوف بزرگ اشراق شهاب الدين سهروردی و به دار كشيدن و زنده سوزانيدن آنان و تكفير ده‌ها و ده‌ها انديشمند ديگر چون قاضی القضات همدانی از سوی فقهای قشری كه بو علی سينا در ايران داشت كه بگويد:
كفر چو منی گزاف و آسان نبود؟ محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكی و آنهم كافر ؟ پس در همه دهر يك مسلمان نبود
خود روشن تر ين نشان اين ستيز بزرگ ميان عرفانی آزاده و آزاد انديش و فقهای قشری می‌باشد كه در محراب و منبر جلوه گرند و چون به خلوت می‌روند آن كار ديگر می‌كنند كه در نظام جمهوری اسلامی آن را به خوبی ديديم.
تغزل و عشق ورزی در اشعار و ادبيات عرفانی نه مزه‌ی عرق ميگساران است و نه
ديش لمه و چاشنی معتادان به بنگ و حشيش و ترياك . عارفان آزاده‌ای چون خواجه عبدالله انصاری ، ابوسعيد و عراقی و مولوی و سنايی و انوری و عطار و جامی و هزاران عارف ديگر در بيان تغزلی خود، آموزگاران آزادی و آزادگی هستند. بيان گاه صريح و عموما كنايه‌ای و غيرصريح ، پناهگاه انديشمندان ، منتقدان اجتماعی ، فيلسوفان و متفكران بزرگ و آزاد انديش ايرانی‌ای بوده است كه برای فرار از تكفير و تعزير فقهای قشری ، خود و افكار خود را در پوشش شعر و غزل و در قالب كنايه و اشاره ضد ضربه می‌نمودند و با زيور شعر آراسته ، زره پوش می‌كرده اند.
 
***
شايد در اين رابطه لازم باشد كه سئوال مقدری را مطرح كنيم و به آن پاسخ گوييم كه چرا با اينهمه كه در ادبيات كلاسيك فارسی و عرفانی سخن از آزادی و آزاد انديشی و كثرت گرايی عقيدتی رفته است، هيچگونه سخنی در جهت نقد و برخورد با ساختار سياسی جامعه و آزادی و حاكميت مردم در رابطه با اقتدار حكومتی نرفته است؟
تو گويی هم توده‌ی مردم و هم انديشمندان ايرانی در طول قرون متمادی ، حاكميت استبدادی فرمانروايان خودی و بيگانه را سرنوشت محتوم خود می‌دانسته اند كه عليه آن ، نه به شورش و قيامی برخاسته اند، در چهارچوب فرهنگی و نظری كاری انجام گرفته است. از انديشمندان ، تنها ابونصر فارابی به مسايل سياسی پرداخته است و تنها حركت پرخاشگرانه‌ای كه می‌شناسيم قيام‌های بابك خرم دين و سربداران است . سياست نامه خواجه نظام الملك و قابوسنامه و چيزهايی از رده نصيحه الملوك ، كم و بيش شهريار ماكياولی را می‌ماند به زبان پارسی دری . به نظر ما دوران شكوفايی و فرهنگی و علمی ايران است كه خواه و ناخواه درگيری‌ها هم شكل و شمايل فرهنگی دارد كه يك طرف فقها و عالمان دين قرار گرفته اند كه غرق در قشريت و محبوس در تعبدات دينی هستند و در طرف ديگر آزادانديشانی كه در فضای باز فكری و در فراخ نای گيتی به پرواز و جولان فكری در آمده اند. به عبارت ديگر فقهای قشری از سويی و عرفا و شعرا و متفكران ‌آزاديخواه و آزاد انديش و كثرت گرا از سوی ديگر در دو پهنه با هم به ستيز برخاسته بودند كه چه بسيار كار به تكفير و حذف فيزيكی و به دار آويختن و سوزانيدن آزاد انديشان هم می‌كشيده است. يكی در پهنه علمی و نظری و عقيدتی و انديشه و تفكر كه جنبه‌ی تئوريك و فرهنگی می‌داشته است و در حقيقت جنگ آرا و عقايد می‌بوده است و ديگری در پهنه‌ی عمل و شيوه‌ی زندگی كه تنها ناظر به اعمال فرد فرد مردم در سطح زندگی خصوصی و شخصی آنها بوده كه فقها اين هر دو را از ديدگاه فقهی و قشری گری و امر به معروف و نهی از منكر و در رابطه با مفسد فی الارض بودن به قضاوت می‌كشيده اند . اما آنچه در رابطه با آزادی و آزاد انديشی و كثرت گرايی مطرح نبود زندگی اجتماعی مردم در رابطه با اقتدار حكومتی بود كه در بهترين تحليل حالت نصيحت و توصيه به حاكميت به برقراری عدل و رعايت حال مردم داشت، مردمی كه به هرحال فرمانبردار بودند و چيزی جز اطاعت كردن نمی‌دانستند.
 
***
در رابطه با عرفان ايرانی و به طور كلی تمدن و علم و فرهنگ و هنر ايران بعد از هجوم عرب كه به غلط آنهم صفت اسلامی گرفته به تمدن اسلامی معروف شده است. سخن بسيار دارم كه باشد برای فرصتی ديگر. اما نمی‌توان اين بحث را بدون اشاره‌ای هرچند كوتاه و نارسا به سد درخشانتر ين دست آورد عنصر ايرانی در شكوفاترين دوران فرهنگی ايران و به هنگامی اروپا سياه تر ين دوران قرون وسطا و حاكميت كليسا را می‌گذرانيد پايان داد. آنچه در قرن‌های هشتم و نهم ميلادی تا حمله‌ی مغولان در آغاز قرن سيزدهم ميلادی يعنی در اين چهار پنج قرن، تمدن ايرانی به جهان عرضه كرد، شايان يادآوريست . تمدنی كه از چنان غنا و عمقی برخوردار بود كه پس از حمله خانمان برانداز مغول بار دگر از ميان خون و آتش و خاكستر قد بر افراشت ، و ما بار ديگر شاهد نويسندگان و متفكران و آزاد انديشان می‌بينيم كه تداوم فرهنگی ايران را تضمين كردند و افتخار آفريدند هرچند آنچه بود دوباره تكرار نگرديد، آنچه من آوردم نه براساس «هنر نزد ايرانيان است و بس» می‌باشد، و نه از تكرار آنها باز خواهم ايستاد كه وجود و ادامه‌ی حيات يك ملت عين وجود و حيات تاريخ و فرهنگ يك ملت است. اينها را می‌گويم و خسته نخواهم شد تا ايرانی بداند كه كيست و دارای چه هويتی است . تا ايرانی خود را باز يابد و به خود اعتماد پيداكند. دهانش از شگفتی در برابر فرهنگ و تمدن غرب باز نماند و از رنج و ستيز استعمارگران و جهانخواران اروپا و آمريكا پناه به دامان ارتجاع و واپس گرايان نبرده در چنبره‌ی بنياد گرايان دينی گرفتار نگردد.
آن سه دست آورد درخشان كه در بالا آوردم و لازم به يادآوريست به قرار زير است:
اين دروغ محض است كه هومانيسم و انسان گرايی يونان قديم در اروپا و به دوران رنسانس از نو زاييده شد. و اينكه اين زمان به بعد بود كه در اروپا ، انسان و انسانيت در مركز دايره زندگی و سازماندهی حيات انسان قرار گرفت.
حقيقت اين است كه اين عرفان ايرانی بود كه انسان گرايی را اولين بار و پس از آنكه انسان گرايی يونان فراموش شده بود، بار دگر تجديد حيات بخشيد. آنهم به روزگاری كه اروپا تاريكترين دوران ضد انسانی را با حاكميت كليسا و تفتيش عقايد همراه با آزار و شكنجه در چهارچوب انگيزيسيون می‌گذرانيد.
در اين دوران است كه درست برعكس اروپا كه اربابان كليسا سيطره‌ی خود را تا نهان خانه‌ی وجود آدميان گسترده بودند و حتا امپراتور ان . قدرت رويارويی با آنان را نداشتند، عرفان ايرانی در مقابل فقهای قشری و اربابان دين شجاعانه شمشير خود را از رو بست و با ادبيات عميق و پر مغز ، به ستيز با آنان برخاست. فردوسی پاكزاد ، اين حكيم و دانشمند بزرگ ، اين چكيده‌ی فرهنگ ايران، اين برخاسته از تمدن ايرانی ، آفريدگار و آفرينش را در دو والاترين و عالی تر ين مشخصه اش می‌ستايد و اثر جاودان خود را اينگونه آغاز می‌كند:
بنام خداوند جان و خرد/ كزين برتر انديشه بر نسپرد.
در اينجا فردوسی بالاترين حد تصور بشر را در پهنه‌ی آفرينش در اين دو برجسته تر ين پديده هستی خلاصه می‌كند: «جان» كه اكسير زندگی و قدر مشترك همه‌ی جانداران است و «خرد» كه تنها نماد انسانيت انسان است، و پديده‌ای كه در انسان عالی تر ين جلوه‌ی هستی را عرضه می‌كند.
آيا اين بيان ، بيان عقلا نيتی نيست كه مشخصه‌ی عصر جديد تا به امروز است؟
آيا اين جان و خرد نيست كه جابجايی ماده‌ی حقوق بشر تجلی آن است؟
اصولا تمدن آريايی . انسان گرا و اين جهانی است كه در دين‌ها و جهان بينی‌های بر همايی ، بودايی و اهورامزدايی و زرتشتی و ميترايی و مانوی و مزدكی بازتابی عميق و وسيع دارد. برعكس اديان سامی كه آن جهانی است و جهاد فی سبيل الله و كشتن و كشته شدن در راه خدا ، كليد بهشت دانسته آن را عاليترين حد فيض و بر خورداری بشر از اين جهان می‌داند و شعارش« انماالحيوه عقيده و جهاد» می‌دانند ( اين است و جز اين نيست كه زندگی تنها عقيده و جهاد در راه عقيده است)
در اينجا تنها به دو سمبل از هريك از اديان آريايی و سامی اشاره می‌كنيم. برای ايرانی، نوروز و بهار و زنده شدن طبيعت و از سرگرفتن زندگی از نظر دينی شايسته‌ی بزرگداشت و برانگيزنده‌ی جشن و سرور و شادی است كه نه تنها در دوران ايران باستان بلكه تا به امروز هم ، بزرگترين جشن در حوزه‌ی فرهنگی ايرانی می‌باشد. و اين چه ربطی دارد با بزرگترين عيد فرهنگ سامی كه با سنت حضرت ابراهيم آغاز می‌شود و در اسلام عيد قربان نام می‌گيرد كه روز كشتار و خونريزی و نابود كردن جان است كه البته به تعبيری ديگر می‌توان گفت كه برای نشان دادن اطاعت محض و بی چون و چرا از خداوندگار ، پدری فرزند خود را به مسلخ می‌برد تا قربانی كند.
اما خداوند اين آمادگی او را می‌پذيرد و با لازم دانستن اصل قربانی و خونريزی برای خود گوسفندی از بهشت می‌فرستد تا بجای اسماعيل قربانی شود. به عبارت ديگر اصل لزوم قربانی كردن برجای می‌ماند ، فقط جان انسان بايستی حفظ شود و به جای او جانداران ديگری چون گوسفند ، گاو و شتر بايستی هزار هزار قربانی شوند تا عيد خون برگزار گردد. اما اين كشت و كشتار در تضاد با فرهنگ ايرانی قرار دارد ، كه جان در آن در حد عالی تر ين ارزش می‌باشد. فردوسی نفس ارزش جان را چنين بيان می‌كند:
ميازار موری كه دانه كش است/ كه جان دارد و جان شيرين خوش است
او نمی‌گويد مورچه‌ای را مكش ، چراكه وجودش چنين و چنان فوائدی دارد. او می‌گويد ، فقط و فقط از آنجا كه مورچه «جان » دارد و او را «جان شيرين» خوش است ، نبايستی او را آزار داد.
اين احترام به جان و جاندار در متن فرهنگ ايرانی قرار دارد. در اوستا در گاتها زرتشت چه بسيار در نيايش از اهورامزدا ميخواهد كه برای كشور فرمانروايی بفرست كه جانوران و گياهان را پاس دارد و نگهداری كند. حافظ می‌گويد:
مباش در پی آزار و هرچه خواهی كن / كه در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
نظم و نثر عرفانی فارسی از احترام و ارج نهادن به انسان تنها از آنجا كه انسان است سرشار می‌باشد. حالا اين انسان اهل هر فرقه ، دارای هر عقيده و از هر رنگ و نژاد و قوم و قبيله‌ای كه با شد ، تفاوتی ندارد. همچنين همه جان سخن از احترام به خرد و تعقل و انديشه و انديشيدن و آزادی و آزاد انديشی است.
مولوی می‌گويد:
ای برادر تو همه انديشه‌ای / مابقی تو استخوان و ريشه‌ای
عرفا در برابر فقهای قشری كه تا اتاق خواب هم انسان را دنبال می‌كنند و هر كدامشان برحسب برداشتی كه از دين دارند، در پی تحميل اراده خود به بهانه‌های گوناگون بر انسان هستند ، قد برافراشته و بی پروا از انسانيت انسان دفاع كرده اند.
سعدی در سروده‌ی معروف خود:
تن آدمی شريف است به جان آدميت/نه همين لباس زيباست نشان آدميت
هومانيسم را در فرهنگ ايرانی به شايسته ترين وجهی بيان كرده است.
و حافظ در اين سروده‌ی نغز كه:
عيب رندان مكن‌ای زاهد پاكيزه سرشت /كه گناه دگری بر تو نخواهند نبشت
من اگر نيكم اگر بد برو خود را باش / هركسی آن درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست / همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
تا به آخر...
مسئوليت شخصی عنصر انسان را همراه با رشد و بلوغ و احترام به كرامت انسان و استقلال شخصی و به رسميت شناختن و احترام به فرديت فرد انسان و حسن نيت و خيرخواهی در مورد همنوعان ، كه عمده تر ين مشخصه‌ها‌ی هومانيسم می‌باشد. در زيباترين قالب‌ها عرضه كرده است.
نه تنها سعدی و حافظ ، و نه در اين نمونه‌هايی كه آورده شد ، بلكه سراسر شعر پارسی كه هميشه و همه جا با چاشنی عرفان آميخته است ، سنتی است كه تا به امروز هم در سروده‌های ستارگان شعر نو چون نيما ، توللی ، نادر پور ، مشيری . سپهری ، اخوان ثالث ، ابتهاج . سيمين بهبهانی ، حميد مصدق و بسياری ديگر تداوم يافته. سند پر افتخار فرهنگ ايرانی می‌باشد كه از دير باز و از زمان كوروش بزرگ تا به امروز هومانيسم ايرانی و انسان گرايی، تمدن و فرهنگ ما را رقم زده است.
 
***
اين به آن معنا نيست كه در ادبيات عرفانی فارسی بد آموزه‌هايی گمراه كننده مانند تقدير و قسمت و قضا و قدر و سرنوشت از پيش مشخص شده برای انسان‌ها و يا بی ارزش جلوه دادن علاقمندی به دنيا و قضا و قدر و سرنوشت از پيش مشخص شده برای انسان‌ها و يا بی ارزش جلوه دادن علاقمندی به دنيا و مظاهر زندگی و رفاه و آسايش مادی و از اين گونه ما طالب بر نمی‌خوريم و يا در سايه و از بركت اين ادبيات عرفانی ادعا كنيم كه جامعه‌ی ايرانی در امن و امان و بهشت برين است و د ر طول تاريخ خود مبرا از خشونت و سراسر آميخته با مهر و محبت نوع دوستی بوده است!!! كه در جامعه‌ی يونان وبا وجود هومانيسم يونانی ، سقراط ، آن نمونه‌ی انسانيت و اخلاق و آن معلم بزرگ هم محكوم به سركشيدن جام شوكران شد.
و چه جنگ‌ها و زشتی‌ها كه ميان تيره‌ها‌ی يونانی در متن پيمان تمدن يونان باستان ، رخ نداد.
به هرحال جای آن دارد كه نه فقط با ديد انتقادی با ادبيات كلاسيك عرفان پارسی و جداكردن نيك و بد از هم برخوردكنيم، بلكه چه خوب بود اگر ادبا و پژوهشگران ما در سطح دانشگاه‌ها و مباحث علمی و فرهنگی و ادبی خود، بجای آنكه جروبحث كنند كه تاريخ تولد و وفات فلان دانشمند و شاعر بزرگ در فلان يا بهمان سال بوده است، به محتوای اين فرهنگ غنی شعرای ايران می‌پرداختند و ارزش‌های آن را روشن می‌ساختند.
2- اين دروغ محض است كه جدايی دين از زندگی خصوصی مردم در تمام زمينه‌ها و در كليت خود به استثنای اقتدار حكومتی . بوسيله متفكران اروپايی و خواستار شدن خلع يد كليسا در رابطه‌ی با زندگی مردم و در رابطه با علم و هنر و ادبيات و فرهنگ به معنای اخص كلمه . با رنسانس اروپايی در قرن يازدهم و شانزدهم ميلادی شروع شد و رفته رفته پا گرفت و د ر قرن هفدهم و هيجدهم به تكامل رسيد!!!
پاسخ دروغ دوم كه جدايی دين از زندگی روزانه‌ی مردم «آزادانديشی با رنسانس اروپايی » شروع شده و تجديد حيات يافته است در پاسخ اول مستتر است. ديديم كه در زمينه‌های آزادی انديشه و اعتقادات و شيوه و روش و آزادی انسان در زندگی خصوصی، و اينكه هر فرد انسان خود مسئول اعمال خود است، و خود مسئول سعادت و بدبختی خودی می‌باشد و خود در رابطه‌ی مستقيم با خدای خود قرار دارد ، عرفان ايرانی درحوزه‌ی فرهنگی ايران از چه عمق و گسترشی برخوردار است و با زبان تغزل و شعر. روح انسان را چه صفايی می‌بخشد و در چه فضايی از تعالی و تفاخر و عزت نفس و كرامت و تشخص، روح انسان ر ا به پرواز در می‌آورد.
3 و به خصوص اين دروغ محض است كه رنسانس علمی و رها شدن و تحول علم و روش تحقيق از شيوه تفكر و تعقل مكتبی (اسكولاسيتك) و منطق قياس كه از حكم كلی و كل به حكم جزيی و جزء می‌رسد، به سبك و روش تحقيقی دموكريت و پرداختن به شيوه‌ی تجربه و آزمايش برای رسيدن به حقيقت كه از بررسی و تجزيه و تحليل اجزاء و موارد عينی و پيداكردن حكم آنها، از جزء به حكم كلی و كل می‌رسد، كه شيوه‌ی تجربی و شيوه‌ی علمی ( متدولوژی علمی ) نام گرفته است، و در منطق قديم آنرا روش استقرا می‌گفته اند، دست آورد رنسانس علمی اروپايی می‌باشد!!!
با بررسی شيوه تحقيق و كارهای علمی زكريای رازی ، بيرونی ، ابوعلی سينا ، خوارزمی ، خيام، و ده‌ها دانشمند ايرانی ديگر در سه چهار قرن ، هشتم ، نهم ميلادی – تا آغاز قرن سيزدهم ميلادی – ( حمله مغولان به ايران) ، كه شيوه‌ای تجربی و آزمايشگاهی بوده است، واقعيتی است كه دست آوردهای علمی آنان بزرگترين شاهد اين مدعاست كه روش و شيوه‌ی تجربی و علمی هم چندين قرن پيش از رنسانس علمی اروپا در ايران آغاز شد. افسوس كه حمله‌ی مغول و كشتار و سيعی كه از ايرانيان و دانشمندان ايرانی كردند، اين رشته را درهم نورديد كه از آن پس نيز ما نتوانستيم قد راست كنيم. و پس از حمله‌ی اعراب اين دومين مصيبتی بود كه گريبان گير ما شد.
آنچه در رابطه با عرفان ايرانی و هومانيسم در بالا آوردم نبايد باعث ايجاد اين سوء تفاهم شود كه من هم از آن“ «هنر نزد ايرانيان است و بس»‌ها می‌باشم. اگر در زمان ما مردانی چون عبدالله انصاری ، ابوسعيد ابوالخير ، جلال الدين مولوی ، و حافظ و مانند اينان نيستند تا ما از نزديك شايد روح بزرگ و سعه‌ی صدر و انسانيت و هومانيسم آنان باشيم و از آنان بياموزيم ، اما اين بخت را داشته ايم كه به دوران ما هم جهان از هومانيست‌هايی چون گاندی ، نلسون ماندلا ، دكتر مصدق ، دكتر صديقی . برتراندراسل ، ژان پل سارتر و آلبرت شوايتزر و نظاير بسيار كمياب ايشان خالی نبوده است. اگر هيتلر و موسولينی و استالين و ايزنهاور و بوش و صدام حسين و رفسنجاني
ها را ديده ايم ، آن مردان بزرگ ، آن نمونه‌های بشر دوستی و انسانيت راهم ديديم كه برای آموختن از آنها و پيروی كردن راه آنها همان تعداد هم كافی است تا بشر با ارزش‌های انسانی به گونه‌ای كن كرت و عينی برخورد كند و امكان بكار بستن آن ارزش‌ها را تابه بيند. تا آرمان گرايی نميرد تا درخت تنومند انسانيت همچنان بارور بماند و همه چيز فدای پول و ماديات و قدرت و ثروت و لذت نشود. تا معنويت و شرافت و كرامت و عزت انسان با اين نمونه‌های انسانی كه نه متعلق به يك مليت بلكه بر تارك انسانيت جهان می‌درخشند و متعلق به همه‌ی انسان‌ها و همه‌ی زمان‌ها هستند همچنان زنده و بالنده بماند و انسان به بينند و بدانند كه در كنار خوی اهريمنی روح اهريمنی هم در جهان هست، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
 
***
اما آنچه بشر از دست آورد فرهنگ و تمدن و شيوه‌ی برخورد با مسئوليت انسان با خدا و خود و جامعه در رابطه با ساختار حكومت و نقش فرد انسان در سامان سياسی و اجتماعی جامعه و در يك كلمه آزادی و دموكراسی پارلمانی می‌شناسد ، واقعيتی است كه در اروپا و غرب تحقق يافته به تكامل رسيده است.
اين جريان با لوتر و تزهای او شروع شد و گام به گام با كوشش‌ها و تحقيقات انديشمندان غربی و بخصوص در اواسط تا اواخر قرن هيجدهم ميلادی در اروپا و آمريكا عميق تر و كامل تر گرديد كه جلوه‌هايی از آنرا در جنگ‌های استقلال آمريكا و قانون اساسی آمريكا در 1776 ميلادی و سيزده سال بعد در انقلاب كبير فرانسه می‌بينيم كه رفته رفته جهانگير شد و به صورت عصر حاكميت عقل و خرد در آمد.
خلع يد كليسا و «نه امامت اروپايی و جدايی دين از سياست در كنار و پا به پای خلع يد امپراتور فرانسه و فئودال‌ها از قدرت استبدادی حكومتی ، يكی از دو ستون استقرار دموكراسی و حاكميت مردم بر خود می‌باشد كه در قسمت دوم بحث«نه امامت» دنبال می‌كنيم.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de