‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





نه سلطنت، نه امامت، فقط جمهوری
  • سلطنت سنتی که همراه با ديکتاتوری لجام گسيخته و بی‌حدو حصر شاه می‌باشد در تضاد و تقابل مطلق با آزادی و مردم‌سالاری و حقوق شهروندی قرار دارد و محال است ملت ايران بار دگر زير بار آن رود. سلطنت مشروطه تشريفاتی هم مانند رياست جمهوری تشريفاتی مقامی زائد و پر زرق و برق و پر خرج و بی‌مصرف است که هيچگونه علت وجودی ندارد
     
    دكتر علی راسخ افشار
    پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۸۲
     
    عنوان اين نوشته را در سه بخش جدا از هم بررسی ميکنيم.
  • بخش اول- چرا، نه سلطنت؟
    سلطنت از اصلِ واژه "سلطه" گرفته شده است، سلطه داشتن يک انسان بر انسانهای ديگر، هم در کتب لغت و هم در تجربه، فرمان دادن، اعمال قدرت کردن حتی با کمک زور و خشونت يکی و اطاعت کردن، تسليم بودن و فرمانبرداری ديگری معنا شده است.
    سلطه انسانی بر انسان ديگر در رابطه بردگی اوج خود را نشان ميدهد. همچنين سلطه انسان کبير بر انسان صغير، مرد بر زن، پدر و مادر بر کودکان و اطفال خود، سلطه رئيس قبيله بر افراد ديگر ايل و طايفه، از ابتدائی‌ترين جوامع تا به امروز کم و بيش در گوشه و کنار جهان ديده ميشود. غريزۀ تسلط داشتن موجود زنده بر هر چه غير خود اوست، ميتوان برخاسته از تنازع بقاء توجيه کرد که در سلسله تکامل موجودات زنده تا به انسان بصورت امری غريزی تداوم و تکامل يافته است.
    تمدنهای کهن جوامع انسانی، مصر، هند، چين، ايران، يونان، رم، هرمی را در ساختار اجتماعی خود نشان ميدهند که در رأس هرم شخص فرعون، خاقان، شاه، قيصر و سلطان قرار دارد که از قدرت بی حد و حصر و سلطه همه جانبه برديگران برخوردار است و هر چه غير او تا قاعدۀ هرم قرار ميگيرد مطيع و فرمانبردار و مجبور به اجرای فرمان و خواستها و دستورات او هستند. در طول تاريخ تمدن چه بسا سلطه‌های اين انسانهای راس هرم با نيروی نامرئی خدا و خدايان و آفريدگار و ,دمن و قدرتهای خارق العاده و خارج از محدودۀ طبيعت می‌آميزد و چه بسا قدرت زمينی با قدرت الهی يکی شده و از آن فرعون که خدائی انسان شده است سر در می‌آورد. گاه نيز چون شاهنشاهان ايران باستان، برخوردار از فٌر ايزدی ميشوند. گاه چون ژاپن فرزند خداهستند، يا چون پايهای قرون وسطی و حالا در ايران ولايت فقيه با ادعای نمايندگی خدا، سلطه زمينی و الهی را در خود جمع ميکنند و يا چون اميراتوران انگلستان هم شخص اول کشور هستند و هم شخص اول کليسای انگليکن، و بالاخره سايه خدا بودن شاه، کمترين چيزيست که شاهنشاهان ايران تا همين آخرين آنها مدعی آن بوده‌اند.
    در تاريخ دراز مدت يهوديان نيز پيامبران اسرائيلی چه بسيار که قدرت سلطنتی هم داشته‌اند که سر آمد آنان داود و سليمان و يوسف بوده‌اند. گفته نشود که سلطه واژه‌ای عربی است و شاه و پادشاه و شاهنشاه که واژه‌هائی فارسی هستند معنای سلطه نميدهند بحث لغوی نداريم چرا که محتوای اين عنوانها و عملکرد آنها يکی است و همه آنها بيان کننده امتياز فوق بشری و نابرابری بی حدوحصر يک انسان در مقايسه با ديگر انسانها می‌باشد.
    در تقابل با اين امتياز يک انسان بر انسانهای ديگر، تاريخ تمدن بشر اين جنبش را هم نشان ميدهد که مساوی بودن و يکسان بودن انسانها هم با هم، از همان ابتدای تاريخ درک ميشده است و چه بسا در متن جامعه تا حد و حدودی تحقق می‌ياقته است. دموکراسی محدود و متحصر به شهروندان يونانی در " شهر- دولت"‌های يونان، و يا آنچه در آغاز حاکميت در نظام رم ديده ميشد که سنا شخص اول کشور را بنام کنسول انتخاب ميکرد، نمونه‌هائی بسيار نادر از اين تساوی محدود انسانها در محدوده زمانی و مکانی در تاريخ بشر است. در همان رم و يونان هم اين شيوه ديری نپائيد و در آن کشور‌ها هم ، در رم نظام انتخابی کنسول به امپراتوری توارثی مبدل شد و در يونان هم دموکراسی " شهر – دولت" به سلطنت کشوری تحول يافت.
    اين را بايستی گفت که شايد اديان عمده تاريخ بشر، چه اديان سامی، يهودی، مسيحی و اسلام، و چه اديان آريائی هندو بودائی بگونه‌ای کم و بيش تنها خدا و خالق را در رابطه با مخلوق و بنی آدم و انسان موجودی صاحب قدرت مطلق دانسته و در اين رابطه مخلوق را بندگان خدا و اطاعت مطلق را از خالق و دستورات او واجب ميدانسته‌اند و در همين رابطهء خالق و مخلوق، ميان مخلوقات و مردم تفاوتی قائل نبوده‌اند. تنها اين دين يهود است که مدعی شده است که فرزندان اسرائيل (بنی اسرائيل) انسانهای برگزيدۀ خداوند می‌باشند. نه فقط اين که سرزمينی که محل زندگی آنهاست ارض اقدس و قدس و سرزمين مقدس استکه آن خاک را هم خداوند برگزيده و مقدس کرده است. در حقيقت اولين قوم نژاد پرستی که به نژاد پرستی خود مهر تائيد خداوندی را هم زده‌اند و تقدس الهی خاک و خون را در تاريخ تمدن بشر وارد ساخته‌اند همين يهوديان هستند که در طول تاريخ بيشترين قربانی را هم در رابطه با امتياز نژادی بر نژاد ديگر داده و هنوز هم ميدهند.
    شايد با الهام گرفتن از اين برداشت دينی باشد که ميگويد، همه انسانها در برابر خالق مساويند، که متفکران و انديشمندان در طول تاريخ تمدن و بخصوص از رنسانس به بعد از سوئی هويت و وظائف و مسئوليت فردی را بگونه‌ای چشمگير در متن فعل و انفعالات جامعه بشری مطرح نموده و رفته رفته از آن حقوق فردی انسان را استنتاج کردند و از آنجمله برابری حقوقی يکايک انسانها را مسجٌل نمودند. کشف اين واقعيت که يکايک انسانها در تمامی زمينه‌های حقوقی با يکديگر در طبيعت و فطرت بشری برابر و مساوی هستند اگر برای بشريت از کشف آتش مهمتر و ارزشمندتر نباشد از آنهم کمتر نيست. مبارزه و ستيز عليه بردگی، عليه نژاد پرستی و برتری نژادی، راسيسم و شونيسم، عليه تجاوز به حقوق زنان و ستم مرد شاهی، عليه استعمار و سلطه ملتی بر ملت ديگر و ناسيوناليسم متجاوز، عليه ستم و تجاوز معتقدان به يک دين و ايدئولوژی و دشمنی اينان با انسانهائی که دين و مسلک ديگری دارند و يا بی دين هستند و بالاخره عليه ستم و تجاوز سرمايه داران و قدرتمندان مالی و کارفرمايان در مقابل کارگران و فقرا، همه از همين برابری فطری و طبيعی حقوق انسانها با يکديگر گرفته شده به دست آمده است. فراموش نشود که آنچه در بالا آمد که دين ميگويد همه انسانها در برابر خدا مساويند، تنها محدود به انسانهائی ميشود که معتقد به آن دين هستند. و گرنه انسانهائی که خارج از محدوده يک دين قرار دارند بهيچوجه، نه در اين دنيا و نه در آن دنيا، با دينداران هر دينی دارای حق و حقوق و ارزش مساوی نيستند که چه بسا موجوداتی تا به آن حد از نظر آن دين بی ارزش هستند که بايستی کشته شوند. قرآن پر است از اين تفاوت گذاری و " آقتلو"‌ها و جنگهای صليبی و همين در گيريهای روزانه ميان اسرائيل و مسلمانان فلسطين نمودار روشنی از اين ارزشگزاری‌ها و عدم مساوات حقوقی می‌باشد. همچنين است در رابطه با خط کشی ميان معتقدان به يک ايدئولوژی با مخالفان آن که اين را هم در نظامهای فاشيستی و نازی و کمونيستی بشر تجربه کرده است.
    علاوه بر تفاوت گزاری‌ها و امتيازاتی که تاکنون ذکر شد تاريخ تفاوت و امتياز ديگری را هم در سيستم کاستها می‌شناسد که بسيار سخت جان بوده و تا به امروز هم در عمل در جامعه هند ديده ميشود.
     
    در عصر روشنگری در اروپا اصل برابری حقوق انسانها و اصولا انسانيت تا به آنجا فراگير شد که در اروپا به انقلاب کبير فرانسه انجاميد که شعار آن " برابری، برادری و آزادي" بود که چه برای امپراتور و خاندان سلطنتی و فئودالها و اعيان و اشراف و چه برای پاپ واربابان کليسا نميتوانست موجوديتی والاتر و ممتازتر از ديگر انسانها قائل باشد. و بهمين جهت به سرنگونی نظام پادشاهی و فئوداليسم حافظ و مدافع آن انجاميد. همچنين دست کليسا را هم از دخالت در اداره کشور کوتاه کرد و جدائی دين از سياست را تحقق بخشيد و شاه و کشيش را از قدرت خلع يد نمود.
    در امريکا هم طرح همين برابری، انسان مهاجر اروپائی ساکن امريکای شمالی را بر آن داشت که عليه هموطنان ديروزی انگليسی و فرانسوی و آلمانی و... خود قيام کند و خود را از سلطه استعمار آنان رها سازد. بعد هم در امريکای لاتين به استعمار اسپانيا و پرتقال خاتمه داد.
    از اين تاريخ به بعد است که بحث تداوم حاکميت سنتی نظام سلطنتی در برابر نظام جمهوری مطرح شده و ارجحيت نظام جمهوری بر نظام سلطنتی به براندازی بسياری از نظامهای سلطنتی و جانشين کردن نظام جمهوری بجای آن انجاميده است. هر چند که اين جابجائی ديکتاتوری سنتی سلطنتی با نظام جمهوری همه جا همراه با استقرار دموکراسی که واژه جمهوری خود گويای آن است نبوده است.
     
    در ايران، ميهن عزيز ما، متاسفانه براندازی نظام شاهنشاهی با جانشينی جمهوری اسلامی، نتوانست نظام جمهوری دلخواه ما را که "جمهوری ايران" همراه با استقرار آزادی و دموکراسی و مرد سالاری و امنيت و رفاه و... باشد متحقق سازد. بر عکس نظامی بقدرت نشست که زور و فشار و خفقان و شکنجه و کشتار و فساد و فحشاء و رشوه و ارتشاء و بر باد دادن سرمايه‌های ملی و فرهنگی کشور در آن، بحد غير قابل تصور و تحمل رسيده است. و حالا در چنين حال و هوائی بار دگر پهلويستها جرآت يافته‌اند که در صحنه سياسی ايران ظاهر شوند و با اين اميد که ملت ايران حافظه تاريخی ندارد، همانهائی که با ديکتاتوری و فساد و زورگوئی و شکنجه و کشتار و نوکری انگليس و امريکا ايرانيان را در چنان تنگنائی قرار دادند که با شورش کور خود قيام 22 بهمن را به راه اندازند که حاکميت روحانيان و جمهوری اسلامی را به ارمغان آورد، حالا پرچم "اتحاد برای نجات ايران" را به دست گرفته و خود را در مقام پيشگام رهائی کشور از يوغ روحانيان مطرح کرده در پی آنندکه باردگر بقدرت رسند و همان بساط شوم شاهنشاهی را بگسترانند و به اين دوره تسلسل باطل سدو پنچاه ساله تداوم دهند. و متاسفانه براساس ضرب المثل معروف "در جهنم مارهائی هست که انسان ار آنها به افعی پناه می‌برد" جمعی از ايرانيانی که در اين بن بست سياسی، اجتماعی جمهوری اسلامی راه بجائی نمی‌برند به آنان اميد بسته متاثر از تبليغات گسترده اينان به بازگشت آقای رضای پهلوی دل خوش کرده‌اند.
    بهمين جهت ما در سه بخش با مسئله: سلطنت - امامت- جمهوريت برخورد ميکنيم.
     
    در قانون مشروطيت 1285 شمسی "سلطنت موهبتی الهی دانسته شده است"
    سئوال اين است که اين موهبت از خدا شامل خاندان سلطنتی و سلطان ميشود يا شامل آنانی که رعايای پادشاه خوانده ميشوند؟ اضافه آنکه با چه دليلی و از کجا وجود اين موهبت به دست آمده ثابت شده است؟
    پاسخ اينگونه هجويات روشن است. زيرااينکه اصولا سلطنت موهبتی است الهی بيش از يک ادعای پوچ و بی اساس نيست. ديگر آنکه پادشاهان ايران بشهادت تاريخ جز جنگ و ظلم و ستم و تجاوز چيز ديگری برای ما ملت نداشته‌اند. از به اصطلاح عادلترينشان که نوشيروان با شد ديديم که چه بر سر مزدک و مزدکيان آورد تا شاه عباس کبير و نادر شاه که حتی عزيزترين عزيزانشان را کور کردند تا کشتار قائم مقام و امير کبير که نمونه‌ای از ده‌ها و ده‌ها وزرا و صاحب منصبانی هستند که به دستور شاهان نابود شدند ستمهای پهلوی پدر و پسر هم که همين ديروز تاريخ بود که در يادمان هست – ايا با اينهه باز هم ميتوان گفت که سلطنت يک موهبت الهی است؟ سلطنتی که در طول تاريخ جز جنگ و کشتار و ويرانی و نابودی چيز ديگری به ارمغان نياورده است؟
    ادعا ميشود که سلطنت در ايران ضامن تماميت کشور است!!! اينهم باز يک ادعای پوچ و خلاف واقع است که حتی رويداهای همين يکی دو قرن اخير خلاف آنرا ميگويد. جدا شدن افغانستان، تاجيکستان و بخشهائی از ترکمنستان و قرقيزستان و ازبکستان در شرق و جدا شدن قفقاز و گرجستان و نخجوان در شمال غربی و بخشهائی از ترکيه امروز تا ارض روم در غرب و جدا شدن بحرين و بخشی از بلوچستان در جنوب نشانه‌های روشنی هستند از اينکه سلطنت بهيجوچه تضمينی برای حفظ حدود و ثغور کشور نيست، بلکه اين نيروی نظامی و قدرت دفاعی کشور و پشتيبانی ملت از حاکميت است که حافظ و مدافع تماميت کشور می‌باشد. شاهی خرافاتی و ترسو و زنباره چون سلطان حسين هست و ايران به تصرف محمود و اشرف افغان درمی آيد، نادری پيدا ميشود که شاه هم نيست اما با شجاعت و درايت خود باردگر ايران را از شر اشرار پاک ميسازد و نه فقط افغانها که عثمانيها و روسها هم تکليف خود را ميفهمند و خاک ايران را ترک ميکنند.
     
    از رنسانس به بعدکه دوران تجلی عقلانيت است هر چه ميگذرد حاکميت عقل و منطق و دست آوردهای علم و دانش و تجربه بر حاکميت سنت و خرافات و شيوه و روشهای بی منطق و خلاف عقل زندگی سنتی غلبه می‌يابد و در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم ميلادی عقلانيت و مدرنيته بر همه جا سايه گسترده است. ديگر نميتوان ارتجاع را باز گرداند و آرزو داشت که شيوه نظام کهن، سلطنت، باز هم تداوم يابد و بار دگر به ايران برگردد.
    توارث در سلطنت از خود سلطنت هم مسخره‌تر است که تکليف شخص اول کشور را رختخواب مشخص ميکند.
     
    اگر در دموکراسی اصل بر اين است که "همه قدرت حاکميت و اقتدار اداره مملکت در همه زمينه‌ها از اراده ملت نشأت ميگيرد؟ که چنين است، و اگر ملت بايستی خود تشخيص دهد و تصميم گيرد که چه اشخاصی از زن و مرد صلاحيت و شايستگی آنرا دارند که در مقام نمايندگان منتخب ملت منافع و مصالح او را تشخيص داده، زمام کشور را برای مدتی محدود و بتناوب به دست گيرند و مملکت را اداره کنند، بطريق اولی شخص اول مملکت هم بايستی کسی باشد که در طول زندگی سياسی و اجتماعی خود لياقت و شايستگی و درستی و پايبندی خود را به اصول و اساس و قواعد مردم سالاری به اثبات رسانيده و با اتکاء، به آرای مردم و به نمايندگی از آنها و از آنجا که همه قدرت از اراده آنان سر چشمه ميگيرد، در مقام شخص اول کشور آنهم برای مدتی محدود و معين انتخاب شده افتخار آنرا داشته باشد که بنام ملت نماينده تمامی مردم مملکت بوده مقام شخص اول کشور را دارا باشد.
    مقام شخص اول مملکت را داشتن چيز بی ارزش و پيش پا افتاده‌ای نيست که به رايگان به دست آيد.
    چه در سيستم رياست جمهوری تشريفاتی مانند آلمان و چه در سيستم رياست جمهوری اجرائی مانند امريکا، زنان و مردانی که در طول زندگی سياسی و اجتماعی خود برجسته‌ترين نمونه‌های ميهن پرستی و خدمات سياسی و اجتماعی و اقتصادی و علمی و فرهنگی و نظامی در کشور بوده‌اند و لياقت و شايستگی خود را در طول زندگی به اثبات رسانيده اند، شخصيتهائی هستند که در طول تاريخ به اين سمت انتخاب ميشوند. ليست روسای جمهور امريکا، (از آيرنهاور به بعد، بگذريم که در درجه اول نمايندگان سرمايه‌داران جهانخوار امريکائی و مهره‌های بی شخصيت استعمار جديد امريکا هستند)، شخصيتهای با پرنسيپ و مردانی چون جفرسن، واشينگتن، جان آدامس، مديسن، جاکسن و بسياری ديگر در امريکا و شخصيتهائی چون پوآن کاره، ونسان اوريول، ژنرال دوگل در فرانسه و در آلمان فريدريش إبرت، پل هيندنبورگ، تئودر هويس، کارل کارستين، ريچارد فون وايتسکر و رمان هرتسوگ، و در چکوسلواکی واسلاو‌هاول، نمودار اين واقعيت است که برای برگزيده شدن در مقام شخص اول مملکت چه قابليت‌هائی بايستی احراز شود. مقايسه اين شخصيتها با وليعهد فعلی انگلستان و چند شاهزاده و وليعهد ديگر در اينجا و آنجا نشان ميدهد که تفاوت ره از کجاست تا بکجا.
    شگفت انگيزتر و بی منطق‌تر در رابطه با نظام سلطنتی مسئله توارث است. ميشود پذيرفت که از پدر و مادر و بستگان نزديک، اموال آنان به ارث به فرزندان و نزديکان رده‌های بعدی به ارث برسد.
    همچنين علم ثابت کرده است که ژن به ارث ميرسد. اما آنچه اکتسابی است و مقام و موقعيت و شخصيت و تخصص انسان را ميسازد که شامل آموخته‌ها و تجربه‌های می‌باشد هم آيا ميتواند به ارث به فرزندان و بازماندگان انسان برسد و انتقال يابد؟ آيا فرزند يک شاعر، يک نويسنده، يک نقاش، يک مجسمه ساز، يک موسيقی دان و آهنگساز تنها چون فرزند چنين انسانهائی است الزاما از همان استعداد‌ها برخوردار بوده و شاعر و نويسنده و نقاش و مجسمه ساز و آهنگساز ميشود؟ آيا فرزند يک خلبان هواپيمای جت، بچه کاپيتان يک کشتی، فرزند يک ژنرال ارتش و فرزند يک جراح را صرفا چون فرزند چنين انسانهائی است ميتوان به او مسئوليت هوا نوردی، کشتی رانی، فرماندهی و اقدام بعمل جراحی داد؟
    هيچ عقل سالمی اين را قبول ميکند که انسانهائی بدون آنکه آموزشی و تجربه لازم را داشته باشند صلاحيت و شايستگی تصاحب اينگونه مشاغل را داشته باشند؟ آيا در مقام شخص اول مملکت قرار گرفتن نياز به اثبات صلاحيت و شايستگی ندارد؟ و قدر و ارزش آن از اينگونه مشاغل و حرفه‌های بسته و محدود کمتر است که بصرف فرزندی و يا خويشاوندی به اين حق مسلم برسد که شخص اول مملکت شود؟ نگاهی به تنها تاريخ کشورمان (به پادشاهی‌های ديگر کاری نداريم) چه پيش از اسلام و چه بعد از اسلام نشان ميدهد که سلطنت که بجای خود، همين توارث چه بدبختی‌هائی که به بار آورده است. ما وقتی تاريخ دوران قاجاريه را ميخوانيم که درجه و موقعيت فلان سرتيپ پس از مرگش به پسر شش ساله اش داده شد و پسر بچه 8 ساله‌ای همان مقام و منصب و حقوق و مزايا و حمايل مرحوم پدر امير تومانش را به دست آورد، تعجب ميکنيم و برايمان واقعيتی خنده آور است. اما مگر احمد شاه چگونه و در چه سن و سالی به سلطنت رسيد؟ يا همين آقای رضای پهلوی در چه سن و سالی وليعهد رسمی ايران در نظام گذشته شد؟
    جای تعجب نيست که با اينگونه سرتيپها و امير تومانها که مقام ارتشی خود را از راه توارث به دست می‌آورده‌اند در جنگهائی که با دول ديگر ميکرديم، قوای ايران شکست ميخورد. نظام سلطنتی که پايه اصلی آن توارث است نظامی ارتجاعی و غير منطقی و خلاف عقل و مصلحت کشور و مربوط به جامعه کهن می‌باشد که دوره آن گذشته است. ملت ايران هم با تجربه تلخی که از تاريخ گذشته تا به ديروزش دارد و هم از جهت رشد و بلوغی که از آن برخودار است ديگر تن به نظام سلطنتی نخواهد داد و ديگر کسی را بر تخت و مسندقدرت نمی‌نشاند که نتواند پائينش کشد.
    سلطنت سنتی که آخرينش محمدرضا شاه پهلوی بود که همراه با ديکتاتوری لجام گسيخته و بی حدو حصر شاه می‌باشد در تضاد و تقابل مطلق با آزادی و مردم‌سالاری و حقوق شهروندی قرار دارد که محال است ملت ايران بار دگر زير بار آن رود. سلطنت مشروطه تشريفاتی هم مانند رياست جمهوری تشريفاتی مقامی زائد و پر زرق و برق و پر خرج و بی مصرف است که هيچگونه علت وجودی ندارد و ما مردم نه پول زيادی داريم و نه نيازی بمقامهای تشريفاتی.
    عقلانيت و منطق حکم ميکند که نظام آينده کشور ما بايستی نظام جمهوری اجرائی باشد. يعنی رئيس جمهور منتخب مردم رئيس دولت هم باشد و کسانيکه در طول زندگی سياسی - اجتماعی خود لياقت و شايستگی و کاردانی و ميهن پرستی و صداقت و پايبندی خود را به اصول نظام دموکراسی پارلمانی به اثبات رسانيده‌اند در انتخابات آزاد و مخفی و مستقيم مردم برای مدتی محدود به اين سمت انتخاب شوند که در اين مدت هم بايستی پاسخگوی اعمال خود بوده کاملا زير کنترل نهادهای قانونی منتخب مردم باشند.
    لازم به تذکر است که سلطنت طلبان مانند يکايک ديگر شهروندان ايران حق دارند و اين هم حق طبيعی آنهاست که در شرائط مساوی برای نظام مورد خواست خود مانند ديگران در نهايت آزادی و امنيت از امکانات تبليغاتی قانونی و اخلاقی استفاده کرده و به تبليغ برای اهداف خود. بپردازند. ما همه ايرانی هستيم و با يکديگر در رقابت معقول و متين سياسی قرار داريم. حذف ديگران و يا دشمنی و قهر و خشونت اجازه ندارد در صحنه فعاليتهای جريانهای گوناگون سياسی ايرانيان آزاديخواه و دموکرات وارد شود. حساب ما مردم از پادوهای جمهوری اسلامی و حزب الله شان جدا است.
    ما جمهوريخواهان اما اطمينان داريم که ايرانی به آن حد از رشد و تجربه رسيده است که ديگر نه حاضر است که انقلاب کند ونه با شيوه‌های قهر آميز تغيير و تحول در نظام ايجاد کند و نه حاضر است که با اتکاء پول و يا قدرت نظامی خارجی موفق به جابجائی قدرت شود.
    ما ايرانيان تنها با اتکاء به نيروی لايزال و پرتوان خود و با شيوه و روشهای مسالمت آميز ميخواهيم به آزادی و حاکميت ملی و امنيت و رفاه و خود کفائی در يک نظام جمهوری عرفی، که در آن همه آحاد ملت، دارای هر گونه گرايش عقيدتی ووابستگی طبقاتی که باشند، از زن و مرد از هر نژاد و هر قوم با هر زبان و فرهنگ، دست يابيم و بالاخره پس از اينهمه سالها مبارزه و محروميت ايرانی آزاد و آباد و مستقل و مدرن بسازيم.
    به اميد آنروز، پاينده ايران
     
    علی راسخ افشار تيرماه 1382
    از جبهه ملی ايران
     
    در بخش دوم به مسئله "نه امامت" می‌پردازيم





    [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de