‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





زن از ديدگاه فلسفه سياسی غرب
سرنوشت قهرمانان ژان ژاک روسو
 
نويسنده: سوزان مولر آکين
ترجمه و تاليف: ن. نوريزاده - مونترال
farad@myrealbox.com
دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۲
 
روسو شايد بيشتر از هر فيلسوف سياسی ديگر از تضاد و منافع مردم با افراد و گروههای گوناگون آگاه بود و به همين دليل او آشتی پذيری بين منافع فرد و منافع عمومی را کاری سهل و ساده نمی‌دانست. با اين وجود عشق و علاقه به خانواده و بطور کلی به انسانيت از نظر روسو مهم و ارزشمند بودند، با اين تفاوت که او هر يک از اين امور را از ديدگاه خود تحليل ميکرد. برداشت او از ناسازگاری بين منافع خود و جمع باعث گرديد که نتايج فلسفی او عميقا بصورت ناخوشايند و بدبين آميز درآيد.
در اين قسمت بعد از شرح پايان ماجرای "اميل" (Emile) در تفکرات تنهائی(Les Solitaire) و نوول هلوئيز (La Nouvelle Heloise) که هر دو کتاب بطور ناتمام پايان پذيرفت به سرنوشت شخصيتهای او در اين دو کتاب خواهيم پرداخت و آنها را در ارتباط با ديدگاه او نسبت به زن بررسی خواهيم کرد.
با توجه به طرح و برنامه روسو، وقتی اميل رشد کرد و بصورت يک مرد کامل درآمد او زندگی شهری و تشکيلات اداری آنرا رها ميکند و به زندگی طبيعی، بومی و مستقل باز ميگردد.(1) روسو آرزوی اميل در مورد اين نوع زندگی را چنين بيان ميکند: "آرزوی او يک قطعه زمين از خود، يک همسر بمثابه زنجيری که به آن افتخار کند يعنی سوفی ميباشد." روسو با بيان اين مطلب در حقيقت عقيده خود را نسبت به شهروند جامعه مدنی ابراز داشت. يعنی زمانيکه مرد بنا به اقتضای طبيعت همسر برميگزيند و تشکيل خانواده ميدهد، بطور طبيعی به عنوان يک شهروند رئيس خانواده ميگردد.(2) بديهی است که به محض اينکه اميل همسر و شريک زندگی برگزيد از انزوا و تنهائی در ميآيد و سپس کششهای محبت آميز و عاطفی، وابستگی و احتياجات روحی او بروز ميکند، زيرا اولين تمايل و احساس، احساسات و تمايلات بعدی را بهمراه خواهد داشت.(3) بدين ترتيب استقلال يک مرد زائل ميشود و يا حداقل بايد گفت که نگهداری آن به آسانی ميسر نخواهد شد.
از ديد روسو شهروند شدن اميل ضرورتا بد و موردی تهديد کننده برای او بشمار نميرفت، زيرا در اين باره ميگويد که: "اميل عزيز کدام آدم نيک سيرتی است که کم و بيش مديون مملکتی نباشد که در آن زندگی ميکند، حداقل در آن کشور يک حکومت و صورت ظاهری از قوانين يافت ميشود که نه تنها او را محافظت ميکند بلکه او ميتواند بهترين خصايل بشری يعنی مبانی اخلاقی و عشق به فضيلت را از آنها فراگيرد."(4) او ادامه ميدهد که "هنگاميکه يک انسان در اعماق جنگل زندگی ميکند بيشتر سعادتمند و آزاد است اما بايد دانست که کوشش‌های او برای کسب آزادی و سعادت بسيار ناچيز است زيرا او در برابر تمايلات و خواسته‌های خود سد و مانعی نمی‌بيند تا بخواهد با آنها به مبارزه بپردازد." در مقابل، انسان در جامعه مدنی انگيزه مبارزه دارد و می‌آموزد که چگونه منافع خود را فدای منافع عموم نمايد و در مبارزه با خود پيروز شود. اين درست نيست که او از قوانين هيچ استفاده‌ای نمی‌برد زيرا قوانين به او می‌آموزد که چگونه بر نفس خود حکومت نمايد."(5) بديهی است ژان ژاک روسو با معرفی اين نوع فضيلت و وظائف ايده آل شهروند جامعه مدنی که اميل بايد آن وظائف را به ضرورت بياموزد، باعث تعجب و حيرت ميشود از اينکه او چگونه اين آموزشها را برای انسان طبيعی خود يعنی اميل، تنظيم و برقرار کرده است. روسو در آخرين قسمت کتاب اميل سعی کرده است آن چيزی را که از ابتدا در نظرش ناشدنی و غيرممکن می‌نمود را ممکن و شدنی قلمداد نمايد. بعبارت ديگر او ميخواهد از اميل در يک زمان يک مرد طبيعی و يک شهروند جامعه مدنی بسازد. اميل می‌بايد به ميان اجتماع بازگردد و بياموزد که نه تنها با نفس خود به ستيزد، بلکه با ايثار و فداکردن منافع خود به مردم خدمت نمايد. روسو بعنوان آموزگار اميل در اين مورد بيان ميدارد که:"با اين حال تصور نکن که ميخواهم تو در شهر ساکن شوی، به عکس يکی از کارهای افراد نيک که می‌بايست سرمشق ديگران قرار گيرد اين است که زندگی طبيعی و بومی را برگزيند زيرا اين نوع زندگی اولين شکل تمدن بشری است و برای کسانيکه قلبشان فاسد نشده است آرامترين و طبيعی ترين زندگی است."(6) منظور روسو تذکر اين نکته است که اميل و سوفی با دوری گزيدن از زندگی شهری و انتخاب زندگی طبيعی و بومی، ميتوانند برای ديگران نمونه‌ای از افراد نيک باشند. اما در همين حال او اميل را متقاعد ميکند که اگر در اين شرايط، حکومت نياز به خدمت او داشته باشد، او می‌بايد مانند Cincinnatus گاوآهن را رها کند و دست از زندگی طبيعی و بومی بکشد و به خدمت حکومت درآيد.(7)
بوضوح ملاحظه ميشود که روسو سعی ميکند اميل را توامان مردی بمثابه يک شهروند و نيز مردی که به اقتضای طبيعت بايد مستقل و آزاد زندگی کند، نشان دهد اما او در رسيدن به اين خواسته ناسازگار و ناممکن، موفق نمی‌شود. روسو در دو نوشته‌اش که آنها را در "تفکرات تنهائي" خود تکميل کرده است ادعا ميکند که چگونه يک مرد طبيعی آموزش ديده ميتواند در يک زمان وظائف خود را بعنوان شوهر، پدر و شهروند انجام دهد. اما با کمی تحقيق خيلی زود آشکار ميگردد که آموزش موهوم اميل بعنوان يک انسان طبيعی به سبب کنترل و تسلط غير مستقيم مربی اش، انجام گرفته است تا جائيکه او در بزرگسالی نيز همواره و نوميدانه وابسته به مربی خود ميباشد. بعبارت ديگر زمانيکه اميل بحال خودش رها ميشود تا بعنوان شوهر، پدر و يک شهروند، زندگی مستقلی را در جامعه آغاز نمايد، از ايفاء اين نقشها و انجام اين وظائف عاجز ميگردد. در اين شرايط اميل دگربار احساس ميکند که او زمانی ميتواند آزاد و مستقل باشد که خود را از شر اين وظائف و مسئوليتها و هرآنچه در ارتباط با آنهاست رها سازد و به يک زندگی تنها پناه برد.
پرواضح است که روسو در اين مورد تجربه زندگی خود را ترسيم کرده است. زيرا او در زندگی فردی و اجتماعی خود نتوانست اين وظائف و مسئوليتها را با يکديگر سازگار نمايد. او در کتاب "اميل و سوفي" (Emile et Sophie) ، ناگزير بيان ميدارد که:"من نتوانستم با قطع کردن گره علائق به کشورم، عشق و علائقم را به تمام زمين گسترش دهم و خود را يک جهان وطن بدانم تا شهروند يک کشور."(8) در اين مورد Judith Shklar معتقد است که نتيجه گيری روسو در مورد نقش يک مرد بعنوان شوهر، پدر و شهروند نارسا و مبهم است.(9) در هر صورت آموزش اميل از طرفی موفقيت آميز و از طرفی ناموفق بود. آن ناموفق است زيرا، روسو عليرغم اينکه در آغاز کار بيان کرده بود که "تلفيق انسان طبيعی و شهروند اجتماعی ناممکن است" (10) با اين وجود مبادرت به اين کار نمود. اميل می‌دانست که او قادر نيست بدون رضايت و کمک مربی اش، وظائف خود را بعنوان پدر و شوهر انجام دهد. در نتيجه ترک خانه و وطن ميکند و بدين طريق نشان ميدهد که او عليرغم آموزشهائی که در مورد حس وفاداری به خانواده و وطن پرستی ديده بود، هيچ احساسی نسبت به آنها ندارد. از طرفی آموزش اميل موفقيت آميز بود زيرا روسو در پايان داستان نشان داد که توانسته است اميل را يک مرد مستقل و کاملا آزاد پرورش دهد، منتهی اين يک آزادی درونی بود که اميل به آن دست يافت. برای مثال وقتی او دريافت که زحماتش مانند يک سرف بوسيله ارباب به ديگری فروخته ميشود و او در حقيقت بسان يک برده ميباشد، با اين وجود شادمان و خوشنود است که از آموزشهای منحصر بفردی برخوردار گشته تا او را قادر سازد که در عين بردگی احساس يک شکست ناپذير را پيدا کند(11) و از يک آزادی درونی لذت برد. هيچکس توان آنرا ندارد که او را از اين نوع آزادی محروم سازد زيرا اقتدار اخلاقی و شخصيت محکمی که او پيدا کرده است باعث ميشود که حتی در زمانيکه جسمش برده و اسير است، آزادی واقعی را احساس نمايد.(اين موارد و احساسات در مورد زندگی روسو نيز صدق ميکند)
روسو در پايان نتيجه گيری‌های خود، ادعا ميکند که موفق شده است اميل را بعنوان مردی نمونه و ايده آل که ميتواند خود را با هر وضعيتی تطابق دهد و در عين حال آزاد از هر نوع محدوديتی باشد، به جهان ارائه داده است.

سرنوشت سوفی
اما سئوال اينست که ژان ژاک روسو در مورد سوفی و آموزش او بعنوان يک زن چگونه می‌انديشد؟ همانطور که پيشتر ديديم، آموزش ايده آل روسو در مورد زنان طرح اين نظر است که زن می‌بايست خود را همواره با خواسته‌های مرد مطابقت نمايد. برای مثال، سوفی بايد با شيوه‌ای اغواگرانه، فريبنده و با شکسته نفسی در عفت و پاکدامنی، خود را شايسته يک زن به عنوان همسر، نشان دهد. روسو در نتيجه گيری خود در تفکرات تنهائی در مورد آموزش ايده آل سوفی که مانند اميل "دارای روحی ساده و نيکوی طبيعی است و با آموزشهائی که کسب نموده است، او را از ديگر زنان برتر و بهتر ساخته است"،(12) بطور انکارناپذيری شکست خورد. او همانطور که موفق نشد از اميل انسانی طبيعی در يک جامعه مدنی بسازد همانطور هم در مورد سوفی و طرح آموزشهای او بمثابه زنی ايده آل به دلايل زير با ناکامی و عدم موفقيت روبرو گرديد.
اول: سوفی مانند اميل نياموخته بود که در مواقع مواجهه با حوادث غيرمنتظره‌ای که در طبيعت رخ ميدهد، چه واکنشی از خود نشان دهد. او وقتيکه دختر کوچکش بر اثر بد حادثه می‌ميرد بسيار غمگين و افسرده ميگردد. اميل برای اينکه سوفی را از غمهايش دور نمايد او را به پاريس می‌فرستد تا شايد مکان تازه بتواند در روحيه او اثر بگذارد و تسلای خاطرش گردد. اما سئوالی که در اينجا مطرح ميشود اين است که اميل چرا پاريس را که چاه مستراح مدنيت می‌باشد، انتخاب کرده است؟ تصميم او در مورد فرستادن سوفی به پاريس باعث ميشود که نه تنها او خود بوسيله شهر(مدنيت) به فساد کشيده شود و عهد خود را نسبت به پايداری در عشق سوفی، بشکند بلکه از طرف ديگر زندگی سوفی نيز به ابتذال و سقوط کشيده شود. زندگی سوفی به تمامی پيرامون عشق می‌گشت. مناعت طبع او آنچنان بود که مردان را شيفته خود ميکرد و همين خصلتها را که در نتيجه آموزشهايش بدست آورده بود، نتوانست در پاريس حفظ کند و بر احساسات خود غلبه نمايد. او در پاريس به آغوش ديگران درافتاد و مرتکب زنا گرديد زيرا دريافت از مرد ديگری به جزء اميل آبستن شده است. اگرچه اميل قبلا گفته بود که او حاضر است مرگ فرزندش را ببيند تا اينکه دريابد سوفی با مرد ديگری همبستر شده است، اما در اينجا او قانع ميشود که سوفی در محيطی مثل پاريس چاره‌ای نداشت تا مرتکب چنين خطائی نشود. زيرا او بخوبی آگاه بود که وسوسه‌هائی که سوفی در پاريس با آن روبرو شده بود بسيار وسيعتر از آن چيزی بود که او ميتوانست انتظار داشته باشد تا سوفی در مقابل آنها مقاومت کند.
ملاحظه ميگردد که در يک لحظه سوفی، قهرمان ژان ژاک روسو، از چشم ميافتد و از مريم مقدس بودن خود، به فاحشه کنار خيابان تبديل گرديد. اينک که سوفی مرتکب خطا و لغزش شده است و عفو اميل را جبران ناپذير ميداند، با اينحال هيچ تضمينی وجود ندارد که او دگربار مرتکب آن اعمال نگردد. زيرا به گفته روسو وقتی يک زن عفت و پاکدامنی خود را از دست ميدهد ديگر چيزی برای حفاظت و نگهداری ندارد."فقط اولين قدم بسوی فساد دردآور است."
اميل بعنوان يک مرد مستقل ميدانست که بايد تنفر جامعه را از اينکه همسرش حقيقت و شرافت او را لکه دار کرده است، ناديده بگيرد. او اين تنفر عمومی را منطقی و عادلانه می‌داند و گناهی که سوفی مرتکب شده است را در نتيجه اشتباه شوهر که خود باشد فرض ميکند. با اين تفاوت که اين اشتباه يا از انتخاب بد همسريابی او ناشی شده است و يا اينکه او نتوانسته روی سوفی نفوذ و تسلط کامل داشته باشد. با اين وجود که اميل اشتباه خود را به گردن ميگيرد اما برايش غيرممکن است دوباره سوفی را به عنوان همسر بپذيرد. او از روی تنفر آميخته با بيم به سوفی که مادر کودک مرد ديگری است واکنش نشان ميدهد زيرا معتقد است که سوفی محبت و عشق را بين دو کودک يعنی يکی پسر خود و ديگر کودک حرامزاده تقسيم کرده است و با اين عمل احساس خود را نسبت به دو پدر که از نظر او غير قابل پذيرش است، ابراز ميدارد. در هر حال همانطور که اميل بارها گفته بود که بهتر است شاهد مرگ فرزندش باشد تا اينکه بشنود سوفی از مرد ديگری باردار شده است(13) برايش غيرممکن است که سوفی را عفو نمايد و با او به ادامه زندگی بپردازد.
ما در اينجا فقط يک نمونه روشن مبنی براينکه احساسات "انسان طبيعي" همواره با علاقه مندی‌هايش مانند خانواده و وطن در تضاد است را ذکر کرديم.
بديهی است در اين مورد برای مردان بطور اعم و اميل بطور اخص غلبه بر اين احساسات که نتيجه جدائی از خانواده است، تحمل پذيرتر است تا برای زنان. برای مثال، برای سوفی که مسئوليت پرورش دو کودک را به گردن دارد کاری طاقت فرسا و دشوار ميباشد. اميل اگرچه برايش از دست دادن زنی که دوستش داشت جبران ناپذير بنظر ميايد اما با اين وجود او براحتی خانه و وطن را ترک ميکند تا بتواند بدينوسيله به استقلال و آزادی و يک "تنهائي" واقعی دست يابد. او بزودی از استقلال و آزادی بازيافته‌اش لذت ميبرد زيرا به گفته خودش ديگر بدهکار کسی نيست و هر کجا که رود احساس استقلال ميکند. اميل در اين مورد برای مربی خود نقل ميکند که "من به خود گفتم هر کجا زندگی کنم و در هر شرايطی آزادی درونيم را بازيافته‌ام و از اينکه احتياج و وابستگی به ديگران ندارم، خوشنود هستم. من جامی نوشيده‌ام تا گذشته را بوسيله آن از حافظه‌ام پاک نمايم."(14)
اما آيا در مورد سوفی مسائل به همين آسانی قابل حل است؟ او در هيچ شرايطی نمی‌تواند گذشته‌اش را فراموش نمايد زيرا صرفنظر از اينکه او مسئوليت دو کودک را به عهده دارد و يکی از آنها کودکی بيمار و رو به مرگ می‌باشد، هيچ موقعيتی در جامعه ندارد و نيز هيچ قانونی از او حمايت و پشتيبانی نمی‌کند. سوفی هر کجا که ميرود با تنفر و بی احترامی روبرو است او ديگر هيچ چاره‌ای جزء مرگ پيش روی ندارد زيرا مهربانيها، لطافتها و خوش مشربی‌های او پايان پذيرفته است.(15)
کتاب اميل و کتابی که در ادامه آن بوسيله روسو نوشته شده است، فقط يک داستان نيست. سرنوشت مرد و زنی آموزش ديده است که در حقيقت نمونه‌هائی از جنسيت خود بحساب ميايند.
واکنش اميل از ارتکاب عمل زنای سوفی نشان دهنده ويرانی خانواده ايده آلی است که روسو آنرا ارائه داده بود. اهميت اين دو کتاب در اين نيست که سوفی مرتکب عملی خطا شده است بلکه در اين است که اميل ميداند اگر سوفی پاکدامنی خود را از دست بدهد و آلوده گردد، ديگر نميتواند به او اعتماد نمايد.(16)
شکست سوفی در حقيقت نشانه شکست جامعه زمان روسو است زيرا او آموزش ديده بود تا با هوشياری از گنجينه گرانبهای خود حفاظت کند تا در مقابل قضاوت افکار عمومی سرافراز باشد و نيز "عشق خود را تقديم مردی نمايد که لايق آن است"(17)، به چنين سرنوشتی دچار شود.(18) سرنوشت او در حقيقت از غفلت شوهرش سرچشمه گرفت است که او را به شهر هرزگی يعنی پاريس فرستاد، شهری که با قوانين سست اخلاقی‌اش باعث شد فضائی برای سوفی ايجاد گردد و او به فساد کشيده شود.

سرنوشت ژولی
سرنوشت ژولی، قهرمان ديگر داستان روسو که بسان سوفی روستا را به قصد زندگی در شهر رها نکرد است، سرنوشت بس پيچيده تری پيدا دارد. ژولی زن ايده آل ژان ژاک روسو است، نوع زنی که مورد پسند اوست(19) زيرا ژولی کاملا احساساتی، نازک طبع و دارای خصلت و خصوصياتی چون پاکدامنی، احساساتی و رمانتيک و دارای جاذبه شديد جنسی است. از ديدگاه روسو زنی که چنين خصوصياتی را دارا نباشد، موجودی بی ارزش محسوب ميشود.
جان کلام کتاب La Nouvelle Heloise تضاد بين احساسات ژولی با وظائفش می‌باشد که به باور روسو هر زن احساساتی و زودرنج خواه ناخواه با آن روبرو است. احساسات ژولی به دو نيم تقسيم شده بود، يک نيم احساسات مهيج و عاشقانه او نسبت به مربی‌اش Saint Preux است و نيم ديگر آن احساس و عواطف شديدی است که در رابطه با وظائف خود نسبت به مادر و پدر غير منطقی و خشن‌اش که ميخواهد او را به زور به دوست صاحب منصبش شوهر دهد، می‌باشد.(20)
ژولی با عشق شديدی که نسبت به Saint Preux ابراز ميکرد روزگار ميگذراند تا جائی که اين عشق باعث شد که او بکارت خود را از دست بدهد و از ديدگاه روسو به زنی کاملا تباه شده تبديل گردد.
ژولی در يک نامه محرمانه به عموزاده‌اش که محرم راز او بود در اين ارتباط می‌نويسد که : "بدون اينکه متوجه شوم که چه ميکنم، خود را بدست خود تباه ساختم. در آن لحظه من به جزء عشق به هيچ چيز ديگری فکر نميکردم، همه چيز را فراموش کرده بودم و بعد آن واقعه اتفاق افتاد و مرا برای هميشه تباه ساخت. من عميقا احساس شرمساری و خجالت ميکنم و هيچ گاه نمی‌توانم خود را از اين احساس رها سازم. من اگر زنده بمانم زندگی نکبت بار و سياهی خواهم داشت."(21)
ژولی با از دست دادن بکارتش، احساس ميکند که زندگی و آينده‌ای تيره و تار پيدا کرده است و تبديل به موجودی بی ارزش و گناه کار شده است. او با درد و آه برای Saint Preux می‌نويسد که :"من اينک هيچ چيز نيستم، موجودی بی ارزشم، تو همه چيز من باش."(22)
روسو برای ژولی که زنی شديدا ديندار و از نظر شخصيت و روشن ضميری با سوفی تفاوتهای بسياری دارد، سرنوشت اسفباری را قلم زده و به خوانندگانش ارائه داده است، سرنوشتی که هيچ انسانی تاب تحمل چنين وضعيتی را ندارد. در اين مورد بهتر است که اين وضعيت را از زبان خودش که برای معشوقه‌اش Saint Preux می‌نويسد، بشنويم: "ما با آنکه از نظر جنسيت با هم متفاوت هستيم، در بدبختی سرنوشتی مشترک داريم اما قضاوت کن که کدام يک از ما وضعيت رقت بارتری نسبت به ديگری دارد؟ يک دختر در سن و سال من با وجود داشتن عشقی پرشور به بی مهری وانمودکردن، در ظاهر خوشنود و خوشحال جلوه دادن اما در باطن دچار هزاران غم و غصه شدن، ظاهری آرام و مهربان نشان دادن اما دارای روحی پريشان و مضطرب بودن. مطابق ميل ديگران زندگی کردن و آنچه مورد خوشايند آنان است بر زبان آوردن، مجبور به دروغ گفتن و تظاهر به پاکدامنی کردن، اين وضعيت عادی يک دختر مانند من است. ما دختران، بهترين سالهای جوانی خود را برای رعايت آداب و رسوم خشک بسر ميبريم و از همه ناگوارتر بايد در زير سلطه پدران خود مجبور شويم تن به ازدواجهای ناخواسته دهيم. اما تلاش آنان برای از بين بردن تمايل و خواسته‌های ما بيهوده است زيرا قلب ما فقط از قانون خودش پيروی ميکند و از بردگی و اسارت دوری می‌گزيند."(23)
جدا از موضوع ازدواج اجباری، تمام اين بدبختيهای غير قابل اجتناب که روسو متذکر شده است، بخاطر اين است که ژولی يک زن ميباشد. زيرا سنت پرو بعنوان يک مرد با همان احساس لطيفی که نسبت به ژولی دارد و به اجبار از او جدا ميشود دارای چنين وضعيت شرمساری که ژولی با آن روبرو است، نيست. زيرا او مجبور نبود مانند ژولی با کسی که او را دوست ندارد ازدواج کند و همواره از تظاهر کردن رنج برد. سنت پرو بدون اينکه بار غم زنی که دوستش داشت را به دل گيرد، فارغ بال و آسوده خيال بار سفر بست تا از باقی مانده زندگی خود لذت ببرد. اما ژولی بعنوان يک زن، بعد از ارتکاب آن گناه و بچه دار شدن از سنت پرو، تصميم گرفت که با سقط جنين پنهانی دوباره آبرو و حيثيتش را باز خرد، اما در درون از اين کار خوشحال و خوشنود نبود. ژولی همواره در ترديد بسر ميبرد زيرا او به هر کاری که ميخواست دست زند و هر انتخابی کند می‌بايست همواره به خواسته‌های سه مرد که پيرامونش را فراگرفته بودند، توجه کند. بعبارت ديگر او مجبور بود در انجام خواسته‌های معشوق، پدر و بعد‌ها شوهرش، مردد باشد. او خود در اين مورد به صراحت ميگويد که "نميدانم خواسته چه کسی را بايد برتر شمرم و اجابت نمايم." ژولی بر سر دو راهی قرار ميگيرد زمانيکه تصميم ميگيرد با معشوق خود سنت پرو بگريزد و يا با مردی که پدرش به اجبار برای ازدواج با او انتخاب کرده است، موافقت کند. او در اين مورد در درون به جدال می‌پردازد و به خود پاسخ ميدهد که " ... هر راهی را که در پيش گيرم به مرگ ذلت بار من که توام با گناه است ختم ميشود."(24) او وقتی که در ترديد و نااميدی نمی‌تواند رضايت پدرش را برای ازدواج با سنت پرو جلب نمايد به او قول ميدهد که با هيچ کس ديگری ازدواج نکند.(25)ژولی سرنوشت خود را در دنيای مردان چنين توصيف ميکند.: "سرنوشت من بوسيله يک زنجير دائمی به يک شوهر و يا بيشتر از آن به خواست يک پدر بسته است. من وارد مرحله جديدی از زندگی شده‌ام که پايان آن مرگ است."(26)
روسو بر اين باور است که ژولی با ازدواج با مردی که دوستش ندارد و اصلا او را نمی‌شناسد و اجابت خواسته پدرش، دين خود را به خانواده ادا ميکند.
دنباله سرگذشت ژولی که روسو آنرا به رشته تحرير درآورده است به اين موضوع اختصاص دارد که او تا پايان زندگی با احساسات خود به جدال می‌پردازد و همواره تلاش ميکند تا خود را قانع سازد که بر احساساتش غلبه کرده است.
ژولی زمانی توانست شرافت و پاکدامنی خود را بدست آورد که در نقش يک همسر و يک مادر ظاهر شد. روسو در نوول هلوئيز در اين مورد از زبان او چنين می‌نويسد که "اينک که يک همسر و مادر هستم، روحم به علو درجاتی رسيده که مرا قادر ميسازد عليه آن شرايط ناگوار گذشته که سراسر پشيمانی و ندامت بود، برخيزم."(27) آنچه که ژولی از شرايط محيط خانه و زندگی‌اش شرح داده است حکايت از وضعيت مناسب اوست. زيرا او در اين شرح نه تنها زندگی خود را روی زمين يگانه دانسته بلکه خود را مادری نمونه و کدبانوئی شايسته و باسليقه توصيف کرده است. او همچنين از اينکه توانسته است با وجود داشتن بچه‌های سالم و تندرست و انجام فرائض دينی، هنوز تجديد عهد روحانی خود را با سنت پرو محفوظ نگاه دارد، بخود می‌بالد. با وجود تمام اين توصيفات بنظر ميرسد که ژولی در درون خرسند و خوشنود نيست زيرا او مجبور است زندگی نکبت باری را با ولمار (Wolmar) شوهر ناخواسته خود داشته باشد. ژولی ناراحتی عميق خود را از اين وضع چنين ابراز ميدارد که بگويد"من راضی نيستم اما خوشحالم، خيلی خوشحال تا جائيکه اين خوشحالی برايم کسل آور و خسته کننده شده است. " بديهی است واکنش ژولی به اين نوع زندگی نشانه زجر و عذاب هميشگی او است. زيرا او "پشيمانی پنهاني" خود را و اظهار تاسف و غم عميق‌اش را با گفتن اين جملات بصراحت عيان ميکند:"روحم تهی است و منتظر آن است که کسی آنرا لبريز نمايد."(29) سرانجام سرگذشت ژولی با مرگ تصادفی‌اش پايان می‌پذيرد. بعد از مرگ او در اعترافاتی که بوسيله نزديکان ژولی بعمل ميايد، آشکار ميگردد که "ژولی نتوانسته بود عاطفه و عشق عميق خود را نسبت به سنت پرو فراموش کند و بر احساسات خود غلبه نمايد."
پرواضح است که مرگ ژولی يک تراژدی غم انگيز از سرکوب احساسات و عواطف انسان است. زيرا او در يک ظاهرسازی هميشگی، وانمود ميکرد که از زندگی خود خوشنود است و توانسته بر احساساتش نسبت به معشوق خود، سنت پرو پيروز گردد اما همانطور که او باور داشت "بيشتر عواطف و احساسات در سکوت بيان ميگردد."(30)
از هنگاميکه ژولی مرتکب خطای بزرگ و نابخشودنی خود يعنی باردارشدن از سنت پرو شد که منجر به سقط جنين او گرديد و نيز صرفنظر از اينکه همواره در دوران ازدواج با ولمار Wolmar)) پاکدامنی خود را حفظ کرده و توانسته بود کسی از ماجرای زنا و سقط جنين او با خبر نشود، با اين همه همواره احساس ميکرد که در معرض خطر تسليم شدن به خواسته‌ها و وسوسه‌هايش است. بعبارت ديگر، او در طول زندگی خود با Wolmar سعی کرده بود که دگربار مرتکب لغزش نشود و به همين منظور بطور مرتب در جدال با خود بسرميبرد تا بتواند بدانوسيله وسوسه‌هايش را سرکوب نمايد. ژولی سرانجام بخاطر اينکه تسليم عواطف و احساسات نشود و تجديد رابطه خود را با سنت پرو دوباره برقرار نکند، مرگ را انتخاب کرد.زيرا مرگ از نظر ژولی تنها راهی بود که می‌توانست او را از اين وضعيت دشوار و عذاب هميشگی رهائی بخشد.
ژولی بعداز اينکه توانست کودک خود را از خطر غرق شدن نجات دهد، عمدا به آغوش مرگ پناه برد و به آرزوی ديرين خود جامه عمل پوشيد. او با مرگ خود در واقع ادامه زندگی ايده آل خانواده Wolmar را ممکن گرداند و به گفته Judith Shklar، ژولی مرگی مسيح وار را برای نجات ديگران انتخاب کرد..(31)
در ديدگاه ژان ژاک روسو ژولی از آن جهت يک زن ايده آل محسوب ميشودکه علاوه بر اينکه او شريف، پاکدامن، عشق ورز و قابل عشق ورزيدن بود، جان خود را فدای زندگی مردی بنام Wolmar نمود و بدين ترتيب تبديل به يک قهرمان شد. همچنين روسو ژولی را بخاطر جديت او در کنترل احساسات سرکش خود و پايداری در عشق و فضيلت مانند Heloise (خدای خورشيد) که "فقط برای عشق آفريده شده بود" تشبيه نمود. بهرصورت، تقدير ژولی با داشتن چنين خصوصياتی در اين بود که تمام دوران زندگی کوتاهش در نزاع درونی با احساسات طبيعی‌اش سپری گردد. زيرا مهمترين چيزی که او بدان توجه داشت، حفظ پاکدامنی و انجام وظائف شوهری و نيز توجه به منزلت طبقاتی پدر و پيروی از قوانين نابرابر و نفرت انگيز جامعه بود.
روسو در کتاب اميل بيان کرده است که: "در دنيای بی معنی ما زندگی يک زن همواره با جدال هميشگی عليه خودش سپری ميشود"(32) اما باور شخصی روسو در باره آموزش زنان و جايگاه مناسب آنها در جامعه و نيز محکوم کردن عشق و عاطفه يک زن و دفاع از ازدواج اجباری، روشن ميسازد که او ترجيح ميدهد که يک زن بسان يک بت و مجسمه، خاموش و بی احساس باشد. از روزن ديد روسو زنان نه تنها محکوم به جدال هميشگی با احساسات و عواطف خود هستند بلکه آنها بايد همواره اين آمادگی را داشته باشند که جان خود را بخاطر پاکدامنی، فدا کنند.(در اين مورد هيچ استثنائی ميان زنان شهری و روستايی وجود ندارد)
در داستانهای تراژيک ژان ژاک روسو که از روی عقايد ديرين و کهنه تقليد شده است، زن موظف است از طرفی دارای احساسات عاشقانه جنسی و نيروی گرايش شهوانی باشد و از طرف ديگر بايد زنی پاکدامن و وفادار به پيوندهای زناشوئی باقی بماند.
برای درک فرضيه روسو در مورد زنان لازم است که در اينجا به تضادهای مهمی که او در مورد فرد انسان ابراز داشته است، توجه گردد:
اول: تضاد بين فرد انسان و نيازمنديهای او در يک حکومت جمهوری.
به باور روسو يک انسان ميبايد از نظر فردی و اجتماعی تحت آموزشهای لازم قرار گيرد با اين تفاوت که آموزش مردان از زنان جدا باشد، زيرا آموزشهايی که مردان ميبايست آنرا فراگيرند به هيچ وجه مناسب حال زنان نيست. آنها می‌بايد آموزشهای مناسب و مطابق با طبيعت خود داشته باشند.
دوم: تضاد در انجام کارهای دوجانبه.
روسو در کارهائی که در ارتباط با علاقه مندی دو فرد انسان يعنی زن و مرد است، تنها يکی از آنها را موظف به انجام آن کارها ميداند. به عبارت ديگر مردان همواره نقش مديريت را برای خود قائل هستند و زنان انتظار دارند وظائفی را که برايشان تعيين کرده‌اند انجام دهند.
سوم: تضاد ميان خواستها و احتياجات يک خانواده با جمهوری ايده آل.
در اين مورد روسو همواره در صدد تطبيق و سازگار کردن نيازهای خانواده با حکومت جمهوری است و نيازهای آنها را يکی ميداند. البته بايد اذعان نمود که بحث روسو در مورد اين تضادها بسيار مبهم و نامفهوم بيان شده است. اين ابهام بويژه در تضادهای دوم و سوم او بخوبی مشهود است.
چهارم: تضاد بين استقلال ايده آل انسان طبيعی و انسان اجتماعی و مدنی.
اصلی ترين تضادی که در تئوری اجتماعی، سياسی روسو مطرح است، تضاد چهارم می‌باشد. او صادقانه در ابتدای کتاب اميل به عدم سازگاری اين دو پديده يعنی فرد بعنوان يک شهروند در جامعه مدنی و يک انسان طبيعی در طبيعت بکر اشاره کرده است و نوشته است که: "انسان اوليه و طبيعی به تمامی در استقلال زندگی ميکرد. او فردی تک و تنها بود که هيچ ارتباطی که از سر نياز باشد با ديگران نداشت و همواره بطور طبيعی و بکر زندگی ميگذراند".(33) همچنين "آموزگار اين انسان، طبيعت است و تمام آموزش طبيعت شامل اين ضرورت است که او در تطبيق با جامعه فاسد نگردد."(34) از طرف ديگر آموزشی که او برای يک شهروند در جامعه مدنی تعيين کرده است با آموزش يک فرد طبيعی متفاوت ميباشد. روسو در هنگام طرح فرضيه تشکيل حکومت طبيعت بر اين باور است که انسان اوليه و طبيعی تا زمانيکه مانعی جهت دست يابی به خواسته‌هايش ايجاد نکنند، گرايش به نيکی دارد زيرا او بطور طبيعی دريافته است که برای نوع انسان، نيکوئی بسيار خوشايند است. امادر مقابل، شهروندی که دارای زندگی اجتماعی است و به ضرورت با ديگران برای برطرف شدن احتياجاتش برخورد ميکند، وظيفه‌ای بس خطيرتر از انسان اوليه و طبيعی برعهده دارد. زيرا شهروندان جامعه مدنی ممکن است بخاطر منافع عمومی از خودگذشتگی نشان دهند و منافع فردی خود را فدای منافع جمع نمايند. بنابر اين برای شهروندان کافی نيست که به گرايشات طبيعی خود توجه کنند و فقط نيک باشند. آنها بايد پاکدامنی و فضيلت را نيز بياموزند. او در اين باره در اميل می‌نويسد که :"يک شهروند جامعه مدنی صورت يک عدد کسری است که نه تنها وابسته به مخرج آن است بلکه تمام ارزش خود را از آن عدد ميگيرد. او پاره‌ای از بدنه يک جامعه است و وابستگی تام به آن دارد و می‌بايست منافع ديگران را درک نمايد و فقط به منافع خود نينديشد."(35) بعبارت ديگر يک شهروند بعنوان جزء وابسته به کل و جامعه است و ارزش آن تابع ارزشهای اجتماعی است. بنابر اين نهادهای اجتماعی مفيد آن نهادهائی هستند که به چگونگی تغيير و تحول انسان در شرايط گوناگون توجه کنند و مطابق آن شرايط جايگزين‌هائی ارائه دهند.
بنابه گفته روسو، آموزش شهروند واقعی همان آموزشی است که اسپارت‌ها و روميها نسبت به شهروندان خود اعمال ميکردند. در اين آموزشها، گرايش و خواست انسان طبيعی فدای خواست و گرايش عموم می‌گشت و در نتيجه کيفيات و شخصيت فردی به آهستگی تغيير ميکرد. برای مثال، روسو به Brute و Pedaretes و مادر اسپارتی اشاره ميکند که Brute فرمان مرگ پسران خود را بخاطر خيانت به جمهوری صادر نمود و Pedaretes بخاطر عدم شايستگی خود در نامزدی عضويت در شورای شهر اسپارت به دليل اينکه 3 هزار نفر بهتر از او لياقت نامزدی عضويت در شورا را دارند رد نمود و بالاخره آن مادر اسپارتی که به سوی معابد ميدود تا از خدايان بخاطر اينکه پنج فرزند او در راه پيروزی وطن کشته شده‌اند سپاسگزاری کند.(36)
آن شهروندی که روسو مدافع آن است، کسی است که نه بفکر منافع فردی می‌باشد و نه حتی بفکر منافع انسانهائی که در سرزمينهای ديگر زندگی ميکنند، بلکه فردی است وطن پرست که "بنابر تمايلات، احساسات و عواطف خود"(37) فقط در فکر همشهريانش است.
ژان ژاک روسو شيوه آموزش عمومی افلاطون را بمثابه برجسته ترين و واقعی ترين شيوه می‌پذيرد و نظرات خود را در مورد آن در "گفتمان در باره اقتصاد سياسي"، "تاملاتی در باره حکومت لهستان" و در "نامه به دالامبر" بيان ميدارد. او بسان افلاطون بر اين باور است که يگانه راه اثبات يک شيوه آموزشی مناسب و عالی آن است که آن شيوه بتواند شهروندان خوبی را تربيت نمايد و به جامعه تحويل دهد. روسو چنين شيوه‌ای را در شرايط سرزمين پدری خود موثر نمی‌داند و در کتاب اميل مينويسد که "اگر بخواهيم در اينجا شهروندان را تعليم و تربيت عمومی نمائيم، شرايط اين گونه آموزش وجود ندارد و بناچار می‌بايست به تنها جايگزين آن يعنی تعليم و تربيت خصوصی و خانگی بپردازيم".(38)
روسو در روند اجتماعی شدن افراد به اين پرسش که آيا جامعه که از مجموعه انسانهای مدنی تشکيل شده است بايد در سير تحول خود به جامعه اوليه و دستيابی به انسان طبيعی بازگردد و يا اينکه جامعه اوليه که متشکل از انسانهای طبيعی است بايد به جامعه مدنی تبديل گردد؟ چنين پاسخ ميدهد:"کسی که آرزو ميکند احساسات طبيعی و برتر يک انسان را در زندگی شهری بروز دهد، نمی‌داند که او همواره در تناقض و ترديد بين تمايلات خود قرار ميگيرد. او هرگز نمی‌تواند يک انسان طبيعی و يک شهروند مدنی توامان باشد و در نتيجه در اين وضعيت او هرگز نه مفيد به حال خود است و نه به حال ديگران".(39)
بنابر اين با اين مشکلی که روسو در بحثهای خود مطرح کرده است، اين ايراد را از او ميتوان گرفت که چگونه از يک انسان تربيت شده و آموزش ديده‌ای مثل اميل ميخواهد که در عين حفظ احساسات طبيعی‌اش و بعنوان يک انسان طبيعی با ديگران رفتاری در خور جوامع مدنی داشته باشد و با آنها برخورد و تبادل نظر نمايد؟ او در کتاب اميل در اين مورد ادامه ميدهد که:"احتمالا اگر هدف دوگانه‌ای در نظر گرفته شود، ممکن است برای رهائی از شر تناقضات انسانی، اين دو هدف به يک هدف خلاصه شوند".(40) اما سرنوشت اميل خلاف نظر روسو که ادغام دو هدف در يک هدف است را باطل ميسازد. زيرا اميل گرايش به تنها زندگی کردن ندارد و ميخواهد "بعنوان يک انسان طبيعی در شهر زندگی کند و ... فرد وحشی که برای زندگی در جامعه مدنی آموزش ديده است"(41) بديهی است که "او بايد بداند که چگونه در اين شرايط زندگی نمايد زيرا ضرورت شهروند جامعه مدنی داشتن نقش شوهر و پدر است".(42)
روسو در تمام نقشهائی که برای اميل طرح ريزی کرده بود شکست ميخورد و ثابت ميکند که تضاد بين يک انسان طبيعی و يک انسان مدنی، تضادی است حل نشدنی زيرا اين دو وضعيت با يکديگر ناسازگار و وفق ناپذير هستند.
آموزش طبيعی از آن جهت انجام گرفت که او انسانی مطابق تمايلات طبيعی خود باقی بماند و از وابستگی شخصی و ميهنی در رنج و عذاب قرار نگيرد.
داستان اميل آنچه که روسو در ابتدای فصل اول کتاب خود بيان کرده است را تائيد ميکند. به سخنی ديگر می‌بايد يک نوع شيوه آموزشی برای تربيت انسان انتخاب کرد و آنرا بکار بست. يعنی يا شيوه تربيتی که به انسان اوليه آموزش ميدهد که چگونه ميتواند يک شهروند شود و يا شيوه آموزشی که انسان جامعه مدنی را بسمت انسان طبيعی سوق ميدهد. اما اگر از يک شهروند انتظار داشته باشيم که دو نوع شيوه آموزشی را در يکزمان عملی سازند انتظاری بيهوده است. برای مثال اگر از او بخواهيم که مطابق انسان اوليه رفتار نمايد و در عين حال قانونمندی يک جامعه مدنی را حفظ کند و يا به عکس از انسان اوليه بخواهيم که در عين طبيعی رفتار کردن، شهروند جامعه مدنی نيز باشد، اجابت خواست ما امکان پذير نيست. ژان ژاک روسو با تمام اين شرح و تفصيلی که داده است در مورد روش آموزش زنان نظری ديگر دارد. او بر اين باور است که برای زنان فقط يک روش آموزشی ضميمه‌ای و تبعی وجود دارد.
سوفی بعنوان يک زن مانند اميل نمی‌تواند دارای يک شخصيت مستقل باشد و از استقلال رای و بی نيازی اقتصادی بهره مند گردد. در مورد شيوه آموزشی سوفی و ژولی از وجود قدرت انتخاب، تصميم گيری و استقلال اقتصادی هيچ خبری نيست و به جای آن روسو روشهای تابعيت زن به مرد را در همه امور ارائه ميدهد. اين دو قهرمان روسو بايد دختران، همسران و مادرانی باشند که همواره تحت نظر مردانشان و در واقع زيردست آنها قرار داشته باشند، کسانيکه شرافت و احترام آنها وابسته به ميزان تابعيت و اطاعتشان از پدران و يا شوهران خود است. رابطه زنان در دستگاه فکری روسو فقط برای يک نفر برنامه ريزی شده است و آن در رابطه با مردان خود ميباشد و توانائی آنها در هر زمينه‌ای وابسته به مردان است. در اين رابطه مردان آموزش ديده‌اند که زنان را برای منافع خود زير نفوذ درآورند و بديهی است که از زنان ژنوی و يا هر زن ديگری بايد انتظار داشت که به شيوه آموزشی روسو که در آن زنان از حقوق سياسی و اجتماعی بی بهره‌اند و جايگاه اجتماعی بسيار پايينی دارند، اعتراض نمايند.در ابتدای قرارداد اجتماعی، روسو نوشته است که :"من در کشوری آزاد (ژنو در آن موقع کشوری مستقل و آزاد بود- م ) متولد شده‌ام و عضو هيئت حاکمه ملی می‌باشم. چون حق رای دارم وظيفه‌ام اين است که در مورد حکومت و امور اجتماعی و عمومی تحقيق و بررسی نمايم."(43) حالا اگر از او بپرسيم که آيا زنان نيز مانند شما مردان دارای چنين حقوق سياسی و اجتماعی هستند؟ پاسخ او به اين سئوال منفی است زيرا هيچ زنی به باور او حق دخالت در اين امور را ندارد. در اين مورد ميتوان به شيوه آموزش روسو در مورد سوفی و ژولی اشاره کرد که او چنين حقوق مسلمی را برای آنها در نظر نگرفته است. از ديگر تضاد و تناقض‌های بارزی که در فرضيه سياسی و اجتماعی روسو وجود دارد، تضاد عشق فردی و درونی است با عشق ساختگی که برای رفاه خانواده يا وطن وجود دارد.
روسو همواره يک عشق رمانتيکی که دست نايافتنی است را آرزو ميکند(44) و در فرضيه او تضاد بين اين عشق رمانتيک و درونی با عشق ساختگی بوضوح ديده ميشود. بعبارت ديگر او ميخواهد موضوع عشقی رمانتيکی که در ذهنيت خود داشته است را در پوشش خيال و در دنيای واقعی مطرح نمايد. برای مثال، او از زبان ژولی می‌نويسد:" آنچيزی که بعنوان عشق با آن روبرو هستيم در واقع از تصورات و خيالات ذهنی ما نشات ميگيرد زيرا در جهان عشق واقعی وجود ندارد".(45)
روسو زمانی عاشق Mne d’Houdet بود و خصوصيات ژولی را مطابق با او در داستان خود تجسم کرده است. همچنين مشابه اين تجسم سازی، شخصيت اميل است که پيشاپيش و در مطابقت با خصوصيات او، همسری ايده آل چون سوفی را در ذهن خو برای او پرورانده بود. اميل در اولين برخورد وقتی نام سوفی را ميشنود در می‌يابد که اين دختر براستی همان فردی است که در جستجويش بوده است و به همين سبب از همان لحظه عاشق او ميگردد.(46) اما اين عشقها با مرور زمان شور و شعف خود را از دست ميدهند. برای مثال، ژولی اعتراف ميکند که کسی ممکن است عشق را شديدا احساس نمايد و آنرا پديده‌ای فنا ناپذير بداند اما وقتی که به آن رسيد و اشباع شد، عشق پژمرده ميشود و حتی مايه ملامت ميگردد و تصور اوليه آن از ضمير انسان محو ميشود، بهمين علت او برای سنت پرو می‌نويسد که : " از روز الست ديده نشده است دو عاشق سپيدموی برای يکديگر حسرت بخورند زيرا عشق در همان ايام جوانی فرسوده ميشود و زيبائی آن زدوده ميشود و طراوت و تازگی‌اش پژمرده ميگردد." در اين مورد تفاوت و استثنائی بين عشق ژولی و سوفی نيست زيرا هنگاميکه عشق سوفی به اشباع رسيد از معشوق خود اميل جدا شد. روسو اين نوع روابط دوجانبه عشقی را نه تنها در کتاب اعترافات خود بلکه در ديگر نوشته‌هايش بطور روشن بيان کرده است.(48)
روسو به پيروی از فيلسوف حقيقی عشاق يعنی افلاطون که معتقد بود "عشاق به جزء ابراز احساسات چيز ديگری برای هم ندارند(49)، عشق سرکش و شورانگيز سنت پرو را ملهم از احساسات طبيعی ميداند و ماجرای او را بعد از اينکه موفق شد شبی را با معشوق خود ژولی بگذراند، چنين شرح ميدهد: "آه شيرين جانم بگذار که ما بميريم، محبوب قلبم حالا که ما از لذت اشباع شده ايم، از اين پس چه چيز ديگری برای انجام دادن وجود دارد."(50)
سنت پرو که خود و تمام آرزوهايش را وقف ژولی کرده بود و ارتباط خود را با ديگران بخاطر اينکه فقط در اختيار او باشد، قطع کرده بود، در هنگام جداشدن از عشق خود چنين می‌نالد که: "معنای زندگی من و تو در چيست، مفهوم زيستن در دنيائی که ما را با احساسات خوش اشباع ميکند در چيست؟"(51)
Lord Bomston گرايشات آنارشيستی و عشق انحصاری سنت پرو از زبان محرم رازش را اينگونه بيان ميکند:"تمام قوانين دست و پاگير و غيرعادلانه هستند، تمام پدرانی که اين قوانين را وضع ميکنند، ظالم هستند. پاکدامنی دو انسان که بطور طبيعی با هم هستند نه موضوع قدرت در حکومت است و نه ارتباطی به سلطه پدران دارد، بلکه آن تحت سلطه پدر واحد ما يعنی کسيکه به قلبها سلطنت ميکند، می‌باشد"(52) در اينجا به عقيده Bomston تقدم و برتری عشق از دولت و خانواده بخوبی مشهود است.
همانطور که روسو تصور کرده است و Bomston اين تصور را در تسليم کامل سنت پرو به خواسته‌های معشوق خود بيان کرده است، بنظر ميرسد که واگذاری مطلق انسان به عشق، وفاداری او را به خانواده، وطن و يا حتی نوع انسان تهديد ميکند و بديهی است که مشغوليت فکری سنت پرو نسبت به ژولی سئوال برانگيز است. بهرحال روسو گرچه عشق جنسی رمانتيکی را به عنوان يک گرايش طبيعی مطرح کرده است و آنرا مانند احساسات ديگر، پديده‌ای بسيار باارزش ميداند اما او در آخر به يک نکته کليدی که در حقيقت جان کلام در باورهای سياسی اجتماعی‌اش می‌باشد، اشاره ميکند و ميگويد: "آن عشق و احساساتی خوب است که ما مردان ارباب آن باشيم و نگذاريم که سررشته امور آن بدست ديگران (زنان) باشد و آنها ارباب ما شوند. به سخنی ديگر اگر مردان عشق را کنترل کنند و اجازه ندهند که زنان از نيروی جنسی خود بمثابه ابزاری برای تسلط آنها استفاده کنند در آن صورت عشق پديده خوبی است. روسو در ادامه گفتار خود به اميل پند و اندرز ميدهد که: "اگر يک مرد همسر همسايه خود را دوست بدارد تا زمانيکه احساسات خود را کنترل کند، مجرم نيست ولی اگر او همسر خودش را دوست بدارد تا جائيکه همه چيز را فدای عشق او نمايد، مسلما مجرم شناخته ميشود."(53)
انديشه روسو در اين مورد در يک نامه به مضمون زير خلاصه شده است که:"ما بدرستی برای عشق انحصاری خود که ما را کور و ستمگر کرده است مجازات شده ايم. زيرا اين عشق دنيای ما را به فردی که دوست داريم محدود کرده است. انسانها همه با هم برادرند و بايد همگی دوستان ما باشند. اين دزدان هستند که باعث تبعيض مابين نژاد انسان ميشوند".(54)
(حالا در اينجا بايد پرسيد که) اگر دوستی تبعيض آميز بمثابه دزدی است، بنابر اين عشق و وفاداری بدتر از آن می‌باشد. زيرا در عشق و وفاداری، تبعيض‌های بيشتری وجود دارد. ما بدين ترتيب درمی يابيم که چرا روسو با عشق رمانتيک در نمايش خانه ژنو مخالفت ميکرد. او بر اين نظر بود که شهری مثل ژنو دارای احساسات شهری و يک حد اخلاقی است و زمانی ممکن است اين احساسات و اخلاقيات کم و ضعيف شود که محروميت جنسی در اين شهر ترويج شود.(55) زيرا "شريرترين انسانها کسانی هستند که بيشتر از همه خود را منزوی ميکنند و قلب و احساسات خود را فقط متمرکز به خود ميکنند در مقابل بهترين انسانها کسانی هستند که محبتها را بطور مساوی بين همنوعان خود تقسيم ميکنند. داشتن معشوقه گان متعدد و دوست داشتن آنها بهتر است از اينکه در تمام دنيا فقط يک فرد را دوست بداريم."(56)
بديهی است ژان ژاک روسو که آرزوهای مردان زمان خود را بيان کرده است، بخوبی دريافته بود که عشق رمانتيک، آن نوع عشق فردی و انحصاری است که ضرورتا منجر به ازدواج که اساس يک نهاد اجتماعی يعنی خانواده است، ميشود.
روسو گرچه اظهار ميدارد که ازدواج باعث سعادت عشق و طولانی شدن آن ميشود و محيطی روی زمين بنا ميکند که به بهشت شباهت دارد اما بلافاصله ناممکن بودن اين نوع ازدواج را بيان ميدارد و خيال خوانندگانش را با گفتن اينکه هرگز چنين بهشتی بنا نخواهد شد، راحت ميکند. او در اميل ميگويد که: "عليرغم همه توجهات و احساسات و برتری دادن عشق، ازدواجی که منجر به ادامه آن گردد هرگز اتفاق نخواهد افتاد" (57) و در اين رابطه به سوفی پند ميدهد که او می‌بايست در مورد هوسها و خواسته‌های عاشقانه اميل و تحريک قوه جنسی او تا جائيکه امکان دارد پيش دستی نمايد. روسو عليرغم تمام اين سفارشات و پند و اندرز دادن، سرانجام در مورد ازدواج به اين باور می‌رسد که "اشتياق جنسی شوهر به مرور سرد خواهد شد و بناچار برای ادامه ازدواج و پايداری زناشوئی بايد حساسيتهای دوطرف و احترام متقابل به يکديگر و اطمينان و پاکدامنی و سازگاری زوجها قوت گيرد". او در ادامه يکی از عوامل مهم قوت و تداوم ازدواج را وجود بچه ميداند و ميگويد که: "بچه در زندگی زوجها باعث بوجود آمدن حلقه محکمی از عشق برای ادامه زندگی ميشود تا جائيکه اغلب استحکام اين عشق از دوست داشتن يکديگر زوجها هم محکمتر است."(58)
روسو در کتاب La Nouvelle Heloise از زبان ژولی می‌نويسد که عشق رمانتيک نه فقط باعث طولانی شدن ازدواج نمی‌شود بلکه اصولا اين نوع عشق در يک ازدواج موفق و خوب جائی ندارد زيرا "عشقی همراه با حسادت و اضطراب و تشويش است و بندرت با ازدواج که مسکن و آرامبخش انسان است سازگاری دارد. مردم برای اين منظور ازدواج نمی‌کنند که فقط به خود و محبوب خود فکر نمايند. آنان ازدواج ميکنند تا بتوانند بدان وسيله از عهده وظائف اجتماعی برآيند و نظارتی مدبرانه بر زندگی خود داشته باشند و بديهی است يکی از آن وظائف اجتماعی رشد و پرورش کودکان خوب در جامعه است. اما عشاق فقط به عشق می‌انديشند و هرگز نمی‌خواهند به کس ديگری بجز معشوق خود توجهی داشته باشند. پرواضح است که رفتار عشاق با ازدواج و تشکيل خانواده دادن منافات دارد زيرا (همانطور که گفته شد) مردم ازدواج می‌نمايند تا به وظيفه اجتماعی خود عمل نمايند."(59)
از ديدگاه روسو ازدواج امری اجتماعی است که به سختی ميتواند موفقيت آميز باشد. در صورتی ازدواج موفقيت آميز است که آن براساس شرافت، پاکدامنی و توافق استوار باشد و از احساسات دردسرآور دور بماند.
زمانيکه سنت پرو يک معشوق ايده آل مانند ژولی داشت، هيچگاه بفکر ازدواج کردن نيفتاد و حتی ژولی نيز در شک و ترديد بود که آيا او ميتواند شوهر خوبی برای او باشد يا نه. روسو از بيان اين مطالب به اين نتيجه می‌رسد که جمع توامان شوهر و معشوق اگرچه ناممکن نباشد اما بسيار نادر است.(60)
در مقابل روسو شخصيت ولمار ((Wolmar را به گونه‌ای ساخته است که او بعنوان شوهری ايده آل، پدر و سرور خانواده تلقی شود و ازدواج ژولی با او بعنوان يک نمونه پسنديده برای ديگران بنظر آيد و در اين ارتباط بديهی است که وجود سنت پرو برای ولمار که مردی کاملا بدون احساس است تنش آفرين نخواهد بود. حال اولين قدم برای دستيابی به اين نوع ازدواج که نمونه‌ای برای زندگی زناشوئی محسوب ميشود، خلاص شدن از شر احساسات عاشقانه همانطور که ژولی زندگی خود را فدای آن نمود، می‌باشد.
ژولی بر سر دو راهی عشق و ازدواج، مستاصل مانده بود. در اين مورد اگر قوانين و رسوم اجتماعی که باعث شده بود پدران قدرت و سلطه نامحدودی روی سرنوشت دختران خود داشته باشند، وجود نداشت، او ممکن بود که بتواند عشق را انتخاب کند و با معشوق خود ازدواج نمايد. يعنی بعبارتی هم عشق و هم ازدواج را يکجا از آن خود نمايد. اما سلطه پدران و الزامات سيستم مالکيت باعث شد که او بعد از آن همه عشق ورزی و دلدادگی مرگ را به زندگی ترجيح دهد. ژان ژاک روسو در باره سرنوشت اين عشاق ترديد داشت، زيرا اگر طرز تفکر او را بخواهيم در بوته آزمايش قرار دهيم، نتيجه‌ای جز سرخوردگی و شکست پيش روی نداريم. بعبارت ساده تر، ژولی معشوق خود، سنت پرو را ديوانه وار دوست داشت اما او مجبور شد با مرد ديگری به اجبار تن به ازدواج دهد.
روسو برای ارائه زن ايده آل که همواره احساسات خود را فدای پاکدامنی و ادای وظيفه اجتماعی ميکند، سرنوشت ژولی را به نوعی ترسيم نمود که او بدون عشق و بناچار با مرد ثروتمند و عاری از احساس ازدواج کند تا بتواند برای شوهر و بچه‌هايش يک زندگی آرام و منظم مهيا سازد. اگرچه اين نوع زندگی به قيمت رنج و عذاب دائمی ژولی تمام ميشود اما او چاره‌ای جزء تسليم ندارد و اگر بخواهد از عشق پيروی کند بايد مرگ را انتخاب نمايد. ژولی از ديدگاه روسو زنی است نمونه، پاکدامن و فداکار، او مانند مسيح عشق و عاطفه خود را برای انجام وظائف اجتماعی و خانوادگی مصلوب کرد. از طرفی ديگر قهرمان ديگر روسو يعنی سوفی، زنی است که توانسته بود به آموزش ايده آل دست يابد، اما او بخاطر تسليم شدن در برابر وسوسه‌های نامشروع بعد از ازدواج، محکوم به فنا نمودن خود و خانواده‌اش شد. بديهی است در اين مورد هم روسو در تلاش خود از ارائه تصوير سوفی بمثابه دختری زيبا و گمراه کننده مانند Fuchois و از طرف ديگر توامان دختری پرهيزگار و عفيف مانند Antiopc با شکست روبرو شد و اين شکست و عدم موفقيت او مانند همان شکستی بود که سعی ميکرد از يک انسان اوليه يک شهروند مدنی بسازد.
بهرحال زن ايده آل در دستگاه فکری روسو زنی است که می‌بايد دوست داشتنی و خوشايند ديگران باشد. اين زن برای تائيد مناعت طبع خود محتاج به نظر مردان است و برای اثبات رعايت اخلاقيات تابع افکار عمومی است. زن می‌بايست در هر شرايطی به احساسات جنسی خود غالب شود تا نظم تک همسری اجتماعی محفوظ بماند و بخطر نيفتد.
بايد توجه داشت از زمانيکه "عشق قلمرو زنان"(61) و پاکدامنی يگانه ابزار قدرت آنها عنوان گرديد، زنان بايد انتظار داشته باشند که مردان در مهم جلوه دادن اين صفات مبالغه کنند. اين مبالغه خواه بر اساس داشتن يک زندگی آرام که در نتيجه ازدواج ميسر است و يا خواه بوسيله سلطه خانواده و يا حس ميهن دوستانه و انسانی باشد، تفاوتی ندارد. بيشتر رهبران و يا فرضيه سازان جوامع ايده آل و آرمانشهر باور، ژان ژاک روسو را بخاطر اعتقاد به روابط دوجانبه و محرمانه عشقی محکوم کرده‌اند و نظرات او را تهديدی برای جوامع بشمار آورده‌اند. بنا بر مطالعه جامعه شناختی Lewis Coser، آميزش جنسی و روابط پنهانی عاشقانه برای جوامع کوچک بهم پيوسته و فرقه‌های گوناگون کليسا و نيز بلشويکها و فرقه‌های آمريکائی آرمانشهر باور، ناخوشايند است و تهديدی مستقيم برای آنها بشمار می‌آيد. اين گروهها و فرقه‌ها براين باورند که روابط پنهانی عاشقانه، مانع آن ميشود تا افراد، توانائی‌های خود را صرف هدفهای عمومی و برنامه‌های مشترک کنند. بنابر اين آنها اعضاء و پيروان خود را به دو نوع گرايش جنسی سوق ميدهند، يعنی بعضی از اين گروهها و فرقه‌ها از اعضاء خود ميخواهند که تجرد و عدم روابط جنسی را اختيار کنند و تا پايان عمر در تنهائی و عزوبت زندگی نمايند. بعضی ديگر از اين گروهها مانند بلشويکهای سابق، از اعضاء خود ميخواهند که عشق آزاد داشته باشند و اوقات خود را صرف پايبندی به فرد ويژه و يا خانواده ننمايند. به سخنی ديگر و بنا به گفته Coser "اين شيوه نوعی وظائف اجتماعی يکسان افراد در برابر وظائف جنسي" محسوب ميشود. Coser برای تائيد سخنان خود آماری از 21 نوع از جوامع ناموفق گروهها و فرقه‌ها ارائه ميدهد که آنان يا روابط جنسی آزاد و يا تجرد محض را به پيروان خود توصيه کرده بودند.(63)
بعبارت ديگر جوامع کوچک آرمانشهر باور آمريکائی و يا فرقه‌های کليسا و گروههای سياسی مانند بلشويکها که از اعضاء و پيروان خود، اطاعت محض بی چون و چرا را انتظار داشتند، حکم ميکردند که آنان در انديشه ازدواج و تشکيل خانواده نباشند زيرا اين عمل باعث بيهوده صرف شدن توانائی انسان و پرداختن به امور فردی و خصوصی است و با اهداف و منافع عمومی و خلق مباينت دارد. در مقابل نظر بلشويکها که به روابط جنسی آزاد (عشق آزاد) اعتقاد داشتند، کليسای کاتوليک از پيروان خود ميخواست که مجرد باقی بمانند و اوقات خود را فقط صرف خداوند نمايند.
در اين ميان ديدگاه روسو در ارائه تصوير خانواده ولمار، نمونه‌ای از هر دو نوع رفتار جنسی يعنی رفتار مورد ادعای بلشويکها و کليسا است. او در La Nouvelle Heloise در تائيد نظر بلشويکها ميگويد که:"اربابان بايد اين موضوع را دريابند که روابط محرمانه بين نوکرها و کلفتها چيزی جزء فساد حاصل ديگری برای آنان ندارد. آنان بهتر است که روابط آزاد عاشقانه (جنسی) داشته باشند."(64) همچنين او در مورد ويرانی خانواده ثروتمندان و اربابان هشدار ميدهد که: "خانه خرابی شما بخاطر عشق بازيهای نهانی نوکران با کلفتها در حين انجام وظائفشان است. بنابر اين برای محافظت عفت و پاکدامنی کلفتها (زنان) و همچنين مطمئن شدن از اينکه هر دو جنس وظائف خود را بدون آشفتگی و پريشانی اميال جنسی انجام دهند، بهتر است که آنها را از يکديگر جدا کنند." بديهی است اين هشدار روسو در سطح خصوصی بوده است، نمونه او در سطح عمومی، باشگاه ژنوی‌ها است که در حقيقت از ديد او مانعی در برابر گزندهای جامعه بزرگتر بحساب می‌آيد و اعضاء (مردان) آنرا از آشفتگی رفتار محرمانه عشقی (جنسی) رها ميسازد. در اينجا نکته‌ای مهم و ناگفته در مورد اين گروهها و فرقه‌ها وجود دارد که بايد به آن اشاره نمود. جوامع کوچک، فرقه‌ها و گروههای "طماع" که Coser راجع به آنها بحث کرده است، نه تنها مخالف روابط و آميزش جنسی محرمانه بودند بلکه بطور قطع با ازدواج و تشکيل خانواده عداوت و دشمنی می‌ورزيدند. برای مثال، کشيشان کاتوليک، بلشويکها و آرمانشهر باوران آمريکائی که معمولا روش فکری و اعتقادی خود را از فيلسوفان بزرگ و پايه گذاران و طراحان فرضيه‌های آرمانشهر، گرفته‌اند با نهاد خانواده مخالفت ميکردند.
افلاطون در کتاب "جمهوري"، کامپانلا Companella در کتاب "شهر خورشيد" و فورير Fourier در پروژه Phalanstires، فرضيه‌های فلسفی خود را بر پايه روابط محرمانه جنسی قرار داده‌اند.(65) در اين ميان رفتار و روش ژان ژاک روسو در برخورد با نهاد خانواده و حکومت جمهوری و جامعه، بسيار جالب ميباشد. او معتقد است که می‌بايست از نهاد خانواده که پايه و اساس جامعه است حفاظت گردد و همين امر باعث شد که او در ميان طراحان جوامع آرمانشهرباور متمايز شود.
روسو عليرغم جدائی نهاد طبيعی خانواده و قراردادهای سياسی،اجتماعی همواره با يک ايده آل که تصور جمهوری کوچکی در غالب يک خانواده بزرگ است مواجه بود. او در اين مورد به دالامبر می‌نويسد که:"مجالس رقص عمومی برای آرامش و حفظ جمهوری که در حقيقت جمع يک خانواده بزرگ است، بسيار سودمند می‌باشد."(66) او همچنين برای Poles مطرح ميکند که جمهوری بايد به اندازه کافی کوچک باشد تا بتوان بر رفتار شهروندان بوسيله همقطاران خودشان نظارت کرد. بديهی است که اين ديدگاه بيشتر شباهت به يک خانواده دارد تا به يک جامعه سياسی.(67)
روسو در "گفتمان در باره اقتصاد سياسي" از حکومتی ياد ميکند که بمثابه مادری دوست داشتنی است که شهروندان خود را بسان بچه‌هايش پرورش ميدهد تا آنها در آينده برادران و پدرانی شوند و از ميهن دفاع نمايند.(68) به سخنی ديگر جمهوری ايده آل روسو، جمهوری کوچکی است از يک خانواده بزرگ که روابط و گرايشات بهم پيوسته و نزديکی با هم دارند. پرواضح است که اين نوع جمهوری با جامعه‌ای که از جمع انسانهائی با عقايد گوناگون تشکيل شده است، فاصله دارد. ديدگاه روسو در اين مورد نيز مانند نظراتش در مورد آموزش انسان بمثابه شهروند متمدن و طبيعی توام با هم متناقض و ناممکن است.
همچنين روسو در مورد نظريه آرمانشهر و مشاهدات اجتماعی خود، همان بحثهای فرضيه سازان و طراحان اين نظريه را در مورد وظائف و احساسات هيجان انگيز اعضاء وفادار به آرمانشهر، بميان می‌آورد و می‌نويسد که:"طرفداران جامعه کوچک و بهم پيوسته با يکديگر متحد و متفق هستند و در مقابل جامعه بزرگتر، خود را بيگانه حس ميکنند. آنان مانند وطن پرستان در برابر اجانب ايستادگی می‌نمايند زيرا در باورشان هيچ چيز نيست مگر اينکه بايد برای کسانيکه با آنها زندگی ميکنند، مفيد واقع شوند."(69)
روسو به اين واقعيت اشاره ميکند همانطور که وفاداری شهروند نسبت به وطن خودکاهش پيدا ميکند، همانطور هم وفاداری يک عضو در مورد گروه خودش دچار نقصان ميشود. اما بايد توجه داشت که کاهش و نقصان وفاداری افراد نسبت به جوامع بزرگ زيان آورتر از جوامع کوچک است زيرا "يک شخص ميتواند کشيشی ديندار و يا سربازی دلير و يا هنرمندی باذوق باشد اما در عين حال يک شهروند بد نيز برای وطنش محسوب شود."(70)
روسو در کتاب قرارداد اجتماعی عنوان ميکند که برای جلوگيری از خطر غلبه منافع خصوصی افراد بر منافع عمومی، بايد شهروندانی واقعی که به اصول اخلاقی در بدنه اجتماع باور دارند، بوجود آورد. زيرا "وقتی حفظ منافع خصوصی افراد در جامعه احساس شود و منفعت عمومی مورد بی توجهی واقع گردد، آنگاه در اين وضعيت ديگر با هيچ امری اتفاق آراء حاصل نمی‌شود و اراده عمومی، اراده همگانی محسوب نمی‌گردد. با رشد توام منافع عمومی و خصوصی، هر کدام سعی خواهند کرد که به منافع خاص خود توجه کند و بديهی است که در اين شرايط از رفاه و سعادت عمومی غفلت ميشود و يا باعث کاهش آن ميگردد."(72) در اينجا بنظر ميرسد که تضاد منافع نهاد خانواده بعنوان يک گروه که از اعضاء خود وفاداری شديد انتظار دارد با منافع جامعه بزرگتر آشکار است. در ديدگاه سياسی فلسفی روسو، "موضوع اصلي" نهاد خانواده "نگاهداری دارائی پدر و افزايش آن است تا زمانيکه برای جلوگيری از فقر فرزندان، ممکن است روزی ميان آنها تقسيم شود" تا زمانيکه برای روسو مالکيت خصوصی و ارث بمثابه "حقوق مقدس شهروندي" محسوب شود، بطور مسلم منافع افراد در خانواده و موقعيت هر يک از آنها در جهت مخالف نيازمنديهای کشور قرار ميگيرد. برای مثال وضع ماليات، تنظيم دارائی‌های خصوصی برای مصارف عام المنفعه، علت‌هائی است که تضاد بين خانواده و حس وفاداری وطن پرستانه را بوجود می‌آورد. بهرحال عليرغم فرضيه تضاد منافع روسو تفاوت سطح احساسات وطن پرستانه افراد و سطح وفاداری آنها نسبت به گروههای خود، او اين تضاد را يعنی تضاد بين خواسته‌های جامعه بزرگتر و خانواده يا گروه را انکار می‌نمايد.
در اينجا برای شناختن تضاد منافع دو نهاد ايده آل روسو يعنی نهاد جمهوری دمکراتيک و نهاد خانواده پدرسالاری به دو مورد مهم اشاره ميکنيم:
اول: روسو حس فداکاری و وطن پرستی اسپارتها و روميها را در اين مورد مثال ميزند. اسپارتها و روميها از نظر او شهروندانی بودند که از طرفی تابع احساسات خانواده و از طرف ديگر وابسته به الزامات و حس وفاداری به کشورشان بودند. آنها در هنگام جانفشانی و ايثار همواره فداکاری در راه منافع کشور را انتخاب ميکردند. برای مثال، Brutus يک مادر اسپارتی که در پنهان از مرگ فرزندانش که در راه ميهن کشته شده بودند محزون و اندوهگين است اما بدون ترديد او براين باور است که قبل از اينکه او مادر فرزندانش باشد، يک شهروند است. بنابراين مرگ فرزندانش افتخاری برای او محسوب ميشد. اين دو نوع شهروند يعنی مردانی که در راه ميهن کشته ميشدند و مادری که مرگ فرزندانش در راه وطن را گرامی ميدارد، نمونه‌هائی برای روسو هستند تا بدانوسيله نشان دهد که با وجود تضاد منافع و وفاداری در اين دو نهاد همواره احساسات نسبت به ميهن مقدم بر خانواده بوده است.
دوم: روسو خانواده را بعنوان يک نهاد قابل اعتماد بدان جهت آموزش ميدهد که اعضاء آن بتوانند شهروندان خوب و فداکاری برای جمهوری باشند و بدين منظور او اجتماعی کردن کودکان را "يکی از اصول اساسی و مشروع حکومت جمهوري"(74) ميداند. به سخنی ديگر اجتماعی کردن کودکان به اين معنا است که به آنان از ابتدای دوران کودکی شان آموزش داده شود که برتری طلبی فردی، تهديدی جدی در مقابل خواسته‌ها و منافع عمومی می‌باشد.
بر اين اساس ژان ژاک روسو بر اين اعتقاد است که آموزش و پرورش کودکان نبايد به عهده پدران آنها واگذار گردد. زيرا نتيجه آموزشی که پدران به پسران خود ميدهند، در جهت منافع آنها قرار دارد و برخلاف منافع عموم و جمهوری است. روسو در اين مورد در"گفتمان در باره اقتصاد سياسي" ميگويد که:"پدر خواهد مرد و اغلب طعم ميوه‌ای را که به بار آورده‌اند را نخواهد چشيد. اما در مقابل وطن همواره پايدار است و آموزش شهروندان در حقيقت رگ زندگی جامعه می‌باشد."(75)
بهرحال مهمترين دليلی که در ميان نوشته‌های اوليه روسو موجود است نشان ميدهد که او در يک نظام جمهوری، پدران را قابل اعتماد نمی‌داند تا عهده دار آموزش فرزندان خود باشند. زيرا "آنها فرزندان خود را پسرانی خيلی خوب و شهروندانی خيلی بد پرورش خواهند داد."(76)
ژان ژاک روسو در اين مورد با ديگر نظريه پردازان "آرمانشهرباور" موافق است زيرا او مانند آنها بر اين باور است که خانواده بمثابه يک جامعه کوچک همواره تهديدی برای جمهوری و جامعه بزرگتر محسوب ميشود.
بايد اذعان نمود که بطور کلی فرضيه روسو در مورد رابطه نهاد خانواده و دولت بسيار متناقض است زيرا او در نامه‌ای که به دالامبر می‌نويسد، مدعی است که: "ازدواج قطعا اولين و مقدس ترين پيوند جامعه است و بدون نهاد خانواده هيچ جامعه‌ای پا برجا نخواهد ماند."(77) "و در يک حکومت جمهوری غيرقابل تصور است که نظم امور ازدواج را بدست روحانيون بسپاريم."(78)
آنچه که روسو در مورد جايگاه خانواده در جامعه مطرح ميکند، در درام يونانی Oedipus و ديگر نمايشنامه‌ها آمده است. موضوع اين نمايشنامه‌ها معمولا شرح زنا با محارم و کشتن والدين بوده است که ذهن تماشاگران را به سوی جرائم اجتماعی سوق ميداده است. از ديگر نمايشنامه‌ها ميتوان کمدی‌های مولير را نام برد که در آنها روابط بسيار مقدس بطور هجوآميز بيان شده است و با طنز و تمسخر درآوردن حقوق پدران بر فرزندان و شوهران نسبت به همسران، ارزشهای جامعه را سست ساخته است.(79) روسو در کتاب اول اميل به روشنی بيان ميدارد که خانواده بخش اساسی جامعه و حافظ نظم آن است زيرا "اين مادران هستند که مردان را برای انجام وظائف اصلی شان در دامن خود پرورش ميدهند و باعث بوجود آمدن اخلاقيات و احساسات طبيعی در قلب آنها ميشوند و به اين ترتيب نفوس تازه تری به کشور اضافه ميگردد و اتحاد و يگانگی در تمام بدنه اجتماع ظاهر ميشود."
او همچنين در اميل قرينه اخلاقيات بد را به جذابيت‌های زندگی روزمره نسبت ميدهد و نقش مادران را در اين مورد بسيار مهم ميداند زيرا از ديدگاه او اين مادران هستند که با فداکاری و از خودگذشتگی شان نسبت به جذابيتهای زندگی روزمره، پسران را که شوهران و پدران آينده هستند، آموزش ميدهند و جامعه مديون اين چند نوع آموزش آنان است. مثلا مردی که نان آور خانواده است در حقيقت يکی از سه وظيفه خود را انجام ميدهد زيرا وظائف ديگر او يکی وظائف شهروندی و خدمت به جامعه است و ديگری شهروندی است که ميبايد درخدمت حکومت باشد.(81)
با پذيرش اين موارد، از ديدگاه روسو، سنت پرو از طرفی کسی است که بطور قطع وظيفه اصلی يک مرد در جامعه را ايفا کرده است و از طرف ديگر خانواده Wolmar است تا با پرورش کودکان نمونه و تحويل آنها به جامعه زبانزد ديگران گردد.
خوانندگان همانطور که ملاحظه می‌فرمايند، گرايشات فکری ژان ژاک روسو با يکديگر بسيار متناقض است تا جائی که بوضوح يکی ديگری را انکار ميکند. او اصرار دارد که با آموزش دادن به کودکان، از آنها انسانی مطابق طبيعت اوليه و همزمان يک شهروند مدنی بسازد و بديهی است که او به هيچ وجه در اين امر موفق نشده است.
روسو در قسمت پنجم کتاب اميل، نسبت به نظريه افلاطون مبنی بر انهدام نهاد خانواده معترض است و بيان ميدارد که "ويرانی خانواده مترادف با از بين بردن لطيف ترين احساسات طبيعی و بوجود آوردن احساسات مصنوعی است. خانواده باعث بوجود آمدن وابستگی طبيعی در قراردادهای اجتماعی است زيرا عشق و علاقه افراد را به يکديگر ممکن ميسازد تا آنها بتوانند بدانوسيله دين خود را نسبت به کشورشان ادا نمايند. اين خانواده است که باعث ميگردد قلب افراد به جامعه بزرگتری که اجتماع نام دارد تعلق گيرد. اگر شهروند خوبی به جامعه تحويل داد، بايد بناچار اين شهروند در خانواده ابتدا پسر و يا شوهر خوبی باشد."(82)
در اين عبارات تنش و تضادی بين منافع نهاد خانواده و دولت جمهوری مشاهده نمی‌گردد و همچنين بحث پيرامون آموزش عمومی افراد نيز کاملا از قلم افتاده است. جای بسی تعجب و حيرت است از اينکه ژان ژاک روسو متقاعد شده است که طبيعت انسان تغيير شکل پيدا ميکند و از شکل طبيعی و اوليه آن به شکل مدنی و تکامل يافته تری تبديل ميگردد و نيز احساسات طبيعی به ايجاد و توسعه احساسات مصنوعی جهت ايثار در راه ميهن کمک می‌نمايد.
فرد انسانی که در يک محيط بسته و فضای محدود و در ارتباط با چند نفر رشد کرده است و به آنها ابراز محبت و وفاداری می‌نمايد احتمالا برايش دشوار است که احساسات خود را به هم ميهنانی که نمی‌شناسد، تعميم دهد.
همچنين اگر اعضاء اصلی يک خانواده که بدون ترديد مردان هستند، با مشکلات عديده‌ای برای شهروند شدن در جمهوری ايده آل روسو روبرو ميباشند، بايد اعتراف نمود که وضعيت زنان که در جامعه همواره نقشی تابع و زيردست دارند بمراتب دشوارتر است. زيرا فراموش نبايد کرد که از نظر روسو فضای محدود خانه جايگاه مناسب زنان است و بديهی است در اين شرايط آنان از هيچگونه امکاناتی برای شرکت در اجتماعات و حق زندگی مدنی برخوردار نيستند. بنابر اين عقلانی نيست که از زنان که از ديد روسو توانائی شان از ناحيه شوهرانشان سرچشمه ميگيرد انتظار داشته باشيم که ميتوانند بصورت يک شهروند واقعی در آيند.
برای مثال، هيچ زنی مانند سوفی و ژولی که روسو آنها را در تئوری آموزشی خود چهره شان را ترسيم کرده است، نمی‌توانند مانند مادران رومی و يا زنان اسپارتی در جامعه عمل نمايند زيرا آنها نه تنها قدرت اعمال نفوذ در سرنوشت خود را ندارند بلکه حتی از اين توانائی برخوردار نيستند که روی فرزندان خود که از ديد روسو قاعدتا متعلق به شوهرانشان است، اثر بگذارند.
در دستگاه فلسفی سياسی ژان ژاک روسو، زن بمراتب آسيب پذيرتر از مرد جلوه گر شده است. زيرا او ميگويد که "افراد شرير کسانی هستند که خودشانرا از جامعه منزوی ميکنند و در مقابل کسانی که محبت و علائق خود را با ديگران تقسيم ميکنند انسانهای نيک بشمار می‌آيند".(83) حال بايد با اين گفتار وضعيت اجتماعی زنان بسيار روشنتر گردد زيرا جايگاه مناسب آنها انزوا در محدوده خانه است.
در اينجا بطور آشکار مشاهده ميگردد نسخه‌هائی که ژان ژاک روسو برای زنان پيچيده است با اصول و ارزشهای بديهی او يعنی برابری و آزادی بسيار متضاد و متناقض می‌باشد. زنانی مانند سوفی و ژولی که قهرمانان روسو بحساب می‌آيند نه تنها ويران کننده سرنوشت خود شدند بلکه دو نهاد ايده آل او يعنی خانواده و جمهوری کوچک دموکراتيکش را بسيار آسيب پذير کردند.
پايان داستان اميل نشانگر آن است که روسو نه تنها برای ارائه طرح مردی مستقل و ايده آل بمثابه شوهر، شهروند و پدر موفق نشد و تلاشی بيهوده برای رسيدن اين اهداف نمود بلکه سرنوشت سوفی و ژولی که قهرمانان داستان او بودند بمراتب سرنوشتی رقت انگيزتر و حزن آورتر از سرنوشت اميل و سنت پرو پيدا کردند. زيرا فلسفه سياسی ژان ژاک روسو نسبت به زن خوشبينانه نبود و اگر مردان در دستگاه فکری او قادرند که دارای شخصيتی واحد و مستقل گردند و به صورت يک شهروند در جامعه درآيند و از حقوق سياسی اجتماعی برخوردار باشند زنان بهيچ عنوان از چنين موقعيتی برخوردار نيستند.
 
  1. Emile, O.C. 4, pp. 835, 855-857.
  2. Emile, p. 823.
  3. Emile, p. 493.
  4. Emile, p. 858.
  5. Emile, p. 858; see also p. 818.
  6. Emile, pp. 858-859.
  7. Emile et Sophie, O.C. 4, 914.
  8. Men and Citizens, p. 150.
  9. Emile, pp. 249-250.
  10. Emile et Sophie, p. 918.
  11. Emile, p. 763.
  12. Emile, p. 763.
  13. Emile et Sophie, p. 904.
  14. Emile, pp. 911-912.
  15. Emile, p. 884. Emile reports that "the last day of her life showed me (charms) that I had not known of."
  16. Emile, p. 887.
  17. Emile, p. 751.
  18. "L’Education de sophie," pp. 126-127. See Emile, p. 762.
  19. Confessions, O.C. 1, p. 430.
  20. It is significant that only the women in Rousseau’s novels appear to have any parents, and therefore, to be faced with the potential conflict of family duty with their own feelings and consciences.
  21. La Nouvelle Heloise, O.C. 2, p. 96.
  22. La Nouvelle Heloise, p. 103.
  23. La Nouvelle Heloise, p. 212.
  24. La Nouvelle Heloise, p. 201.
  25. La Nouvelle Heloise, pp. 226-227.
  26. La Nouvelle Heloise, p. 340.
  27. La Nouvelle Heloise, p. 401.
  28. La Nouvelle Heloise, p. 528.
  29. La Nouvelle Heloise, p. 694.
  30. La Nouvelle Heloise, p. 664.
  31. Men and Citizens, p. 120. Rene Schaerer, too, says that Julie plays the part of the redeemer, "Jean-Jacques Rousseau et la Grande Famille," in Jean-Jacques Rousseau, Baud-Bovy, et al. p. 199.
  32. Emile, p. 709.
  33. Emile, p. 249.
  34. La Nouvelle Heloise, p. 612; Emile, p. 251.
  35. Emile, p. 249.
  36. Emile, p. 249; Reponse a M. Bordes, p. 60.
  37. Considerations on the Government of Poland, O.C. 3, p. 966, and see Chap. 4; also Letter to d’Alembert, pp. 125-126.
  38. Letter to d’Alembert, p. 111; Emile, pp. 250-251.
  39. Emile, pp. 249-250.
  40. Emile, p. 251 (emphasis added).
  41. Emile, pp. 483-484, and see p. 654: "as a member of society he must fulfill its duties."
  42. Emile, p. 823.
  43. The Social Contract, O.C. 3, p. 351.
  44. Emile, pp. 493-494; Confessions, p. 414. For two recent and interesting discussions of Rousseau’s philosophy of love, see John Charvet, The Social Problem in the Philosophy of Rousseau, pp. 114-117, and Elizabeth Rapaport, "On the Future of Love: Rousseau and the Radical Feminists," pp. 185-205.
  45. See Second Preface to La Nouvelle Heloise, pp. 15-16, and text pp. 372-373.
  46. Emile, pp. 775-776.
  47. La Nouvelle Heloise, p. 372.
  48. See, e.g., Confessions, p. 424.
  49. La Nouvelle Heloise, p. 225.
  50. La Nouvelle Heloise, p. 147.
  51. La Nouvelle Heloise, pp. 56 and 312.
  52. La Nouvelle Heloise, p. 194.
  53. Emile, p. 819.
  54. Correspondence generale, Vol. 4, p. 827.
  55. Letter to d’Alembert, p. 118.
  56. Letter to d’Alembert, p. 117.
  57. Emile, p. 866.
  58. Emile, p. 866.
  59. La Nouvelle Heloise, p. 372.
  60. La Nouvelle Heloise, p. 373.
  61. Letter to d’Alembert, p. 47.
  62. Greedy Institutions, p. 139.
  63. Greedy Institutions, p. 140, from Rosabeth Kanter, Commitment and Community, Cambridge, Mass., 1972, p. 87.
  64. La Nouvelle Heloise, pp. 449-450.
  65. See Coser, Chaps. 7, 8, 9 and 10; Plato, Republic v; Campanella, The City of the Sun, pp. 282-293; Fourier, The Utopian Vision of Charles Fourier, Parts 5, 6, and 7.
  66. Letter to d’Alembert, p. 131.
  67. Compare Considerations on the Government of Poland, pp. 970-971 with Discourse on Political Economy, O.C. 3, p. 241.
  68. Discourse on Political Economy, p. 261.
  69. Emile, pp. 248-249.
  70. Discourse on Political Economy, p. 246.
  71. The Social Contract, p. 361.
  72. The Social Contract, p. 438.
  73. Discourse on Political Economy, pp. 286, 263-264.
  74. O.C. 3, p. 1400 (note to Discourse on Political Economy, p. 261).
  75. Discourse on Political Economy, pp. 260-261.
  76. Discourse on Political Economy, p. 1400.
  77. Letter to d’Alembert, p. 128; The Social Contract, p. 469 (Rousseau’s note).
  78. Social Contract, p. 469, note.
  79. Letter to d’Alembert, pp. 34-35.
  80. Emile, p. 258; La Nouvelle Heloise, Second Preface, p. 24.
  81. Emile, p. 262.
  82. Emile, p. 700.
  83. Letter to d’Alembert, p. 117.
     





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de