| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
آن پايين
مهران محرميان معلم چهارشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۲ تقديم به محمد اوراز كه
جاودانه شد*
ما با طناب به هم وصل بوديم. با هر قدم كه
برميداشتيم، پاهايمان سستتر میشد و اين دشمن كه اكنون پا بر سينهاش نهاده
بوديم، خودش را بيشتر به ما نشان میداد. با هر گام، صدای خرد شدن قفسهی سينهاش
را میشنيديم. ولی چه ابله بوديم اگر میپنداشتيم كه اين نشان پيروزی است. دشمن
ما هزاران سال بود كه قفسهی سينهاش خرد شده بود ولی هرگز در برابر فاتحانش سر خم
نكرده بود و اين تمام افتخار فاتحانش بود. گاهی چند، يكی از ما سر میخورديم و اگر
طناب نبود در دل اژدها به قعر نيستی فرو میرفتيم. با هر قدمی تكههای يخ از
سينهی او كنده میشد و پاييزان يخ، زيبايی دلهرهآوری را به رخ میكشيد.
آن پايينتر، خيلی پايينتر از آن جايی كه تكههای يخ تكهتكه میشد و میايستاد، دختری نامهی مرا میخواند و در آن جا كه نوشته بودم: «اگر زنده ماندم ...» توقف میكرد و گريه امانش نميداد. ما با طناب به هم وصل بوديم و شب در راه بود و اما جز سپيدی زمين و آبی آسمان رنگی نبود. ما به دنبال تكهی سياهی درون اين سپيدی میگشتيم. پناهگاهی كه هر چند ديده بوديمش، اما هر چه میرفتيم به او نميرسيديم. پاهای يخزده، يخشكنها را محكم بر دندانهای اژدهای بیرحم میكوبيد و باد خبر از خشم اژدها میداد. ما با طناب به هم وصل بوديم و طناب مهتر جانمان بود جان ما در چلهی كمان بود و كمان به چشم اژدها اشاره رفته بود و اژدها اما در خوابی چند هزار ساله، خشم زمين را فرو میخورد و آماده بود تا هرگاه اراده شود بارانی از دود و سنگهای آتشين را بر ما فرو ريزد. آنك جز سپيدی زمين و سياهی آسمان رنگی نبود. سياهی پناهگاه را بر زمين و سپيدی نور را در آسمان میجستيم و هيچ. شب با تمام سياهياش از قدمها بالا آمد و چشمها را بلعيد. پناهگاهی نبود. با سنگ وضو ساختيم و باد شلاق میزد و زير شلاق، كفش در پای به نماز ايستاديم. شب هر چه توانست سرما فرستاد و ما هر چه پوشيدنی بود پوشيديم. ما گرم بوديم و جانمان در چلهی كمان آماده بود و دختر سياه اژدهای سپيد شكست میخورد. صبح وقتی كه آسمان آبی شد و لشكر ابر زير پايمان به حركت در آمد، ما با طناب به هم وصل بوديم و به دشمن میتاختيم. روزی دراز را در پناهگاه كوچك سنگی سر كرديم تا ابرها آخرين حملاتشان را بكنند و بروند. يكديگر را در آغوش فشرديم تا گرممان شود و چه سينههای گرمی. در پناهگاه، رزمآورانی كه گذر كرده بودند، برای ما نان و آب گذاشته بودند و همه يخ زده بود. خورشيد در تدارك مرگی دوباره بود و مرگ با ما بود و برادر ما بود و حضور سردش را احساس میكرديم. زير نور چراغقوه وصيتنامه نوشتيم: «ما شش تن بوديم كه صبح آخرين روز بهار به اژدهای سرزمين دليران حمله برديم. ما آرش شديم. اگر برنگشتيم بدانيد كه دوستتان داشتيم». چراغها را خاموش كرديم و درون كيسهخواب تاريكی خزيديم. از لذتی كه از وصيتنامه نوشتن درون يك كلبهی سنگی محصور در برف و تاريكی نصيبمان شده بود، آرام – طوری كه آن ديگری كه به فاصلهی چند انگشت از ما خوابيده بود بيدار نشود – گريستيم. آنگاه در آغوش مرگ غنوديم و او چتر مهربانش را بر سرمان گشود تا مگر زندگی به ما آسيب رساند و ما يك شب فارغ از هر چه زندگی، خسبيدن را با لالايی مرگ آميختيم و مستانه خوابيديم. صبح فردا، خود بر سر كشيديم و كلنگ بر دست باز با طناب به هم وصل شديم و قدم در يخچال نهاديم. زير پايمان توی يخچال يك صف شش نفره حركت میكرد. ما بر خود گام مینهاديم و با هر گام خود را خرد میكرديم. اژدها اين بار در خواب و بيدار بود و با چشمهای پر از آتش و سرما، كينتوزانه تولد شش آرش را نگران بود و اين از شدت وزش باد هويدا بود. با هر گامی به جلو، حجم انبوهی از يخهای ريز صورتمان را میخراشيد و گاممان را به عقب میراند. برايش رجز میخوانديم و كلنگ را تا دسته در سينهاش فرو میكرديم. خورشيد سخت بر ما میتابيد و میسوزاند و اما گرمايی نداشت و باد میوزيد و سرما، تنها ذخيرهی آب را كه داشتيم پر از يخ میكرد. حتی هوا نيز ياريمان نميكرد. ما بر اژدها پيروز میشديم و اين عصبانيت او را دوچندان میكرد. آن پايينتر، خيلی پايينتر، آن جايی كه حتی صدای زوزهی باد و فرياد اژدها نميرسيد، دختر، صدای مردش را كه برای اژدها رجز میخواند میشنيد. دختر ياد میگرفت كه هميشه دلنگران مردش باشد، ياد میگرفت كه هميشه گرميبخش قلبی باشد كه هر لحظه ممكن بود از چلهی كمان خارج شود و میفهميد كه اگر نباشد، جملهی «اگر زنده ماندم ... » هيچگاه به سرانجام نميرسد. لحظهای بعد، ما بر سر اژدها، بر قلهی دماوند ايستاده بوديم و فرياد میكشيديم و اين بار آشكارا میگريستيم. تابستان 77 شهرستان دماوند ----------------------- * «محمد اوراز» کوهنورد ۳۲ ساله اهل نقده روز يكشنبه 16 شهريور 1383 در بيمارستانی در شهر اسلام آباد پاكستان زندگی را وداع گفت. «اوراز» سه هفته قبل از آن، به علت سقوط از ارتفاعات منطقه کوهستانی شمال پاکستان به نام "اسکاردو" در بيهوشی به سر میبرد. وى به همراه «مقبل هنرپژوه» کوهنورد ۱۹ ساله بوکانی با سقوط بهمن از ارتفاع ۷۹۰۰ مترى به ارتفاع ۷۳۰۰ مترى پرت شده بود و بمدت سه هفته در بخش مراقبتهای ويژه بيمارستان "شفا" شهر اسلام آباد بسترى بود. «هنرپژوه» با بهبودى نسبی از بيمارستان مرخص شد ، اما «اوراز» در اثر جراحات ناشی از سقوط درگذشت. «اوراز» در سال ۱۳۷۷ خورشيدى موفق به فتح قله ۸۸۶۴ مترى اورست شده بود. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |