| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
مجاهدين، پايان غمانگيز يک رؤيای دردناک • دستگيری اعضای ارشد سازمان مجاهدين خلق
در فرانسه شايد که آخرين پرده از تراژدی دردناک سرگذشت بخشی از نسل ما باشد، نسلی
که اقيانوس صداقتش را به پای کسانی ريخت، که قلبشان گنجايش کوزه شکستهای را هم
نداشت
مزدک بامدادان
mazdakbamdadan@freenet.de جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۸۲ نياکان ما بر اين عقيده بودند که روان درگذشتگان در روزگاران سختی و تنگی به سرکشی زندگان میآيند. روان در گذشتگان سالهای شصت تا شصت و هفت چند روزی است که رهايم نمیکنند. دستگيری اعضای ارشد سازمان مجاهدين خلق در فرانسه شايد که آخرين پرده از تراژدی دردناک سرگذشت بخشی از نسل ما باشد، نسلی که اقيانوس صداقتش را به پای کسانی ريخت، که قلبشان گنجايش کوزه شکستهای را هم نداشت. نسل من، يعنی همه آنهايی که بلوغ ذهنی و جسمی شان را در کوران انقلاب تجربه کردند، ديگر حسابی با تاريخ ندارد، که ما به هر ندائی، از هر کجای اين سرزمين اهورائی که برخاست و از هر حلقومی که بدر آمد، پاسخ گفتيم، و جانانه پاسخ گفتيم، چه آنروز که به انقلابمان خواندند، چه آنزمان که بنا بود بنياد ستم نوپا را برکنيم و پا به جادهای بگذاريم که قرار بود مارا به جامعهای بی طبقه رهنمون شود و چه آنزمان که دشمن بيگانه خاک پاک ميهن را اشغال کرده بود، هر بار و هر بار که خواندندمان، جان عزيزمان را – که چيزی بجز آن نداشتيم- در کف گرفتيم و در رفتن سر از پا نشناختيم. و امشب بيست و دو سال پس از سی خرداد شصت، چهره خندان احمد، مرتضی، حميد و شاهرخ تنها يادگاری است که برايم از آن سالهای فوران شور و فقدان شعور باقی مانده است و امشب که اين زخم کهنه و چرکين با ديدن صحنه دستگيری مجاهدين و خود سوزيشان سر باز کرده است، ميدانم که هرگز نخواهم بخشيدشان. انقلاب بهمن، نسل مرا از ساحل امن روزمرگی به کام توفان پر تلاطم پرسش و پويش پرتاب کرد و همه ما بی آنکه بدانيم چرا، بناگاه "سياسي" شديم. سياسی شديم برای آنکه فعاليت سياسی سه غريزه ويژه سنی ما را توأما ارضاء ميکرد: غريزه اعتراض، غريزه عدالتخواهی و غريزه ماجراجويی، و ما در همين سطح آمادگی ذهنی برای فعاليت اجتماعی داشتيم: فروختن روزنامه ای، پخش اعلاميه ای، شرکت در تظاهراتی و گاه هم زد و خوردی و پرتاب سنگی و آجری. اوج فعاليت فکری ما اين بود که روزنامهای در دست بگيريم و تحليل سياسی سازمانمان را خط به خط بخوانيم و از بر کنيم، مبادا که در بحث از حريفمان پس بيفتيم. و در همين حال و هوا، سی خرداد رسيد و دستی روزنامهها و اعلاميهها را از دستمان گرفت و سلاح مرگباری در آن گذاشت و از تک تک ما خواست که دشمنان خدا و خلق خدا را بکشيم، از شاهرخ، که قناری پرورش ميداد، از حميد، که ميتوانست ساعتها به تماشای چرخ زدن کبوترهای جلدش بنشيند، از احمد، که هيچ کاری را بيشتر از آب دادن به گلدانهای شمعدانی مادرش، در حياط آن خانه قديمی شان، دوست نداشت، از مرتضی که سنتور ميزد و بالاخره از من که همان روزها هم در اعماق ذهنم شرمنده اين بودم که چرا در کودکی يکبار دست و پای گوسفندی را که داشتند ذبحش ميکردند گرفته بودم. حميد و مرتضی يک هفته بعد از سی خرداد اعدام شدند. رهبری سازمان بی آنکه چاهی کنده باشد منار را دزديده بود: يک هفته بعد از اعلام جنگ مسلحانه، سازمان هنوز هيچ پناهگاهی برای ميليشيای از جان گذشته اش نداشت ، حميد و مرتضی که سر پناهی نداشتند، شام آخر زندگی کوتاهشان را در پياده رو خيابان سلسبيل، ميان دو سطل بزرگ زباله به سر آوردند. قامت بلند شاهرخ روز پنجم مهر ماه به روی آسفالت داغ خيابان فردوسی افتاد. يک ساعت پيشش با هم ديده بوسی کرده بوديم و برای آنکه به همديگر قوت قلبی داده باشيم، بر سر اينکه کداممان زودتر در راه خدا و خلق شهيد ميشويم، شرط بسته بوديم، چه کسی ميدانست که من آن شرط لعنتی را در کمتر از يک ساعت خواهم باخت؟ فردای آنروز احمد را هم برای اولين بار از دست دادم، او ميخواست با ايمانش بماند و من ميخواستم شک و ترديدم را بردارم و بروم. ديده بوسی کرديم و چهره خندان احمد تنها چيزی بود که از سازمان برايم بيادگار ماند، احمد را در اعدامهای سال شصت و هفت برای بار دوم، و اينبار برای هميشه از دست دادم. فراموش کردن سازمان مجاهدين در اين سالهای تبعيد، کار آسانی نبود: رهبری سازمان به هر ترفندی که بود نام خود را بر سر زبانها میانداخت و من هم به ياد و حرمت چهار عزيز جانباخته ام، سرنوشت اين جريان را دورادور دنبال ميکردم و هر چه از آن سالهای شوريدگی و سودا سری دورتر ميشدم، بيشتر به اين نتيجه ميرسيدم که دست رهبری سازمان و در رأس آن رجوی، کمتر از خمينی و خامنهای به خون فرزندان دلير ايران زمين آغشته نيست. هر چه بود، نسل من در آرمانخواهی بی چشمداشتش گوی سبقت را از همه همگنان ربود و برايش چيزی نماند، جز آنکه بسرايد: خنک آن قمار بازی، که بباخت هر چه بودش بنماندش هيچ الا، هوس قمار ديگر و برای من، تنها چهره خندان احمد مانده است و اين دعای نقش بسته بر کتيبه بيستون: خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ايران زمين بدور دارد سی ام خرداد هشتاد و دو مزدک بامدادان mazdakbamdadan@freenet.de |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |