| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
وقتي كه جنگ نيست
مريم خورسند
كسي به آنها نگفت بروند. خودشان رفتند. بي هيچ منتي. گفت: وظيفه ام بود، هر چند كه حالا گاهي دلم مي گيرد.با ستاره هاي طلايي روي سرشانه هايش بايد حكم آخر را صادر مي كرد.حق داريد. شما كه به من نگفتيد؛ من بميرم تو بميري برو روي مين. خودم رفتم. خودم رفتم خودم هم به تنهايي دردش را مي كشم، اما مؤمن! انصاف هم خوب چيزي است و دل «مرد» گرفت. چهره را بر مي گرداند و گم مي شود ميان روياهايي كه هزاران بار ميان آنها گمشده است. نگاهش مي رود به مكاني كه فقط او توان ديدنش را دارد و دردي كه شعله مي كشد روي زانواني كه ديگر نيستند و دستي كه براي فشردن اين درد، هيچ حسي را به همراه ندارد. ... تپه هاي خاكي گلوله باران مي شدند. آن سوي خاك ريز كسي ناله مي كرد. دستور اين بود؛ هيچ غريبه اي از گذرگاه عبور نخواهد كرد. نيروي كمكي نرسيده بود. بچه ها دو روز بود كه غذا نخورده بودند. دستور اين بود؛ هيچ كس از تنگه عبور نخواهد كرد. آن سوي خاك ريز كسي ناله مي كرد. اما غريبه ها رسيدند. دستور اين بود؛ هيچ غريبه اي از تنگه عبور نخواهد كرد. مرد باز مي گردد. بدون پا، بدون هيچ حسي در دست با يك درجه بالاتر و تك ستاره شانه او تنها پاداش او در اجراي دستور بود. دستور اين بود؛ هيچ غريبه اي از تنگه عبور نخواهد كرد.حالا مي خواهي از دلتنگي ها بگويم. از اينكه تنها فرزندم از جانباز بودن من درك درستي ندارد. اينكه ديگران مي گويند اشكالي ندارد دو پا و يك دست دارد در عوض خورد و برد. اينكه اگر جايي بروم و مثل همه مردم عادي براي مسئله اي اعتراض كنم، تنها جوابي كه مي شنوم اين است؛ چه خبرتان است، فكر كرديد حالا چند جانباز هستيد، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود.و غم از دل مرد شعله مي گيرد و به پهنه صورتش مي رسد. مي گويد: اسمم را ننويس. من مدت ها است كه گم شده ام. آنهايي كه نمي شناسيمشان هيچ كس باور نمي كرد گرماي جنگ و عطش هاي مرتبط با آنكه فروكش كند با نسلي مواجه خواهيم شد كه ميان فرهنگ و آداب و سنت هايمان، تعريف مشخص و ريشه داري براي نحوه برخورد با آنها را نداشته باشيم و همه آن احترامي كه سال هاي قبل در گرماگرم اتمام جنگ آموخته بوديم به يك باره تمام شود.نسل سوم هم رسيد. با باورهاي جديدي كه فقط از آن او بود و او براي تك تك باورهايش دليل داشت همراه با تصوراتي كه من، تو، ما و همه ديگران به اشتباه و گاه به جبر به او آموختيم. باور اين بود؛ جانبازان در قبال آنچه كه از دست دادند، همه چيز گرفتند و اكنون هيچ ديني برگردن هيچ كس نيست. خانه، ماشين، شغل، منصب. كدامشان؟ به هر كدامشان چه قدر رسيد؟ و چرا كسي نپرسيد كه مرد مسافركشي كه در خيابان وليعصر پايين هر روز مسافركشي مي كند هرگز نمي تواند به دنبال مسافري برود كه كرايه نداده رفته است. آن مرد در قبال همه امكاناتي كه گرفته است، ناچار است در كنار حقوق بازنشستگي اي كه مي گيرد، مسافركشي كرده تا خرج زندگي كند. آن مرد درجه دار، هر روز با دست هايش گاز خود رو را فشار مي دهد. مي گويد: نيروي زميني ارتش 127 هزار جانباز دارد. مي گويد: «از وقتي كه روزنامه نمي خوانم زخم معده ام خوب شده است.» دكترش تجويز كرده كه هر چه كمتر بداند، هر چه كمتر از مشكلات و غم هاي نهان جامعه بخواند به آنها نينديشد كمتر قرص خواهد خورد. كمتر اسيدمعده اش فوران خواهد كرد و كمتر در كنار دردهايش، درد خواهد كشيد.«محمدعلي شاكري» جانباز 70 درصد ارتشي در منطقه «فاو» دو پاي خود را جا گذاشت و بدون آنها بازگشت. خودش خانه دار است و همسرش شاغل با دو فرزند دبيرستاني و دبستاني و روزهاي بلند پيش رو و خروارها خاطره اي كه هر روز آنها را با پاهاي مصنوعي اش حمل مي كند.مي گويد، برخي مي گويند ما از روي وظيفه جنگيديم، پس هيچ انتظاري در قبال انجام اين وظيفه نبايد داشته باشيم.«شاكري» از روزهايش مي گويد. از روزهاي اول ماهي كه ساعت ها در صف بانك با دو پاي مصنوعي اش مي ايستد و از هيچ كس نمي خواهد كه نوبتش را به او دهد يا يك صندلي خالي را براي او فراهم كنند. فراموش نمي كند، آن روزي كه پاهاي مصنوعي اش او را اذيت مي كردند و او از درد توان ايستادن نداشت. او درخواست نكرد، به پشتوانه ماهايي كه جنگيده بود. به پشتوانه شب هايي كه تا صبح بيدار مانده بود و چشم برنداشته بود و به او گفته بودند مگر ما گفتيم كه بجنگي و پا هايت را از دست بدهي، برو و به همان كساني كه به تو گفتند بجنگ، منتش را بگذار.از جوان امروزي گله دارد. اما مي گويد تقصير ديگران است كه جوان امروز حرمتي براي من و امثال من قايل نيست و رودرروي من مي ايستد و مي گويد؛ مي خواستي نجنگي. او راست مي گويد مگر وقتي من مي جنگيدم او حضور داشت كه از او براي بعدش اجازه بگيرم. اما ديگراني كه بودند، ديگراني كه هستند، آنها چه؟ مي گويد كه خانه دار است. با خنده مي گويد: با خنده خيلي از حرف هاي تلنبار شده روي دلش را مي گويد. از غرورهايي كه هزاران بار جريحه دار شدند. مي گويد: دنبال كار بودم. نامه دادند براي فلان بانك. مدير بانك كلي عزت و احترام گذاشت آخر سر هم گفت فقط براي پست آبدارخانه مي تواند نيرو بگيرد. گفتم: رفيق! من با اين دو پاي مصنوعي چه طور مي توانم ساعت ها بايستم و اينگونه كار انجام دهم، هر جاي ديگر هم كه رفتم از همين پست ها در انتظارم بود. خيلي جاها مراجعه كردم. فرودگاه مهرآباد آنقدر براي من امروز و فردا كرد و آنقدر مرا به آدم هاي مختلف حواله كرد كه خودم فهميدم مي خواهند بگويند «نه» و روي گفتن را ندارند.» البته رسيدگي به مشكلات جانبازان دشواري هاي بسياري دارد. به واسطه جانباز بودن آن هم از نوع 70 درصدي يك جواز آژانس به من دادند اما صاحب ملك پول زيادي مي خواست من هم جواز را فروختم و با چند تا دوستانم تراشكاري راه انداختيم كه ورشكسته شديم. براي همين الان درست پنج سال است كه خانه نشين هستم.واگويه ها زياد است. از لحظه هايي مي گويد كه هرگز نمي تواند به زبان بياورد. از مؤسسات و ادارات دولتي مي گويد كه موظف هستند جانبازان را به كار گيرند اما به هزار دليل از اين كار دوري مي كنند. از جانبازاني مي گويد كه در اطراف او هستند و هزار برابر او مشكل مالي دارند. مي گويد: از وقتي كه روزنامه نمي خوانم و كمتر از غم ديگران و مباحثه ديگران! خبر دادم زخم معده ا م خوب شده است.محمدعلي شاكري چهارم فروردين سال 65 ده دقيقه به صبح در منطقه «فاو» به خاطر انجام وظيفه و ستاره هايي كه روي سرشانه هايش بود، دو پاي خود را به يادگاري روي زمين كاشت و تنها برگشت. بدون پا برگشت به اميد روزي كه به كربلا رود. اما وقتي به او گفتند 480 هزار تومان براي رفتن به كربلا به حساب واريزكن، روي نيمي از روياهايش خط كشيد. پايان جنگ همه آنها حق دارند. حتي حق دارند از دست يكديگر، از هم رده هايشان گله داشته باشند. از اويي كه 70 درصدي است و از ديگري كه 50 درصدي است و اويي كه 25 درصدي است واگويه كند كه مگر ما به تساوي نجنگيديم كه حالا طبقه بندي مي كنند. همه آنها حق دارند و بيشتر آنهايي حق دارند كه آنقدر دويدند تا ثابت كنند جانباز هستند و براي خالي نبودن عريضه، پرونده اي هم به رسم جانباز بودن داشته باشند. گروهبان يكم، «عباس سرلك» جانباز 40 درصدي است. مي گويد حرفي براي گفتن نيست. از ديگران شروع مي كند. از رنج هايي كه هر روز مقابل ديدگانش رژه مي روند. دلخور است از همه آنهايي كه مدعي هستند. از هم رزمش مي گويد كه سابقه 90 ماه حضور در جبهه را دارد، 90 ماه در سنگر خوابيده، 90 ماه از خانواده اش دور بوده، 90 ماه براي فرزندانش پدري نكرده، 90 ماه عمرش را ميان توپ و تفنگ و ترس و دلهره و خون گذرانده، تركش هم نخورده است. اما، امروز كه بازنشسته شده بايد از خانه سازماني برود و گروهبان يكم سرلك غصه اين مرد روي دلش سنگيني مي كند. سنگين تر از غم هاي خودش. مي گويد: جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگي هست و نه خطري حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف مي كنند. اصلا چرا سراغ ما آمديد؟ سراغ كساني برويد كه جانباز هستند و پرونده ندارند. كساني كه جانباز هستند و كسي آنها را به عنوان يك جانباز نمي شناسد. واگويه هاي مرد، آغاز مي شود. دلخوري هاي كم رنگ و پررنگش از مسئولان و ديگران. از تفاوت هاي فاحشي كه بين جانبازان 25 درصدي و 70 درصدي مي گذارند. از تفاوت حقوق و امكاناتي كه بين جانبازان وجود دارد. از فراموش شدن مي گويد. اينكه، جنگ تمام شد، سركشي از جانبازان هم به اتمام خود رسيد.مي گويد: حتي براي سركشي شدن هم بايد پارتي داشته باشي. درغير اين صورت هيچ كس به سراغت نخواهد آمد.«سرلك» از مشكلات مالي پيش روي جانبازان مي گويد اما معتقد است مشكلات مالي در مقابل مشكلات معنوي آنها هيچ است. خواسته هايش را خلاصه مي كند. خلاصه تا حد ممكن. ارزش قايل شدن براي جانبازان و خانواده هايشان، ارزش قايل شدن براي همه آنهايي كه به نوعي يادگاري جنگ هستند، احترام ديدن، همه خواسته اوست.مي گويد: ناراحت نشو اگر اين حرف را مي زنم، اما در اين دوره زمانه، جانباز بودن آسان نيست، اين را از همه جانبازها بپرسيد. حتي مدت ها است كه ديگر انتظار نداريم كسي جواب سلاممان را بدهد. مي گويد: اگر مي دانستيد خيلي از جانبازها براي امرار معاش شان در چه شرايطي كار مي كنند، آن وقت نمي پرسيديد چه انتظارتي داريم. برگرفته از روزنامه شرق / پنجشنبه 24 مهر |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |