| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
فروپاشی در ترازو
حميدرضا جلائیپور «رويداد» - يكشنبه ٢٩ تير ۱۳۸۲ از زمانيكه ايدهی اصلاحطلبی از درون نظام سياسی، به رغم پيروزی قاطع اصلاحطلبان در چهار انتخابات، با بنبست حقوقی و اجرائی روبرو شده است، از سوی ناظران، فعالان و گروههای سياسی نگرانی از «فروپاشی» در ايران بيش از پيش ابراز میشود. جالب اينكه نگرانی از «فروپاشی» تنها نگرانی اصلاحطلبان نيست، مخالفان اصلاحات (يا محافظهكاران) و حتی مخالفانِ جمهوری اسلامی (به غير از سلطنتطلبان) همگی نگران «فروپاشی» هستند. اين اشتراك نگرانی در ميان جريانهای رقيب سياسی دلايل گوناگون دارد كه يكی از آنها كاربرد واژه «فروپاشی» در معانی و مضامين متفاوت است و هر گروهی از زاويهی يكی از اين معانی (يا مخلوطی از آنها) نگران آيندهی ايراناند و رقيب خود را مقصر میدانند. از نظر اين نوشته، اولاً بحث «فروپاشی» به سه معنا بكار میرود. اما در عرصهی عمومی اين سه معنا به درستی از هم تفكيك نمیشود و بحثها را گنگ میكند. ثانياً در اوضاع كنونی جامعه تنها معنای سوم آن است كه بايد جدی تلقی شده و برای علاج آن كوشيده شود. اول، فروپاشی به معنای فروپاشی اجتماعی است. بر اساس اين ديدگاه جامعه ايران در معرض فروپاشی اجتماعی است. زيرا در اين جامعه، آندسته از نهادهای اجتماعی كه امر «كنترل اجتماعی» را بعهده دارند (مثل نهادهای خانواده، دين، آموزش، قضا و امنيت) به درستی كار نمیكنند. در چنين جامعهای شاخصهايی چون ميزان اعتياد، خودكشی، جرم و جنايت، خشونت خانوداگی (عليه زنان، دختران و كودكان)، طلاق، فحشا (خصوصاً افزايش تعداد دختران فراری)، كودكان و زنان بی سرپرست، بيماران هپاتيتی و ايدزی، بی اعتمادی فزاينده در روابط معيشتی، خانوادگی، خويشاوندی و بيكاری، بسيار بالا است. از اينرو گفته میشود چنين جامعهای درست كار نمیكند و فرپاشيده است.1 دوم، فروپاشی به معنای فروپاشی «وحدت ملی» (و جغرافيايی) است. در اين ديدگاه فروپاشی ناظر به نابسامانیهای اجتماعی نيست بلكه گفته میشود با توجه به نارضايتیهای عميق مردم از حكومت (خصوصاً در مناطق قومی)، حاكميت دوگانه در حكومت و فشارهای بينالمللی بر اين حكومت، امكان بالا گرفتن بحران و تجزيهی قومی، خصوصاً در مناطقی چون آذربايجان، كردستان، بلوچستان و خوزستان روز به روز بيشتر میشود. به بيان ديگر در اين معنا فروپاشی به معنای بالكانيزه شدن ايران است. سوم، فروپاشی به معنای «فروپاشی سياسی» يا سقوط تدريجی جمهوری اسلامی است. بر اساس اين ديدگاه «نظام سياسی» ايران از داخل و خارج در معرض فشارهای اساسی است و از مشروعيت و اقتدار آن روز به روز كاسته میشود و در صورت تداوم اين وضع (يا سقوط تدريجی) جامعه ايران با ناامنیهای مستمر روبرو میشود و تا استقرار «نظام جديد» هزينههای سنگينی در دوران بیدولتی بر آن تحميل خواهد شد. در اين ديدگاه گسترش فزايندهی انحرافات اجتماعی و نارضايتیهای قومی در مركز توجه نيست، بلكه توجه اصلی بر هرج و مرج و ناامنیها در شرايط بیدولتی است. البته علل فروپاشی از سوی جريانهای سياسی گوناگون به صورت متفاوتی بيان میشود. از نظر اصلاحطلبان ايجاد انسداد حقوقی و اجرائی از سوی محافظهكاران در برابر منتخبين اصلاحطلبت مردم (و تداوم مطالبات انباشته شده مردم ناراضی) علت اصلی اين فروپاشی تدريجی است. از نظر محافظهكاران تبانی آمريكای جنايتكار با نوكران داخلیاش (يعنی همان اصلاحطلبان) و از نظر مخالفان جمهوری اسلامی ناكارآمدی روحانيان در حكومت دينی و قانون اساسی متعارض جمهوری اسلامی كه بر اساس آن نيروهای سكولار طرد میشوند، علل اصلی اين فروپاشی است. كداميك از معانی فروپاشی در جامعه ايران محتملتر است؟ فروپاشی به معنای اول (يا به معنای اجتماعی) تا حدودی در جامعه بوده و خواهد بود. به يك معنا اغلب جوامع كه در دوران مدرن در معرض فرآيندهای نوسازی قرار گرفتهاند كم و بيش با آسيبهای اجتماعی روبرو بوده و هستند. به ميزانی كه جمعيت كشورها شهریتر، باسوادتر، صنعتیتر، اداریتر، توريستیتر و… میشوند ميزانی از آسيبهای اجتماعی هم رخ میدهد. به اين معنا اغلب جوامع حتی مدرنترين و صنعتیترين آنها در معرض فروپاشی اجتماعی قرار دارند. بعنوان نمونه جامعهشناسان بيش از سه دهه است كه در جامعهی آمريكا، اين مدرنترين جامعه در دوران مدرن، از وقوع «فروپاشی بزرگ» در اين كشور خبر میدهند. در اين مدت احزاب دموكرات و جمهوریخواه هر كدام در مبارزات انتخاباتی خود قول میدهند كه سدی در برابر اين «فروپاشی بزرگ» ايجاد كنند.2 طبق تفسير فوق، جامعه ايران در يكصد سال اخير نيز به ميزانی كه مدرنتر شده از آسيبهای اجتماعی نيز رنج برده و میبرد. برنامهی دولتها، جريانهای سياسی و جنبشهای اجتماعی در اين مدت هر كدام برای مهار اين آسيبها بوده است. لذا فروپاشی به معنای اجتماعی آن بحث جديدی نيست بلكه ويژگی اغلب جوامع، از جمله ايران، است.3 (البته در اينجا توجه به يك نكته مفيد است. اگرچه ظاهراً رابطهی مستقيمی ميان گسترش آسيبهای اجتماعی و نوع رژيم سياسی در كوتاه مدت وجود ندارد، اما در بلند مدت اين رابطه مستقيم و جدیتر است. زيرا تجربهی جوامع در دوران مدرن نشان میدهد كه از دو مدل رژيم سياسی، يكی دموكراتيك و ديگری اقتدارگرا، رژيمهای دموكراتيك در كنترل فروپاشی اجتماعی موفقتر بودهاند. از اينرو اقدامات محافظهكاران در ايجاد انسداد در برابر مطالبات دموكراتيك جنبش اصلاحات و كوشش آنها در تبديل وجوه دموكراتيك جمهوری اسلامی به يك حكومتِ روحانی چند نفره و بسته به نام مذهب، توان جامعه ايران را برای كنترل آسيبهای اجتماعی در يك افق زمانی بلند مدت محدود میكند و بر شدت آسيبهای اجتماعی میافزايد.) فروپاشی در معنای دوم چقدر محتمل است؟ وحدت ملی هميشه در معرض خطر است اما در اوضاع كنونی اين خطر از گذشته بيشتر نيست. در يكصد سال اخير به ميزان رشد «ملیگرايی»، ايران با تجربهی قومگرايی (در آذربايجان، كردستان، بلوچستان، تركمنستان و خوزستان) نيز روبرو بوده است. اما پارامترهايی چون پيشينهی بلند مدت تاريخی، زبان و مذهب مشترك، دولتِ متمركز و سراسری و موقعيت ايران در نظام بينالمللی همگی نقش تعيين كنندهای در حفظ وحدت ملی (و جغرافيايی) ايران داشته است. اگرچه پس از انقلاب سياستهای ملی و قومی دولت مركزی قادر به جلب رضايت كامل اقوام ايرانی نبوده است و بخشی از نارضايتیهای كنونی ايران بُعد قومی دارد و اين ناراضيان در مخالفت خود با جمهوری اسلامی به گفتمان و هويت قومی تأسی میكنند. با اين همه بنابه پنج دليل موقعيتِ «ملی» ايران در برابر «نيروهای قومی گريز از مركز» به مراتب قویتر از دهههای گذشته است. اول همچنان كه گفتمان بنيادگرای سوسياليستی و بنيادگرای مذهبی رنگ باخته است، گفتمان قومی هم در ميان روشنفكرانِ مناطق قومی جاذبهی فكری ندارد. در ايران كنونی گفتمان دموكراسی بر مبنای احقاق حقوقِ «فردی» و شهروندی (نه بر مبنای فرقِ مذهبی، قومی، جنسيتی يا مليتی) است كه جاذبه و ارزش پيدا كرده است. دوم، بر خلاف گذشته تبعيض قومی در ميان روشنفكران مركزنشين به نام مذهب و مليت توجيه نمیشود. سوم، در سالهای پس از انقلاب با گسترش فزايندهی شهرنشينی، سواد آموزی و رسانههای فراگير و خصوصاً تجربهی جنگ هشت ساله و تداوم شش سال جنبش اصلاحی، هويت و وحدتِ ايرانی (در عين توجه به حقوق فردی) در جامعه ايران به شدت تقويت شده است. چهارم، در جامعه جهانی كنونی از جنبشهای قومی دفاع نمیشود. اگر چنين بود، اوضاع كنونی عراق، كه در وضعيت بیدولتی به سر میبرد، بهترين شرايط را برای استقلال قومی دارد ولی نه سازمان ملل نه اروپا و نه آمريكا نه كشورهای همسايه تاكنون زير بار چنين تجزيهای نرفتهاند. به بيان ديگر در جهانِ جهانی شده همچنان «دولت- ملتها» واحد اصلی حفظ حقوق شهروندی قلمداد میشوند. پنجم، سازمانهای بوركراتيك دولت تا اعماق مناطق قومی ايران گسترش و نفوذ كرده است. از اينرو اگرچه تداوم دوگانگی در حكومت، نيروهای قومگرای بنيادگرا را به وسوسه میاندازد ولی علل پيش گفته چنان جامعه ايران را از لحاظ وحدت ملی مستحكم كرده كه اين وسوسهها آن را سست نمیكند. فروپاشی در معنای سوم چقدر محتمل است؟ به نظر میرسد معنای سوم فروپاشی (به معنای فروپاشی سياسی) حداقل به دو علت به موضوع جدیتری نسبت به دو نوع ديگر فروپاشی تبديل شده است. علت اول، شكستِ ايدهی اصلاحی از درون حكومت است. در خرداد 76 نظام سياسی با بيست ميليون رأی اعتراضی روبرو شد. سپس اين مردم ناراضی به اصلاح امور از طريق راهكارهای قانونی و انتخاباتی اميد بستند و جذب گفتمان نرم و انسانی خاتمی شدند (اميدی كه با مقاومت همهی جانبهی مخالفان اصلاحات ناكام ماند). انتخابات شوراها در اسفند 81 نشان داد كه مردم خصوصاً مردم شهرهای بزرگ نه فقط از محافظهكاران كه از اصلاحطلبان دوم خردادی هم نااميد شدند. لذا در چنين وضعيتی جنبش عظيم اجتماعی ايران، بخاطر انسداد حقوقی و سياسی ديگر از درون كاناليزه نمیشود بلكه به تدريج اين نيروی عظيم اجتماعی (يا انبوه ناراضيان به ظاهر خاموش) از بيرون ساختارهای حكومتی به حكومت فشار وارد میكند. عامل دوم، فشار بينالمللی است. بدين معنا كه در شرايطی كه استقرار دموكراسی با منافع و مصالح جامعهی جهانی گره خورده است، در شرايطی كه در مناطقی مثل خاورميانه، يكی از حوزههای حياتی منافع جامعه جهانی است، حكومتهايی كه زيربار اصلاحاتِ دموكراتيك از درون نمیروند، بيش از پيش بايد منتظر اعمال فشار بينالمللی برای انجام تغييرات سياسی باشند. از اينرو اين دو عامل اقتدار داخلی و خارجی جمهوری اسلامی را تضعيف كرده و بحثِ فروپاشی به معنای سياسی را جدی كرده است. در برابر استدلال اين نوشته كه فروپاشی سياسی را از ساير انواع فروپاشیها جدیتر تلقی میكند، محافظهكاران استدلال قاطعی در رد آن دارند كه برای تعميق بحث بايد مورد ارزيابی قرار گيرد. محافظهكاران بنابه چهار دليل معقدند كه حكومت جمهوری اسلامی بيش از هميشه مستحكم است و اساساً خطر فروپاشی آن را تهديد نمیكند و حتی پس از پايان مجلس ششم و پايان دورهی رياست جمهوری خاتمی، جمهوری اسلامی چنان قدرتی پيدا خواهد كرد كه حتی قادر خواهد شد كه بيش از گذشته حتی در برابر دو نوع ديگر فروپاشی نيز مقاومت كند. اول، قدرت نظامی، انتظامی و اطلاعاتی حكومت جمهوری اسلامی همچنان مستحكم است و حكومتی كه در كاربرد قوای قهری خود برای كنترل مخالفانش، مخالفانی كه امكان الترناتيو شدن دارند، استخاره نكند، حكومتی قوی خواهد بود. دوم، غير از قوای نظامی و شبه نظامی، جمهوری اسلامی نگران انبوهِ ناراضيان رها شده و غير متشكل نيست، زيرا 15% جمعيت ايران جانباخته و فدايی نظام و حكومت هستند و همين پايگاه اجتماعی برای استحكام حكومت كافی است. سوم، جمهوری اسلامی پس از جارو كردن اصلاحطلبان در انتخابات بعدی با تشكيل مجلسی رام و اتخاذ يك برنامهی اقتصادی برای حل معيشت مردم و با برقراری رابطه با آمريكا، تمام بحرانهای فعلی را از سر خواهد گذراند. و در آن شرايط مردم ناراضی فعلی هم، كه به آنان آزادیهای اجتماعی بيشتری هم داده خواهد شد، راضی خواهند شد و هيچ جای نگرانی برای آيندهی نظام سياسی باقی نمیماند. به عبارت ديگر از نظر محافظهكاران اين جمهوری اسلامی نيست كه با خطر فروپاشی سياسی روبرو است بلكه اين اصلاحطلبان دوم خردادی و دنبالههای خارجی آنها هستند كه در معرض فروپاشی قرار دارند. اين استدلال محافظهكاران از سه اشكال اساسی رنج میبرد. اول اينكه دفاع از استحكام جمهوری اسلامی بخاطر قدرت نظامیاش، شايد در دوران جنگ سرد استدلالی باوركردنی بود. زيرا در دوران جنگ سرد اين اصل سياسی پذيرفته شده بود كه حكومتی كه قدرت نظامی دارد و اجازه شكلگيری به آلترناتيوش نمیدهد، فرو نخواهد پاشيد. اما در جهان پس از جنگ سرد كه افكار عمومی و رسانههای ارتباط جمعی چند مركزه و غير قابل كنترلاند، اين قدرت نظامی حكومتها نيست كه آنها را نگه میدارد بلكه رضايت اكثريت مردم به داد آنها میرسد. اگر اكثريت مردم از اين حكومتها ناراضی باشند، سقوط اين حكومتها حتی اگر قویترين قدرت قهری را داشته باشند محتمل است. بهترين نمونه اين نوع تغييرات سياسی، تجربهی فروپاشی سياسی در كشورهای قدرتمند نظامی بلوك شرق و كمونيستی سابق است. (حتی جهان بعد از 11 سپتامبر نشان داد حكومتی مانند عراق كه در سركوب هرگونه آلترناتيوی بینظير بود باز سقوط كرد و هم اكنون جامعه جهانی به رهبری آمريكا برای اين كشور آلترناتيو میسازد.) اشكال دوم باز به بیتوجهی محافظهكاران به ويژگیهای جهانِ جهانی شده بر میگردد. در اين جهانِ جهانی شده، جامعهی بينالمللی امكانات زيادی برای فشار آوردن بر حكومتهای غير دموكراتيك دارد. بعنوان مثال كافی است جامعه جهانی از انتخابات آزاد زير نظر سازمان ملل يا از محاكمهی مقامات اين حكومتها در دادگاههای بينالملل دفاع كند. در چنين شرايطی فرايند فرسايش حكومتها سرعت بيشتری میگيرد و قدرت قهريهی آنان به دادشان نمیرسد. اشكال سوم اين است كه محافظهكاران فكر میكنند كه قوای نظامی و پليسی كشور از مردم كوچه و بازار و ناراضی ايران جدا هستند. قوای قهريه معمولاً خود را برای منافع ملی كشور، مثل حفظ تماميت ارضی، فدا میكنند. اين قوا جان و آبروی خود را برای سياستهای انحصار طلبانهی مخالفان افراطی اصلاحات در هنگامهی بحرانها به خطر نمیاندازند. از اينرو اين سه اشكال نشان میدهد كه بحث فروپاشی سياسی يك بحث و دعوای جنجالی نيست و برای رويارويی با اين معضل محافظهكاران دو راه در پيش دارند يا بايد با تن دادن به اصلاحات، جمهوری اسلامی را از درون با دموكراتيزه كردن بيمه كنند يا همچنان شاهد فروپاشی مشروعيت داخلی و خارجی جمهوری اسلامی باشند. بر مبنای بحثهايی كه اشاره شد به چهار نتيجه میتوانيم اشاره كنيم. اولاً تأكيد و كاربرد «خطر فروپاشی» در تجزيه و تحليل اوضاع كنونی ايران اساساً كاربرد دقيقی نيست. زيرا از ميان سه معنای فروپاشی اين «فروپاشی سياسی» است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. حتی بجای كاربردِ «خطر فروپاشی سياسی» كاربرد «جدی بودن تغييرات سياسی» دقيقتر است. ظهور و خيزش جنبش اصلاحی در سالهای گذشته نشان داد كه جامعه ايران به «تغييرات سياسی» نياز دارد. اگر اين تغييرات به روشهای اصلاحی و به دست خود جمهوری اسلامی انجام گيرد اتفاقاً جمهوری اسلامی حكومت محكمی در منطقه خواهد بود ولی اگر جمهوری اسلامی تن به تغييرات سياسی دموكراتيك ندهد آنگاه خطر فروپاشی سياسی جدی است و هر شب بايد در فكر بگير و ببند دانشجويان و شخصيتهای مورد علاقهی مردم باشد. ثانياً حتی اگر محافظهكاران اجازه قبول تغييراتِ سياسی را به جمهوری اسلامی ندهند باز جامعه ايران را خطر هرج و مرج تهديد نمیكند. زيرا در جامعه ايران نهاد خانواده، نهادهای مذهبی مردمی، نهادهای بوركراتيك اقتصادی و فرهنگی در بخش خصوصی و محافل روشنفكری و شبكههای گسترده دانشجويان، كارشناسان و ايرانيان فهميده در سراسر شهرهای ايران چنان قوی هستند كه هرگونه تداوم هرج و مرج را (حتی در شرايط ضعفِ ناشی از زوال قدرت حكومت) كنترل كنند. اين ادعا را تاريخ معاصر ايران نيز تأييد میكند. به غير از 15 سال اول قرن كه ايران با گرسنگیها و ناامنیهای پس از انقلاب مشروطه روبرو بود، هيچگاه ايرانيان، حتی در زمان جنگ جهانی دوم، به گسترش هرج و مرج راه ندادهاند. در جريان انقلاب اسلامی نيز، هرج و مرج ناشی از بیدولتی در جريان انقلاب در مقايسه با ساير كشورها بسيار كمتر بود و آن انقلاب را انقلابی نرم و مخملی ناميدند. لذا، ثالثاً، تداوم مخالفت محافظهكاران با تغييرات سياسی به فروپاشی ايران منجر نمیشود بلكه به فروپاشی خود آنان منجر خواهد شد. فروپاشیای كه آثار آن در نتايج انتخابات گذشته به روشنی آشكار بود. رابعاً اينكه اصلاحطلبان هم در گذشته و هم در حال حاضر و هم در آينده بر ضرورت تغييرات سياسی با شيوههای اصلاحی تأكيد میكنند، تأكيد بجايی است. تأكيد آنان نه در جهت فروپاشی كه در جهت عكس آن است. ----------------------- پینوشتها 1.در اين نوشته كاربرد «فروپاشی اجتماعی» فقط به اين خاطر است كه اين واژه در گفتگوها و ارزيابیهای سياسی در اين روزها بكار میرود. وگرنه در مقام تحقيق دربارهی ميزان شاخصهای آسيبهای اجتماعی ايران خصوصاً در مقياسه با كشورهای مشابه و نتايجی كه از اين ميزانها میتوان گرفت محل بحث زيادی است و به راحتی نمیتوان از فروپاشی اجتماعی در ايران سخن گفت. نگارنده اين موضوع را در مقالهی ديگری با تفضيل آماری و جامعه شناختی مورد نقد و بررسی قرار داده است. 2. يكی از كارهای مشهور در اين زمينه نوشته فوكويا، دربارهی فروپاشی بزرگ در آمريكا است. نگاه كنيد به: فوكوياما، فرانسيس، ترجمه توسلی، غلامعباس، پايان نظم (تهران: جامعه ايرانيان، 1379) صص 20-61. 3. در بحث فروپاشی اجتماعی (Social Breakdown) توجه به مباحث نظری جامعه شناسی متأخر با اهميت است. نظريهی فروپاشی اجتماعی يكی از نظريههای كلاسيك جامعه شناسی در مكتب اميل دوركم يا به تعبير ديگر در مركز مفاهيم پارادايم و سرمشق كاركردگرايی (Functionalism) قرار دارد. در دو دههی اخير اين پارادايم و متعاقب آن بحث فروپاشی اجتماعی در جامعه مدرن به شدت مورد نقادی فرار گرفته است. بطوريكه هم اكنون كاربرد اين واژه نسبت به دو دههی گذشته در مطالعات جامعه شناختی كمتر شده است. اينكه در ايران هنوز واژهی فروپاشی اجتماعی در بحثها بصورت متواتر مورد استفاده قرار میگيرد نشان دهندهی اين است كه مباحث كارشناسی در عرصهی عمومی همچنان زير نفوذ جامعه شناسی كلاسيك و متعارف است. همچنان كه اشاره شد، نگارنده اين موضوع را به همراه نقد بحث فروپاشی اجتماعی در ايران در مقالهی ديگری از منظر جامعه شناسی متأخر مورد تحث قرار داده است كه ان شاءالله بزودی چاپ میشود. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |