| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
و باز هم هابيل و
قابيل
• من حماسه هابيل را، امروز، در سرزمين
مادرى، ايران، مىبينم و هابيل را در چهره دانشجويانى كه جز حقانيت هيج سلاح
ديـگرى در دست ندارند. چهره هابيل را در محسن سازگارا و هاشم آغاجرى ميبينم كه
قربانى روح بلند خويش و گستاخى در انديشيهاند...
عبدالحسين هراتى يكشنبه ۸ تير ۱۳۸۲ جناب آقاى بابك جاودان خرد اخيرا در سايت وزين ايران امروز مقالهاى درج كردهاند با عنوان "هابيل و قابيل" كه بنده در اولين نـگاه گمان كردم موضوع مقاله قاعد تا بايد در مورد درگيرى حق و باطل ، مردم و ضد مردم ، عدالت و بيداد و.... باشد. اما هرچه بيشتر مقاله را خواندم كمتر اثرى و رد پايى از اين مباحث در آن يافتم تا رسيدم به جايى كه ايشان در مورد درگيرى مجاهدين و حزباللهىها ميفرمايند: "در آن لحظه از اينكه ميدان سياست عمومى كشورم جولانـگاه اينهابيليان و قابيليان زمان شده تأسف خوردم و به ميزبان خود گفتم....." خواندن مقاله را ادامه دادم و باز هر ﭼه خواندم ديـگر نه اثرى از هابيل و قابيل ديدم و نه ردپايى از مباحثى كه تيتر در ذهنم ايجاد كرده بود. تازه متوجه شدم كه ايشان هم مثل من از جمله كسانى هستند كه معتقدند "مرحوم آقا قائل به ربط نبود". بـگذريم و بـگذار اندكى جدى تر در مورد نوشته ايشان و صحنهاى كه ايشان را در مقابل ميزبان اروپايى شان شرمنده كرده صحبت كنيم. دوست من، واژگان هابيل و قابيل در تمامى فرهنـگهاى اروپايى و آمريكايى و خاورميانهاى و شرق دور كه ارتباطى با اديان سمتيك (يهود ، مسيحيت و اسلام) دارند ، معنى خاصى را در ذهن شنونده متبادر ميكند و آن داستان اولين درگيرى حق و باطل در تاريخ انسان است. داستان اولين غصب ، اولين پايمال كردن حق ، اولين بيداد و برادركشى و اولين خشونت از طرف قابيل ، و اولين نفى و طرد خشونت از طرف هابيل و سپس بيان فرجام آن ماجرا. قال لأقتلنك (قابيل گفت تو را قطعا خواهم كشت) قال لئن بسط يدك الى لتقتلنى ما انا بباسط يدى اليك لأقتلك انى اخاف الله رب العالمين (هابيل گفت اگر دستت را براى كشتن من به رويم بـگشايى من دستم را بمنظور كشتن تو بررويت نخواهم گشود. من از خداوندگار خداى ، پروردگار عالميان مىترسم) انى اريد ان تبوء باثمى و اثمك و تكون من اصحاب النار و ذ لك جزاء الظالمين (من ميخواهم كه تو گناه مرا و گناه خودت را ، هر دو با هم يكجا بر دوش كشى و از اصحاب آتش گردى كه اين است پاداش ستمـگران) فطوعت له نفسه قتل اخيه فقتله فاصبح من الخاسرين (پس نفسش او را بر كشتن برادر ترغيب نمود ، پس او را كشت و از زيانكاران شد) آرى قابيل هابيل را كشت اما خود نيز بازى را باخت. خوب دوست عزيز، جناب آقاى جاودان خرد، كجاى اين داستان شباهتى به داستان شما در مورد درگيرى حزب اللهىها و مجاهدين خلق دارد. من اتفاقا بر خلاف شما حماسه هابيل را، امروز، در سرزمين مادرى، ايران، مىبينم و هابيل را در چهره دانشجويانى كه جز حقانيت هيج سلاح ديـگرى در دست ندارند. چهره هابيل را در محسن سازگارا وهاشم آغاجرى ميبينم كه قربانى روح بلند خويش و گستاخى در انديشيهاند. آرى دوست من صحنه درگيرىهابيليان و قابيليان، ايران است، و من از ديدن چنين صحنهاى اصلا هم شرمـگين نمى شوم. اما در مورد آن صحنهاى كه شما فرموديد كه بخاطر آن شرمـگين شده ايد و صحنههايى از قبيل خود سوزى طرفداران مجاهدين كه شما را در مقابل ميزبان اروپائيتان تنها شرمگين مىكنند ، اما من به زانو مينشينم وهاىهاى ميـگريم. ميـگريم بر غم و رنج ايام و ساليانى كه گذشت. مىگريم بر غم از دست رفتن نسلى با همه آرزوهايش. آرى نسل من نسلى است كه پهلوانانش يا در جبهههاى جنـﮓ تكه و پاره شدند و يا خونشان بر سنـگفرش خيابانها نقش بست و يا قهرمانانه پاى چوبههاى دار ايستادند. شعلههايى كه امروز از تن آن برادر و يا خواهر من بر مىخيزد نماد نسلى است كه همه حياتش را سوختند و همه آرمانهايش را رهبران خائن به يغما بردند. چه فرقى ميكند خمينى يا رجوى. اما تواى برادر و خواهر مجاهدم ، چرا خودت را مىسوزانى؟ زندگـى هنوز تمام نشده است. ما سر بر دوش هم خواهيم گذاشت و بر غم ايام خواهيم گريست. نسل ما هنوز زنده است، همانـگونه كه قهرمانان ما ، شريعتى ، طالقانى ، حنيف ، بديع ، سعيد و... زندهاند و ما را ميخوانند. ما هنوز زنده ايم و بسيار فرصتها و زيبايىها در مقابل روست. حركت دانشجويان را نمى بينى؟ تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر. آن روح باز فرود آمده است. پايكوبى عاشقان را دوباره نمى بيتى. باز بر سنـگفرش خيابانها لاله كاشتهاند. باز خداوندگار خداى عاشقان را اذن پايكوبى و دست افشانى داده است. فقط بايد تجديد نظر كرد. چه شد كه آن رهبران خائن توانستند ما را اينـچنين فريب دهند؟ اشكال كار در كجا بود؟ سالها پيش خوابى ديدم و در خواب بسيار گريستم. دلم ميخواهد آن خواب را براى شما هم تعريف كنم. خواب ديدم با يك گروه كوه دانشجويى براى كوه و جنـگل نوردى به شمال كشور رفته بوديم. در پايين جنـگل جلوى ما يك بركه آب بود، آنـچنان زلال كه به عمرم هرگز چنين پاكى نديده بودم. در آن دوردستها يك محوطه ساختمانى به چشم مىخورد. از يكى از همراهان پرسيدم آنجا كجاست؟ گفت دانشـگاه است. به يكمرتبه خود را در مقابل در دانشكده فنى دانشـگاه تهران يافتم. احساس عجيبى از قداست و عشق همه وجودم را فرا گرفته بود. همـچنانكه اشك مىريختم جلو رفتم و صورتم را بر آن در و ديوار گذاشتم و آنجا را غرق در بوسه كردم. گويى آن در و درگاه بصورت نماد همه قداستها و زيبائیهاى زندگـى ام درآمده بود. در همين حال به يكمرتبه چهرههاى حنيف و بديع و سعيد يكى پس از ديـگرى آمدند و محو شدند و صدائى پيوسته ميـگفت: آيا كسى هست مرا يارى دهد؟ اشك امانم نمى داد. از خواب برخواستم در حالى كه اين صدا همجنان در روحم مىپيـچيد و تكرار مىشد كه: آيا كسى هست مرا يارى دهد؟ آرى ما هنوز زنده ايم و به حيات خود ادامه خواهيم داد ، تنها بايد تجديدنظر كرد. به راستى چه شد كه آن رهبران خائن توانستند ما را اينـچتين فريب دهند؟ اشكال كار در كجا بود؟ و من اينك سؤال ديـگرى نيز دارم. د ر سال 50 و 51 اكثريت مجاهدين نخستين اعدام شدند. براستى آنها چند نفر را كشته بودند؟ و به چه جرمى اعد ام شد ند؟ جواب را خود ميدانم و ميـگويم. آتها حتى يكنفر را هم نكشته بودند. آنها را فقط بجرم اقدام بر عليه امنيت ملى اعدام كردند. اقدامى كه هنوز صورت هم نـگرفته بود. همان اتهامى كه امروز اشكورى و آغاجرى و سحابى و.... را با آن به پاى ميز محاكمه كشيده و به سياه چالها روانه كردهاند. بلى ، سازمان در زمانى بزرگترين ضربه تاريخى خود را خورد كه دست اعضايش حتى به خون يك تن هم ، بد يا خوب ، آغشته نشده بود. و حماسه بزرﮒ 57 نيز اينـچنين بوقوع پيوست و پيروز شد. حماسه اشك و عشق. و مـگر نه اين است كه عشق با اشك سخن ميـگويد. و اين بود راز آن حقانيت عظيم تاريخى و هابيل وار كه قابيل را به قعر قبرستان تاريخ فرستاد. دوستان مجاهد من ، آيا اين سازمان هنوز همان سازمان سال 50 است؟ من البته به استراتـﮊى مبارزه مسلحانه و يا تبليغ مسلحانه از بنيان بى اعتقادم ، اما سؤال اينجاست كه آيا مسعود هيـﭻ شباهت و سنخيتى با حنيف دارد؟ آيا آنكسى كه ثابت كرده كه جان انسانها برايش فاقد هرگونه ارزشى است با آنكسانى كه عاشق مردم بودند و جان خود را براى مردم فدا نمودند، يكى است؟ برادران و خواهرانم، به مسعود و مريم و باند تبهكارشان اصرار و اخطار كنيد كه از مسير سياه خود بازگردند و رهبرى سازمان را بصورتى دمكراتيك به ديـگران واگذار كنند و اگر اين كار را نكردند، سازمان متعلق به شماست ، آنها را از سازمان بيرون كنيد تا سازمان بتواند تحت پلاتفرمى متناسب با شرائط زمان به حيات خود ادامه دهد و تا شما نيز بتوانيد به جنبش آزاديخواهى و عدالت طلبى مردم ايران ملحق شويد و نقش تاريخى خود را دوش به دوش و در كنار ديـگران در جنبشى كه استراتـژى آن نه خشونت در مقابل خشونت ، بلكه ، مقاومت فعال بر عليه خشونت است ، ايفا نماييد. به اميد آنروز عبدالحسين هراتى |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |