‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





وانهاد ِ سه گانه 
 
ابراهيم هرندی
http://harandi.persianblog.com
پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۲
 
رويدادهای پرشتاب ِ چند ماه گذشته و گفت و نوشتهايی رسانه‌های غربی همه گويای اين نكته است كه جهان كنونی بايد با زور بسوی تك فرهنگی شدن به پيش رود. البته تك فرهنگی شدن ِ جهان پروژه ای همسال مدرنيت است كه چشم انداز آن فرهنگ جهانگشای غربی را در دو سده گذشته، با جنگهای استثماری به بيشتر سرزمينها فرستاد و ارزشهای اساسی اين فرهنگ را اندك ندك جايگزين ارزشهای بومی آن سرزمينها كرد. اما شايد آنچه برنامه كنونی را از پروژه‌های پيشين جدا می‌كند، توانايی رزمی امريكا و تنك مايگی و سبكسری سردمدارن آن كشور است كه گستاخانه و بی پروا، خود را بهتر و برتر از ديگر جهانيان می‌پندارند. از اين دو بسی مهم‌تر اين است كه فرهنگ امريكايی با روانشناسی فرد سروكار دارد و بسی بيش از بسياری از مردم جهان، بويژه جوانان، امريكا را "كعبه آمال" خود می‌پندارند.
از كجا می‌‌دانم؟ نگاه كنيد به پژوهشهای آرمان شناسی سازمان ملل و نيز آمار درخواست پناهندگی و مهاجرت و شمار شركت كنندگان در مسابقه سالانه شهروندی امريكا. نگاه كنيد به جمعيت امريكا و پيشينه نژادی مهاجران چند دهه گذشته به آن كشور. نگاه كنيد به دور و بر خودتان و يا پژوهشهايی كه درباره شيوه زندگی جوانان و خواستهای آنها در كشور خود ويا ميزبانتان شكل گرفته است. نگاه كنيد به انبوه ايرانيانی كه در ايالتهای امريكا زندگی می‌كنند و شهركهای قوميتهای ديگر مانند چينی‌ها و مكزيكی‌ها و هندی‌ها و....
ريشه برتر پنداری زندگی در امريكا را بايد در ارجی كه بيشتر مردم جهان به زر و زور می‌‌گذارند، پی جويی كرد. انسان طی پنجاه مليون سال برآيش خود، هماره چون ديگر جانوران با گرسنگی و تهيدستی زيسته است. از اينرو، سازمان ژنتيك ما فراوانی سازه‌های زيستی را ارج می‌نهد وسرزمينهای آبسال و آباد را خوش می‌دارد. نيز در داد و ستد، گرايش به گرفت داد با برترين‌ها را دارد. در آغاز قرن بيستم كه انگليس بزرگترين نيروی دريايی جهان را داشت، بزرگترين فروشنده كشتی در جهان نيز بود. در آنزمان داستان كشتيهای نا تمام فرانسوی زبانزد اروپاييان بود. داستان چنِين بود که هربار كه كشتی سازان فرانسوی دست به ساختن ِ كشتی بهتر و برتری از بهترين و برترين كشتی انگليسی می‌زدند، پيش از آنكه پروژه ساخت و پرداخت آن كشتی پايان يابد، انگليسيها كشتی مدرنتر و پرتوانتری روانه بازار می‌كردند. جهانيان نيز با آگاهی از اين داسنان، كشتی‌های انگليسی را بهتر می‌دانستند و بيشتر می‌خريدند. امروز اين چگونگی را در باره ابزار جنگی امريكا می‌توان ديد. چنين است كه افسانه زندگی امريكايي، ذهن بيشتر جوانان جهان را در چنگ و چنبر خود دارد. اگرآينده اين گونه واگسترد، فرهنگهای زنده كنونی را در رويارويی با اين پديده، چاره ای جز موميايی شدن در موزه‌ها نخواهد بود.
پس چه بايد كرد؟
فرهنگ ما نيزدر سده گذشته در رويارويی با فرهنگ غربی به فرهنگی پيرامونی و بحرانی بدل شده است و ما اينك بی كه بخواهيم، اسير كلاف درهم ِ تورينه فرهنگی بيگانه‌ای هستيم كه تنها راه واگشايی آن، شناختِ پيوند ِ رشته‌های اين تورينه با يكديگر و با ماست. ما بايد فرهنگی را كه درون و بيرون ما را ديگرگون كرده است و می‌‌كند، بشناسيم و ايستار خود دررا رويارويی با آن بسازيم. اين شناخت، نيازمند به بررسی همه جانبه ِ كيستی قومی و چيستی فرهنگی و همچنين وارسی  زمان و مكان ِ ما در پيوند با اين دو پديده است. برای آنكه بدانيم كه چه بايد بكنيم و چگونه بايد باشيم، نخست بايد دريابيم كه كيستيم و كجاييم.
كيستی قومي، شناسه فرهنگی انسان است كه فرد را به جامعه پيوند می‌زند و شخصيت تاريخي- اجتماعی وی را می‌سازد. اين شخصيت، شكل دهنده اكنون و آينده در پرتو جشم اندازِ گذشته قوميست. كيستی قومی حلقه ايست كه انسان را به آغاز و پايانِ جهان متصل می‌كند. بدينگونه است كه تاريخ قومي، شناسه تاريخی فرد می‌شود و هم از اينروست كه فرد، رويدادها و يا چهره‌های تاريخی را به خود و يا ديگران نسبت می‌دهد. برای نمونه؛ رودكی را خودی می‌پندارد و اسكندر را بيگانه می‌داند. از اينرو می‌توان گفت كه كيستی قومي، فرهنگِ درونی شدهِ جامعه در فرد است كه سرشت خام اما پذيرای او را پرورش می‌دهد و طبيعت جانوری  وی را با راهها و رسمهای جامعه پسند مها ر می‌كند.
به گمان من فرهنگ ما برپايه "وانهادی سه گانه" استوار است. از اينرو، كيستی ايرانی را می‌توان براساسِ اين سه وانهاد، يعنی واتاب رويارويی تمدنهای ايراني، اسلامی و غربی و نيز چگونگی برخورد ِ آنها با يكديگر مورد بررسی قرار داد. ارزشهای بنيادی و ريشه‌های رفتارها و كردارهای امروزين ما برپايه آميزه ِ جهان نگريهای ايراني، اسلامی و غربی استوار است. از اينرو، شناخت اساسی كيستی ايراني، در گرو شناختِ اين سه تمدن و بنيادهای اسطوره‌ای و نيز چگونگی برخورد آنها با يكديگر در طول تاريخ است. پرداختن به اين مهم، روزگارِ درازی می‌خواهد. هدف از اشاره به اين موضوع در اينجا، تاكيد بد سه گانگی بنيانِ فرهنگِ كنونی ماست.
واتاب ِ رويارويی دو شيوه زيستی و پيامدهای آن برای کسی که رفت و آمد فرهنگها را چون آمد و شد روز و شب می‌پندارد، تا جاودان ناشناخته خواهد ماند. اما اشکارا، هيچ فرهنگی جايگزين تمدنی جايگزين تمدنی ديگری نمی‌شود، بلکه با آميزش و ترکيب با آن، وانهادی نو پديد می‌آورد که نشانه‌هايی از هردو شيوه را با خود دارد. وانهادِ رويارويی و تركيبِ تمدنهيا ايرانی و اسلامي، اسلام ِ ايرانيست. مدرنيّت امروزين ما نيز همجوشی از باورها و پندارها و کردارهای ايراني، اسلامی و غربی است.
البته بايد گفت كه فرهنگ غربی سرِ سازش و آميزش با فرهنگهای ديگر ندارد و چندی پس از برخورد با فرهنگی ديگر، ارزشها و باورهای بنيادين آ ن را خام و خرافی می‌خواند. اين كُنش ناشی ازچيره بودن آن برجهان نيست، بلكه خاسته از برخی از ويژگيهای آن است كه پاره ای از اساسيترين باورهای مشتركِ فرهنگهای پيشين را به پرسش گرفته است و يا درستی آنها را انكار می‌كند. باورهايی چون؛ وجودِ آفريينده، نظم در هستی و هدفمند بودنِ آن، برتری  انسان برديگر جانوران، تقدس پاره ای از باورها و داده‌ها، وجود جان و جن و ملك ونيروهای اهريمني، سرنوشت و.......
اين فرهنگ همچنين باورهای تازه ای براساسِ جهان بينی خود فراورده است که خودبخود بازتابهايی ويرانگر بر ديگر فرهنگها دارد. نظريه‌هايی مانندِ نسبی بودن پديدارهای جهان، تنها بودنِ انسان، در جهان، شناسايی با سنجش و آزمايش و بدون توجه به علايق و سلايق و پيش پندارهای گذشته، امكانِ شناسايی و مهاركردن ِ جهان و پديدارهای آن، خِرَگرايي، اهميت قانون در جامعه، پيوندِ ميزان مصرف و كيفيت زندگی و نيز دستاوردهای كسانی چون؛ داروين، ماركس، اينشتن، نيوتن و فرويد.
گذشته از اينها، يكی از اساسيترين تفاوتهای فرهنگ غرب با فرهنگهای زورمندِ گذشته اين است كه فرهنگهای گستران ِ گذشته، چشم اندازهای محدود و محلی داشت، اما فرهنگ غربی نه تنها هوای گسترش جهانی و چيرگی برهمه جوامع انسانی را دارد بلكه آهنگِ مهار كردنِ همه جهان و هر چه در آن است را كرده است. از اينرو می‌توان گفت كه اين فرهنگ، نخستين فرهنگی است كه چشم اندازی جهانی دارد و شايد فروريزی آن تنها با فروريزی جهان ميسّر باشد. آنچه آشكار است اين است كه اين فرهنگ در سده گذشته، جهان را پرگير خود نموده است و فرهنگهای ديگر را از درون تهی ساخته است. نگرش غربی ما به خود و جهان در سده اخير، ساختارِ دوگانه پيشينِ فرهنگ ما را اندك اندك با ما بيگانه كرده است. آنچه كه در اين راستا اهميت ويژه دارد، اين است كه امروزه چندان چيزی از آنچه كه ما دوست داريم آن را " فرهنگ ايراني" بدانيم، باقی نمانده است.
اين حقيقت در زبانِ فارسی از ديگر بخشهای فرهنگ ما آشكارتر است، چه اگر فرهنگ را به زيستاری مانند كنيم، زبان را روانِ آن زيستار می‌توان دانست. هنگامی كه فرهنگی از زايش و پويش فرومی ماند، زبان كه بازتابِ فرهنگ و آينه تمام نمای آن است نيز اندك اندك از رويش و پويش باز می‌ماند. چنين می‌نمايد كه زبان فارسی امروزِ ما روندی اين گونه در پيش گرفته است. اين زبان دارای همه ويژگيهای زبانی روبه نابوديست. اين سخن بدان معنا نيست كه زبان فارسی بزودی از ميان خواهد رفت، بكله مراد اين است كه زبانِ ما با روندی كه در پيش گرفته است، در آينده ای نه چندان دور، بازتاباننده كاريكاتوری از فرهنگ غرب خواهد شد تا نماينده نماياننده فرهنگ ايراني؛ واژگانِ فارسی همچنان برجای خواهد ماند، اما ارزشها، انديشه‌ها و گفتمانهای زيزبنايی آن همه وارداتی خواهد بود. می‌گويم وارداتي، زيرا كه بيشترِ اين پديده‌ها از راه ترجمه‌های سست واردِ زبان ما شده است و می‌شود و گذشته از دستكاری بنيان ارزشی و انديشگی زبان، دستورِ كاربرد آن را نيز دستخوش دگرگونی می‌سازد.
 
بررسی ويژگيهای زبانی ميرا، رشته ايست كه سری دراز دارد و مرا در اينجا سرِ پرداختن بدان نيست، اما برای روشنگری سخن ناگزير از پرداختن به چندی از اين ويژگيها هستم.
نخستين نشانه مرگِ تدريجی هر زبان، فروريزی بار معانی آن و آشفتگی مفاهيم آن است. امروزه هر فارسی زبان از هر واژه فارسي، معنای ويژه ای را مراد می‌كند. زبان ما ابزارِ ترابری ارزشها و باورهای فرهنگی بيگانه ای شده است كه بدرستی در فرهنگ ما جا نيفتاده است. ما با انديشيدن در چارچوبِ اين ارزشها و بارها، ناتوان از بيان انديشه‌های خود به زبان فارسی هستيم زيرا اين مفاهيم در فرهنگ ما تعريف نشده است و بيان آنها به فارسي، چيزی فراتر از كاربردِ زبان بيگانه ای با واژگان فارسی نيست. نمونه ای می‌آورم:
"....شبِ ملخ، عمدتاً تعمقی بازجويانه-شاعرانه در هستی جديد جامعه ايراني، و در پيوست با زمينه‌های تاريخي-فرهنگی آن. با اين نقطه عزيمت كتاب ترسيم و تجسم نمادين يك موقعيت مشخص تاريخ است، كتاب در گذار خود پسزمينه‌ها را می‌كاود و، در رويارويی با پرسشهای قومي، كه خود ذاتِ پاسخ هستند، گاه به بن بست پرسشهای فلسفی درباره هستی انسان عام نيز برمی خورد."
آنچه را كه خواننده بايد بداند اين است كه "شب ملخ" نام داستانی است كه نويسنده متن بالا، آن را نقد كرده است و اين متن، نخستين پرگرد از آن نقد است. بی گمان اين نوشته، پژواك انديشه ای است كه انديشنده آن كوشيده است تا آن را برای ما بنويسد، اما شايد تنها با حدس و گمان بتوان به آنچه در اينجا آمده است، معنا بخشيد. البته پيچيدگی و معناگريزی آن را نميتوان گناه نويسنده آن دانست بلكه گره كار را بايد در مفاهيم و گفتمانهايی چون؛ تعمقی بازجويانه شاعرانه، هستی جديد ِ جامعه ايراني، تجسم نمادين يك موقعيت مشخص تاريخ، كاويدن پسزمينه‌ها، پرسشهای قومی كه خود ذات پاسخ اند، و ....پی گيری كرد. بدرستی برخوانندهِ اين نوشته روشن نيست كه نويسنده، هريك از اين مفاهيم را در برابرِ كدام مفهوم غير فارسی نهاده است و يا با كدام زبان غربی انديشيده است و در برگرداندن آن به زبان فارسی كوشيده است.
زبان، تنها ابزار گرفت و دادِ انديشه نيست بلكه وسيله انديشيدن نيزهست. يكی از شگفتيهای زبان انسان اين است كه كاربردِ درونی و بيرونی همگونی دارد. ما زبان را هم برای انديشيدن و گفتگوهای درونی خود و هم برای گفتگو با ديگران به كار می‌بريم. از اينرو، انديشيدن با زبانهای غربی و كوشش در گفت ونوشت ِ آن انديشه به زبان فارسي، مفاهيم و گويه‌های تازه ای را پديد آورده است كه بيشتر آنها با دستور زبان فارسی همخوانی ندارد. گويه‌هايی چون؛ اتوبوس گرفتن، آتش گشودن، رای دادن، باورداشتن، برای هميشه، بستگی داشتن، به نوبه خود، تجربه كردن، چالش، چشمگير، چرا نه، خدای من، خودكفايي، دررابطه با، فراموشش كن، قابل ملاحظه، نقطه نطر، زاويه ديد و هزار اصطلاح ديگر كه اين روزها رگباروار بر دريای زبان فارسی باريدن گرفته است.
 يكی ديگر از اساسيترين ويژگيهای زبان ِناپويا، كاهش فعلهای ساده و افزايش فعلهای مركب در آن زبان است. بيشتر فعلهای ساده ِ هرزبان، چشمه‌های زايندهِ واژگان آن زبان است زيرا از هر فعل ساده چندين واژه می‌توان برگرفت. ببينيد از فعلِ "ساختن"، چند واژه می‌توان ساخت؛ ساز، ساززن، سازنده، سازندگي، سازش، سازشكار، سازكار، سازگار، سازمند، سازمان، سازمانده،سازور، سازوار، سازوبرگ، سازه، سازيدن، ساخت، ساختار، ساختگي، ساختمان. شمار فعلهای ساده در زبان فارسی بسيار اندك است و بسياری از اين فعلها امروزه كاربرد ندارد. نمونه اين فعلها اينهاست؛ سپوختن، آجيدن، لوغيدن، فساييدن و لوغيدن.
فعل مركب، نازاست و واژه ديگری از آن نميتوان گرفت؛ حمام گرفتن، تجربه كردن، وابستگی داشتن، دل بريدن، طلاق دادن و تهمت زدن نمونه‌هايی از اين گونه فعل است كه بيشتر با واردات فرهنگی به زبان ما راه يافته است. بيشتر فعلهای ساده با ورود به زبانهای ديگر، به فعلهای مركب روی می‌گرداند. برای نمونه، از فعل To Televise) (، در زبان انگليسی كه از مصدرِ (Televisation)، گرفته شده است، خوشه ای واژه پاكيزه گرفته اند، اما اين فعلِ ساده در زبان ما به، "نشان دادن در تلويزيون"، و يا به "روی آنتن بردن" ترجمه شده است. فعلهايی چون؛ پروازكردن، تبليغ كردن و تجربه نمودن نيز پيشه ای اين چنين داشته است.
همزمانی افزايش فعلهای مركب، با كاهشِ فعلهای ساده در هر زبان، نشانه ناكناوری و ناپويايی فرهنگ آن زبان است. زبان فارسی امروز ما درگيرِ افزايش و كاهشی از اين دست است. اين چگونگی به نابودی زبان نميانجامد اما بنيادهای ساختاری آن را دگرگون می‌كند. اين دگرگونی كه يكبار نيز پس از حمله عربها به ايران روی داده است، آيندگان را با پيشينه تاريخی فرهنگيشان بيگانه می‌سازد. پذيرش اين حقيقتِ تلخ كه فرهنگ ما در چنبرِ اسارتِ ارزشهای غربی آخرين نفسها را می‌زند، بسيار دشوار اما با اهميت است زيرا كه پس از پذيرشِ بيماری می‌توان به شناخت و درمان آن پرداخت.
فرهنگ ما مدارِ بسته ايست كه ازتوانايی گرفت و داد در بازار فرهنگهای جهانی بيبهره است. پذيرش آگاهانهِ گزينه ای از واردات فرهنگی در راستای نيازمنديهای اجتماعی و پرهيز ازكژآينديها را می‌توان اساسيترين ويژگی هر فرهنگ زنده دانست. فرهنگ كنونی ما ناتوان از گزينش و پذيرش و پرهيز، گستره ای خاموش و بيدر و پيكر را می‌ماند كه در آن هيچگونه واكنشی نسبت به آمد و شدِ پديده‌های فرهنگهای بيگانه پديد نميآيد. اين فرهنگ در طول تاريخ خود، بسياری از آنچه را كه نمی بايست پذيرد، پذيرفته است و بسی از آنچه را كه می‌شايسته، وانهاده است. اگرروزی فرهنگ ما با بهره وری از دانش يونانيان، فارابی و ابن سينا می‌پرورد و چشم انداز هنری آن، دريا دلانی چون حافظ و وسنايی ببار می‌آورد، همه از توانايی پذيرش و پرهيز آن بود. اينگونه بود كه ابن بطوطه در چين از زبان زورق بانِ خود شعر سعدی را می‌شنيد و در دانشگاه گندی شاپور، دانشهای بقراطی و جالينوسی و هندی و چينی را در كنارِ هم تدريس می‌كردند.
گذشته از توانايی پذيرش و پرهيز، هر فرهنگ زنده سه ويژگی ديگر نيز دارد؛
از گذشته خود بارور می‌شود.
نيازهای كنونی را با بهره وری از گذشته برميآورد.
آينده را در پرتو برآيندهای گذشته و اكنون ره می‌‌نمايد.
بررسی اين ويژگيها در پيوند با فرهنگ ما سخن را روشنتر می‌‌‌كند. اين فرهنگ، پيوند استواری با گذشته خويش ندارد. از اينرو ما با گذشته برخوردی دوگانه داريم؛ يا آن را از بُن رد می‌‌كنيم و بهتر می‌‌دانيم كه از هرچه رنگ وبوی گذشته را دارد، بگريزيم و يا آن را دربست می‌پذيريم و برآن می‌‌شويم كه هرچه بوده و هست و خواهد بود، ريشه در فرهنگ ما دارد و خواهد داشت. مبانی حقوق بشر گرفته تا سيخ و ميخ و سه پايه و كامپيوتر، ريشه همه را در فرهنگ و تمدن ايرانی می‌‌كاويم؛ موسيقي، همان ترفندِ ايرانی سيخ برروی مو كشيدن است كه در گذشته به آن موسيخی می‌گفته‌اند و امروزه به آن موسيقی می‌‌گويند و آسانسور همان "آسان سُر" است كه در ايرانِ باستان وجود داشته است!
اين برخوردِ دوگانه، ناشی از بيدانشی ما از گذشته است كه رويارويی با فرهنگ غرب، آن را آشكارتر كرده است. آشنايی ما با غرب، ما را به خود خُردبينی شگفتی واداشته است كه يكی از برآيندهای آن، پيدايش واكنشِ رفتاری "همه يا هيج" در ژرفساخت روانی يكايكِ ماست. اين واكنشِ رفتاري، فرد را در رويارويی با هر پديده، برسرِ دوراهه ای می‌گذارد كه يكی پذيرش تمامی آن پديده و ديگری ردِ همه آن است؛ يا همه و يا هيچ. در چنين چشم اندازی جايی برای بررسی جزييات وجود ندارد.
ايستارِ ما در برابرِ گذشته، ساختاری اين گونه دارد. برخی همه پيشرفتهای جهان را در گذشته پی می‌جويند و بسياری نيز گذشته را تاريك و تهی می‌دانند. اين چشم انداز در پرتو خودخُرد بينی فرهنگی ما پديد آمده است. آنانكه گذشته را می‌ستايند، بزبان ديگر با ما می‌گويند كه؛ درست است كه فرهنك غربی بر فرهنگ ما برتری دارد اما بنيانهای اساسی آن از فرهنگ ما گرفته شده است. پيش پندارِ اين سخن اين است كه ما ارزشهای غربی را نه تنها پذيرفته‌ايم بلكه آنها را از ارزشهای فرهنگی خود می‌دانيم. با اينهمه، از برتری غربيان برخود باكی نداريم زيرا كه از رازِ پيشرفت غرب در پذيرش و كاربُردِ ارزشهای گذشته ماست!
آنانكه گذشته را خراب و خرافی می‌دانند و از آن يكسره می‌گذرند، بديگر زبان با ما می‌گويند كه؛ تمدن غرب زير بنايی تاريخی دارد و سازه‌های تاريخی اين تمدن برما آشكار است. ما با مقايسه تاريخ خود با تاريخ غرب، چيزی زا آن سازه‌ها را در تاريخ خويش نيافتيم. پس بهتر آن كه دست از گذشته بشوييم و امروزِ خود را با توجه به آنچه كه "داده‌های مدرن" می‌خوانند، بسازيم.
جنگِ بيپايانِ كهنه و نوو در فرهنگ ما برپايه اين دوگانگی استوار است. اين جنگ، ما را درگيرِ گفت و نوشتهای ناروشمندانه و بيهوده ای كرده است كه پيايندهای آن كجنهادی از پوچی را تا ثريا خواهد برد. نگاهی به رويدادهای نيم سده گذشته در تاريخ ما روشنگر اين ستيز در فرهنگ ماست كه با خُرد و كلانِ گفتمانهای ما سروكار دارد؛ يعنی هم حكومت ساز است و هم ذهن پرداز. بيهوده نيست كه هنوز بدرستی برما روشن نشده است كه آيا فردوسی بلاخره خائن بود يا خادم و يا سعدی شاعر بود يا ناظم؟ اعراب اسلام را بدرخواست ما به ايران آوردند و يا در يورشی ددوار با نابودی فرهنگ و تمدن ايراني، ما را وادار به پذيرش آئين خود كردند؟ غزالی گستره فلسفه را در فرهنگ ما گسترش داد و يا كاهش؟
البته بررسی و پژوهش در اين زمينه‌ها صورت گرفته است، اما بسياری از اين بررسيها از ديدگاه يكی از دونگرشی كه از آن سخن رفت شكل گرفته است و پرسشهای اساسی آنها در راستای پيبردن به چيستانهای فرهنگی ما نبوده است.
دومين ويژگی هر فرهنگ زنده، توانايی برآوردن نيازهای كنونی با بهره وری از گذشته است. برای آنكه بدانيم نيازهای فرهنگی امروز ما چيست، نخست بايد دريابيم كه كيستيم، كجاييم و پيوند ما با جهان كنونی چيست؟ پاسخ ِ نخستين پرسش در گروِ شناخت كيستی قومی ما و بنياد ِ سه گانه آن است. شناسايی اين پديده كاری ست كاستان كه دربرگيرنده همه ابعادِ تاريخ و فرهنگ ما در سه دوره ای كه ازآن سخن رفت ونيز چگونگی برخوردِ اين سه دوره با يكديگر و همچنين بازتابهای ناشی از اين برخوردهاست. پيش از چنين كاري، هرچه كه در اين باره بگوييم و بنويسيم، فراتر از انشاهای فردی نخواهد بود. باورهای فردی نيز هر اندازه كه دانشمندانه و آگاهانه باش، محدود و نارساست. با اينهمه، گفت و نوشتِ اين باورها، آگاهی همگانی را در اين حوزه گسترش می‌دهد. از اينرو، من آنچه را كه به گمان خود، نيازهای فرهنگی می‌دانم با شما در ميان می‌گذارم.
فرهنگ، جامه اجتماعی جان انسان است كه با مهاركردن طبيعتِ خام و خشنِ وي، زمينه همزيستی و باهمی افراد را فراهم می‌آورد. اساسيترين كارِ هر فرهنگ، دميدنِ ارزشها، باورها، راهها و روشهای اجتماعی در نهادِ فرد، از زمانِ زاده شدن تا هنگام مرگ است. بدينگونه است كه فرد به جامعه می‌پيوندد و جهانِ جانوری او چشم انداز اجتماعی به خود می‌گيرد.
فرهنگ ما ناتوان از پديدآودنِ چنين چشم اندازی كه اساسيترين نياز فرهنگی امروز ماست می‌باشد. ما چون بدرستی نميدانيم كه كيستيم و كجاييم، راهی نيز به سوی آينده نميتوانيم داشته باشيم. پس ناچار به گذشته روی می‌آوريم؛ گذشته ای كه ديگر پاسخگوی نيازهای امروز ما نميتواند باشد. اما هنگامی كه آينده را تاريك و تهی و ترسناك می‌يابيم، به گذشته پناه می‌بريم. اين كمبود خود ناشی از گرفتاريهای اجتماعی ديگريست كه بسياری از آنها جهانی و برخی ريشه بومی دارد. مراد از جهانی بودن اين است كه بسياری از جامعه‌های پيراموني، گرفتاريهای همگونی دارند كه ريشه در بحرانهای ناشی از آشنايی آنها با فرهنگ غربی دارد.
يكی از اين گرفتاريها اين است كه ما نيز چون ديگر جامعه‌های پيراموني، ارجگذارِ ارزشهايی هستيم كه با ماهيت آنها بيگانه‌ايم. ذهنيت ما خواهان چيزهاييست كه ما نه تنها در پديد آوردن آنها دستی نداشته‌ايم و شيوه بازتوليدِ آنها را نيز نمی دانيم، بلكه با كاركردِ آنها نيز بيگانه‌ايم. تنها شيفته و افسونِ آنهاييم زيرا می‌پنداريم كه دستيابی بدانها زندگی را بهتر و آسانتر می‌كند. پس چون با چگونگی پيدايش و پخش آنها بيگانه‌ايم، تنها می‌توانيم مصرف كننده باشيم. و هستيم. حاشيه نشينِ جهانی كه از آن ما نيست و ما هيچ گونه نقشی در پيدايش آن و فراز و نشيبهايش نداشته و نداريم.
يكی از نيازهای فرهنگی امروز ما اين است كه دريابيم كه فرهنگ كنونی ما درگيرِ ارزشهای غربيست و راه گريزی نيز از اين چگونگی وجود ندارد. پس بهتر آنكه بجای مبارزه با اين ارزشها و يا انكار آنها، در پی شناختِ بهتر و بهره وری از آنها در راستای بهزيستی جامعه خود باشيم. رويدادهای نيم سده گذشته نشان داده است كه بازگشت به گذشته، چاره سازِ نابسامانيهای اجتماعی ما نيست و رويكردن به روزگارانِ پيشين برای رهايی از بُن بستهای كنوني، راهی به جايی نميبرد.
به گمان من بررسی دارايی فرهنگی خود و سنجشِ اهميت ارزشها و باورهای آن در شكل گيری روندهای اجتماعي، از ديگر نيازهای كنونی فرهنگ ماست. بايد گذشته فرادست را با زدودنِ‌هاله فَرَه ايزدی و روبيدن ابرِ ابهام، فرود آريم و نيكيها و بديهای آن را با چشمداشت به نيازهای امروزمان شناسايی كنيم و رشته‌های پيوند پذير ِ آن با اكنون و آينده را برگزينيم. پذيرش ناپژوهيده راهها و رسمهای ديگران، ما را هماره فرمانبردار و باربردارِ آنان خواهد داشت.
آشكار است كه آزادی بنياديترين پيش نيازِ هر كُنشِ سودمند اجتماعيست، اما آزادی آنی و آسمانی نيست كه ناگهان به ما ارزانی گردد. پس بايد با آگاهی از اهميت دموكراسی در نوسازی رفتارها و كردارهای فرهنگی كوشيد. گفتنيها را با شيوه ای دموكراتيك گفت و شنيد و نوشت و خواند. نيكيها را ستود و هرزه پوييها و ياوه گوييها را بيپرده و بيپروا نكوهيد. 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de