‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





مهاجری گمنام و فراموش شده
 
 
نوشته: (امضا محفوظ)*
چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۲

او در ميان آشنايان با نام موسی داغ معروف است. نامش از نام يك رمان گرفته شده. نام اصلی‌اش را شايد فقط اداره مهاجرت شهر بداند. در زمان جنگ جهانی دوم در اروپا دانشجو بوده. تا اينكه روزی فاشيست‌ها او را به جرم تبليغات پاسيفيستی ضد جنگ به اردوگاههای اسيران جنگی ميبرند. حرف كه ميزند شانه‌ها را مرتب بالا می‌اندازد. گرچه چشمهای غمگينی دارد ولی موقع حرف زدن بر اثر شور و حرارت گوشه‌های لبانش كف ميزنند. با صدای بلند حرف ميزند انگار كه بقول دوستان هنوز بعد از شصت سال نازيها دنبالش هستند و او با فريادهايش كمك می‌طلبد. از چهره‌اش معلوم است كه گرچه بلند حرف ميزند ولی او قلبا آهسته رنج ميبرد. در موقع سكوت ميتوان صدای نفس زدن‌اش را شنيد.
ميگويد اولين بار كه در غرب وارد شهر شد و پله برقی فروشگاهها و تراموای شهر را ديد ترسی او را فرا گرفت. ترسی كه هنوز از ياد نبرده. قبل از آنزمان او مالكين و اشرافی را ديده بود كه سوار بر اسبهای بلند و زيبای خود از دهی به دهی ميرفتند. ميكويد در زمان جنگ- شهر پر از مرگ و زباله و جاسوس بود. در دوران اسارت او به علت ترس از مرگ روزانه علاقه‌ای به خواندن شعر و داستان و رمان و ديگر كالاهای لوكس فرهنگی نداشت. تنها سرگرمی‌اش شنيدن موسيقی از بلندگوهای راديويی بود كه نازيها برای زندانيان روی تير چراغ برقی نصب كرده بودند. ميگويد گرچه موسيقی ميتواند غذای عشق باشد ولی آن مثل فاحشه ايست كه دست به دست ميگردد و هر حكومتی از آن استفاده خاص خود را ميبرد. عده‌ای با كمك موسيقی ميخواهند انسان را به ياد گناهان خود بيندازند. عده‌ای با آن جوانان را به جبهه جنگ و تنور مرگ می‌فرستند يا عده‌ای احساسات ناسيوناليستی را بين مردم دامن ميزنند تا آنها در مقابل هم صف كشيده و شعار حيدري-نعمتی بدهند. ولی افسوس كه برای ورود به بهشت بايد قبلا درون تابوتی درازكش شد. او ميگويد اولين بار مدرسه موجب دلزدگی هميشگی او از آثار كلاسيك در ادبيات و ساير علوم شد.
به نظر او نويسنده معمولا آدمی است آنارشيست. اگرچه او ظاهرا خندان است ولی عميقا رنج ميبرد. بايد دايم به او حافظ گفت تا او گاهی بتو باباطاهر بگويد. از سرزنش‌های پدرش به او اينكه گفته بود : پسرم ! اگر تو نجار ميشدی آدمها دست از مردن بر ميداشتند تا تو نتوانی تابوتی بفروشی.
او از نازيها شكايت ميكند كه اسيران را با اجرای موزيك و نمايش تاتر تراژديك قبل از فرستادن به زير دوشهای گاز كشنده همراهی ميكردند و در خاتمه حتا به گروه اجرای موزيك و نمايشنامه نيز رحم نمی‌كردند و آنها را به ميدان تير ميبردند. موسی داغ با زهرخند ميگويد : نازيها به نظر خودشان دوستدار فرهنگ بودند چون در اردوگاههای اجباری كتابخانه و تاتر و كنسرت به راه انداخته بودند. اگرچه در خاتمه همه اسيران و زندانيان را سربه نيست ميكردند. . او اكنون دوران جوانيش را در شعر ميجويد. ميگويد اگر پير شدی نمايشنامه شاه لير نوشته شكسپير و جوان ماندی داستان ويس و رامين را بخوان.
او هر شهيدی را قهرمان نميداند. ميگويد اول زندگی -سپس عشقبازی با فلسفه. شرح و احوال فراز و فرود قشر روشنفكر قرن اخير -در دوران سخت و بحرانی را در آثار ماكس فريش نويسنده سويسی جستجو ميكند. او به نيكی از فراريانی ياد ميكند كه زبان و ادبيات مردمشان را همراه خود به خارج برده‌اند تا در آنجا تنها نمانند. و در باره قلمبه گويی بعضی‌ها ميگويد - اگر اداره سانسور حاكمان موضوع كتابی را نفهمد چه انتظاری داريد كه خواننده معمولی پيام آنها را بفهمد. او با سخنرانی كردن مخالف است چون بنظر او در آنجا بايد قدری دروغ گفت.
دوستان ما در شهر موسی داغ را آدمی سزخورده و بريده در مسايل اجتمايی ميدانند چون او هربار در جمع دوستان كه فرصتی بيابد به ادبيات اجتمايی مسئول حمله ميكند. از جمله دروغهای دوران جنگ -ادعای بالابودن تيرلژ روزنامه‌های دولتی را مثال ميزند كه اغلب به دليل استفاده سربازان از آنها به جای كاغذ سيگار پيش می‌آيد.

------------------------------------------------
* توضيح: اسامی آمده در متن واقعی نيستند





[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de