| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
جنبش دانشجويى به سوى استقلال
علي حاجلو روزنامه «شرق» - دوشنبه 31 شهريور 1382 حوادث خردادماه سال جاري نشان داد آنچه به
نام «جنبش دانشجويي» شناخته مي شود در گزند آسيب هاي جدي قرار دارد. تصوير مجموعه
كنش هاي اين ماه چنين بود: اعتراض صنفي دانشجويان به خيابان كشيده شد. در همان شب
اول اعتراضات، رسانه هاي ماهواره اي از وقايع اطلاع يافتند و به تهييج و تحريك
دانشجويان و مردم براي پيوستن به اين اعتراضات و گسترش آن پرداختند. اعتراضات ادامه
يافت و افراد غير دانشجو نيز در «صحنه» اين اعتراضات حاضر شدند. آنها غالبا تماشاگر
بودند. پس از ده روز ماجرا خاتمه يافت و بسياري از فعالين دانشجويي راهي زندان
شدند. اين كنش جمعي داراي ويژگي هاي خاصي است كه آن را از كنش هاي قبلي متمايز مي
كند. بر اين اساس به نظر مي رسد آنچه كه به نام «جنبش دانشجويي» مطرح است در جريان
حوادث خردادماه خود را از جنبش عمومي اجتماعي كه به جنبش دوم خرداد معروف است جدا
كرده است.
پيشينه جنبش دانشجويي واقعيت آن است كه استعمال كلمه جنبش دانشجويي براي كنش هاي دانشجويي دو دهه اخير ايران، چنانچه ملاحظات نظري جنبش هاي اجتماعي را در نظر بگيريم، چندان سهل و بلااشكال نخواهد بود. ولي مجموعه كنش هاي جمعي دانشجويي سال هاي اخير نشان مي دهند مي توان با اندكي اغماض جنبش دانشجويي را نه به عنوان «جريان» بلكه به عنوان «پديده» مورد بررسي قرار دهيم. تفاوت اين دو در آن است كه اولي داراي يك مسير كنش است (چيزي كه تورن نظريه پرداز جنبش اجتماعي از آن با نام نظام تاريخي كنش ياد مي كند) كه بيش از همه جنبش اجتماعي را وابسته به «چرايي»ها و ريشه هاي بروز كنش جمعي مي كند. حال آنكه جنبش هاي پديده اي، در واقع بيشتر معطوف به چگونگي شكل گيري كنش جمعي هستند و به اين دليل در مقاطع مختلف اغلب رو به كنش هاي جمعي خياباني (Protest) آورده و همه ابعاد وجودي جنبش را به شكل حضوري خود تقليل مي دهند. خصلت پديده اي بودن جنبش دانشجويي در ايران دو دليل عمده دارد؛ اول، مقطعي بودن هويت دانشجويي، يعني افراد براي يك دوره حداكثر 5 ـ 4 ساله به عنوان دانشجو شناخته مي شوند و اين امر مانع از آن مي شود كه آنها به طور استراتژيك به تعريف هويت و مطالبات خود بپردازد و دوم، نگرش مدرنيستي و تك سوژه اي به هويت دانشجويي است كه محصور كننده بينش، برنامه و عمل مي گردد. اين موضوع اگرچه نيازمند ملاحظات نظري وسيع تري است ولي تنها به اين امر اكتفا مي شود كه هويت شخصي و جمعي جديد، به ويژه در جنبش هاي جديد اجتماعي، تنها منتج از كاري كه فرد انجام مي دهد و نقشي كه او در جامعه به عهده دارد حاصل نمي شود بلكه كليه مصالح فرهنگي و معنايي در دسترس و نيز كليه روابط اجتماعي فرد در تعيين هويت جمعي دخيل هستند، چرا كه ما به عنوان افراد جامعه تنها در يك ساختار گفتماني حضور نداريم، بلكه همان گونه كه لاكلاو و موفه تصريح مي كنند در احاطه روابط چندگانه اجتماعي قرار داريم و همه آنها در تعيين هويت ما نقش دارند. يعني از يك سو هويت دانشجويي يا دانشجو بودن تنها در يد و كنترل دانشجويان موجود نيست و از سوي ديگر دانشجويان فقط دانشجو نيستند. اين «پديده» يا جنبش دانشجويي تاكنون دو مرحله اساسي را پشت سر گذاشته و اكنون در آستانه ورود به مرحله سوم حيات اجتماعي خود، پس از انقلاب، قرار دارد. مرحله اول، همان گونه كه يكي از پژوهشگران1 نشان داده است مرحله ماركسي بوده است؛ يعني منطبق بر همان نگاهي كه ماركس به نهادهاي مدني داشت و آنها را وابسته به طبقه حاكم و معطوف به حفظ وضع موجود مي دانست. مرحله دوم از نيمه هاي دهه هفتاد آغاز شد كه اين جنبش شبيه نهادهاي مدني جديد، متمايل به تعريف گرامشي، كه واسط بين جامعه سياسي و جامعه مدني هستند، عمل كرد. جابه جايي قدرت در سال 76 و پس از آن اين جنبش را وارد ساخت قدرت كرد و اگرچه از خصلت ستيزه گرانه با بخشي از قدرت سياسي برخوردار بود ولي وارد لايه هايي از قدرت سياسي در حوزه هاي اجرايي و يا فرصت هاي حاصله از آن گرديده بود. به دليل اين ورود، طي سه سال اخير مباحثي از قبيل استقلال جنبش دانشجويي مطرح گشت. مفهوم اين بحث به طور مشخص آن بود كه جنبش دانشجويي بايد استقلال خود را از نيروها و فعالين جنبش سياسي جدا نمايد. براي مثال اين بحث مطرح بود كه دانشگاه نبايد پياده نظام احزاب سياسي باشد و دانشجو يا جنبش دانشجويي براي حفظ قدرت نقادي خود بايد مرزهاي خود با احزاب سياسي را روشن نمايد. اكنون جنبش دانشجويي در آستانه ورود به مرحله سوم خود است. مرحله اي كه ابهام آلود و ناروشن است. سرفصل دقيق اين مرحله نيز وقايع خرداد ماه است. از مجموع كنش ها، ديدگاه ها، شعارهاو مصاحبه هاي بعدي مي توان چنين برداشت كرد كه اين مرحله بيش از همه معطوف به مسئله استقلال است. يعني گروه هاي دانشجويي و دانشجويان درصدد هستند موجوديتي مستقل هم از نيروهاي سياسي و هم از نظام سياسي داشته باشند. در عين حال آنها خود نيز تصوير چندان روشني از اين گذار ندارند. منشاء هويت اخير جنبش دانشجويي
آيا جنبش دانشجويي داراي هويت مستقلي بود كه در ادامه بتواند به استقلال خود دست يابد؟ و آيا استقلال جنبش دانشجويي به معناي استقلال از كدام اشتراك هويتي بود؟ آيا هويت جنبش دانشجويي يك هويت خود ـ اكتسابي بود يا محصول روابط گفتماني است؟ و نهايتا جنبش دانشجويي در كدام متن و زمينه اجتماعي بود كه واجد معنا به شمار مي رفت؟ جنبش دانشجويي به ويژه در مرحله دوم خود، هويت اجتماعي را خود از طريق پيوستن در روابط پيچ در پيچ گفتماني كه محصول به هم پيوستن شبكه ها و هويت هاي اجتماعي متعدد بود كسب كرد. به عبارت ديگر هويت جنبش دانشجويي به عنوان يك نهاد مدني، همانند ساير هويت هاي اجتماعي اصلاح طلب مانند سياسيون، روشنفكري، زنان، جوانان، هنر و...، در يك متن اجتماعي بزرگ تر به نام هويت هژمون جنبش اجتماعي دوم خرداد واجد معنا گرديد. با لحاظ كردن ابعاد نظري بحث، هويت هاي اجتماعي متعددي در جامعه وجود دارند كه آنها به طور همزمان هم با حريف يا حريفان مختلفي در ستيزند و هم با يكديگر در تضاد قرار دارند. اين هويت ها به دليل آنكه متفرقند تنها زماني مي توانند قدرت تأثيرگذاري عمومي پيدا كنند كه با به وجود آوردن شرايط مناسب بتوانند ساير هويت ها را به طرف خود كشيده و از گردهم بودگي آنان هويت جديدي خلق شود كه اين هويت جديد، هويت هژمون است. اين هويت ها وارد يك ساختار جديد مي شوند كه طي آن هويت همه عناصر تغييريافته و معناي جديدي از آنها به دست مي آيد. يعني اين هويت ها به عنوان عناصر جديد در قالب گفتماني، مفصل بندي مي شوند و يك كليت اجتماعي جديد به نام گفتمان خلق مي گردد. عناصر پيوسته و مفصل بندي شده در اين كليت مي توانند با هم تضاد داشته يا نداشته باشند ولي تنها عناصري كه به طور بنيادين ناسازه (Antagonism) باشند امكان ورود به اين كليت گفتماني را ندارند. براي مثال با تركيب دو رنگ متضاد سياه و سفيد مي توان يك كليت جديد ساخت كه در آن كليت جديد ديگر نه سياه و نه سفيد از هويت قبلي خود برخوردار نيستند و معناي جديدي مي يابند. مثال ديگر را مي توان از مدرسه انتخاب كرد. مدرسه به عنوان يك كليت گفتماني داراي عناصري از قبيل معلم، دانش آموز، كادر اداري، ساختمان، تجهيزات، يونيفورم و... است. در حالي كه هيچ نسبت ذاتي ميان انسان و پارچه وجود ندارد، ولي اين دو وقتي وارد كليت گفتماني مدرسه مي شوند، هر دو تغيير هويت داده و يكي به «دانش آموز» و ديگري به «يونيفورم» تبديل مي شوند. به عبارت ديگر تنها در ذيل كليت گفتماني مدرسه است كه معناي يونيفورم، مدرسه، مشق شب، مداد لاي انگشت گذاشتن و... معنا مي يابد. اگر در مدرسه، معلم براي تنبيه دانش آموز بزهكار مدادي لاي انگشت او بگذارد، اين امر براي هيچ كس چندان عجيب به شمار نمي رود. حال تصور كنيد دو راننده در خيابان با هم گلاويز شده اند و يكي قوي هيكل و ديگري ضعيف باشد (يا نباشد)، فرض كنيد يكي از آنها سريعا از جيب خود مداد يا قلمي را درآورده و لاي انگشتان طرف ديگر نمايد، در اين صورت چه معنايي مي توان از آن اخذ كرد؟ در حالي كه اين عمل در يك كليت اجتماعي ديگر واجد معناي بديهي است، در كليت هاي اجتماعي ديگر اساسا غير قابل معنا به شمار مي رود. كليت اجتماعي يا گفتمان دوم خرداد از طريق مفصل بندي هويت هاي چندي شكل گرفت كه يكي از آنها جنبش دانشجويي بود. در واقع هويت و معناي موجود جنبش دانشجويي محصول تغيير هويتي است كه از طريق پيوستن و مفصل بندي در خلق آن كليت اجتماعي صورت گرفته است. به عبارت ديگر تنها در اين دوره است كه هويت جنبش دانشجويي به طور توأمان داراي معناي آزادي خواهي، دموكراسي طلبي و مسالمت جويي است. پيش از آن ممكن بوده است هر يك از اين اهداف را داشته باشد ولي به طور كامل هر سه اين اهداف را نداشت. هويت هژمون دوم خرداد آنچه اين معاني را ساطع كرده است، تغيير هويتي است كه از طريق پيوستن اين هويت با هويت هاي ديگر به ويژه هويت غالب اجتماعي، يعني مردم، رخ داده است. تركيب هويت هاي شكل دهنده هويت دوم خرداد بسيار گسترده است ولي به دليل آنكه هويت دوم خرداد معطوف به يك انتخابات در عرصه سياسي بود، فعالين سياسي يا هويت هاي اجتماعي با اهداف سياسي توانستند در اين جنبش دست بالا را داشته و مديريت هژموني را در اختيار گيرند. در ادامه پيوند آنها با فعالين اجتماعي در عرصه مطبوعات، هويت اجتماعي روشنفكري (اغلب ديني) و هويت سياسي (غالبا چپ) را به عنوان سرآمدان اين هويت اجتماعي هژمون كرد. محصول اين سرآمدگي، به وجود آمدن سازمان هايي مانند «جبهه دوم خرداد» بود. اين محصول به طور همزمان هم مي توانست موجب تقويت جنبش اجتماعي شود، چراكه به يك سازمان اجرايي منتج شده بود، و هم مي توانست موجب تقليل جنبش اجتماعي به نهاد شود، چراكه سازمان هاي داراي سلسله مراتب قدرت مانع از مشاركت تصميمي همه پيروان جنبش مي شوند. آنچه امروز مي توان مشاهده كرد، تقليل جنبش به جبهه است. اين تقليل در واقع به معناي پايان هويت هژمون عام نيز است. در حالي كه در هويت هژمون عام، خرده هويت هايي مانند زنان، جوانان و... نيز حاضر بودند و در واقع موتور انرژيك آن هويت به شمار مي آمدند، در مرحله تقليل جنبش به جبهه، در اصل اين انرژي جنبشي بود كه تقليل مي يافت. جنبش دانشجويي نيز در اين تقليل شريك بود و خود را، هرچند كم اثر، در جبهه دوم خرداد جاي داده بود. پايان انتخابات مجلس ششم و عملكرد ماه هاي اوليه آن مجلس نشان داد كه اين تقليل نهادينه شده است. نمايندگان در مجلس يا كاري نمي توانند بكنند و يا آنكه در حال مماشاتند و در شوراها كه نه نظر شوراي نگهبان وجود دارد و نه نهادهاي موازي دخيلند، اگر هم هستند وابسته به قدرت هاي كسب شده از طرف حريف جنبش نمي باشند، نه تنها اقدام مهمي صورت نگرفته است بلكه در ادامه ناساماني ها و ناراستي هايي بروز كرده است.جنبش دانشجويي چه بخواهد و چه نخواهد در اين عملكرد سهيم است، چراكه عضوي از جبهه موصوف به شمار مي رود. با اين وضعيت، در حالي كه اين جنبش در قدرت شريك و نماينده دارد، در شوراي شهر عضو است و صاحب منصب اجرايي نيز است، بحث استقلال جنبش دانشجويي مطرح مي شود. استقلال از چه كسي به نظر مي رسد هم طراحان بحث استقلال و هم رهبران جنبش دانشجويي تصوير درستي از اين سئوال نداشتند كه جنبش دانشجويي بايد به چه استقلالي دست يابد و الزامات اين استقلال چيست؟ تجربه هجده تيرماه نشان داده بود كه استقلال جنبش دانشجويي به معناي تك افتادگي و حيات انفرادي نه تنها قابل دوام نيست بلكه مي تواند چالش هاي جدي تري هم براي اين جنبش و هم براي نظام سياسي ايجاد كند. از يك سو اين جنبش نه از قدرت حفظ خود و بسيج وسيع نيرو و منابع برخوردار است و نه قادر به مهار جريان ها و روندهاي اعتراضي خود است. يعني از يك طرف در صحنه كنش جمعي نمي تواند نيرو و منابع مؤثر براي طرح مطالبات خود را جمع آوري نمايد (يعني يك هويت هژمون شود) و از طرف ديگر هويت هاي با نام و يا بي نام متعدد ديگري وجود دارند كه به دليل برخورداري از منابع (مانند وقايع خرداد 82) و يا نيرو (مانند 18 تير 78) قادرند اين هويت اجتماعي (جنبش دانشجويي) را به سرعت در هويت توده اي خود مفصل بندي كرده و خود به قدرت هژمونيك تبديل شوند. بدين ترتيب اگر استقلال جنبش دانشجويي به معناي استقلال از «جبهه» باشد، بايد آن قدر توانايي و قدرت بسيج داشته باشد كه همزمان در رقابت با جبهه ولي ذيل جنبش دوم خرداد قرار گيرد. در غير اين صورت يا محو خواهد شد و يا در هويت هاي ديگر حل خواهد شد. اما اگر معناي استقلال، فاصله گيري و حفظ خودمختاري از جنبش فراگير اجتماعي باشد، آنگاه به دليل آنكه به هيچ رو از امكان جذب و مفصل بندي هويت هاي اجتماعي ديگر براي تشكيل يك كليت اجتماعي گفتماني برخوردار نيست، ناگزير از هم پيوندي با هويت هاي تابلودار خارج از نظام خواهد بود.از اين رو مرحله سوم حيات جنبش دانشجويي، چنانچه بحث استقلال طلبي جدي باشد، تنها دو رو دارد؛ تك افتادگي منفعلانه و يا هضم در گفتمان هاي رقيب. در هر دو فرض مفهوم جنبش دانشجويي از بين خواهد رفت و استقلال به اضمحلال منتج خواهد شد. چراكه تك افتادگي به معناي از دست دادن قدرت تأثيرگذاري است و هضم در گفتمان هاي ديگر، به معناي تغيير هويت مجدد خواهد بود.بر اين اساس به نظر مي رسد بحث استقلال جنبش دانشجويي يك بحث كاملا انحرافي و غير واقع بينانه بوده است. اين غير واقع بيني نه بدان خاطر است كه براي مثال جنبش دانشجويي با پيوند توده اي قادر خواهد بود كه نظام سياسي را تحت فشار قرار دهد (همانند وقايع خرداد) بلكه بيشتر بدان خاطر است كه حتي اگر از چنين توانايي هم برخوردار باشد (كه به صورت مقطعي برخوردار است) دستاوردهاي آن به شدت در معرض تاراج قرار خواهد داشت. براي اثبات اين ادعا فقط كافي است به برنامه هاي اخير رسانه هاي ماهواره اي توجه كنيم. در حالي كه اين رسانه ها تصوير اعتراضات جنبش دانشجويي به (مثلا) حكم اعدام آقاجري را نشان مي دادند، مطالبات خود را بر روي آن تكرار مي كردند. علت اين جدايي صدا و تصوير و برنده بودن «كارگردان» صرفا پيشرفت تكنولوژي و در اختيار داشتن منابع نيست، بلكه علاوه بر آن اين ذات نزاع ها و جدال هاي گفتماني است كه در همه حال تلاش مي كنند براي حفظ و بسط هژموني خود (كه هيچ گاه ثبات پذير و كامل شونده نيست) عناصر جديدي را جذب و مفصل بندي نمايند. مرحله سوم از يك زاويه ديگر
جنبش دانشجويي براي بقاي خود و حفظ قدرت تأثيرگذاري نه به استراتژي و نه به استقلال نيازي ندارد. زيرا جنبش دانشجويي داراي حيات منظم و طولاني نيست. ممكن است جنبش دانشجويي از حيات چندين ساله و چند دهه اي برخوردار باشد، ولي در واقع دائما در حال تغيير است و از يك محتواي شناور برخوردار است.آنچه بيش از همه لازم است تأمل و تعمق بر هويت موجود جنبش دانشجويي است كه اين تعمق بايد به يك تعريف هويتي مشخص منجر شود. چنانچه اين تعريف به دست آيد در واقع در دل خود هم استراتژي، هم برنامه و هم مطالبات جنبش را نيز تعيين خواهد كرد. در اين صورت است كه اگر نيروهاي سياسي به دنبال جذب جنبش دانشجويي باشند به جاي آنكه به ارائه رهكرد و تعيين خط مشي براي دانشجويان بپردازند، به تشريح برنامه ها و استراتژي خود خواهند پرداخت و جنبش دانشجويي از پيروي به نقادي صعود خواهد كرد. اين وضعيت آشكارا در آستانه دوم خرداد وجود داشت و دانشجويان با پذيرش برنامه هاي آقاي خاتمي به ترويج آن در جامعه پرداختند. يعني خيل عظيم دانشجويان، كه بخشي از جنبش واقعي دانشجويي بود، وقتي آن برنامه ها را پذيرفتند نه به عنوان يك پادو سياسي بلكه به عنوان يك كنش استراتژيك تلاش كردند با پيروزي اين برنامه ها، در واقع مطالبات خودشان تحقق يابد. اين كنش استراتژيك به هيچ رو به معناي تداوم حمايت از آقاي خاتمي نبوده و نيست، بلكه مي بايد ضمن حمايت از برنامه ها و وعده ها، شيوه تحقق آنها مورد نقادي قرار گرفته و به جاي حضور در فرودگاه براي استقبال از آقاي خاتمي در بازگشت از سفرهاي خارجي، به تحقق نپذيرفتن وعده ها انتقاد مي شد. جنبش دانشجويي پنج سال به فتيشيزم خاتمي روي آورد و پس از آن ناگهان احساس بيگانگي كرد و خواستار استعفاي او شد. حال آنكه اگر جنبش دانشجويي به تعريف هويتي دقيقي از خود نائل مي گشت، قادر بود كه درك نمايد هواداري آن از خاتمي و دوم خرداد، نه به خاطر شخص آقاي خاتمي بلكه اساسا به خاطر برنامه ها و استراتژي ايشان بوده است. حلقه مفقوده شتاب و توان دهنده به جنبش اصلاحات، چه در ميان جنبش دانشجويي و چه در ميان خيل عظيم هواداران جنبش دوم خرداد، فقدان درك تمايز ميان برنامه و برنامه دهنده بوده است. به همين دليل، به غلط، گمان مي شود با كنار رفتن برنامه دهنده، بايد آن برنامه ها كنار گذارده شود و طرحي نو ارائه گردد. حال آنكه پيشبرد يك برنامه اجتماعي، امري اجتماعي است و ضعف هاي عدم تحقق آن به همه اجتماع بازمي گردد.اين وضعيت، در حوزه جنبش دانشجويي، بدان خاطر به وجود آمده است كه اين جنبش، اشتراك و هم پيوندي خود با هويت فراگير دوم خرداد را به يك پيوند سياسي تقليل داده و از اين امر كه اين خود دانشجويان بودند كه سوژه وارانه به پذيرش (و سهم داشتن در خلق) جنبش دوم خرداد پرداختند، غافل شده است. پي نوشت: 1. فرحناز حسام، پژوهشكده فرهنگ و هنر و ارتباطات. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |