| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
چه بايد کرد؟
يا اندر فضليت و بزرگواری کار سياسی و استراتژی رفرم جمشيد اسدی Assadi3000@yahoo.com برای برون رفت از شرايط سياسی ايران که ديگر مطلوب کمتر کسی است، همان پرسشهای آشنا دوباره مطرحند: رفرم يا انقلاب، اصلاحات يا براندازی، استحاله يا بپاخيزی؟ پس از تجربه در مجموع تلخ و ناموفق انقلاب 1357، راه حل براندازی در نظر اکثر ايرانيان فرو کاهيد و ناخواسته ماند. انقلاب هرچه بود، امروز از مشروعيت افتاده است. ارزشهای رسمی اش ديگر مورد اعتنای مردم نيستند و ايشان را برنمی انگيزند. در مورد شکاف فزاينده ميان ارزشهای رسمی و خواستهای مردمی، کافی است، تيراژ نشريات انقلابی و نشريات آزادی خواه، شعارهای رسمی و شعارهای مردمی و محبوبيت چهرههای غير انتخابی نظام، بويژه مقام رهبری را با محبوبيت چهرههای معترض مقايسه کنيم. اما ناکامی اصلاحات موسوم به جنبش دوم خرداد، آن هم در شرايطی که به دليل اقبال و پشتيبانی گسترده، شکست، مشکلتر از پيروزی مينمود، مردم را از مشی رفرميستی نيز سرخورده و دلزده کرد. زمانی که رئيس جمهور اصلاحات به ميزبانان خود در اسپانيا گفت که هر لحظه در انديشه درافکندن رخت مردان سياسی و بازگشت به محفل اهل قلم است، همه ما که دل و جان در گرو مبارزه رفرميستی داشتيم و داريم، تکليف خود را با اين رهبران بدانستيم. به راستی در اين شرايط که وضعيت حاضر نامطلوب است و وضعيت مطلوب سخت ياب، چه بايد کرد؟ آيا به بن بست و انسداد سياسی فرو افتاده ايم؟ اين مهمترين پرسش در پيش روی ماست. اندر باب علل فروکش و در جا زدن جنبش آزادی خواهی مردم ايران، بسيار گفته اند، که از آن جمله ميتوان اشاره کرد به اين که گويا گرفتار دينخويی هستيم، دچار فرهنگ سفله پرور هستيم، از مفاهيم درخور برای تفکر تاريخی محروميم، اسير سياستهای سلطه گران غربيم و ديگر. ما با اين سخنان دست کم به دو دليل مخالفيم. اول آن که اينها در بهترين حال، انگشت بر درد ميگذارند، بدون آن که در مورد درمان به خود کوچکترين زحمتی دهند. اين که بايد درست انديشيد و شرع از عرف جدا کرد و آزادی خواهی را در مدنيت جامعه نهادينه کرد و از دسيسه ابر قدرتها غافل نبود، کلیتر از آن است که برای خواست مردم سالاری و آزادی خواهی ايرانيان رهی به دهی بگشايند. از آن گذشته به نظر ميرسد که سخنان بالا، حتی اشاره به اصل درد نيز ندارند و اين دليل دوم مخالفت ما با آن هاست. گويا اين سخنان بيشتر عکس العمل به شکل خاص استبداد برآمده از نظام جمهوری اسلامی باشند تا بازگويی علت تاريخی عدم موفقيت مردم سالاری در ايران. به گمان ما، علت اصلی «يک گام به پيش و دوگام به پس» جنبش آزادی خواهی در ايران، را بايد در دو نکته جست، يکی سياسی و ديگری استراتژيک. آری به صراحت بر اين باورم که علت اصلی ناکامی ايرانيان در ايجاد دموکراسی و مردم سالاری سياسی است و درمان آن هم سياسی. نه فرهنگ ما و نه معرفت سياسی ما، پستتر از فرهنگ و معرفت کشورهايی چون مکزيک و سنگال و پرتقال و هند است که امروز بهره مند از دموکراسیاند و نه وحشیتر و بیسوادتر از آن روزی که مردم کشورهای پيشقراول قدم به دموکراسی گذاردند. صد البته که بايد از انديشه و تجربه ديگر فرهنگها بياموزيم، اما دانش آموزان عقدهای حقير نباشيم. درست است که هنوز موفق به استقرار دموکراسی نشده ايم، اما مبادا از ياد بريم که سرزمين ايران، از صد و پنجاه سال پيش تا کنون هيچگاه از حجت آزادی خواهی خالی نبوده است. ميبايستی از اين تجربه بلند آهنگ مبارزه، درس بگيريم و آن را از آزاديخواهان ديگر کشورها دريغ نکنيم، بدون آنکه آموزگاران نخوت زده باشيم. باری به لحاظ سياسی، عقيده ما به طور روشن چنين است : فرهنگ ما سفله پرور نيست. اين نگاه نژادپرستانه نه شايسته ايرانيان است و نه هيچ قوم ديگر. از سوی ديگر، چه بخواهيم و چه نخواهيم در دوره تاريخی مدرنيته جهان گستر جهان شمول بسر ميبريم. همه در مدرنيته زاده ميشويم، بسر ميبريم و ميميريم و بدين اعتبار هيچ رهبری، هرچند فرهمند و زورمند و ثروتمند، قادر نيست کشور را در تونل زمان به گذشته سنتی اش بازگرداند يا حتی از تحول آن در مدرنيته ممانعت بعمل آورد. آن چه هست، ما از ميان دو گزينه سياسی مدرنيته، دموکراسی يا استبداد، بيشتر گرفتار استبداد بوده ايم تا بهره مند از دموکراسی و علت آن هم سياسی است : زور استبداديون بر آزادی خواهان چربيده است و به همين دليل حاکميت سياسی کشور از آن ايشان گشته است. درمان اين درد هم سياسی است. ميبايستی زور آزادی خواهان بر استبداديون بچربد تا مگر حاکميت سياسی دموکراتيک شود. شوربختانه بايد گفت سياست در آرا روشنفکران و جنبش آزادی خواهی بسيار کم بها داده شده است. از روشنفکران گلهای نيست، اما به رهبران، مديران و کوشندگان سياسی جنبش آزادی خواهی که مسئول دست آوردهای عينی اند، اين خرده را ميتوان گرفت. بر ايشان اين خرده را نيز ميتوان گرفت، که چرا اصلاح طلبی را با عزلت جويی و درويش مسلکی در سخيفترين معنی آن، يکی انگاشته اند. شايد چون استراتژی رفرميستی درستی نداشتند و شايد هم چون اصلا استراتژی نداشتند. فقدان استراتژی و در نتيجه فقدان برنامه برای چيرگی بر دشمنان، دليل ديگر "يک گام به پيش، دو گام به پس" جنبش آزادی خواهی در ايران است. چرا که اصلاح طلبان ما بيشتر در پی فرصتند تا فرصت سازی. در اين مورد نگاه کنيد به کارنامه متين، اما کم مايه ياران جبهه ملی و مليون. ما شهروندان ايرانی، تنها هنگامی متوجه حضور اين بزرگواران در صحنه سياسی ميشديم که حاکمان مستبد، در پی تداوم بحران اجتماعی، به ناچار رو به بيرون از حلقه تنگ پيرامون خود ميکردند. در چنين شرايطی، مليون فرصت (رخصت) حضور مييافتند و شوربختانه، اغلب به همان سرعت آن را از دست ميدادند. اصلاح طلبان جنبش موسوم به دوم خرداد (که بیپرده پوشی هوادار آن بودم و هنوز هم با وجود هزار و يک خرده و انتقاد، از آن نبريده ام)، بهتر از اين نکردند. فرصتها را يکی يکی از دست دادند و بدين اکتفا کردند که : ببينيد اين ناکسان با قانون و دولت منتخب چه ميکنند. مردم هم که بسيار زودتر از ايشان فهميده بودند که اين ناکسان با زندگی مردم چه ميکنند، در عين حال فهميدند که نبايد از اصلاح طلبان دوم خردادی انتظار کاری داشته باشند که اهل انجامش نيستند. اما در مورد جنبش دوم خرداد، نکته ديگری را نيز بايد به روشنی گفت تا مگر هواداران پيشين آن افسوس کنان سرخورده نباشند و انتقادگران نيز زودتر از وقت، دستهای شادی برهم نسايند : جنبش دوم خرداد، اصل مبارزه و استراتژی ما نبود، بلکه تاکتيکی متاثر از استراتژی ما بود و هنوز هم تا اندازهای هست. اعلام کرده بوديم که استراتژی ما رفرميستی (اصلاح طلبانه) است و نه انقلابی (برانداز). البته با توجه به نگون بختی و هزار و يک زيان انقلاب در ايران، امروز کمتر کسی است که نام انقلابی بر خود نهد و لاجرم همه رفرميستند. اما اين تعارف است و به مفاهيم و واژههای عملی استوار نيست. رفرميست يا اصلاح طلب کسی است که تغيير و تحول را با بهره گيری از کوچکترين امکانات درون نظام حاکم ممکن ميداند و برای انجام آن، براندازی و سرنگونی کل نظام را بعنوان پيش شرط قلمداد نميکند. در نتيجه رفرميست، از همکاری و دست کم همسويی با هواداران پيگير يا آسان گير اطلاحات در درون حاکميت، ابايی ندارد. اما انقلابی يا برانداز، هيچ اصلاحی را در درون نظام حاکم ميسر نميداند، در نتيجه تماس با افراد آن نظام غير قابل اصلاح را هم بيهوده ميداند و وقت عزيز در اين کار هدر نميدهد. با چنين باوری، انقلابی تنها بر خرابههای نظام حاکم واژگونه است که عمارتی نو خواهد ساخت. بدين ترتيب روشن است که بر خلاف آن چه که توسط نويسندگان و خبرنگاران و گردانندگان محترم نشريه کيهان لندن و رسانههای بصری لس آنجلس تبليغ ميشود، خواست ايشان مبنی بر پيش شرط سرنگونی مسالمت آميز جمهوری اسلامی برای ابقای مردم سالاری، يک استراتژی رفرميستی نيست، بلکه استراتژی انقلابی، گيرم از نوع مسالمت آميز است. البته بگذريم از اين که هرگاه اصلاح طلبان دوم خردادی در زندان ميافتند و يا سر بر دار بلند ميدارند، يا با شهامت در مقابل مرتعجين ميايستند، چگونه رسانههای مذکور صفحه و وقت اول خود را وقف آن ميکنند. از اين نيز بگذريم که ايشان اين کار را بيشتر از بغض نظام جمهوری اسلامی ميکنند ونه حب اصلاح طلبی در ايران. بازگرديم به کار سياسی و استراتژی رفرميستی. قصد ما در اين مقدمه و مقالات ديگری که در پی اين خواهند آمد، انتقاد، گفتگو و پيشنهاد راه حل است در جهت پيروزی سياسی مردمسالاری و دموکراسی در ايران از طريق استراتژی رفرميستی. منظورمان از پيروزی سياسی مردمسالاری و دموکراسی، چيرگی و اقتدار حکومت مبتنی بر کثرت گرايی، انتخابات آزاد و تناوب و هم چنين توانايی در مهار و سرکوب مخالفان آزادی و حاکميت مردمی است. استراتژی رفرميستی هم اشاره بدين دارد که برای رسيدن بدين هدف، پيش شرط ما، براندازی نظام نيست، بلکه استفاده از کوچکترين امکانات در درون نظام است برای آن که هر روز بيش از پيش، نهادهای انتصابی و قوانين ارتجاعی جای خود را به نهادهای منتخب و قوانين دموکراتيک دهند تا جايی که نظام حکومتی ديگر هيچ شباهتی به شکل امروزين خود نداشته باشد. از همين رو و با وجود ناکاميها و عقب افتادن دراز آهنگ اصلاحات از خواستهای مردم، کماکان مشی رفرميستی را مناسبترين استراتژی تغيير و تحول در ايران ميدانم. دست آوردهای کمتر از انتظار اصلاحات در ايران، بيش از آن که بيانگر شکست مشی رفرميستی باشند، مؤيد اهمال مديرانی است که دانشوری، سخن پراکنی و تدوين انشا را به جای تهور و عمل سياسی نشانده اند. اما حقيقت اين است که ايشان هم از اشتباهات خود درس گرفتهاند و به هرحال برای پيروزی، بر ما کوشندکان، مشی رفرميستی است که تجربيات و آموزههای خود را به يکديگر منتقل کنيم. به دور از انصاف است که بر اهميت تاريخی دورهای که در آن محمد خاتمی رئيس جمهور شد، چشم فروبنديم، هر چه که به حکم همان انصاف وحتی با استناد به قول خود او، از کارنامه وی که بسيار کمتر از خواست و انتظار مردم است، غافل نتوانيم بود[1]. هرچه هست محمد خاتمی کل استراتژی اصلاح طلبی نيست، يکی از رهروان آن است. در پرتو همين استراتژی، ياران اصلی، بلکه پرچمداران و پيشقراولان مبارزه ما، شجاعان درون کشورند. کار ما پشتيبانی از ايشان است و نه ايجاد گزينهای در برابرايشان. برای توضيح اين موارد، سری مقالاتی به ترتيب زير خواهند آمد : - استراتژی سياسی چيست؟ يا ديالکتيک هدف و رهيابي - انواع استراتژيهای سياسی کدامند؟ يا انقلاب و رفرم - اصلاح طلبان از اپوزيسيون تا حكومت و لزوم حفظ قدرت - استراتژی پيروزی اصلاحات در ايران يا يک گام به پيش، باز هم دو گام به پيش - با دوستان و دشمنان اصلاحات چه بايد کرد؟ در عين حال و در لابلای اين مقالات به چند انتقاد در باره استراتژی رفرم يا اصلاحات پاسخ ميگوييم. جمشيد اسدی، پاريس، سپتامبر
2003
--------------- [1] :«احساس ميكنم خيلی از مطالبی را كه صادقانه طرح كردهام و با ابراز محبت مردم مواجه شد، تحقق نيافته است. در اين زمينه موانع و مشكلات فراوانی هم از سوی ما و هم از بيرون وجود دارد. هر چند اين مساله جامعه را از نظر روانی دچار مشكل كرده است اما من به هر دليل نميتوانم مشكلات را مطرح كنم؛ زيرا باعث دلسردی جامعه ميشود؛ در عينحال نميتوان سخن گفت و هيچ مشكلی را مطرح نكرد.» وی اضافه کرد:«من عهدی با ملت بزرگوار ايران بستهام كه به آن عهد پايبندم.» سخنرانی محمد خاتمی در جمع نمايندگان تشكلهای غيردولتی (سه شنبه ٢1 مرداد ۱۳۸۲)، به نقل از خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، چهارشنبه ٢٢ مرداد ۱۳۸۲، سايت اينترنتی ايران امروز www.iran-emrooz.de/khabar/khatami820522.html |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |