‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





سخنرانی دکتر هوشنگ اميراحمدی در "انجمن ايرانيان دانشگاه تورنتو"
گزينه‌های گذار به يک ايران دموکراتيک و رابطه ايران و آمريکا
  • جامعه ما بايد از جريان انتقام سياسی خارج شود. هدف نبايد انتقام و به دار آويختن حاکمان قبلی باشد. ما همه ايرانی هستيم. مثلا طبقه مذهبی خشنی که بر ايران حاکم است که از خارج نيامده، اين گروه نيز ايرانی است و محصول آقای پهلوی است
  • همانطور که نظام شاهنشاهی برچيده شد نظام جمهوری اسلامی نيز روزی خواهد رفت ولی اينکه به چه صورت و توسط چه عواملی ميرود مسئله مهم ما است 
  • اميرکبير، رضاشاه، محمدرضاشاه و رفسنجانی از طيفی هستند که ادعا دارند جامعه بايد در ابتدا اقتصادی پويا داشته باشد سپس به دموکراسی و توسعه سياسی برسد. اين ادعا فرموله کردن نيازهای دولت و طبقه سرمايه دار ايرانی است 
  • رضاشاه و محمدرضا شاه در پی ايجاد يک جامعه سکولار غربی بودند که جمهوری اسلامی محصول آن شد و جمهوری اسلامی در پی ايجاد يک جامعه اسلامی بود که جامعه‌ای عرفی به وجود آورده است 
  • سلطنت و اسلاميت در تاريخ ايران که جريان شيخ و شاه است هر دو امتحان شده اند. چيزی که ما هنوز در تاريخمان امتحان نکرده‌ايم، جمهوريت است. تاکيد ميکنم که جمهوری اسلامی، اسلاميت است نه جمهوريت
     
  •  
    گزارش: بهرنگ فروغی (منتشره در نشريه شهروند – چاپ كانادا)
    يكشنبه ٢٦ مرداد ۱۳۸۲

    روز شنبه 12 آگوست به دعوت انجمن ايرانيان دانشگاه تورنتو دکتر هوشنگ اميراحمدی ميهمان دانشجويان و افراد علاقمندی بود که برای شنيدن سخنرانی ايشان با عنوان "گزينه‌های گذار به يک ايران دموکراتيک" در سالن جمع شده بودند. دکتر اميراحمدی استاد دانشگاه راتگرز آمريکا، يکی از بنيانگذاران "سيرا" و رئيس شورای آمريکاييان ـ ايرانيان (AIC) است.
     
    ***
    در ابتدا دکترامير احمدی به احترام زهرا کاظمی ـ خبرنگار ايرانی ـ کانادايی که در زندان جمهوری اسلامی به قتل رسيد ـ يک دقيقه سکوت اعلام کرد و سپس سخنان خود را اينگونه آغاز کرد:
     
    بحث جلسه امروز در ارتباط با گزينه‌های گذار به يک ايران دموکراتيک و رابطه ايران و آمريکاست که شايد فقط چکيده‌ای از آن را بتوان در مدت زمان اين جلسه عنوان کرد. واقعيت جامعه امروز ايران دو معضل اساسی است که هر دو بهم وابسته اند. اولی معضل ارتباط با آمريکا ودومی معضل فرآيند دموکراتيزاسيون جامعه ايران است. برای ادامه بحث و پاسخگويی به سئوالات فوق پيش فرض‌هايی دارم که پايه اصلی استدلال من خواهند بود. اول، اعتقا دم بر اين است که تغيير وضع موجود در ايران اجتناب ناپذير است و دليل آن مشکل مشروعيت، مشارکت و کارآيی نظام جمهوری اسلامی است. پس بحث اصلی بحث تغيير روال حال نيست بلکه نحوه تغيير و عوامل آن است. به طور اخص در اين تغيير چه نيروهايی درگير خواهند بود و اينکه اين تغيير در پی چه جريانی و مسيری و در چه چهارچوب زمانی‌ای پيش خواهد آمد؟ همانطور که نظام شاهنشاهی برچيده شد نظام جمهوری اسلامی نيز خواهد رفت ولی اينکه به چه صورت و در کنار چه عواملی و کی ميرود مسئله مهم ما است.
     
    پيش فرض دوم اين است که اين تغيير دست اندازهای زيادی خواهد داشت و متاسفانه صلح آميز نخواهد بود و مسيری خطرناک است، اما عليرغم وجود موانع متعدد اعتقادم بر اين است که اين تغيير و اين مسير در جهت دموکراتيک به جلو خواهد رفت و جامعه ايران ديگر به بستر ديکتاتوری برنخواهد گشت، چه مذهبی و چه غيرمذهبی، و دليل اين ادعا خواست مردم ايران است. برای اولين بار است که طبقه متوسط ايران که همواره بدنبال توسعه سياسی بوده اند ديگر از صحنه بيرون نخواهند رفت و بايد نيازهای سياسی اش برآورده شود. اما نگرانی اصلی من اين است که ايران که کشور سورپريزهاست قبل از رسيدن به مقصد دچار انفجار شود. شايد برای همين است که گام اول ما در حال بايد در جهت مديريت و اداره کردن آينده ايران باشد.
     
    پيش فرض سوم من اين است که ما در حال حاضر نميدانيم اين گذار چگونگه اتفاق خواهد افتاد. آيا ايران عراقيزه ميشود يا مسير اروپای شرقی را خواهد پيمود؟ در اين جا من درباره مسير ممکن بحث خواهم کرد که لزوما مسير مطلوب نيست. اعتقاد ندارم که در آينده ما از مسير مطلوب وارد جريان تغييرات خواهيم شد بلکه از مسير ممکن. پيش فرض چهارم اين است که برای گذار د مکراتيک احتياج به يک درايت نظر و تجزيه و تحليل درست از شرايط کشور در چهارچوب منطقه و اصولا نظم نوين جهانی داريم. يعنی بايد بتوانيم نقا ط ضعف وقوت خود و سيستم را بشناسيم.
     
    فرض پنجم من اين است که در مسير اين گذار نميتوان رابطه ی ايران و آمريکا را ناديده گرفت. شايد بهتر است تاکيد کنم که طبيعت رابطه ايران و آمريکا بر اين مسير تاثير خواهد گذاشت زيرا فرآيند دموکراتيزاسيون در ايران بسيار تحت تاثير ارتباط ايران و آمريکا خواهد بود. من به شخصه اعتقاد دارم که رابطه ايران و آمريکا بايد درست شود و اگر قصد ما گذار از اين حکومت است نيز بايد رابطه ايران و آمريکا با همين حکومت فعلی نيز درست شود. اين تنها شانس ما برای دمکراتيزه کردن ايران بطور صلح اميز است. هر چند دوستان بسياری معتقدند اين ادعای من بی جا است، ولی من ميخواهم به جای رگ گردنم با مغزم فکر کنم .
     
    مشکل آمريکا با ايران مشکل قدرت است نه نوع رژيم، و در تحليل نهايی مشکل قدرت، سلاحهای کشتار جمعی فرضی جمهوری اسلامی است. آمريکاييان معتقدند که تا چند سال ديگر اين حکومت خود بخود واژگون خواهد شد، اما ميگويند که ما يک سال هم تا بمب ايران وقت نداريم. اين است که انها اين مسير را ميان بر خواهند زد. آمريکاييها امکان ندارد به ما، به فرض، 5 سال وقت بدهند که طی يک جريان معقول و آرام اين حکومت را دمکراتيزه بکنيم. مسئله قدرت در ايران بسيار حساس به زمان است و فرآيند آرام دموکراتيزاسيون از حوصله آمريکا خارج است. به همين خاطر است که من اعتقاد دارم ايجاد رابطه ايران و آمريکا به ما فرصت بيشتری خواهد داد برای طی فرآيند دموکراتيزاسيون.
     
    همچنين من معتقدم که هيچ تفاوتی ندارد که آمريکا با کدام جناح داخل حکومت ارتباط برقرار کند. متاسفانه در خارج از کشور بسياری معتقدند که اگر آمريکا با جناح راست ارتباط برقرار کند، جناح راست با کمک آمريکا جريان دموکراسی خواه را سرکوب ميکند و ديگر اين فرآيند متوقف خواهد شد. اما من اصلا اين فرض را درست نميدانم، زيرا اولا مردم ايران اين اجازه را به کسی نميدهند و ثانيا آمريکايی که ديکتاتور پرورش ميداد ديگر وجود ندارد. همچنين آمريکايی که دموکراسی خواه باشد نيز وجود ندارد. اين آمريکای جديد در بين اين دو حد در نوسان است و اتفاقا برای ما مفيد است زيرا ما نميخواهيم آمريکا برای ما دموکراسی يا ديکتاتوری بسازد. يک آمريکای خنثی نيز نميخواهيم که در مقابل حکومت تهران هيچ کاری نکند. ما بايد رابطه را بخواهيم ولی در عين حال بايد برای ان پيش شرط رعايت حقوق بشر وقانون را مطرح بکنيم.
     
    فرض آخرم اين است که بحث آينده بحث دموکراسی ايران به تنهايی نيست که همان توسعه سياسی است. شايد يکی از مشکلات آقای خاتمی هم همين بود که به جای بحث دموکراتيزاسيون فقط بحث دموکراسی را مطرح کرد. بحث دموکراتيزاسيون بحث گسترده تری از دموکراسی است که نطفه آن در بحث اقتصاد سياسی است. دموکراتيزاسيون نه فقط توسعه سياسی بلکه توسعه اقتصادی، عدالت اجتماعی، توسعه فرهنگی و استقلال و اقتدار ملی را شامل ميشود که بايد همزمان با هم به پيش بروند. همه ميدانيم که جامعه ايران يک جامعه طبقاتی و گوناگونی است. در حال حاض60% جامعه ايران زير خط فقر يا نزديک به ان به سر ميبرند و معضل اين طبقه تنها رای دادن نيست بلکه کار، آموزش، بهداشت، مسکن و برآوردن نيازهای اوليه ديگر زندگی است.
     
     بخش ديگر طبقه متوسط جامعه ايران است که در حال حاضر اصلاح طلبان داخل کشور انها را نمايندگی ميکنند. اين طبقه در صد و پنجاه سال گذشته دايما بد نبا ل توسعه سياسی بوده و هست. مشکل امروز اين نيرو اين است که طبقه کارگر و کشاورز را از ياد برده است وشعار عدالت اجتماعی را ديگر نميدهد. نيروی ديگر طبقه سرمايه دار ايرانی و دولت است که در اين بين ساکت نمينشنيند. انها بدنبال رشد وتجدد اقتصادی بشيوه خودشان هستند. حدود صد و پنجاه سال است که ما دعوای اولويت اقتصاد و دموکراسی سياسی را داريم. اميرکبير، رضاشاه، محمدرضاشاه و رفسنجانی از طيفی هستند که ادعا دارند جامعه بايد در ابتدا اقتصادی پويا داشته باشد سپس به دموکراسی و توسعه سياسی برسيد. اين ادعا فرموله کردن نيازهای طبقه دولت و سرمايه دار ايرانی است که بطور سنتی قدرتهای خارجی را هم با خود بهمراه داشته اند. در حالی که طبقه متوسط ايران با جنبش بابی‌ها، جنبش مشروطه، جنبش مصدق، انقلاب 79 و جنبش اخير اصلاحات مدعی اولويت توسعه سياسی است. اين تضاد آرا در تاريخ معاصر کشورمان باعث چرخش سياسی مبتذلی شده است که اميدوار هستم اين بار بنفع همه طبقات قطع بشود.ا
     
     واقعيت اين است که اين نيازهای طبقاطی بايد به طور موازی با هم حل بشوند زيرا اينها نياز بخش‌های اجتماعی متفاوت کشور اند. مخصوصا نه طبقه سرمايه دار در مقابل توسعه سياسی طبقه متوسط سکوت خواهد کرد و نه برعکس. طبقه 60 درصدی گاهی به دنبال اين جريان است و گاهی آن ولی مشکلش هيچکدام از اين دو نيست بلکه برآوردن اصلی ترين نيازهای زندگی مشکلش است. برای اين نيرو مهم تر از توسعه اقتصادی و توسعه سياسی عدالت اجتماعی است. به نظر من اين دعوا بر سر اولويت توسعه اقتصادی يا توسعه سياسی مشکل فرهنگی جامعه ماست که بايد درارتباط با تضاد بين سنت و مدرنيته حل شود. سنت و مدرنيته بايد به طور فرهنگی مشکل خود را حل کنند که به نظر من معنای آن سکولار کردن دين است و اين فرآيند سکولار کردن دين ميتواند بدون روحانيت يا با روحانيت باشد. بنده فکر ميکنم اگر ما بتوانيم اين مسير را با روحانيت انجام دهيم موفق ميشويم و فکر می‌کنم بدون روحانيت فرآيندی پايدار نخواهد بود. فراموش نکنيم که رضاشاه و محمدرضا شاه در پی ايجاد يک جامعه سکولار غربی بودند که جمهوری اسلامی محصول آن شد و جمهوری اسلامی در پی ايجاد يک جامعه اسلامی بود که جامعه‌ای عرفی به وجود آورده است. يکی از اتفاقات جامعه فعلی ايران تقدس زدايی است که طی اين دو دهه انجام شده است. اسلام ديگر به آن معنای قديمش در جامعه ايران معنی ندارد. اسلام دينی زمينی و اين دنيايی شده است.
     
    جامعه ايران در زمان گذار احتياج به يک ستون دارد، احتياج به يک اقتدار ملی دارد . اين گذار با هرج و مرج امکان پذير نيست، مگر اينکه هدف انقلاب باشد، هدف عراقيزه کردن ايران باشد. خوشبختانه مردم ايران حول مسئله اقتدار ملی و استقلال با هم مشکلی ندارند و در اين زمينه ملت ايران با هم متحد هستند.
    ولی در بنای توسعه دعوای بين نيروهای توسعه سياسی و توسعه اقتصادی در قرن گذشته همواره وجود داشته است. همواره بعدی از توسعه، بعد ديگر را کنار زده، و در نتيجه متاسفانه تا به حال توسعه سياسی و توسعه اقتصادی به عنوان يک مجموعه مکمل در نظر گرفته نشده است. در اين بين بحث عدالت اجتماعی بسيار مهم است و ميتواند مبنای يک توسعه همه جانبه باشد. متاسفانه نيروهای سرمايه دار ايرانی بحث عدالت اجتماعی را همواره برابر با افکار کمونيستی و سوسياليستی گرفته و با آن برخورد منفی کرده اند و نيروهای مترقی ما هم شرمنده از شکست سوسياليم استالينی امروز دم بر نمياورند . همچنين سرمايه دار با نيروهای مدعی توسعه سياسی به عنوان آشوب گر برخورد داشته است و روند توسعه سياسی را تخطئه کرده است. من معتقدم جامعه ايران دارای منابع و مراجع کافی برای پيشبرد همزمانی تمامی ابعاد توسعه است.
     
    پيشبرد همزمانی ابعاد مختلف توسعه به معنی فرض دولت ائتلاف است. دولتی که اين نيروها را با هم جمع کرده و موازی به پيش ببرد. اعتقاد دارم در ايران هيچ نيرويی دور انداختنی نيست چه سلطنت طلب، مجاهد، چپ ماوراء، روحانی و غيره همگی ميتوانند و بايد طی يک ائتلاف اجتماعی حضور داشته باشند.
    من خودم را به عنوان يک سوسيال دموکرات ملی ميشناسم و معرفی ميکنم. اعتقادم بر اين است که سوسيال دموکرات ملی از نظر مضمون جمهوری خواه است، البته در قالب سلطنت هم ميگنجد مثل حکومت سوئد. اما به نظر من بهترين نوع سوسيال دموکراسی برای ايران در قالب جمهوريت است و در چهارچوب پيشبرد عدالت اجتماعی، و توسعه اقتصادی، سياسی و فرهنگی با لحاظ استقلال و اقتدار ملی. تاکيد بکنم که سوسيال دموکراسی ملی نه تنها بحث سوسياليسم نيست بلکه حقانيت سرمايه داری را به عنوان تنها راه توسعه اقتصادی ميپذيرد. نميتوان تصور کرد که توسعه اقتصادی را طبقه متوسط جامعه رهبری کند، بلکه بورژوازی ايرانی بايد توسعه اقتصادی را رهبری کند اما نبايد طبقه‌ای قيم طبقه ديگر باشد. متاسفانه در جامعه ايران طبقه سرمايه دار بورژوازی هم رهبری توسعه اقتصادی را ميخواسته و هم مدعی برقراری عدالت اجتماعی و توسعه سياسی بوده است در صورتی که کار يک کارخانه دار فقط تجدد اقتصادی است نه بيشتر و همچنين طبقه متوسط نيز نبايد مدعی توسعه و تجدد اقتصادی شود. اين تداخل امور باعث کاهش بازدهی سيستم توسعه شده است.
     
    ما در ايران سلطنت را با استبداد، با دين، با مشروطه و با د يکتاتوری تجربه کرده ايم. ما اسلاميت را هم با مشروعه خواهی، ديکتاتوری و اصلاح طلبی تجربه کرده ايم. هر دو نوع اين تجربه‌ها در کنار سرمايه داری مدرن و سنتی و در چهارچوب فئوداليسم بوده اند. سلطنت و اسلاميت در تاريخ ايران که جريان شيخ و شاه است هر دو امتحان شده است. چيزی که ما هنوز در تاريخمان امتحان نکرده ايم، جمهوريت است. تاکيد ميکنم که جمهوری اسلامی، اسلاميت است نه جمهوريت. ما جمهوری تمام عيار دموکراتيک را تجربه نکرده ايم و مردم ايران حق دارند جمهوری بدون اسلام را نيز تجربه کنند، جمهوری‌ای که مضمونی سوسيال دمکراتسک داشته باشد. از نظر ذهنی مردم ايران آمادگی اين تجربه را دارند. اکثريت مردم نه انقلاب ميخواهند نه جنگ با آمريکا را. مردم ايران ذاتا به اصلاح امور معتقدند و اسلام را درون دولت رد کرده اند. تاکيد ميکنم که اسلام درون دولت با اسلام درون سياست فرق دارد. امکان ندارد اسلام را بتوان از سياست جدا کرد ولی ميتوان آن را از حيطه دولت خارج کرد. همچنين معتقدم مردم ايران حکومت وراثتی را از هر نوع سلطنتی يا غير ان را رد کرده اند. از نظر ذهنی مردم آمادگی پذيرش يک جريان جلوبر موثر با ائتلاف جريانهای مختلف را دارند. در اين راستا بحث گذار به چنين سيستمی مطرح ميشود.
     
     نکته اصلی اين است که گذار به يک جامعه دمکراتيک بايد با روحانيت انجا م بگيرد يا بدون روحانيت. بايد در اين زمينه تعمق کرد. به اعتقاد من بايد ورای انتقام سياسی معمول فکر کرد، يعنی بايد تمامی نخبه گان اقتصادی و سياسی در اين گذار حضور داشته باشند، منجمله روحانيت. در سفر اول آقای خاتمی به نيويورک به ايشان پيشنهاد دادم که لايحه ممنوعيت "انتقام سياسي" را در مجلس به رای بگذارد و گفتم دليلش هم اين است که با وجود فرهنگ انتقام گردش قدرت در ايران صورت نميگيرد. قدرتمندان وقت، قدرت را رها نميکنند به دليل ترس از دست دادن ثروت، جان و حتی جان فرزندان خود طی انتقام سياسی پس از تحويل قدرت. جامعه ما بايد از جريان انتقام سياسی خارج شود. هدف نبايد انتقام و به دار آويختن حاکمان قبلی باشد. ما همه ايرانی هستيم. مثلا طبقه مذهبی خشنی که بر ايران حاکم است که از خارج نيامده، اين گروه نيز ايرانی است و محصول آقای پهلوی است. در دهه 1970 تنها مکان ارائه بحث و اظهار عقيده مسجد بود و مهمترين آن نيز حسينيه ارشاد. شاه تمام نيروهای ديگر اعم از ملی، چپ و روشنفکران غيرمذهبی را از بين برده بود. در دهه 1970 و در زمان حکومت پهلوی آمار چاپ کتب مذهبی بسيار بيشتر از کتب غيرمذهبی بود. هر از چند گاهی نيز شاه فقيد ابوالفضل را در خواب ميديد يا به حرم امام رضا ميرفت و متوصل ميشد. اين واقعيت جامعه آن روز ايران بود.
     
    مسئله ديگر حوصله به خرج دادن در جريان اصلاح امور است . نبايد به فکر سزارين اين عمل بود همانطوری که در دوران مشروطه رضاخان فقيد در پی سزارين جامعه ايران برای زاييدن تجدد بود و ايت الله خمينی فقيد هم پس از انقلاب به زور ميخواست جامعه را اسلامی بکند. بنابراين، ما بايد به صورت پخته عمل کنيم، به صورتی فرهنگی ـ آموزشی. بايد بينش و نطريه بين مردم برد. بايد ارزش سازی و هويت سازی کرد. بايد با هدف و برنامه قابل درک و قبول برای ملت پيش رفت. بايد با توجه به واقعيت‌ها و تواناييهای جامعه حرکت کرد. نبايد گذاشت که احساس و عصبييت بر روند تصميمات و حرکت‌ها تاثير بگذارد. از همه مهمتر، بايد سعه صدر داشت. نبايد حسادت بر رقابت فايق ايد. بدون سازمان دهی و نهادسازی کار پيش نخواهد رفت. و بالاخره، بايد تحليل مشخص از وضعيت مشخص داشت. با ايده ال‌ها جلو رفتن خطاست! مثلا بايد ارزشهای ايران قبل و بعد از اسلام را در ارتباط با ارزشهای دنيای جديد ارزيابی نمود. و بايد ايران اينده را در چهارجوب منطقه اش ديد. منطقه‌ای که تماما اسلامی است.
     
    برای بررسی بيشتر بحث گذار بايد ديد حکومت ايران از چه نيروهايی تشکيل شده است. به نظر من حکومت ايران از چهار نيروی مشخص درست شده است: نيروی اول موتلفه اسلامی است که نيرويی بنياد گرای مذهبی دارای مکانيسم سنتی بازار است. اين نيرو بازار سنتی، سازمان اقتصاد اسلامی، صندوقهای قرض الحسنه و کميته امداد امام را در دست دارد. به طور کلی نيروی موتلفه بخش عظيمی از اقتصاد غيردولتی کشور را تحت کنترل دارد و بد ليل همبستگيهای دولتی، از مزايای بيشمار اقتصادی برخوردار است. کميته امداد و صندوقهای قرض الحسنه ميليونها ايرانی را با مبالغ ناچيزی به خود مشغول کرده اند. سازمان اقتصاد اسلامی تا سقف يک ميليارد تومان به تجار بازار برای جلوگيری از ورشکستگی و غيره وام اعطا ميکند. من اعتقاد دارم که لباس شخصی‌ها و دولت سايه عموما از طريق موتلفه شکل گرفته و هدايت ميشوند. اينها قوه قضاييه و حقانيون اين قوه را هم تحت کنترل دارند.
     
    دومين نيرودر حول و حوش رهبری (ولی فقيه) شکل گرفته اند. ميگويند حدود سه ميليارد دلار در سال مجموع هزينه نهاد رهبری است که بخش وسيعی از فعاليتش در خارج از کشور است. در لبنان، فلسطين و حتی لندن. سازمان ايمه جمعه، آستان قدس رضوی و بنياد مستضعفان و جانبازان از عمده سازمانهای تحت پوشش نهاد رهبری هستند. اعتقاد من بر اين است که نيروی موتلفه بسيار منفی تر و خطرناک تر از نهاد رهبری عمل ميکند. اگر ايران قرار باشد تحت جمهوری اسلامی بماند، بهتر است که ولی فقيه هم داشته باشد که در مقابل نيروهايی چون موتلفه قرار بگيرد! موتلفه هرگز به ولايت فقيه معتقد نبوده و نيست. به ياد دارم که آيت الله صافی و حلبی از مخالفان سرسخت ولايت فقيه بودند زيرا معنی ولايت فقيه را عمده کردن احکام ثانويه بنفع احکام اوليه و عمده تر کردن مصلحت نظام بر عليه اسلام ميدانستند. به همين دليل مخالف اقای خمينی هم بودند. وهمانطور که ميدانيم در بازنگری قانون اساسی در سال 1989 مرجعيت از ولايت فقيه گرفته شد. ولی فقيه تبديل شد به يک رهبر مطلق سياسی با اختيارات فراقانونی. انحلال مجلس، کنترل نيروهای نظامی و غيره از ولی فقيه، شاهی عمامه دار ساخت! ميگويند روزی رهبر عدم انحلال مجلس را از الطاف خود برشمرده زيرا از نظر قانونی اين امکان را دارد. بد ليل اين قدرت بی انتهای ولی فقيه است که موتلفه اينچنين طرفدار رهبر شده است!
     
    نيروی سوم راست ٌتعقل گراٌ است که راست بوروکرات و سرمايه دار است با رهبری رفسنجانی. اين نيرو مکانيزم‌های اقتصادی خود را هم در بخش خصوصی و هم در بخش دولتی در اختيار دارد که از عمده آنها به بخش نفت ميتوان اشاره کرد. درصورت شکست جنبش دموکراسی خواهانه در ايران قول ميدهم که نيروهای مؤتلفه و رفسنجانی و سلطنت طلبان با هم متحد ميشوند زيرا منافع اقتصادی آنها يکی است. آقای رفسنجانی در اولين دوره رياست جمهوری خود حدود ۴۰۰ نفر از سرمايه داران ايرانی زمان شاه را در نيويورک گرد هم آورد تا انان را به ايران بر گرداند. و بالاخره، نيروی چهارم را اصلاح طلبان برهبری آقای خاتمی تشکيل ميدهد که بخش دولت را در اختيار دارند و کمترين قدرت سياسی را دارند؛ در بخش اقتصادی نيز به علت دولتی بودن بايد تمام و کمال حساب پس بدهند و البته که همه اين کار را نميکنند. اين نيرو از بين نيروهای چهارگانه تنها بخشی است که قدرت اقتصادی محدود دارد . رهبری بين موتلفه و رفسنجانی قرار دارد و رفسنجانی بين خاتمی و رهبری. در داخل و خارج از حاکميت هم نيروهای مختلف اجتماعی وجود دارند.
     
    در حال حاضر سه نيرو برای آينده ايران مطرح است: اول، نيروی اسلامی طلب ، دوم نيزوی جمهوری طلب، و سوم نيروی سلطنت طلب. در حال حاضر نيروهای جمهوری طلب و سلطنت طلب، نيروی اسلامی طلب را تحت فشار دارند و اين به معنی هم جهت بودنشان نيست بلکه سمت وسوی اعمال فشار سياسی شان يکی است. در بحث گذار هم سه گزينه مطرح است. اول عراقيزه کردن ايران با کمک نيروی نظامی آمريکا، يا از طريق انفجار داخلی که عقيده اسرائيلی‌ها و حزب محافظه کار نو آمريکاست. اين گزينه به معنی گذار بدون روحانيت است. صورت دوم اين گزينه بحث رفراندوم است که ظاهری دموکراتيک دارد ولی پيش فرض آن سرنگونی و انقلاب است وگرنه رفراندومی بدون انقلاب ممکن نيست. اين گزينه نيز گذار بدون روحانيت است که بنده بدان اعتقادی ندارم. من به جنگ آمريکا عليه ايران و عراقيزه شدن ايران اعتقادی ندارم. اين اتفاق ايران را دهها مرتبه بيشتر در معرض آسيب قرار خواهد داد. سلطنت طلبان، مجاهدين و نيروهای چپ ماوراء از طرفداران اين گزينه هستند.
     
    گزينه دوم حفظ رژيم در حال حاضر و گذار با روحانيت را ميطلبد. مهمترين نماينده اين گزينه اصلاح طلبان هستند. متاسفانه آقای خاتمی در جريان اصلاحات نتوانست به خوبی هدايت امر را به عهده داشته باشد و بحث را محدود به خواست طبقه متوسط جامعه در راستای توسعه سياسی کرد که به مانع سنگين نيروی موتلفه و نيروی رفسنجانی برخورد نمود. اين دو نيرو با تلنگر اصلاحات سرنگون نميشوند. نيرويی که قرار است با از دست دادن قدرت، جان و مالش را هم از دست دهد به هر قيمتی خواهد ايستاد و با هر نيروی اصلاح طلبی مقابله خواهد کرد. خارج از حيطه ی اصلاحات، نيروی رفسنجانی معتقد است که اگر ما سر کار باشيم سازندگی ميکنيم، کار ايجاد ميکنيم و فشارهای اجتماعی را کاهش ميدهيم و با آمريکا صلح ميکنيم و مشکلات را حل ميکنيم و بلاخره به دمکراسی ميرسيم. تمامی اين ادعاها بی پايه است چون باز هم نيازهای مردم را فقط با حربه اقتصادی ميخواهد پاسخ دهد که فقط به نياز طبقه خاصی از وابستگان موتلفه و رفسنجانی بر ميگردد. در اين حين طبقه متوسط جامعه به پا خاسته و تا جامعه در جهت برقراری دموکراسی در حرکت نباشد، ساکت نخواهد شد که بسيار مايه اميدواری است. اين دو نيروی وابسته به اصلاحات و اقتصاد، گذار به توسعه را در هر شکلی با روحانيت ميخواهد ولی اصلا دغدغه اسلام مطرح نيست. من معتقد ام که روزی دين را از دولت زودترجدا خواهيم کرد تا روحانيت را از دولت.
     
    و اما گزينه سوم گزينه موثر و ممکنی است بر پايه سوسيال دموکراسی ملی. اين گزينه به معنی گذار در ميان مدت با روحانيت و در درازمدت از روحانيت است. اين گزينه بدنبال يک راه حل کوتاه مدت نيست. در مسير گذار به يک ايران دمکراتيک، کنار گذاشتن نيروهای اصلاخ طلب مذهبی و نسل دوم و سوم خانوادهای روحانيون ثواب نيست اگر غير ممکن نباشد. جمهوری خواهان دموکرات بايد اين گزينه را مطرح و انتخاب بکنند و برای ان حد اکثر تلاش خود را بخرج بدهند. اولين شرط اين گزينه به اعتقاد من عادی کردن رابطه ايران و آمريکا است. گزينه اول قطعا رابطه ايران و آمريکا را نميخواهد بلکه صد در صد خواستار دعوا و جنگ اين دو است. گزينه دوم رابطه آمريکا را برای حمايت از خود ميخواهد که معتقد است ميتواند با آمريکا کنار بيايد بدون لزوما حل مسائل دو کشور. در گزينه دوم از يک سو خاتمی رابطه را به صورت نه جنگ و نه صلح پيش برد و به اشتباه از در فرهنگ وارد شد که من خود به ايشان گفتم که آمريکايی‌ها به دنبال فرهنگ نيستند و اصولا اين ديد غلط است. از سوی ديگر آقای رفسنجانی در ارتباط با آمريکا راه اقتصاد را تبليغ ميکرد و ادعا ميکرد که آمريکاييها يک ملت ماترياليست هستند که به خاطر پول هر کاری ميکنند و فراموش ميکرد که جامعه آمريکا يک جامعه دموکراتيک است با نيروهای ترقی خواه عظيم. هر چند انها ماترياليست هستند اما از خود ايشان ماترياليست تر نيستند. رفسنجانی ماترياليسم خود را با ماترياليسم آمريکا در يک سو ديد ولی اين دو نوع سيستم سرمايه داری تفاوت ماهوی دارند.
     
    در گزينه سوم، ايجاد رابطه با آمريکا به معنی رها کردن اين رابطه برای بهره برداری منفعت طلبانه دو رژيم نيست. بايد برای رابطه حقوق بشر و رعايت قانون را بعنوان حد اقل پيش شرط‌ها گذاشت وبايد در صحنه ماند و نگذاشت که اين شروط فراموش شوند. در بيست و پنج سال گذشته حدود ۳۵ کشور در دنيا از ديکتاتوری به دموکراسی گذار کردند، منجمله شيلی، آفريقای جنوبی، کره جنوبی، تايوان و اروپای شرقی. تمامی اين کشورها با آمريکا رابطه عادی ديپلماتيک داشتند. خيلی از اين کشورها دوستان آمريکا بودند. ٪۴۰ بازار صادرات کره جنوبی را سالها آمريکا تامين ميکرد. در همين مدت ۲۵ سال چند کشور با آمريکا مشکل داشتند و آمريکا عليه آنها تحريم و سياست‌های ديگر زور و تنبيه را اعمال کرد ولی هيچکدام آنها به سوی دموکراسی نرفتند. مثل عراق، ليبی، چين، کوبا، ايران، سوريه و کره شمالی. نتيجه اين بحث اين است که آمريکا اگر بخواهد کشوری را دموکرات کند راه آن را بلد است و راهش اين نيست که ارتش را در مقابل تجارت يا ديپلماسی قرار بدهد. چند روز قبل در مصاحبه با بلومبرگ تاکيد کردم که آمريکا در عراق بايد ارتش و ژنرال‌ها را بيرون بکشد و تجار را به جای آن به داخل بفرستد همان کاری که در ديگر کشورها نظير شيلی و کره جنوبی انجام شد. چرا آمريکا در مورد خاورميانه ابتدا به ارتش و نيروهای نظامی رو می‌آورد؟
     
    واقعيت اين است که آمريکا در خاورميانه شبيه کشورهای ديگر آمريکای لاتين و آسيای شرقی عمل نميکند، ولی من معتقدم که آمريکايی که مصر و عربستان را ايجاد و حمايت کرد ديگر وجود نخواهد داشت. اين سياست جديد چه حکومت آمريکا در دست نئومحافظه کاران باشد چه در اختيار ليبرال‌های کهنه ديگر تغيير نخواهد کرد. ديگر آمريکا حامی صرف ديکتاتورها نخواهد بود و آمريکا مترصد ايجاد حکومت‌هايی است که توانايی کار با آمريکا را داشته باشند شايد در حد فاصل بين دموکراسی و ديکتاتوری. البته آمريکا به اين نتيجه رسيده است که دولتهای به بن بست رسيده نميتوانند منافع آمريکا را تامين کنند وگر نه لزوما آمريکا در پی دموکراسی خواهی نيست. و بدانيم که رابطه ديپلماتيک رابطه دوستانه نيست و رابطه عادی حق تمامی ملت‌هاست که با هم داشته باشند. و همچون مثال کره جنوبی و آفريقای جنوبی آمريکا ميتواند از فشارهای سياسی نظير حقوق بشر بر عليه ايران بعد از ايجاد رابطه استفاده کند.
     
    گزينه سوم از لحاظ اجتماعی بايد تلاش کند مردم را فعال در صحنه نگه دارد. نبايد مشکل آقای خاتمی را تکرار کرد که بيست ميليون رأی را بی فايده از دست داد. در اين گزينه استفاده از فشارهای سياسی بسيار ضروری است. برای طی کردن دوره گذار بايد برنامه داشت، بايد جريانی دموکراتيک ساخت که قانون اساسی آينده ايران از آن استخراج شود. نيروی گذار بايد رهبرسازی کند البته به عنوان يک نهاد نه فردگرايی. بايد جريان گذار نيرو تربيت کند برای وزارت و رياست جمهوری، اين جريان بايد مثلا پنج نفردر امر کشاورزی داشته باشد که يکی وزير کشاورزی بشود. خارج از تخليه احساسات و خالی کردن دق دل بايد به فکر مديريت و ساماندهی امور بود. من از فعاليت‌های سياسی که مبنايش برهم زدن و قاپيدن قدرت است حمايت نخواهم کرد. الان بيشتر نيروهای سياسی خواستار سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی هستند ولی تدبيری برای مديريت آينده مملکت ندارند. در اين رابطه، شايد اصلی ترين وظيفه نيروی طرفدار اين گزينه آموزش در جهت منطقی کردن جامعه است
     
    سلطنت و اسلام سمبل خود را دارند. بايد طيف جمهوری خواه در کشور هم سمبل سازی کند. بايد سنت جمهوريت را در فکر مردم وارد کرد که معتقدم فلسفه فرهنگی ما اين سنت را دارد . بايد برای جمهوريت هويت سازی کرد. جمهوريت نبايد و نميتواند اسلاميت و سلطنت را نفی کند. از همه مهمتر اين نيرو بايد جريان عرف گرايی در ايران را بشناسد و با آن کار کند. در عين حال نيروهای جمهوريخواه بايد با شجاعت و شهامت وبدون هيچگونه رودروايستی‌ای از اصول جمهوريت، يعنی برقراری از طريق عدم خشونت يک جمهوری مقتدر دمکراتيک ملی و عرفی (سکيولار) که در ان عدالت اجتماعی بمعنی وسيع مفهوم، توسعه سياسی بر مبنای رد حق مورثی برای همه مقامهای دولتی، رشد اقتصادی بر مبنای بازار، شکوفايی فرهنگی و فلسفی بر اساس اسلام، و برابری منطقه‌ای بنفع همه نيروهای اجتماعی و ملييت‌ها، ئفاع کرده و در اعمال و اجرای انها بکوشند.
     
    نکته قابل ذکر ديگر در مورد خود گذار است. هر وقت صحبت از گذار ميشود بحث محدود به گذار سياسی ميشود در صورتی که گذار ميتواند ترکيبی از گذار اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ملی باشد. اگر فقط به گذار سياسی فکر ميکنيد در حقيقت فقط به زور فکر ميکنيد. آيا مسير گذار در ايران فقط سياسی است؟. همانطور که به ياد داريد در دوران انقلاب افراد قصد خراب کردن تمام ساخته‌های دوران پهلوی را داشتند. در سال ۵۸ در سازمان برنامه يکی از آقايان انقلابی ميگفت که بايد تمام کارخانجاتی که شاه ساخته با بولدوزر خراب شوند. ايشان وابستگی اين کارخانجات را با منطقی ساده دليل وابستگی ملت ايران ميدانست و قصد تخريب آنها را داشت! بسياری از سياسيون در حال حاضر نيز نافی کل رژيم جمهوری اسلامی هستند ولی به نظر من بايد اگر نقاط مثبتی هست، شناخت و تقويت کرد. عرفی کردن دين يکی از محصولات جمهوری اسلامی است که ميتوان آن را تقويت کرد. بياييد بينش تخريبی را کنار بزنيم. دوستان، دانش هم با فلسفه تجمعی و هم با انباشت دستاوردها پيشرفت ميکند.
     
    در رابطه ايران و آمريکا دو دسته مسئله وجود دارند: مسايلی که امريکا با ايران دارد و مسايلی که ايران با امريکا دارد. در حال حاضر مسائلی که آمريکا با ايران دارد تعيين کننده است و مسائلی که ايران با آمريکا دارد متاسفانه جايی برای گفتگو ندارد. آمريکا امروز سه نوع مسئله با ايران دارد: (۱) سلاح کشتار جمعيی مخصوصا تکنولوزی هسته ای، (2) تروريسم، (۳) صلح بين فلسطين و اسرائيل، و (4) مسئله حقوق بشر و دمکراسی. مسئله دموکراسی اخيرا از طرف آمريکا مطرح شده و آن هم به خاطر ارائه يک برگ برنده است و برای روابط عمومی با مردم ايران. آمريکا ميداند که با مسئله دموکراسی به راحتی ميتواند ايران را تحت فشار قراربدهد و امتياز بگيرد. بشکلی اين مسا يل بر ميگردند به نقش جهانی امرکا، وضعيت منطقه، و جريانات سياسی داخل کشور. متاسفانه فرصت باز کرئن بحث نيروهای در گير در اين رابطه نيست. برای اين منظوراز شما دعوت ميکنم که به سخنرانی مونترال من در ماه می‌که متعاقبا در شهروند" چاپ شد رجوع کنيد.
     
    مشکل آمريکا با ايران از ۱۹۵۳ با کودتا عليه دکتر مصدق شروع شد، کودتايی که بسيار بر ايران، منطقه و آمريکا تاثير گذاشته است. اگر کودتای ۱۹۵۳ نبود، انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نبود و جنگ ايران و عراق نبود و ايران حامی تروريسم نبود، جنگ عراق عليه کويت نبود، جنگ امريکا بر عليه افغانستان نبود، و دو جنگ امريکا بر عليه عراق نبود. من اعتقاد دارم که نطفه اصلی اين مشکلات از کودتای ۱۹۵۳ می‌آيد و متاسفانه در حال حاضر سلطنت طلبان، مجاهدان و ماوراء چپ در پی يک کودتای ديگر هستند که قطعا نه به نفع منافع ملی آمريکاست و نه به نفع منافع ملی ايران. در اين راستا، حکومت جمهوری اسلامی يک فرصت تاريخی را از دست داد: زمانی که خانم آلبرايت در جلسه شورای آمريکاييان و ايرانيان از مردم ايران به خاطر کودتاي۱۹۵۳ ، ديکتاتوری شاه، و حمايت از عراق عذرخواهی کرد و متاسفانه ايران نکته را نگرفت. مشکل اساسی در طرف جمهوری اسلامی است، اين حکومت اصولا گرانفروش است و متکی بر فرهنگ بازار. در آن دوران رهبران جمهوری اسلامی ميگفتند که کافی نيست، امريکا بايد بيش از اين به ما بدهند. واقعيت اين است که الان يکصدم آن گفته خانم آلبرايت را نيز نخواهند شنيد و شايد دورانی به فکر رابطه با آمريکا بيفتند که همه چيز را باخته باشند.
     
     نکته بعدی تحليل جمهوری اسلامی است مبنی بر درگيری حتمی با آمريکا. اين تحليل از همان اول انقلاب دامنگير حکومت تهران شد. ايران انتخاب کرد که اين درگيری خارج از مرزهای ايران بماند: در لبنان و فلسطين و در حال حاضر در عراق. برای جمهوری اسلامی متاسفانه امريکا خيلی نزديک شده است. اين وضعيت محاسبات تهران را عوض کرده است. تا اين اواخر، اولويت‌های سياست خارجی ايران اول با کشورهای اسلامی، دوم با کشورهای منطقه و سوم با کشورهای خارج از منطقه بود. با اين حساب امريکا در ته خط قرار داشت. در حال حاضر آمريکا با اشغال افغانستان و عراق هم مسلمان است و هم همسايه! پس آمريکا الان در اولويت است. در حال حاضر رهبری جمهوری اسلامی به اين اجماع رسيده که بايد روابط با آمريکا عادی شود. ولی به چه نحو و با چه هزينه اي؟
     
    نکته مهم بعدی اين است که ايرانيها صادقانه موافق صلح اعراب و اسرائيل نبوده اند زيرا صلح بين اعراب و اسرائيل لزوما مدافع منافع ملی ايران نيست. حتی در دوران جنگ اعراب و اسرائيل نيز اعراب ايران را دشمن ميخواندند و عراق به ايران حمله کرد. حالا تصور کنيد اعراب و اسرائيل با هم در صلح باشند و در مقابل ايران. ايران هم در طول اين مدت تمام توان خود را برای جلوگيری از اين صلح به کار برده است. وزارت امور خارجه در اين ميان برخورد ديپلماتيک نداشته است. مثلا به جای صحبت از مظلوميت مردم فلسطين، بايد ميگفت صلح اعراب و اسرائيل به نفع منافع ملی ما نيست مگر آن که ما در آن نقش داشته باشيم. اعلان اين موضع درست اما شهامت زيادی ميخواست .
     
    مشکل آخر بحث اقتدار ملی است. آقای خامنه‌ای خطاب به آمريکا ميگويد شما از باب غلط وارد ميشويد. آقای خامنه‌ای خود را باب اصلی ورود به ايران ميداند. در قانون اساسی به درست يا به غلط بالاترين مرجع قانونی آقای خامنه‌ای است و دروازه رابطه ايران و آمريکا آقای خامنه‌ای است نه خاتمی و نه رفسنجانی و تا روزی که اين قانون اساسی است آمريکا بايد از همان دروازه وارد شود و اين کار در حقيقت به رسميت نشناختن جمهوری اسلامی است. آمريکا ميگويد انتخابی‌ها را ميخواهيم نه انتصابی‌ها را ولی اين موضع بر طبق قانون اساسی فعلی و حاکم بر کشور نيست. من بارها به مقامات آمريکايی تاکيد کرده ام که اگر قصد سرنگونی رژيم ايران را داريد به آقای خامنه‌ای حمله کنيد و اگر قصد صلح با رژيم اسلامی را داريد بايد با او دست بدهيد. لطفا اين گفته را حمايت از ولايت فقيه برداشت نکنيد. من اعتقادم بر رفتن ولايت فقيه و جدايی مذهب از دولت است. اما بحث اينجای من، بحثی ديپلماتيک است. در عالم ديپلماسی برخورد بايد واقع گرا باشد.
     
    آمريکا و بسياری از ما در اين مدت بی جا به آقای خاتمی متکی بوده ايم. من از همان اوايل انتخاب شدن ايشان بعنوان رييسس جمهوری و مخصوصا وقتی شنيدم که بحث جامعه مد نی من را به بحث مد ينته النبی تغيير ميدهد متوجه شدم که ايشان نميتواند رهبر موثری برای اصلاحات باشد. شايد اگر آقای خاتمی در انتخابات سال ۷۶ پيروز نميشد حزب ايشان در اپوزيسيون ميتوانست نقش موثرتری داشته باشد. دو ماه قبل از انتخابات من به آقای ناطق نوری گفتم که انتخابات را ميبازی زيرا اکثرحاميان تو افرادی هستند که سخنرانی به هم ميزنند و مردم ايران از آنها خسته شده اند. ايشان در جواب گفت من ساق پای اينها را ميشکنم! اشتباه نکنيم! آقای خاتمی همچون آقای مصدق که نيامده بود سلطنت را از بين ببرد، نيامده است که جمهوری اسلامی را بردارد. . مصدق آمده بود درون سلطنت فضا ايجاد کند. آقای خاتمی هم در جمهوری اسلامی همين وظيفه را داشته است.
     
     آمريکاييها درک غلطی از خاتمی داشتند و فکر ميکردند خاتمی با بيست ميليون رأی ولايت فقيه را از بين ميبرد و رابطه با آمريکا را آغاز ميکند. آمريکا از پيچيدگی جامعه ايران با خبر نبود. از حضور پرقدرت مؤتلفه آگاه نبود. اشتباه ديگر آمريکا اين است که در مرحله گذار، هم خدا را ميخواهد و هم خرما را. آنها در عين حالی که ميخواهند مردم به خيابانها بريزند و با شلوغی دموکراسی بياورند ولی حاضر نيستند در کنار مردم باشندد و اوضاع را درست کنندد. آمريکا در اين مدت نقش آشوبگری داشته که تحت تاثير لابی اسرائيل است. اسرائيل تا اين اواخر از آمريکا دو چيز ميخواسته يکی پول و ديگری اسلحه. ولی اسرائيل يک دفعه از حزب الله لبنان شکست خورد و تحت تاثير ناآرامی‌های خيابانی امنيت ملی خود را در تهديد ديد هر چند ارتش‌های رسمی اعراب خاموش هستند ولی نيروهای مردمی در صحنه حاضر هستند. اسرائيل در اين مرحله آمريکا را در صحنه خاورميانه حاضر ميخواست تا به "ام الفساد تروريست‌ها"، ايران، حمله کند. اسرائيليزه کردن آمريکا از طرف اسرائيل تعقيب شد که در عراق و افقانستان فعلا اتفاق افتاده است. ولی اسرايل عراق و افغانستان را کافی نميبيند و بسيار مشتاق درگير کردن آمريکا و ايران هست. يکی از زيبايی‌های کار لابی اسرائيل در آمريکا اين بوده است که منافع ملی اسرائيل را در چهارچوب منافع ملی آمريکا پيش برده است. شايد منافع ملی ايران نيز تنها از طريق چهارچوب منافع آمريکا قابل پی‌گيری است. اگر دقت کنيد يک ايرانی در جريانات تروريستی اخير آمريکا نبود. بنابر اين مسئله آمريکا با تروريسم ايران، حزب الله لبنان و حماس است که دقيقا مشکلات اسرائيل است!
     
    ايران و آمريکا طی دو دهه گذشته در برخورد با هم محتاط بودند. امروز بحث ثبات جمهوری اسلامی يکی از مسائل اصلی رابطه با آمريکاست. در سال ۲۰۰۲ آقای يوری لبرانی که در زمان شاه سفير اسرائيل در ايران بود در جلسه‌ای با همکاری نئومحافظه کاران برنامه ريختند که پيش بينی ميشد ايران در سال ۲۰۰۲ به انفجار ميرسد و اينها در پی شخصی بودند که زمان انفجار بتواند رهبری را به عهده بگيرد. که آقای رضا پهلوی به عنوان سمبل اين عمل انتخاب شدو متعا قبا تلويزيون‌ها و راديوهاس اسراييلی و امريکايی شروع به کار کردند. ۲۰۰۲ تمام شد و اتفاقی نيفتاد. ادعا کردند که شايد تند رفتيم، خلاصه ۱۸ تير ماه امسال 2003 روزی بود که اطمينان داشتند انفجار به وقوع خواهد پيوست. تمام تلويزيونها و راديوها ۱۸ تير را روز اساسی تغيير ميناميد ند . من در مصاحبه هفته قبل از ۱۸ تير با تلويزيون آپادانا گفتم هنوز بر ايجاد برقراری رابطه ايران و آمريکا اعتقاد دارم که مصاحبه کننده با تعجب آميخته با عصبانييت گفت آقاجان يک هفته ديگر اين رژيم رفتنی است! ببينيد که چقدر تجزيه و تحليل احساسی و ناپخته بود.
     
    در حال حاضر نيز وعده سال ۲۰۰۴ را ميدهند. همانطور که عرض کردم در صورتی که جريان اصلاحات پيش نرود انفجار بلاخره يک روزی به وقوع خواهد پيوست. رهبری اگر جواب نيازهای مردم را به صورتی حد اقل خارج از جريان اصلاحات ندهد انفجار اجتناب ناپذير است. ولی تا دو سال ديگر احتمال آن وجود ندارد. درست است که مردم ايران عصبی هستند و بسيار ناراضی ولی هيچ حکومتی بدون داشتن يک گزينه قدرتمند ريزش نخواهد کرد. بايد يک سيستم و رهبری سياسی وجود داشته باشد. جنبش دانشجويی هر چند از دانشجويان قهرمان شکل گرفته ولی جنبش دانشجويی است. در زمان شاه هم ۸ تن از همدوره ای‌های خود من در دانشگاه تبريزاعدام شدند ولی سالها بعد جنبش سياسی را نيروهای ديگری شکل دادند و موفق گرديدند. جنبش دانشجويی زمانی موفق است که نيروهای سياسی در خارج ازدانشگاه به پيشروی اين جنبش کمک کنند. جنبش دانشجويی يکی از بی ثبات ترين جنبش‌هاست زيرا دانشجو فقط چند سالی مهمان دانشگاه است و بعد از آن کارمند دولت يا بخش خصوصی ميشود. جنبش دانشجويی ميتواند شروع حرکت باشد ولی به نيروی ديگری برای هدايت، سازماندهی و رهبر احتياج دارد.





    [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de