| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
كاش نمیدانستم او «زيبا»
است
رضا
علامهزاده
يكشنبه ٢٩ تير ۱۳۸۲ مثل هر روز قبل از اينكه به كلاس درسم در دانشگاه هلينز ، در ايالت ويرجنيای امريكا ، بروم پست الكترونيكیام را در كامپيوتر كتابخانه چك میكنم. نگاهی سريع نگاهی سريع به تيترهای سايتهای خبری فارسی میاندازم. هر چه كه جالب میبينم چاپ میكنم تا بعد از كلاس بنشينم و با خيال راحت بخوانمشان. چند دقيقهای بيش نيست كه غمنامهی ناصر زراعتی را در سايت ايران امروز خواندم و دريافتم كه «خانم زهرا كاظمی ، عكاس ايرانیالاصل يك روزنامه كانادايی» همان «زيبا»ی مدرسه خود ماست. زيبا دو سالی در مدرسه عالی تلويزيون و سينما پايينتر از من دختری بود فعال ، آگاه پرحرارت و سرشار از انرژی و سخت دلبربا. مثل اغلب بچههای مدرسه فكر و ذكرش فيلم بود و همواره آماده بود هر پيشنهادی را برای همكاری در فيلمسازی بپذيرد، حتی بازيگری را كه من به او كردم. آنروزها ، گمان میكنم سال 1350 خودمان بود ، برای تلويزيون ملی ايران فيلم مستند میساختم. فيلمنامهای نوشته بودم به نام «چوب» كه آرزو داشتم آن را بسازم ولی امكاناتش را نمیتوانستم فراهم كنم. وقتی تلويزيون ملی پيشنهاد مرا برای ساختن دو فيلم مستند در مورد روستاييان مازندران پذيرفت تصميم غريبی گرفتم. فكر كردم با امكانات اين فيلم مستند ميتوانم فيلم «چوب» را كه داستانش در مازندران میگذشت بسازم. اينكه بعد چه جوابی برای قسمت مستند سازی تلويزيون میداشتم چيزی بود كه به آن فكر نمیكردم. نقش اول فيلم را به بهزاد فراهانی ، كه آن روزها در بازيگری بر صحنه تئاتر نامی داشت ، سپردم و برای نقش مقابل او وسوسه شدم از زيبا استفاده كنم. زيبا نه تنها از بازی در اين فيلم استقبال كرد بلكه در صحنههايی كه بازی نداشت به عنوان منشی صحنه كمكم میكرد. فيلمی بود كه به ضرب اشتياق ، با دست خالی ، تا نيمه پيش رفت. به گمانم ما سه بار به مازندران سفر كرديم و صحنههای بسياری را در روستاهای اطراف نكاء گرفتيم. بعد كه پولمان تمام شد كار را متوقف كرديم تا چاره ای بيابيم. من برخی از صحنههای فيلم را تدوين كردم تا به مسئولين تلويزيون نشان دهم با اين اميد كه بودجه مورد نياز را برای ادامه كار بگيرم. كه البته خيال خامی بود. فيلمهای گرفته شده برای هميشه در قوطیهای حلبی حبس شد و تصوير زيبا كاظمی هرگز بر پرده نرفت. از آن پس ديگر نديدمش. برای من سالهای زندان بود و دوری از همه. تا پس از انقلاب كه با محمدعلی هاشمی در يكی از جلسات سينماگران پيشرو در دفتر بهمن فرمانآرا آشنا شدم. هاشمی با سيدمحمد بهشتی و انوار برای مذاكره با اعضا سينماگران پيشرو آمده بود (من ماجرای اين ديدار را در كتاب «سراب سينمای اسلامی ايران» آوردهام). البته من هيچكدام از اين سه نفر را نمیشناختم ولی بخاطر دارم كه هاشمی در پايان جلسه به من گفت همسر زيبا كاظمی است. كمی جا خوردم چرا كه هاشمی آن روزها خيلی خشكه مقدسبازی در میآورد و برای اينكه از دوستانش عقب نماند مرتب از رابطهاش با علمای اعلام قم حرف میزد. كاراكتری كه از او ديدم هيچ مناسبتی با زيبا كاظمی ، دختری آزاده ، شاداب ، مدرن ، آگاه و دلبرا نداشت. هاشمی اما جدا از همهی اينها بچهی سادهای بود. رفقايش بهشتی و انوار ، پستهای حساس و كليدی تلويزيون و وزارت ارشاد را ربودند و اورا دست خالی رها كردند. بگذريم. بايد برگردم به كتابخانهی دانشگاه و عكس «خانم زهرا كاظمی ، عكاس ايرانیالاصل يك روزنامهی كانادايی» را دوباره در اينترنت ببينم. مسلما اين بار چهره استخوانی و مصمم او ، نگاه عميق و راسخ او ، و جذابيتی كه جائی در نهانی چشمانش نهفته است برای من معنايی ديگر خواهد داشت. آه ، كاش نمیدانستم كه او «زيبا» است. 18 جولای 2003 ويرجينا – امريكا |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |