| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
برای شيرين ، بزرگ بانوی صلح، هموطن ، هم شهری و هم دورهای دانشکدهام
محمد افراسيابی
خسته شدهام از کار روزانهام، برای رفع کسالت از همکارم میپرسم که آيا حال و حوصلهی همراهی در صرف فنجانی قهوه با مرا دارد. او نيز که نياز را احساس کرده است به سئوالم لبيک گفته و با هم پلههای مارپيچی راه خروجی اضطراری را صعود کرده وارد رستوران اداره میشويم. تا قهوه آماده شود، روزنامهی صبحگاهی شهرمان را که ديگر کهنه شده است و بیخواهان، برمیدارم. در صفحهی اولش عکس نخست وزير سوئد را میبينم که، کاپيتان تيم فوتبال زنان سوئد را که از دومين سکوی قهرمانی فوتبال جهان بالا رفتهاند، بغل کرده است. گوشم زنگ میزند و سرم گيج میرود. به ياد گفتار رئيس جمهور کشورمان میافتم، که درجمع خبرنگاران ضمن ابراز خوشحالی از اعطای جايزه صلح نوبل به شيرين عبادی گفته بود: اين جايزه بر اساس ملاكهای كاملاً سياسی به وی داده شده است. و سپس در پاسخ خبرنگاری ديگر كه پرسيده بود "چرا به عنوان رئيس جمهور دولت ايران رسما پيام تبريکی برای شيرين عبادی نفرستاده است"، با حالتی نيمه عصبانی، افاضه فيض فرموده و گفته بودند "مگر هر اتفاقی در كشور افتاد، بايد پيام رسمی بدهيم". مثل اينکه جايزه صلح نوبل چون حلوای نذری شب جمعه است که به هر رهگذری تعارف ميشود. و اضافه کرده بود که از ديدگاه ايشان جايزه صلح نوبل خيلی مهم نيست، البته جايزه ادبی آن مهم است و من مترددم که اگر زنده ياد شاملو به اين افتخار نائل شده بود، آن وقت جايزهی ادبی نوبل نيز "اخ" میشد. چون ديشب تا نيمه شب به دنبال خبرگيری از ورود "بزرگ بانوی صلح" (راستی چه عنوان سنجيدهای برای شيرين يافته است آنکه ابتدا اين عنوان را يافت و به کار گرفت) به ميهنم، چارميخ شده بودم مقابل کامپيوترم، ولذا فرصت نگاه کردن به اخبار سوئد را نيافته بودم و مايل بودم واکنش رسمی يوران پرشون را در مقابل دخترانی که لياقت خود را برای بالا رفتن از سکوی قهرمانی دنيا به جهانيان نشان بودند، دريابم. روزنامه را ورق میزنم. تصوير آشنائی نگاهم را متوقف میکند، اردلان شکرآبی، دبيرکل جوانان حزب سوسيال دموکرات سوئد، که با تکيه به آراء جوانان سوئدی به اين سمت برگزيده شده است، برای ساکنان شهر محل اقامتش از برنامههای آتی سوسيال دموکراتها صحبت خواهد کرد. او دانشجوی سال آخر حقوق است. به دنبال پرشون میروم و واکنشش در برابر صاحبان جام قهرمانی نقره جهان که تصوير ديگری متوقف ميکند. جوانی پهلو به پهلوی وليعهد و صاحب آيندهی تاج و تخت سوئد ايستاده است. وجناتش خبر از تبار ايرانيش میدهد. با نگاهی دقيقتر حدسم به يقين مبدل میشود. شهرام حيامنش، ساکن شهر نورشوپينگ، جايزهی صد هزار کرونی بنياد آی. اف. اس. را، نصيب خود کرده است. اين بنياد عهدهدار تشويق و حمايت از خارجی تبارارانی است که در مشاغل آزاد موفقيتهائی بدست آوردهاند. شهرام سال1991 ايران را ترک کرده و در سوئد رحل اقامت انداخته است. امروز حسب اظهار مدير مسول بنياد آی. اف. اس. صاحب بزرگترين فروشگاه کامپيوتری و بازيهای تلويزيونی سوئد است. به تورق روزنامه ادامه میدهم. "هزارن ايرانی به استقبال شيرين عبادی رفتند" تيتر ديگری است که متوقفم میکند. همان اخباری است که در تارنماهای هموطنان درج بوده است، میگذرم و به صفحه مورد نظرم میرسم. پرشون، کاپيتان تيم فوتبال زنان سوئد را در آغوش گرفته و ليوانش را به سلامتی او بلند کرده است. "بسلامتی تو! و رو به خبرنگاران میگويد "ارزش آنان با طلا برابر است. " و در ادامهی خبر میخوانم که دو فروند جت جنگی نيروی هوائی سوئد تا مرز سوئد به استقبال قهرمانان رفته بوده است. اشك در چشمانم حلقه میزند. همکار میپرسد "چه شده است" برايش جوابی ندارم. به ياد شعر عقاب زنده ياد خانلری میافتم و پيش خود زمزه میکنم: چون نيک نظر کرد پر خويش در آن ديد / گفتا زکه نالم که ازماست که برماست. و از خودم میپرسم آخر تفاوت از کجا تا به کجا؟ جوانی خارجی به دليل نشان دادن لياقتش، اطمينان و احترام جوانان بومی کشور ميزبانش به خود جلب میکند و با آراء آنان رهبری جوانان حزب حاکم به خود اختصاص میدهد. جوان خارجی ديگری با بروز استعداد ذاتيش (نمیگويم استعداد ايرانی) صاحب بزرگترين فروشگاه کامپيوتر و وسائل بازيهای تلويزيونی میشود، شهرتی بهم میزند و سرمايهای میاندوزد و يحتمل از زندگی مرفهی هم بهرهمند، ميزبان به اين همه امتياز، شهرت و آسايش نه تنها حسادت نمیورزد، بل او را به پاس اين همه موفقيت، شايستهی دريافت جايزهای به مبلغ يکصدهزار کرون از دست ملکهی آينده کشور ميزبانش میداند. اما در کشور من بانوئی برای اولين بار موفق به دريافت جايزهی صلح نوبل میشود، به اين سبب نام ايران تيتر اول کليهی روزنامههای جهان به خود تخصيص میدهد، موقعيتی که در شش دههای اخير دو بار اتفاق افتاده است ، ملی شدن نفت و انقلاب 22 بهمن، آنگاه رئيس جمهوری ما که با شعار "گفت وگوی تمدنها" توانست تکيه بر منسب رياست جمهوری زند میگويد "جايزهی صلح نوبل خيلی مهم نيست"، چرا که اين جايزه به کسانی چون مناخيم بگين، اسحق رابين ، انورسادات، کارتر و ديگرانی که آمادگی خويش را برای حل موارد مورد اختلاف از طريق نشستن پای ميزمذاکره اعلام کردهاند، نيز اعطا شده است. و جالب آنکه دو نفراز اين صلح دوستان جان خويش را دراين راه نيز از دست دادهاند. برايم اين سوال مطرح میشود که مگر کلمهی صلح، در قاموس سياست نمیگنجد و مبارز راه صلح را نمیتوان يک فرد سياسی ارزيابی کرد. آيا در فلسفه جناب رئيس جمهور اسلامی وطنم که من احترام جداگانهای برايش نيز قائلم، فقط آنانی که با بکاری گيری اسلحه موجب مرگ و نابودی انسانها میشوند شايستگی صفت "سياسی بودن" را دارا هستند. کار روزانهام تمام شده است. راهی خانه میشوم. در افکار خويش غوطه ورم. باين میانديشم که عدم اعزام جتهای جنگنده به پيشواز اين بانوی گرامی، پيش کش رياست جمهوری، که میفهمم او در اين ميان بی نقش است، اختصاص پاويون دولتی هم هيچ، که مختص "ميهمانان عاليقدرشان" است. اما نمیفهمم چرا ديگر سالن وروی شيرين عوض کردهاند. نمیفهمم کی به خانه رسيدهام. با چرخاندن کليد و باز کردن در آپاتمان مسکونيمان، بوی خوش طبخ غذای ايرانی مشامم را پر میکند. میفهمم که همسرم نيز به خانه آمده است. سلامی میکنم. صدای جواب سلامم کوتاه ، مختصر و بريده است. و اين غير معمول است. سرراست به اتقاقی میروم که صدايش از آنجا آمده است و او را در برابر کامپيوترمان میيابم. میخواند و میگريد. توان سخن گفتنش نيست. فقط میپرسد آيا اينها را توهم خواندهای. اشکهايش جاری است. آيا اين اشک، اشک شوق است و يا..... بياد زنده ياد حميد مصدق میافتم و سرودهاش: تو اگر برخيزی ، من اگر برخيزم ، همه برمی خيزند و ياد روزهای بس دوری که در زير سايهی سايهی درختان چنار سر به فلک کشيدهی جلوی دانشکدهی حقوق، دورش جمع شده بوديم و او شعر تازهاش برايمان میخواند. ديدار آخرينم با او در مقابل سفارت سوئد بود در ميدان سابقا آرژانتين که با صدائی بلند آواز داد "افراسيابی توهم عازمی! آن روز من حتی تصور ترک خانهی مادری در ذهنم هم رسوخ نکرده بود. او خود درصدد تهيهی ويزای اطريش بود برای همسرش. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |