| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
سخنی كوتاه ، با آقای بهنود
احمد افرادی
جمعه ۳ مرداد ۱۳۸۲
آقای بهنود، در مقالهای به نام «مذاكرات پنهان ،
خانهای بر روی شن»، مندرج در سايت اينترنتی ايران امروز، ٢٤خرداد ١٣٨٢، در مورد
برخی وقايع تاريخ معاصر ايران ، روايت جديدی به دست میدهد.
نوشته ايشان ، كه برشهايی از تاريخ معاصر ايران را در بر میگيرد، مقايسهای است بين رفتار صدسال اخير روسيه و آمريكا، با ايران. اين مقايسه ، آن گونه پيش میرود كه از آمريكا، چهرهای مشفق و مهربان نسبت به ايران تصوير شود. چهرهی آمريكا آنگاه دلنشينتر میشود كه تصوير تاريخی نامطبوع روسيه در كنارش قرارگيرد. و هدف ، آنگاه سهل الوصولتر میشود، كه اين چهرهی نامطبوع را، با دخل و تصرف در اسناد تاريخی و جمله پردازیها و ديگرشگردهای روزنامه نگاری ، كريهتر بنمايانيم. برای آن كه تا حدودی در فضای ماوقع قرارگيريم ، انگيزهی آقای بهنود را در نوشتن مقالهی «مذاكرات پنهان...» ، به قلم خودشان میخوانيم: « اين روزها كه مجادلات ايران و آمريكا و تهديدهای واشينگتن عليه جمهوری اسلامی در صدر اخبار جهانی نشسته است ، خود به خود ذهنها به سوی تاريخ میچرخد. به ويژه هفتهای كه گذشت وقتی سخن از آن میرفت كه در سن پترزبورگ سران روسيه و آمريكا به گفتگو در بارهی ايران نشستهاند تداعی معانی كار ذهن را به گذشته میكشيد و به تاريخ قرن بيستم».(پايان نقل قول) و حاصل اين سفر ذهنی ، «به تاريخ قرن بيستم»، گزارشی است تاريخی ، از نبرد بين اهريمن و فرشته (روسيه و آمريكا) بر سر ايران. اين كه آمريكا دوست ما است ، يا نيست؛ اين كه به مصلحت ما است با آمريكا رفتار آشتی جويانه داشته باشيم ، يا نداشته باشيم؛ اين كه مذاكرات پنهان يا آشكار، با آمريكا، منافع ملی ما را تامين میكند و يا نمیكند و... موضوع اين نوشته نيست. و بالاخره ، اين هم ، كه آقای بهنود بخواهد نگاه و نظر مثبت خود را، نسبت به آمريكا تبليغ كند، حق مسلم ايشان است. اما، آنگاه كه آقای بهنود، در وقايع تاريخی دخل و تصرف میكند و يا ذهن خواننده را با دادههايی شبهه برانگيز و نادرست ، در راستای ابلاغ و اثبات ديدگاههای خود... بهتر است ادعاهای خود را با نمونه مستند كنم. آقای بهنود مینويسد: «در همان آغاز قرن ، جنبش مشروطه خواهی به سد ديكتاتوری محمدعلی شاه برخورد كه با تاييد روس مردم را میكشت و نيروهای قزاق كه دستور از سن پترزبورگ میگرفتند و مجلس نوپا را به توپ بستند و لياخوف و شاپشال روسی سر كرده بودند و با علما- سيدين سندين - رفتاری كردند كه شبيه به آن تاكنون با يك روحانی نشده بود. در آن ماجرا به شهادت گزارش سفارتخانهها و نوشتهی اندك روزنامههای آن زمان ، آمريكايیها همراه مردم بودند و عليه روسها.» آقای بهنود نمیگويدكه اين قزاقها، ايرانی بودند، نه روس؛ و تفاوت است بين «نيروی قزاق ايران» و «نيروی قزاق روس». درست است كه فرماندهی اين قزاقهای ايرانی ، با افسران روس ( لياخوف ، شاپشال...) بود؛ و باز درست است كه «نقشهی لياخوف به كمك (گارتوريك) سفير روس در تهران و سران مرتجع ايرانی ، از جمله اميربهادر جنگ طرح شد و به تصويب فرماندهان عالی نظامی قفقاز رسيد» (سه مقاله در بارهی انقلاب مشروطهی ايران ، م ، پاولويچ...، تهران ، اميركبير، ١٣٥٧، ص ٦٠)؛ ولی به رغم اين ، اطلاق نام «روسها» به نيروهای دولتی (قزاقها و نيروهای نامنظم ايرانی) در نبرد با مشروطه خواهان ، میتواند موجب بدفهمی شود. اين را هم گفته باشم كه ، در جريان نبرد بين مشروطه خواهان و نيروهای محمد علی شاه ، «حكومت تزاری... از نزديك شدن اردوی سردار اسعد و سپهدار اعظم به تهران و تهديد منافع غير مشروع روس و انگليس در آينده ، دست پاچه شده و به بعضی تدابير نظامی متوسل میشود. يعنی يك دسته پانصدنفری قزاق و چهارده عراده توپ و عدهای سرباز پياده به قزوين میفرستد. اين نيروی روسی متشكل از ٢٠٠٠ سرنيزه ، تصميم میگيرد به تهران حركت كرده و به اردوی لياخوف بپيوندد. يازدهم فوريه اين نيرو به قزوين میرسد». (منبع بالا، ص ٦٥) اما، سرعت عمل انقلابيون ، پيش از رسيدن نيروهای روسی به تهران ، كار را يكسره میكند و نفرات روسی فرصت نمیكنند تا به نيروهای لياخوف ملحق شوند. البته ، آقای بهنود اينها و بيش از اينها را میداند. آقای بهنود وقتی میگويد كه «در آن ماجرا به شهادت گزارش سفارتخانهها و نوشتهی اندك روزنامههای آن زمان ، آمريكايیها همراه مردم بودند عليه روسها»، اين توهم به وجود میآيد كه در يك سوی جبهه جنگ، نظاميان روس و در سوی ديگر، مردم ايران و ارتش آمريكا قرارداشتند. من اسناد مربوط به «گزارش سفارتخانهها و اندك روزنامههای آن زمان...» را، در نوشتههای مربوط به تاريخ مشروطه ايران نديدهام و نمیدانم كم و كيف حضور «آمريكايیها همراه مردم» ايران چگونه بود. به حدس و گمان هم نمیخواهم متوسل شوم. از اين رو اميدوارم كه آقای بهنود، جهت مستند كردن نوشتهی خود، يكی دو نمونه از «گزارش سفارتخانهها و نوشتهی اندك روزنامههای آن زمان» را در دسترس قراردهد. آقای بهنود مینويسد: «مردم تبريز به قيام برخاستند و پشتيبانشان هم علمای بزرگ نجف بودند، روسها حمله كردند و نيروهای تحت امر محمد علی شاه از تهران به نيروهای ستار خان و باقرخان تاختند. تنها خارجی كه همراه مردم بود باسكرويل معلم آمريكايی صلح دوست و آزادی خواه با مجاهدين عليه نيروهای روس میجنگيد كشته شد.» روايت فشرده بالا، اين توهم را به وجود میآورد كه با شروع قيام مردم تبريز "ارتش روس" به آنها حمله كرد و سپس (يا هم زمان) نيروهای تحت امر محمد عليشاه نيز، به ستارخان و باقرخان (مردم تبريز) تاختند. در حالی كه ، در منابع معتبری كه به تاريخ مشروطه ايران پرداختهاند (و آقای بهنود، يقينا به كرات مرورشان كرده است) نبرد تبريز، بين مجاهدين تبريز (مشروطه خواهان) و نيروهای تحت امر محمد علی شاه در میگيرد. پس از ماهها زد و خورد، نيروهای دولتی كاری از پيش نمیبرند و محمد علی شاه پيروزی بر مجاهدين را در گرو محاصرهی شهر تبريز میبيند. حدود ١١ ماه بعد از شروع نبرد و پس از محاصره سه ماههی تبريز و نرسيدن آذوقه به شهر است كه ، با تمهيدات كونسولگریهای انگليس و روس ، ارتش روسيه به بهانهی باز كردن راه خوار و بار و حفظ امنيت اتباع روس و انگليس وارد تبريز میشود. واكنش متاثر كنندهی مجاهدين ، به خصوص ستارخان ، در مورد ورود ارتش روس به ايران را از زبان كسروی بخوانيم: «سه تن از نمايندگان انجمن... تلگرافی برای محمدعلی ميرزا در اين زمينه فرستادند: " شاه به جای پدر و توده به جای فرزندانست ، اگر رنجشی ميان پدر و فرزندان رخ دهد نبايد همسايگان پا به ميان گزارند. ما هرچه میخواستيم از آن در میگذريم و شهر را به اعليحضرت میسپاريم هر رفتاری كه با ما میخواهد بكنند و اعليحضرت بی درنگ دستور دهند راه خواربار باز شود و جايی برای گذشتن سپاه روس به خاك ايران نماند"... ستارخان میگفت شما با محمدعلی ميرزا كنار بياييد و پروای مرا هيچ نكنيد. من بر اسب خود نشسته از راه و بيراه خود را از ايران بيرون اندازم و روانهی نجف شوم.» تاريخ مشروطه كسروی ، ص ٩٠٣ البته ، كتاب سه مقاله در بارهی انقلاب مشروطهی ايران ، ص ٩٠ به نقل از روزنامهی تايمز لندن ، ٣٠ مارس ١٩٠٩ مینويسد: «ستار خان و باقر خان و تقی زاده از شر ميهمان ناخواندهای كه برای "آزاد كردن" تبريز آمدهاند، به سفارت تركيه پناهنده میشوند. كنسولگری انگليس در به روی آزادی خواهان میبندد». در همان عبارت منقول بالا از آقای بهنود خوانديم : « تنها خارجی كه همراه مردم بود باسكرويل معلم آمريكايی صلح دوست و آزادی خواه (بود كه) با مجاهدين عليه نيروهای روسی میجنگيد و كشته شد». میبينيم كه ، صحبت از كشته شدن باسكرويل به دست «روسها» است. در حالی كه به روايت كسروی و منابع ديگر، باسكرويل همراه مجاهدين تبريز، در نبرد با نيروهای دولتی ، توسط يك قزاق ايرانی هدف گلوله قرار میگيرد. تاريخ مشروطه كسروی ، ص ٨٩٣-٨٩١ به علاوه ، آقای بهنود میگويد كه «تنها خارجی كه همراه مردم بود باسكرويل معلم آمريكايی» بود. در حالی كه ، در نبرد مردم تبريز، عليه مستبدين و نيروهای محمدعلی شاه ، به شهادت منابع تاريخی ، بسياری از آزادی خواهان غير ايرانی امپراطوری روس هم حضور فعال داشتند و فراوان هم كشته دادند. به چند نمونه از حضور خارجیها، در نبرد تبريز شاره میكنم: «كميتهی تفليس صد تن كما بيش از گرجيان را آراسته روانه گردانيد... آمدن اينها از چند راه مايهی دلگرمی مجاهدين گرديد: دانستند... در ميان روسيان و گرجيان و ديگر تودهها همدردانی میدارند... رويمهرفته از رسيدن اين مردان دلير به تبريز تكانی در ميان مجاهدان پديد آمد» تاريخ مشروطه ، كسروی ، ص ٧٢٧ كسروی ، در جای ديگر میگويد: «كسانی از آزادی خواهان قفقازی (كه جز ايرانی میبودند) بياری تبريز شتافتند. ما از آنان آيدين پاشا و برادرش ابراهيم آقا را شناختيم كه از مردم قارس بودند... گذشته از اينها باهماد سوسيال دموكرات روسی كه از سالها در آن كشور پديدآمده و در راه برانداختن دستگاه خودكامگی رومانوف به كوششهای سختی برخاسته و قربانيهای بسيار داده... به شورش ايران پشتيبانی نشان داد» همان منبع ، صص ٧٢٦-٧٢٧ نمونهی ديگری از همدلی و همياری غير ايرانیها، با مشروطه خواهان ، به «پانوف» بلغاری ، خبرنگار روزنامهی «رچ» روسی مربوط میشود. «محمد علی ميرزا با لياخوف و سفارت روس گفتگو را (در مورد وضعيت مشروطه خواهان) دنبال میكرد و لياخوف و كاركنان سفارت (روس) چگونگی را به پترزبورگ و تفليس (كه كانون لشگری قفقاز بود) راپورت میفرستادند... پانوف بلغاری كه از آزادی خواهان روسيان بود و سپس به آزادی خواهان و شورشيان ايرانی پيوست... اين زمان به نام نمايندهی روزنامه "رچ" روسی در ايران میزيست و به نزد لياخوف رفت و آمد داشت از اين راپورتها آگاهی يافت...» و از طريق يك انگليسی آنها را برای ادوارد براون ، مستشرق معروف فرستاد. با علنی شدن مضمون اين نامهها، چند و چون حمايت روسها از محمد علی شاه بر ملاشد. «تاريخ مشروطه ، صص ٥٩٠- ٥٨٩ و «سه مقاله در بارهی انقلاب مشروطه ، ص ١١١» آقای بهنود میگويد: «در جريان قرارداد ١٩١٩ تنها سفارتخانه خارجی كه با آزادی خواهان ايرانی همراهی كرد سفارت آمريكا بود... در آن زمان استقلال طلبان ايرانی از طريق سفارت آمريكا در تهران دولتشان را به ضديت با قرارداد كشانده بودند». آقای بهنود خوب میداند كه مطبوعات فرانسه ، همينطور سوئيس و بلژيك ، عليه قرار داد ١٩١٩ سخت فعال بودند. در آن روزها، اين جمله ، به نقل از فيگارو، دهان به دهان میگشت كه « شاه پنجاه سانتيمتری ، قرارداد را، به خاطر نقض كشور خود را به پنجاه سانتيم به انگليسیها فروخت. روزنامه معتبر تان تماميت ارزی و استقلال ايران ، سخت به باد انتقاد گرفت. بونن وزير مختار فرانسه در تهران ، فعالانه در كار افشاء قرارداد ١٩١٩ و مخالفت با آن بود؛ به طوری كه ، مضمون مقالات انتقادی روزنامههای فرانسه را، درمورد قرارداد، ميان سياستمداران ايرانی و در جرايد تهران انعكاس میداد و آنان را به فعاليت عليه قرارداد تشويق ميكرد؛ آن گونه كه كرزن ، وزير خارجهی انگليس و مبتكر اصلی قرارداد ١٩١٩، گمبون ، سفير فرانسه در لندن را احضار و از اين بابت به او اعتراض و حتی پيشنهاد كرد كه فرانسه ، بونن را، به خاطر همكاری با ايرانيان ، به پاريس فراخواند. دولت بلشويكی شوروی هم در زمرهی مخالفين با قرارداد بود. «سه هفته بعد از اعلان قرارداد ١٩١٩، چيچرين (كميسر خارجی شوروی بعد از تروتسكی) بيانيهای (به اين مضمون) صادر كرد: حال كه پيروزمند جنگ، دولت غارتگر انگليس سعی در به بند كشيدن كامل ملت ايران دارد، جمهوری روسيهی شوروی قاطعانه اعلام میكندكه معاهدهی ايران و انگليس را كه وسيلهی اين اسارت است به رسميت نمیشناسد...». به نقل از كتاب «دولت و جامعه در ايران ، دكتر محمد علی همايون كاتوزيان ، چاپ اول ، نشر مركز، ص ١٧٢» بنا بر اين ، فرمايش آقای بهنود، مبنی بر اين كه «تنها سفارتخانهی خارجی كه با آزادی خواهان ايرانی همراهی كردسفارت آمريكا بود» ، تعجب آور و سئوال بر انگيز نيست؟ آقای بهنود میفرمايد كه «استقلال طلبان ايرانی از طريق سفارت آمريكا در تهران دولتشان را به ضديت با قرارداد كشانده بودند». من ، عبارت بالا را اين گونه میفهمم كه «استقلال طلبان ايرانی» ، «سفارت آمريكا در تهران» را وادار كردند، تا دولت ايران را، به مخالفت با قرارداد بكشاند. يعنی ، دولت وثوق الدوله (كه خود يكی از طرفهای انعقاد قرارداد ١٩١٩ بود) با فشار و يا تمهيدات سفارت آمريكا در تهران ، به مخالفت با قرارداد كشيده شد! میدانيم كه قرارداد ١٩١٩، در زمان نخست وزيری وثوق الدوله و در غيبت مجلس ، بين ايران و انگليس بسته شد. و باز میدانيم كه به موجب اين قرارداد میبايست ، زمام همهی امور مالی و نظامی ايران در اختيار انگليس قرار گيرد؛ و اين معنايش ، به واقع تحت الحمايگی ايران بود. البته برای امضاء قرارداد، سبيل طرفهای ايرانی آن ، يعنی مثلث انگلوفيل وثوق الدوله (نخست وزير)، نصرت الدوله فيروزميرزا (وزير خارجه) و صارم الدوله (وزير عدليه)، میبايست توسط وزارت امور خارجهی انگليس چرب شود، كه شد. احمد شاه هم ، برای موافقت با نخست وزيری وثوق الدوله ، التماس دعا ( دريافت مستمری ماهانه و حق بازنشستگی از بريتانيا) داشت ، كه دولت انگليس ،با مستمری ١٥٠٠٠ تومان در ماه موافقت كرد. در همين گير و دار، كنفرانس صلح پاريس برگزار میشود. احمد شاه ، به رغم مخالفت وثوق الدوله ، هيئتی به كنفرانس پاريس میفرستد، تا دعاوی به حق ايران را، در باب خسارات ناشی از جنگ جهانی اول و ديگر خواستهای ايران در كنفرانس مطرح كند. رئيس هيئت نمايندگی ايران ، در آغاز مشاورالممالك ، وزير امور خارجه و رجل محترم و موجه ايران بود. «اما پيش از رسيدن او به مجمع نمايندگان دول ، وثوق الدوله و همفكران او، از داخلی و خارجی به كارشكنی كردن برای هيئت اعزامی میپردازد. مسافرت هيئت را لغو نموده به طوريكه در مجمع مزبور راه نمیيابد و سعی و كوشش دوستان آمريكايی و فرانسوی آن هيئت كه از روی سياست خصوصی خود موفقيت هيئت اعزامی ايران را مايل بودند نتيجه نمیدهد و در همين گيرو دار كه هيئت ايرانی در پاريس سرگردان مانده است رئيس آن (مشاور الممالك) از وزارت خارجه معزول میشود و نصرت الدوله فيروز ميرزا (يكی از امضاٴ كنندگان قرارداد) جانشين او میگردد تا بهتر بتواند به انجام كار قرارداد كامياب گردد.» حيات يحيی» جلدچهارم ، ص ١٠٢ در اين كه دولت آمريكا با قرارداد ١٩١٩ مخالف بود و اين مخالفت (به رغم آن كه رسمی نبود) حتی در ردههای بالا وزارت امور خارجهی آمريكا در جريان بود، حرفی نيست. در اين هم حرفی نيست كه شماری از مخالفان قرارداد، از ترس بگير و ببند دولت وثوق الدوله ، برای پناهندگی به سفارت آمريكا در تهران مراجعه میكردند. اما، مخالفت دولتهای خارجی با قرارداد، نه از حب علی كه از بغض معاويه بود. يحيی دولت آبادی در مورد چگونگی و انگيزهی مخالفت آمريكايیها و فرانسویها با قرارداد مینويسد: «فرانسه و آمريكا هر يك به ملاحظهای و هر دو از روی رقابت باطنی نمیخواهد انگليس خود را يگانه سياستمدار بلكه حاكم حقيقی ايران بداند، بی آن كه رقيبی داشته باشد ولكن آن قدر گرفتاری در اروپا و آمريكا راجع به مسائل بعد از جنگ موجود است... كه مجالی برای ايستادگی در مقابل سياستهای استعماری انگليس در آسيا ندارند با وجود اين گاهی مستقيم و غير مستقيم صحبتهايی میدارند و عملياتی میكنند بی آن كه نتيجهای برای ايران داشته باشد و شايد نتيجهای كه از آن زمزمهها برای خود بگيرند اين باشد كه در داد و ستدهای ديگری كه با انگليس دارند بيشتر استفاده كننددر مقابل سكوتی كه در مقابل شرق مینمايند.» حيات يحيی جلد چهارم ص ٩٦ اين كه ، به گفتهی آقای بهنود، به دنبال گفتگوی مليون ايران با مقامات آمريكايی و نتيجتا مساعی دولتمردان آمريكا، دولت ايران به مخالفت با قراردادكشيده شد، سخت مايهی تعجب است. پيشتر گفتم كه ، دولت وثوق الدوله ، دست در دست وزارت امور خارجهی انگليس همهی امكاناتش را به كار برد، تا اگر نتوانداز ورود هيئت ايرانی به كنفرانس صلح پاريس ممانعت كند، دست كم با قراردادن نصرت الدوله فيروز ميرزا، بالای سر هيئت ايرانی كنفرانس صلح پاريس ، آن را تحت كنترل داشته باشد. به علاوه ، از فردای افشای قرارداد، وثوق الدوله با شلاق و شيرينی ، به مقابلهی با مخالفين قرارداد رفت. حبس كرد؛ تبعيد كرد؛ حكومت نظامی برقراركرد؛ تطميع كرد و... وثوق الدوله ، هيچ گاه مخالف قرارداد نبود و حتی بعدها (بعد از قضايای شهريور ٢٠) هم از آن دفاع كرد و قرارداد را تنها راه نجات ايران از نا به سامانی و هرج و مرج رو به تزايد آن سالها میدانست. بنابر اين ، تعجب آور نيست كه آقای بهنود، از مخالفت دولت وقت ايران با قرارداد میگويد. به ياد بياوريم كه ، بعد از پياده شدن نيروهای بلشويك در شمال ايران ، آن دسته از موافقين قرارداد هم ، كه آن را نوعی سپر دفاعی در مقابل تجاوز ديگر كشورها به ايران میديدند و از دولت انگليس انتظار حمايت از ايران را داشتند، پس از آن كه با سكوت و انفعال بريتانيا رو به رو شدند، بعضا به مخالفين با قرارداد پيوستند. حتی در شرايطی اين چنين هم دولت وثوق از تلاش برای مجری كردن قرارداد دست نكشيد. آقای بهنود میفرمايد: «دو بار در دهه اول قرن بيستم روسها با انگليسیها قراردادی به امضاٴ رساندندكه ايران را بين خود تقسيم كنند و در وسط باريكهای را برای حكومت مركزی باقی گذارند. دست كم يك بارش تاريخ میگويدآمريكا با ايرانيان وطن پرست بود». میدانيم كه ، بعد از شكستهای پياپی ايران از روسيه و امضاء معاهدات گلستان و تركمنچای و باز شدن تدريجی پای انگليس به ايران ، يكی از ترفندهای دولتمردان ايران ، برای مقابله با قدرتهای قهار زمانه ، كشاندن پای قدرتی ديگر به ايران و دادن امتياز به او بود، تا از اين راه ، برای خود چتر دفاعی تدارك ببينند. روسها و انگليسیها كه به اين ترفند پی برده بودند، برای كاهش تنش بين خود، در ٣١ اوت ١٩٠٧، معاهدهای در سن پترز بوگ امضاء كرده و بر اساس آن ، ايران را به سه قسمت ١- شمال منطقهی مربوط به روسها ٢- جنوب در اختيار انگليسیها و ٣ - بخش مركزی بی طرف ، تقسيم كردند. من از قرارداد ديگری ، باهمين مضمون ، كه در دهه اول قرن بيستم بين انگليس و روسيه بسته شده باشد، بیخبرم. به همين خاطر ممنون میشوم ، اگر آقای بهنود منبع اين سند را اعلام كند. اما، در سال ١٩١٥ (در گير و دار جنگ جهانی اول) قرارداد مخفی ديگری (كه به معاهدهی قسطنطنيه معروف است) بين انگليس و روسيه بسته میشود كه در آن ، بخش مركزی بیطرف ايران هم به انگليسیها واگذار میشود، تا روسها در عوض ، بدون نگرانی از واكنش انگليسیها، نفوذ خود را در بخش اروپايی امپراتوری عثمانی گسترش دهند. اين سند مخفی ، پس از انقلاب ١٩١٧ روسيه ، توسط دولت بلشويكی شوروی افشاٴ میشود. همان طور كه میبينيم ، در قرارداد دوم ، از « باريكهی بی طرف» خبری نيست و همهی ايران ، جز بخش شمالی ، به انگليس واگذار میشود. آقای بهنود، در ادامهی عبارت فوق ، میگويد: «دست كم يك بارش تاريخ میگويد كه آمريكا با ايرانيان وطن دوست بود.» نويسندهی محترم بر اين باور است ، كه در هر دو مورد، آمريكا (در كنار ايرانيان وطن دوست) با قرارداد تقسيم ايران مخالفت كرد، اما، تاريخ تنها به يك مورد آن اشاره دارد. اميدوارم آقای بهنود، در مورد كم و كيف همراهی آمريكائيان با ايرانيان وطن دوست در مخالفت با اين قرارداد، توضيح بيشتری بدهد. و به علاوه ، مورد دوم ثبت نشده در تاريخ را، محض اطلاع و ثبت در تاريخ ، در اختيار علاقمندان قرار دهد. آقای بهنود میفرمايد: «... كشتار روز عاشورای سال ١٢٩٠ از خاطرهی تبريز پاك نشدكه به دستور فرماندهی روسی ، در آن روز ثقه الاسلام را با صد آزاده ديگر، در ميدان شهر به دار زدند». كتاب «روز شمار تاريخ ايران ، باقر عاقلی ، نشر گفتار، چاپ چهارم ، جلد اول ، ص ٨٨ » میگويد: در تاريخ ٩ دی ماه ١٢٩٠، «ميرزا علی ثقه الاسلام تبريزی مجتهد بزرگ و مبارز تبريز هنگام خروج از منزل خود توسط عدهای از اعضاء كنسولگری روس دستگير شد. در همان روز عدهای قريب دويست نفر دستگير و به زندان كشيده شدند.» فردای همان روز، يعنی روز عاشورا، «روسها ثقه الاسلام و هفت نفر ديگر از مجاهدين را به دار آويختند». اين كه صدنفر، توسط روسها به داركشيده شدند، يا هفت نفر، در نوع قضاوت تاريخی ما از اين واقعه ، تغيير چندانی به وجود نمیآورد. در هر دو حال ، حكايت بر سر مردمی است بی دفاع كه از سوی قشونی متجاوز و قسی ، به خاك و خون كشيده شدند. اما، از طرف ديگر، همين تفاوت بين «صد نفر» و «هفت نفر» حاكی از آن است كه يكی از دو گزاره نبايد درست باشد. از اين رو، باعث امتنان فراوان خواهد بود، اگر آقای بهنود به منبع قول خود اشارهای بكند. موارد سئوال برانگيز، در نوشتهی آقای بهنود به همينها مربوط نمیشود. اما، از آن جا كه مطالب ديگر نوشتهی ايشان هم ، به طور عام ، «تاريخ دگرگون شده» در خدمت «مقبول عام» كردن چهرهی آمريكا است (و به علاوه هركدام بحث مستقل و مبسوطی را میطلبد) تنها با طرح سئوالی ، اين مقال را به پايان میبرم. در مقالهی آقای بهنود، چند بار به نام «انگليس» بر میخوريم : اين كه ، در «شهريور بيست ، روس و انگليس به ايران يورش آوردند» ؛ اين كه در ماجرای بيست و هشت مرداد، همكاری دولت آمريكا با «... دولت محافظه كار ( انگليس) به رهبری چرچيل ، دولت مردمی دكتر مصدق را سرنگون كرد...»؛ اين كه «... روسها با انگليسیها قراردادی به امضاء رساندند كه ايران را بين خود قسمت كنند...» و... استنباط من اين است كه آقای بهنود در نوشتهی مذكور، هرگاه كه پای انگليس به ميان میآيد، میگويد و میگذرد. به عنوان مثال ، در مورد قرارداد ١٩١٩ وثوق الدوه ، حتی لحظهای درنگ نمیكند. انگار نه انگار كه ايران (با اين قرارداد) میرفت تا به ديگر مستعمرات انگليس ملحق شود. اين عجيب نيست كه ، نويسندهی محترم ، رفتار وحشيانهی لياخوف و شاپشال «با سيدين سندين»، «به توپ بستن حرم امام هشتم» و به دار كشيده شدن «ثقه اسلام»، توسط «روسها» و... را، در نوشتهاش برجسته میكند؛ شمشير آختهی تزار و چشمان خونگرفته و دهان كف كردهی سربازان روس را، در تجاوز به ميهن ، با هنرمندی تصوير میكند، اما، به حضور توطئهگر روباه پير بريتانيا بهای چندانی نمیدهد؟ آقای بهنود محقق تاريخ است و خوب میداند كه اگر روسيه ، به اتكاء قدرت نظامی خشناش زخمهای عميق التيام ناپذير، بر سينهی ايران باقی گذاشت ، سياست خارجی اطوكشيده و ظاهرالصلاح دولت فخيمه انگليس هم ، با آموزش نسلی از رهبران و سياستمداران فاسد و جيره خوار ايرانی (عموما) بی نياز از سرباز و سرنيزه ، مثل موريانه ، در همهی اركان مملكت رخنه كرده است. و از قضا با تكيه بر همين سياست متمدنانه! است كه لرد كرزن وزير امور خارجهی وقت انگليس ، در نطق مربوط به قرارداد ١٩١٩، با صراحتی باور نكردنی میگويد: «در حقيقت و واقع امر، ايران بايستی هميشه مقدورات و سرنوشت خويش را با كمك و مساعدت ما تعيين نمايد». البته معنی «كمك و مساعدت» هم كاملا آشكار است. می پرسم ، آيا برجسته كردن حركات تجاوزگرانه و امپرياليستی روسيه آن سالها، در ايران و بی اعتنايی به سهم (دست كم) برابر انگليس ، فهم ما را از تاريخ معاصر ايران مخدوش نمیكند؟ آقای بهنود خوب میداندكه ، در ايران آن سالها، اگر صبح با دخالت سفارت روسيه دولتی سر كار میآمد، عصر همان روز، آن دولت با اشارهی ابروی سفير انگليس بركنار میشد. از طنز روزگار اين كه ناصرالدين شاه هم ، از اين بابت ، در خفا فريادش به آسمان بود: «وقتی میخواهم به شمال مملكت بروم ، سفير انگليس اعتراض میكند. میخواهم به جنوب بروم ، سفير روس اعتراض میكند. مرده شو اين سلطنت را ببرد كه شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملكتش مسافرت نمايد» «زندگی سلطان احمد شاه ، حسين مكی ، اميركبير، ١٣٥٧ ، ص ١٢» كوتاه كنم. آقای بهنود نويسندهای است موجه؛ با قلمی جذاب و تاثيرگذار. از اين رو، سهل انگاری و يا صوابديدی از اين دست در نوشتهاش میتواند ذهن خواننده را، در رابطه با تاريخ ايران شديدا مخدوش كند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |