‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





نامه‌ای برای شما آقای خاتمی
• آقای خاتمی، شايد اين آخرين باری باشه که دست به قلم می‌برم و برای يکی از روسای مملکتی درد دل می‌کنم!!! می‌دونيد چرا؟ چون ديگه هيچ گوش شنوای دردهای ما باقی نمونده و گوشهای شما هم کم کم داره کر می‌شه...


دوختر آريايی
شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۲
 
بسم رب المبارزان
 
آقای خاتمی سلام:
شايد اين آخرين باری باشه که دست به قلم می‌برم و برای يکی از روسای مملکتی درد دل می‌کنم!!! می‌دونيد چرا؟ چون ديگه هيچ گوش شنوای دردهای ما باقی نمونده و گوشهای شما هم کم کم داره کر می‌شه...
آقای خاتمی می‌خواهم از اول شروع کنم... از اولين روز که اسمت رو شنيدم...
سن زيادی نداشتم. تازه چهارم دبستان بودم و در اوج کودکی. تا آن زمان از سرزمينم فقط تاريخ می‌دانستم. به حال توجهی نداشتم و برايم تفاوتی نداشت رفسنجانی رئيس جمهور باشه يا ناطق. يادم نيست اولين بار اسمت رو از کی شنيدم ولی به خاطر دارم که همراهش صفت‌های نيکويی هم شنيدم. بعد‌ها اسمت در محافل خانوادگی و دوستان بار‌ها به گوشم خورد. همه می‌گقتند ميخوای رئيس جمهور بشی و اگر رای بياری خيلی خوبست و... می گفتند...
بعد از کلی ماجرا انتخاب شدی. کلی هم رای آوردی ٢٠ميليون کم آدم نيست... خوب بعد از اين اتفاقات خاصی هم افتاد. اولينش و مهمترينش قتلهای زنجيره‌يی بود. يادته چقدر سرو صدا کرد. با اومدن تو انديشه اجازه ابراز پيدا کرد. حرفهای روزنامه‌ها از يه کليشه بيرون اومد و همه آزادانه دست به قلم بردند. خوب، اتفاقاتی هم افتاد که می‌دونم خوب يادته. همشون رو بستند (روزنامها رو می‌گم) . روزنامه‌نگار‌ها هم بيکار شدند. قضيه کوی دانشگاه که از ياد هيچ کدوم ما نمی‌ره. با بچه‌ها چه کردند!!! ياد برلين که می‌افتم از عصبانيت ديوانه ميشم... حالا من ديگه بزرگ شده بودم و سری تو سر‌ها پيدا کرده بودم. سال اول دبيرستان بودم. دوران رياست تو هم با خوبی‌ها و بدی‌هاش رو به پايان بود و زمزمه دوباره کانديد شدن بود. در همين دوران از يکی از دوستان صاحب قلم خواستم که من رو به محفل نويسندگان ببره. اول خيلی جدی قبول کرد. بعد از روزش پرسيد که جواب من فرقی نمی‌کنه بود. بعد گفت: فردا شب ساعت ١١ ميام دنبالت!! گفتم: فردا شب؟ ساعت ١١؟ محفل نويسندگان؟!... ادامه داد: آره ديگه... جاش هم کنار اوين. بابا آدم حسابی! نويسنده صاحب قلمی بيرون نمونده يا اوينن يا اروپا...
آره تو دوباره با اون وضع اسفناک کانديد شدی. گريه رو ميگم... همه گذاشتند يه پای خلوص نيت و از اين چيزا ولی منو روفقا گذاشتيم به پای... آخه آدم حسابی همه که اين مسئله رو درک نمی‌کنند. خوب دوباره شروع کردی با وعدهايی رنگين‌تر.
حالا ديگه ١٦ سالم بود. گه گاهی قلمی به دست می‌گرفتم و به تقليد از بزرگانم چند خطی می‌نوشتم. استادم دکتر شريعتی بود و معبودم جلال آل احمد... شب و روزم با نوشته‌های بهنود سر ميشد. باز هم يادم نيست اولين بار اسم وبلاگ رو از کی شنيدم، پدرم بود يا دبير تحريره نشريه. به هر حال بعد از تعطيلی نشريه (اين يکی البته به دلايل اداری بسته شد نه سياسی) ديگه جايی نداشتم که قلم بزنم... پس به دنيايی رو آوردم که اسمش وبلاگ بود. عضو شدم و سايتی درست کردم. ورود من به اين دنيا همزمان با انتخابات شورا بود... حالا ١٦ سالم بود و ميتونستم رای بدم... کاری رو که اون روز وقتی ١٠ سالم بود و همه به تو رای دادند آرزو داشتم انجام بدم. آره من آرزو داشتم که يه روزی به تو رای بدم... خوب حالا می‌تونستم به هم فکرهای تو رای بدم! ولی ندادم... می دونی چرا... چون هيچ اميدی نداشتم. زره‌ايی از اميد در اعماق قلبم پيدا نکردم که با اتکا به اون شناسنامم رو بردارم... خوب بگذريم. حالا می‌نوشتم. هر روز سعی می‌کردم نوشته‌هام منظم‌تر شه. مخاطب‌های جديدی پيدا کرده بودم. حالا اينجا می‌تونستم بنويسم. از مشکلات جامعه و اجتماعم، بدون اينکه روزنامه‌يی تعطيل شه يا پرونده‌يی در دادگاه انقلاب قطور تر. وبلاگم دفتر خاطراتم بود. با اين تفاوت که خيلی‌ها می‌خوندنش و در بهتر شدنش ياريم می‌کردند. فکر می‌کردم اينجا اگه دلم از همه جا پر شد و به زمين و زمان ناسزا گفتم ، دستی جلوی دهنم رو نميگيره که بابا ساکت حال داری... حس می‌کردم که معنی آزادی قلم رو فهميدم. خوب با نزديک شدن به امتحانات رفت و آمدها کمتر شده بود... تا اين که يه روز از يکی از رفقا شنيدم: وبگرد (بلاگر) رو ميشناسی؟ آره چطور مگه، سينا رو ميگی نه؟ آره. گرفتنش... چی برای چی‌!! منم اطلاع ندارم.. مثل اينکه. برای مطالبش... يه نسخه خواستن و.... اين خبر مثل پتک خورد وسط سرم. سينا رو ميشناختم... چند باری سری بهش زده بودم و مطلبی خونده بودم و نظری نوشته بودم... دست و پام رو جمع کردم. يعنی اونا بر وبلاگهای ما نظارت دارند؟ از تصور اين فکر چندشم شد. مثل اين بود که هر روز ميان دم خونه‌مون بدون اجازه مطالب تنهايی ما رو می‌خونند... مثل ما شده مثل اون مادر سختگير و احمقی که هر روز بعد از ورود فرزندش، کيفش رو می‌گرده تا شايد اثری از جرم جنايت يا پسر همسايه پيدا کنه!!!
سينا دوست ما بود. هم فکر ما بود. سينا می‌تونست هر کدوم از ما باشه، من، × و يا y (ببخشيد که نام نمی‌برم چون می‌دونم اين نامه دست خيلی از نا محرم‌ها ميافته) ...
آقای خاتمی... دلمون خوش بود که اينجا اگه انديشه ابراز شد يا اهل فن جوابش رو ميدن يا اهل دل... هيچ وقت فکر نمی‌کردم رفقای چماق به دست هم ممکن به ما سری بزنند. اگه می‌دونستيم حتما زيباتر و قشنگتر می‌نوشتيم.. آيا خاتمی‌ای کاش يکی به اين رفقای مخالف فن جنگاوری ياد می‌داد...
به هر حال آقای خاتمی نمی‌دونم اطلاع داری يا خير... سه سايت بزرگ و معروف در بين ما آريايی‌ها بود برای بلاگ نويسی... persianblog-blogsky که سايتهايی ايرانی هستند و blogger که سايتی خارجی بود. بعد از ماجرای سينا و سلب اطمينان، persianblog ديگه سايت امنی برای ما اهالی قلم نيست، blogky هم که به محض ورود متنی بلند بالا تقديم می‌کنه با عنوان بسته شدن سايت به دلائل امنيتی و اداری. پس می‌ماند سايت blogger که سايتی است کامل و مجهز. پس مابقی دوستان و رفقا پناه بردند به اين نيمچه خانه امن تا از دلتنگی‌ها قلم رو روی کاغذ بفشارند. مثل اينکه زياد حرف زدم. پس خلاصه تر می‌کنم مابقی رو... رئيس جمهور و اجرا کننده قانون مثلا اساسي!از اولين روزی که اسمت رو شنيدم ٦ سال می‌گذره... آره به نظر زياد مياد... ٦سالی که پر بود هر لحظه اش از يه مشکل، تا لبخندی بر لبان ما مينشت از فتحی جديد؛ رفقا با بستن روزنامه يی يا گرفتن روزنامه نگاری ديگر اون رو بر لبان ما خشک می‌کردند. ٦سالی که پر بود از اميد و نا اميدی... چه روزهايی که با اميد به آبادی ايران زمين روز رو آغاز می‌کرديم و خورشيد غروب نکرده نا اميدی سراسر وجودمون رو می‌گرفت. چه شبهايی رو با التهاب و ترس سر نکرديم... من يه دوختر ١٦ سالم... خسته شدم و ديگه تحمل شبی رو با ترس گذروندن ندارم... نه من نمی‌ترسم. من حاضرم تا آخرين قطره خونم رو برای ايران و آزادی ايران بدم... ولی...
به هر حال... از اين به بعد فقط از زندگی می‌نويسم و خودم رو می‌زنم به خری که در مملکتم چی داره می‌گذره. در ضمن سعی می‌کنم در نوشته‌هام از کلمات دوست دارم و.. کمتر استفاده کنم. چون می‌دونيد ممکن اين حرف‌ها بر عليه امنيت ملی شناخته بشه. از اين به بعد با اسم مستعار می‌نويسم... منی که هميشه اسم مستعارو و مخفی بازی رو نفی می‌کردم!! و آخرين کار. سعی می‌کنم به سايت‌های اروپايی پناه ببرم (کاری که با ميهن پرستی ما جور نيست) چون اونجا گير و نظارت يک صدم...
رئيس وزرا، من يه دوختر ١٦ سالم. اگر پدر و مادر من از ١٤ سالگی وارد انقلاب و سياست شدند من از ١٠ سالگی وارد اين حيطه شدم (از روزی که فهميدم ميشه دوباره ايران رو ساخت) اگر اونا در سن ٣٠ سالگی به اين نتيجه رسيدند که مبارزه فايده نداره من در ١٦ سالگی فهميدم. به هر حال رئيس جمهور محبوب، درد‌ها و حرف‌ها هنوز ادامه داره ولی مجال نيست... من نماينده نسلم (البته اگه اونا منو قبول داشته باشند). نسل من زمانی که از مدارس قطع اميد کرد به روزنامه پناه برد، وقتی روزنامه‌ها بسته شد، نشريات مامنی شد و بعد از اون وبلاگ‌ها و سايتهامون بود که در اونها آزادانه حرف می‌زديم، فرياد می‌کشيديم و برای آزادی حنجره پاره می‌کرديم... و حالا که مجبوريم حذف کنيم تنها اميدمون به... (به نظر شما چی؟ چيزی مونده که ما به اون دل ببنديم؟) پس لطف کنيد و يادتون باشه که خودتون ما رو مجبور کرديد دل از اين سرزمين ببريم و به استکبار جهانی (به قول شما و رفقاتون) پناه ببريم...
به هر حال وقتتون رو خيلی گرفتم. دردی بود که فکر کردم می‌تونيد گوشی شنوا برای شنيدنش باشيد.
اگر ناراحتتون کردم و رقبا رو خوشحال ببخشيد که قصدی جز سخن گفتن نداشتم و سينا هم بهانی يی بود برای دست يه قلم بردن رفقای ما... و ما هنوز منتظريم سينا باز هم به جمع ما بر گرده...
 
قدمهاتون استوار و راهتون پر پوينده...
دوختر آريايی‌ 
١٤/٢/٨٢
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de