[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
آنگاه كه زنده‌ام دوستم بدار
گزارشى از مراسم گراميداشت ياد صفر قهرمانيان در برلين آلمان
 
احمد نورى
سه شنبه ١٢ آذر ١٣٨١

به همت جمعي از زندانيان سياسي رژيم شاهنشاهي مراسم بزرگداشتي به ياد صفر قهرمانيان ، قديمي ترين زنداني سياسي ايران در محل شهرداري شارلوتن بورگ برلين برگزار شد. گزارش زير حاصل اين برنامه ي صميمي است.
احمد نورى


آنگاه كه زنده ام دوستم بدار          اگر مردم برايم گريه مكن
شعر : شاعرنامداركرد  هي من
 
جاي شما خالي رفته بودم به تماشاي تاريخ ، بايد بوديد و مي ديد كه چگونه برگ هايي از تاريخ پنجاه ساله ي اخير ايران و بعضا قديم تر در كنار هم براي ثبت يادبودي در دفتري بسته شده گرد هم آمده اند.
براي من كه يكي دو نسل بعد از آنهايم؛ ديدن كساني كه بيش از هزار سال زندان كشيده اند و تازه اين؛ فقط يك گوشه‌ي كوچك از آن پر شمار سال هايي است كه به قول بهنود جايي است به اندازه ي تنهايي آدمي! يعني ديدار با تاريخ زنده.
زنان و مرداني از چهار گوشه ي ايران در سالن شهرداري گرد هم آمده بودند كه بر پيشاني اش ، اگر در چوب بري هاي طاق اش خوب دقت كني؛ انگار وصف الحال ما را بر خود دارد : اينجا نه با نفرت كه با عشق گرد هم آمده ايم! زنان و مرداني از تبار آنان كه شانه به شانه ي مرگ مي رفتند و براي زندگي و آدميت مي جنگيدند. زنان و مرداني كه تن خسته از كام اژدها رها گشتند و كام نستانده در زندان ديگري شدند؛  تبعيد... و اين قصه هنوز ناتمام است.
 
سالن شهرداري گرماي مطبوعي دارد. هوا هم مثل دفعات قبل خفه نيست. چهره ها هم روشن اند.
مي خواند:
بعد از وفات تربت ما بر زمين مجوي 
در سينه هاي مردم عاشق مزار ماست
سكوتي در سالن حاكم است. انگار همه مي خواهند كلمات را در هوا بقاپند و با ديده ها و ياد مانده هاي خود تطبيق دهند. شايد هم با آن ها به گذشته ها باز مي گردند و خود را مرور ميكنند.
به دعوت يار هم بند صفر خان، كاك غني بلوريان، حاضران به احترام به پا خاستند و دقيقه اي سكوت كردند.
صداي پيرمرد هنوز رسا و محكم است: "با زبان الكن و با چند سطر نمي شود صفر خان را بررسي كرد. او مرد تاريخ بود. يكي از قهرمانان نه تنها ايران ، بلكه جهان بود. كيست كه به اندازه ي او رنج كشيده باشد ؟ من شاهد همه ي رنج هاي او بودم." و سپس ادامه مي دهد:
"شاعر نامدار کرد " هي من " می گويد:  آنگاه که زنده ام دوستم بدار، اگر مردم گريه مکن.
صفرخان مدت سی سال آزگار با رنج و مرارت و تنگدستی در زندانها مقاوم و پايدار ماند و خم به ابرو نيآورد. فشار و رنج و شکنجه ها و نداری ها را با بي خيالي به هيچ گرفت و تمام مصيبت هايش را باخنده و مزاح بيان مي كرد و به ما و ديگران روحيه مي بخشيد.
من در سال 1341 همراه زنده ياد عزير يوسفی به زندان برازجان تبعيد شدم و در آنجا صفرخان را بازيافتم. او را در بند عادی نگاهداری کرده بودند و ما که عده ی معدودي زندانی سياسی بوديم رئيس زندان را فرا خوانديم كه صفرخان را به بند ما منتقل کند. اين كار صورت گرفت. وقتی چشمم به صفرخان افتاد بسيار ناراحت و متاسف شدم. زيرا او به علت مصيبت ها و رنج هاي فراوان و نداري بسيار تکيده و شکسته شده بود. اما به تدريج سلامتي خود را باز يافت. او روحيه اي قوي داشت و هرگز حتي يك بار از ناراحتي ها و رنج هايش نناليد و آن را بروز نداد . او مردانه ايستاده بود .
من پنج سال در زندان برازجان در کنار او بودم. بعدها بعلت بيماری به زندان قصر بازگردانده شدم. ديری نگذشت که صفرخان  هم به زندان قصر منتقل شد و ما بار ديگر همديگر را بازيافتيم.
صفرخان اين بار در کنار مردان بزرگی چون عباس حجري، تقی کی منش، آقارضاشلتوکي، باقر باقر زاده، علی عموئی و اسماعيل خان ذوالقدر اين انسان  والا  که ما او را پدر زندان مي ناميديم قرار گرفت. هم صفرخان و هم من در کنار آنها ، اين راد مردان بزرگ آرامش يافتيم.
صفرخان به تدريج حالش بهتر شد و هر روز به ورزش مي پرداخت. عوامل ساواک بارها با او تماس گرفتند تا بلکه با وعده و وعيد وجدان او را بخرند و مقاومت مردانه ي او را كه براي همه عبرت انگيز بود در هم شكنند اما هر بار با قهر و غضب به آنان پشت مي كرد و بي اعتنايي نشان مي داد."
 
حسن جعفري خاطراتش را بيان كرد كه قبلا نوشته و منتشر كرده بود ؛ چنان تعريف مي كرد كه فكر مي كردي نشسته اي زير سايه ي ديوار زندان و داري صفر خان را كه اون بالا ، روي ايوان بند ، روي صندلي ش نشسته تماشا مي كني كه داره فكر مي كنه و يا وقتي كتك خورده از زير هشت برگشتي، بهت شير و عسل تعارف مي كنه.
مي گويد خان به موسيقي علاقه داشت چنان علاقه اي كه وقتي فريدون قراچورلو قره باغي مي خواند و تار وپود وجود ترك و فارس را به لرزه در مي آورد؛ او را مي ديدي كه انگار روحش از كنج زندان بر بالاي سهند و سبلان پرواز مي كند...
 
 
دلم مي خواست از نزديك ديده بودمش ؛ اين آدم نمي تونه هموني باشه كه سينا سعدي ترسيم اش مي كند. كاش ديده بودمش...
به متني كه سارا جوشني مي خواند گوش مي كنم: " صفر خان تا سال 1337 در زندان هاي آذربايجان به سر مي برد و در اين سال به زندان مخوف برازجان فرستاده مي شود. زندانيان ديگري از جمله كاك عزيز يوسفي ، كاك غني بلوريان و جليل گاداني از رهبران حزب دموكرات كردستان را نيز به آنجا منتقل مي كنند. مهندس مهدي بازرگان، عزت الله سحابي ، دكتر شيباني و افسران سازمان نظامي حزب توده نيز مدتي با صفر خان هم بند بودند. آنها تا سال 1347 در زندان برازجان زندگي پر مشقتي را از سر گذراندند . او در آبان 1347 به زندان قصر تهران منتقل گرديد. صفر خان سال هاي زندگي در زندان برازجان را سالهاي مرگ تدريجي مي دانست. در سال 1346 در برازجان بود كه پس از 20 سال ، براي اولين بار ، دخترش به همراه كودك شيرخواره اش به ديدار پدر و پدر بزرگ مي روند. نه پدر دختر را تا كنون به چهره ديده و مي شناسد و نه دختر پدر را ؛ آنها يكديگر را در آغوش مي كشند. صفر خان دلش مي خواست گريه كند ولي  نكرد ! او نخواست زير نگاه غريب پليس چنين كند. دست روي قلبش نهاده و در دل گريست. امااز گريه شادي و چشم هاي پر اشك خود در لحظه ي آزادي جلوگيري نكرد.
دوره ي ده ساله ي زندان را صفرخان بيشتر در زندان هاي تهران، قصر و اوين گذراند. در اين دوره فضاي زندان هاي شاه تغييرات جدي كرده بود. زندان ها انباشته شده بود از جوان هايي كه شور و شيدايي ديگري داشتند. علاوه بر توده اي ها ؛ اكنون افراد جديدي كه راه و روش مبارزاتي متفاوتي را دنبال مي كردند وارد زندان شده بودند. و به همان ميزان مناسبات درون زندان را تحت الشعاع قرار مي دادند. دوره ي آرامش زندان ها به پايان رسيده بود. وقايع بيرون زندان تاثير بلاواسطه اي بر رفتار زندان بان ها مي گذاشت و اين بر بي تابي اي زندانيان مي افزود. صفرخان مي گويد: در اين دوره ، گروه هاي مختلفي مثل چريك هاي فدايي خلق ، مجاهدين خلق ، آرمان خلق ، گروه فلسطين ، طوفان ، ساكا ، گروه اباذر ، حزب ملل اسلامي، هيئت موتلفه و گروه هاي ديگر در زندان بودند. من به همه ي جنبش هاي مبارز ، چه مذهبي و چه غير مذهبي احترام مي گذاشتم."

ذهنم پر است از صفرخان و زندان و احساس مي كنم همه ي آن سال ها را آنجا بوده ام ، ديده ام و اينك با ايشان در جلسه اي نشسته ام. مگر نه اينكه بيشترشان اينجا هستند؟
اشك چشمانم را پر مي كند. دستم را روي قلبم مي گذارم. صداي كاك غني در گوشم مي پيچد:
آنگاه كه زنده ام دوستم بدار
اگر مردم برايم گريه مكن
دربخش اول  اين برنامه آقاي روحي ودر بخش دوم آقاي نادير نوروز اوغلو با ويولون قطعات زيبايي اجرا كردند. و نيز فيلمي درباره ي صفرخان به نمايش گذاشته شد.
همچنين در طول برنامه  شعر زيبايي به زبان آذري  و شعري به فارسي در ستايش از پايداري او خوانده شد.
 
2نوامبر2002 - برلين
   


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de