[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
 
خاكستری تاريخ
پاسخی به چند نقد
 
 
عباس ميلانی  
شنبه ٩ آذر ١٣٨١

چندي است موج حمله عليه هعماي هويدا و شخص من دوباره بالا گرفته است. موج اول از سوي برخي از سلطنت طلبان بود. گروهي مي گفتند كتاب " به نام هويدا، بر ضد شاه" است. به اين گمان خود فريب دل خوش كرده بودند كه گويا توطئه اي جهاني در كار  است. مي گفتند از اوايل دههء هفتاد، شركت هاي نفتي، امپرياليست هاي مختلف و دستگاه هاي جاسوسي رنگارنگشان دست به دست هم دادند تا شاه را بدنام كنند و انقلاب اسلامي هم حاصل اين دسايس بود.  بعلاوه، يقين داشتند معماي هويدا هم باب تازه اي از همين توطئه است. آقاي دكتر اكبر اعتماد در نقدي جداگانه و مفصل، كتاب را به زباني منطقي تر از گروه نخست، اما كماكان از منظر سلطنت طلبي مورد بررسي و نقد قرار دادند. به گمان ايشان در كتاب به دستاوردهاي دوران شاه بي اعتنائي كرده ام. معتقد بودند علت اين بي اعتنائي را در سوابق سياسي ام در مخالفت با رژيم شاه بايد سراغ كرد.  مقالات " به نام هويدا، برضد شاه" كه در چندين شماره نيمروز، به شكل پاورقي چاپ مي شد مستحق و نيازمند پاسخ نبود. اما در جوابي كه به ايرادات آقاي اكبر اعتماد نوشتم، توضيح دادم كه هدف من از نگارش كتاب نه تخطئه و نه تمجيد سياست هاي نوسازي دوران محمد رضا شاه بود. تنها مي خواستم زندگي هويدا را بنويسم و اين سياست هاي نوسازي را هم تنها تا جايي كه به زندگي اش مربوط مي شد بررسيده ام.
موج دوم بيش از همه در نوشته هاي آقاي دكتر مصطفي رحيمي تجسم مي يافت. به گمان ايشان هويدا را به خطائي نظري و جدي روشنفكر خوانده ام. مي گفتند كارگزاران رژيم شاه را نمي توان و نبايد روشنفكر دانست. بعلاوه معتقد بودند در زندگي هويدا معمايي نيست. (آقاي دكتر اسلامي ندوشن هم در مقاله اي جداگانه معماي هويدا را بيش و كم از همين منظر نكوهيده اند.) در "نامه اي به يك دوست" در حد بضاعتم به ايرادات دكتر رحيمي پاسخ گفتم. نوشتم به گمان من مفهوم رايج از روشنفكر در جامعهء ما بيشتر برخاسته از سنت فكري روسي است. برايم جاي تعجب بود كه ايشان، به رغم سال ها مبارزهء قلمي عليه جزم انديشي ماركسيسم متصلب روسي، خود در زمينهء مفهوم روشنفكر، از اين سنت مايه گرفته اند. نوشتم كه تنها در اين مفهوم روسي، روشنفكران در تقابل دايمي و آشتي ناپذير با قدرت حاكم اند و لاجرم، بنا بر اين تعريف كسي مثل هويدا را نمي توان و نبايد روشنفكر خواند. يادآور شدم كه روايات ديگري از مفهوم روشنفكر را نيز سراغ مي توان كرد و ادعا كردم جامعهء ايران در اين زمينه در آسنانه تحولي سخت مهم است و مفهوم وسيع و نويي از روشنفكر را پذيرفته است.
موج سوم كه تازه شكل گرفته، بيشتر از متشكل از كساني است كه خود را جزيي از طيف چپ و گاه متولي اين جنبش مي دانند و در مجلهء آرش مي نويسند. در اين نقدها،  ايراداتي به كتاب معماي هويدا گرفته اند و گاه هم تهمت هايي، به گمانم ناروا، بر من زده اند. زماني به تلخي متهمم مي كنند كه به صف سلطنت طلبان پيوسته ام. گاه از سر مهر، از دگرديسي "گنگ" و "غم گين كننده ام" مي نويسند. برخي معتقدند ريشه كژنويسي و كژ فهمي و راست روي كنوني ام را بايد در سوابق "مائوئيستي" ام سراغ كرد. مي گويند خانهء انديشه ام زماني از پاي بست ويران شد كه به دام انديشه هاي مائو افتادم. اينان ظاهرا هرگز بر من نبخشيده اند كه زماني از شوروي، كعبهء آمال "انقلاب پرولتارياي " شان انتقاد كرده بودم. مي گويند وقتي در نقد نظرات آقاي دريابندري، لنينيسم و استالينسم را دو روي يك سكه و هر دو را منافي نظرات ماركس  و دموكراسي دانسته بودم، با ماركس و ماركسيسم و انقلاب مرزبندي كردم. زماني مي گويند "فتوا" صادر مي كنم و كتابم گاه "شكل دروغ پراكني و شايد "تصفيه حساب"  به خود مي گيرد. ( ص  88 آرش، 81 و 82، اكتبر 2002، مهر 1381، هر حا بعد از قولي به شمارهء صفحه اي اشاره كرده ام، مربوط است به همين شمارهء آرش.) همان طور كه نقدهاي گروه اول و دوم را پاسخ گفتم، اين بار نيز وظيفه خود مي دانم انتقادات و ايرادات كساني را كه به گمان خود از موضع ماركسيستي كتاب را مورد نقد قرار داده اند، بي جواب نگذارم.
مروري نقادانه بر مضمون نقدهايي كه از منظر چپ و راست براي معماي هويدا نوشته شده اند، به گمانم نشان مي دهد كه از قضاء به رغم اختلاف نظر شديد سياسي ميان اين دو دسته، برخي مايه هاي مشترك و شباهت هاي ساختاري  گويا ميان آن ها مي توان مشاهده كرد.
بيشتر سلطنت طلباني كه در موج اول، منتقد كتاب بودند و اغلب كساني كه در چند ماه اخير از منظر به گمانشان چپ به سراغ كتاب رفته اند، گذاشته مرا _ يا دقيق تر بگويم، روايت ساختهء خود از گذشته ام را _ وسيلهء حمله به معماي هويدا و علتي في نفسه كافي براي رد مضامين آن دانسته اند. همان طور كه برخي از طرفداران چپ، سابقه فعاليتم در سلك طرفداران مائو را ريشه انحراف هاي امروزم مي دانند، بعضي طرفداران سلطنت هم همين سابقه را به مستمسكي براي حمله به كتاب بدل كرده اند. انگار هر دو " هويت" راوي را مهم تر از محتويات روايتش (يا حتي ميزان تطابق آن با واقعيت) مي دانند.
وجه اشتراك دوم حتي، به گمانم، مهم تر است. هر دو جناح منكر اين واقعيت اند كه انسان ها مي توانند فارغ از دغدغه يا دسيسهء سياسي و ايدئولوژيك، تاريخ و جامعه را بكاوند و يافته هاي خويش را، بي دخل و تصرف، گزارش كنند. برخي از سلطنت طلبان متهمم كرده اند كه هدف "واقعي" ام در نوشتن معماي هويدا تصفيه حساب با رژيم شاه بود. مي خواستم رژيم را "زير ضرب" ببرم. به توازي، برخي از طرفداران چپ مي گويند " با شخصي كردن مسايل به اين صورت .... نظام حاكم را از "زير ضرب" بدر برده ام. (ص 84) گويي اين دوستان هيچ كدام باور ندارند كه هدف و وظيفه زندگي نامه نويس، مورخ يا محقق، نه " زير ضرب" بردن و نه " از زير ضرب" در آوردن نظام است. همان طور كه بار ها گفته ام، در تاليف معماي هويدا تنها وظيفهء اخلاقي و علمي خود را تشريح هر چه دقيق تر زندگي هويدا و ساخت و گوشه هايي از بافت نظام حاكم در آن دوران مي دانستم. قصدم اين بود كه تا جاي ممكن از كوبيدن يا تمجيد او يا نظام حاكم در دوران حياتش احتراز كنم. كار تمجيد يا تكذيب اين نظام، وظيفهء مبارزان سياسي، مناديان ايدئولوژي يا حتي دلالان انديشه است.
البته همان طور كه بار ها توضيح داده ام، مرادم هم اين نيست كه در علوم انساني و اجتماعي چيزي به نام "علم بي طرف" و روايت صرفا علمي و فارغ از قيد زمان مي توان سراغ گرفت. هر علم و نظريه اي بالمآل از تارو پود زمان خود تنيده شده است. ولي در عين حال مورخ و محقق مسئول كسي است كه در عين آگاهي از اين درهم تنيدگي گريز ناپذير، مفروضات، معلومات، يافته، و باورهاي خود را به ديدهء شك بنگرد و اجازه ندهد هيچ يك از اينها به روايتش راه پيدا كنند. به طريق اولي، بايد به يافته هاي ديگران نيز همواره از همين منظر شك و ترديد نگريست. اما به گمان من متاسفانه نقدهايي كه در "آرش" به چاپ رسيده اند، سوداي تخطئه معماي هويدا را در سر داشتند و ناچار بجاي شك علمي در دعاوي كتاب يا  مضمون آن را در بسياري از موارد كژ فهميده يا كژ نمايانده اند.
در ميان اين چند نقد، "معماي هويدا و معماي دگر ديسي ميلاني!"، به قلم آقاي بهروز امين، به گمانم، از همه پر مغز تر است و من هم همين نوشته را محور كار خود قرار خواهم داد و با تكيه به آن خواهم كوشيد برخي از مهم ترين ايرادات نويسندگان آرش را پاسخ بگويم.
آقاي امين معتقدند ميان آنچه در تجدد و تجدد ستيزي در ايران نوشته ام و مضمون نظري و تاريخي معماي هويدا تتناقض هايي جدي و اساسي هست. از سويي ديگر، در نفس ارزش نگارش كتابي چون معماي هويدا شك دارند. مي گويند، معلوم نيست، "در شرايط كنوني آن چيست كه هزار و يك معماي آدمي به نام هويدا را موضوع يك تحقيق گسترده مي كنند." مي گويند معماي هويدا، "براي من حداقل بررسي جالب و جذابي نيست." (ص 84) ولي وقتي مجله آرش، كه به هر حال  از ارگان هاي چپ ايران است، دو سال پس از انتشار معماي هويدا، نه صفحه از مجله را به بحث اين كتاب تخصيص مي دهد آيا اين واقعيت خود نشان اهميت موضوع آن نيست؟ آيا اين واقعيت كه تا به امروز (23 نوامبر 2002) كتاب در داخل و خارج ( به فارسي و به انگليسي) دست كم بيست و يك بار چاپ مجاز و غير مجاز شده، نشان نمي دهد كه از قضا در شرايط كنوني، معماي هويدا به راستي محتاج كاوش و بررسي بود؟ البته نزد برخي از نويسندگان آرش، صرف پرفروش شدن كتابي نشان "باسمه اي" بودن آنست. گاه معماي هويدا را با بامداد خمار و زماني با خاطرات شعبان جعفري هم كاسه مي كنند و از اين راه، به گمان خود، كتاب را تحقير و تخفيف مي كنند. مستتر در همه اين زخم زبان ها و بي حرمتي ها به آن دو اثر پر خواننده، نوعي برخورد نخبه گرا، مردم ستيز و خود ستا و بالمآل لنينستي است كه سليقهء طبيعي توده و "عوام" را _ و لاجرم اقبالشان به كتابي را _ برخاسته از "گمراهي" شان مي دانند. گويي همان طور كه در مسايل سياسي اين مردم محتاج قيم و ولي و "حزب پيشقراول" اند، در عرصهء انتخاب كتاب هم محتاج هدايت اين نخبگان فرزانه اند و بي راهنمايي اين پيشگامان خلق بنجل مي خوانند و فريب مي خورند. بالاخره اينكه بايد از آقاي امين پرسيد كه اگر كتاب به راستي اهميتي نداشت و براي ايشان هم " حداقل بررسي جالب و جذابي" نبود، پس چرا نقدي مفصل ( در چهار و نيم صفحه) در بارهء آن نوشته ايد؟
اهميت زندگي هويدا، به گمان من، از جمله در اين واقعيت نهفته كه او را مي توان نماينده يكي از پنج روايت مهم تجددخواهي در ايران سدهء بيست دانست. شناخت ما از تجدد بدون حلاجي اين روايات، و شناخت ما از تاريخ معاصر بدون شناخت تجدد، شدني نيست. حتي معتقدم كليد درك حركت هاي اجتماتعي مهم صدسال اخير ايران _ از انقلاب مشروطه تا روي كار آمدن رضا شاه و كوتاي بيست و هشت مرداد و انقلاب اسلامي و تحولات پس از آن _ را نيز مي توان، و بايد، در چند و چون صف بندي ها و وحدت ها و رويارويي هاي گاه غريب همين روايات پنج گانه تجدد خواه از يك سو، و تجدد ستيزان ايراني از سويي ديگر سراغ گرفت.
البته آقاي امين معتقدند شاه و هويدا را اصولا نبايد در صف تجدد خواهان گذاشت. به گمان ايشان، ميان آنچه در تجدد و تجدد ستيزي در ايران نوشته ام، و اين ادعا كه هويدا و شاه منادي نوعي تجدداند، تناقضي جدي و زيان بار در كار است. ايشان بخش هايي از تجدد و تجدد ستيزي را نقل مي كنند كه درآن نوشته بودم تجدد، "سلسلهء بهم پيوسته اي از تحولات اقتصاديء فرهنگي، مذهبي، زيبايي شناختي، معماري، اخلاقي، شناخت شناسي و سياسي است." گفته بودم "تجدد خواهي در عين حال با نظام سرمايه داري، عرفي شدن سياست، تحديد مذهب به عرصه هاي معنويات خصوصي، رواج شك و تفكر خردمدار، مشاركت عمومي در سياست و محدود شدن هر چه بيشتر عرصه هاي خصوصي، يعني عرصه هايي كه دولت در آن حق دخالت ندارد" عجين است. آقاي امين سپس نتيجه مي گيرند كه، "همين مختصري كه در اين كتاب [معماي هويدا] گزارش شده با تك تك اجزاي تماي آنچه كه خود ميلاني دربارهء تجدد نوشته است در تضاد و تناقض است" (ص 85) به گمانم، يكي از ريشه هاي ايرادات بسياري از دوستان چپ به معماي هويدا را نيز در همين نكته مي توان سراغ كرد. به تلويح و تصريح مي گويند چون شاه يا هويد را از  جنبه هايي منادي تجدد دانسته ام، پس حتما غرضم جانبداري از آنها بوده و كتابم هم " تلاشي نه چندان جدي براي اعاده حيثيت از رژيم پهلوي و عاملان آن" است و بالمآل هم "تنها براي تزئين در قفسه هاي خاك خورده سلطنت طلبان قرار خواهد گرفت." (ص 91)
سواي نكتهء ظريفي كه در اين عبارات در مورد سليقهء تزئيني سلطنت طلبان سراغ مي توان گرفت، جمله اين ايرادات و اتهامات جدي، به گمانم، در چند نكتهء مهم معرفتي ريشه دارند. از سويي اين آقايان مفهوم تجدد را نه بسان واژه اي تاريخي/   توصيفي كه صرفا به عنوان داوري اخلاقي/  تاريخي مي دانند. ولي مفهوم تجدد را مي توان، هم در فارسي، هم در انگليسي، به دو صورت يكسره متفاوت به كار بست. گاه مي توان، بسته به بافت جمله، از آن واژه هنجاري Normative  و لاجرم برخاسته از نوعي قضاوت اخلاقي و تاريخي مراد كرد. از سويي ديگر، زماني هم مي توان آن را بسان وصف صرفا تاريخي پديده ها يا شخصيت ها Descriptive به كار گرفت. در اين مفهوم، واژهء تجدد معني و مراد اخلاقي ندارد. به طريق اولي، بار تمجيدي هم در آن مستتر نيست. براي مثال، وقتي مي گوئيم كالون Calvin  پرتستان منادي تجدد بود، مرادمان، قاعدتا، تاييد همهء جنبه هاي سياست و انديشهء او نيست. او از سويي منادي جنبش اصلاح دين بود كه از اركان تجدد است. از سوي ديگر، او در روزگار قدر قدرتي خود چنان شهر ژنو را به صلابه كشيد كه دوران حكومتش را از نخستين مصاديق مخوف حكومت توتاليتر مي دانند. مثال ديگر به ماركس مربوط است. هنگامي كه او از نقش استعمار انگليس در هند صحبت مي كرد و آنان را، در قياس با فئودال هاي هند، منادي تجدد مي دانست، غرضش، به گمانم، بازار گرمي براي استعمار نبود. قضاوتش تاريخي بود، نه اخلاقي. جنبه هاي زيان بار اين استعمار را هم قاعدتا نيك مي شناخت.
اگر به آنچه دربارهء جنبه هاي تجدد خواه شاه و هويدا نوشته ام نظري بيفكنيم، به گمانم، مي بينيم كه از قضا برخلاف ادعاي آقاي امين، اين جنبه ها با آنچه در تجدد و تجدد ستيزي نوشته ام هيچ تضادي ندارد. همان طور كه آقاي امين خود نقل كرده اند، در چند جا به شش جزء عمدهء تجدد اشاره كرده ام. (سرمايه داري، عرفي شدن، تحديد مذهب، رواج شك و تفكر خردمدار، مشاركت عمومي در سياست، محدود شدن عرصهء "عمومي" و گسترش عرصهء "خصوصي"). شاه و هويدا تا حدي در جهت عرفي شدن سياست در ايران گام زده اند; با ايجاد دانشگاه ها و گسترش شمار دانش آموزان و دانشجويان، خواهي نخواهي به رواج تفكر خردگرا مدد رساندند; زنان را در انتخاب لباس آزاد گذاشتند; ورود آنان را به عرصه بازار و سياست تسيهل كردند; با جلوگيري از فشار نيروهاي مذهبي در جهت تحميل انديشه ها و مناستك مذهبي، با ايجاد آزادي نسبي براي پيروان مذهب بهائيت، با حمايت از يهوديان و ديگر اقليت هاي مذهبي، و بالاخره با ايجاد آزادي نسبي در عرصهء زندگي خصوصي زنان و مردان، عرصهء خصوصي را گسترده تر كردند. بالاخره اينكه نظام سرمايه داري را هم رواج دادند. بي شك واقعيت هاي سياسي و اقتصادي مهمي بر اين جنبه هاي تجدد خواهانه سايه مي انداخت. مثلا، گرچه زنان به عرصهء سياست وارد شدند، ولي مجلس آن دوران فرمايشي و انتخاباتش هم دستوري بود. آزادي در انتخاب لباس و زندگي خصوصي همواره مشروط بر قيد و مرزي سخت مهم بود. فرد در صورتي در اين زمينه ها آزادي داشت كه وارد مسايل سياسي نمي شد. درباره رشد سرمايه داري هم اغلب به لحاظ سرشت وابسته، برخي از سرمايه داران و رشد واسطه هاي انگلي كه بخش مهمي از مازاد موثر جامعه را از آن خود مي كردند، اين تجدد خواهي را هويتي گاه معيوب و اغلب ناموزون مي داد. همان طور كه در معماي هويدا نوشته ام، اسرار گنج درهء جني ابراهيم گلستان را مي توان يكي از  زيركانه ترين روايات از چند و چون اين تجدد خواهي و اعوجاج هاي آن دانست. مهم ار از همه اينكه شاه مشاركت عمومي در سياست، يعني دموكراسي را بر نمي تابيد. در واقع هر چه درآمد نفت فزوني مي گرفت و به اعتبار آن جنبه هايي از تجدد هم بيشتر تقويت مي شد، شاه هم بيشتر خودراي مي شد، بيشتر اعتقاد پيدا مي كرد كه بهتر از هركس مصالح ايران را مي شناسد و كمتر و كمتر  حتي كوچك ترين مخالفت ها و انتقادات " غلام خانه زادي" چون علم را تحمل مي كرد. بعلاوه نظرات شاه در عرصهء "تحديد مذهب" هم از پيچيدگي خاصي برخوردار بود. همان طور كه در معماي هويدا و برخي ديگر از مقالات چند ماه اخير نوشته ام، شاه، تا حدي به تاسي از مشي آمريكايي ها در  جنگ سرد و تا حدي هم به سابقهء علايق مذهبي خودش، گمان داشت كه در تقابل با خطر عمده اي كه رژيمش را تهديد مي كرد، يعني نيروهاي چپ و دموكرات، بايد از نيروهاي مذهبي بهره گيرد. به همين خاطر در آن سالها در حين ايجاد هزار و يك محدوديت و فشار روز افزون عليه نيروهاي چپ، دست اكثريت مذهبيون را براي تشكل و سازماندهي باز گذاشت و حاصل همان بود كه شد.
ناگفته پيدا است كه ذكر اين موارد تجدد خواهي به هيچ روي به اين معني نيست كه در كتاب معماي هويدا پيرامون نقايص دوران شاه سكوت كرده ام. تورقي در كتاب، به گمانم، نشان مي دهد كه كاستي هاي آن نظام را، و نيز نقش دوگانهء هويدا در آن را، تا آنجا كه از اسناد معتبر بر مي آمد، باز گفته ام. هويدا از سويي منادي تجدد بود واز سوي ديگر به استبداد شاه نه تنها تن در مي داد كه آن را تقويت هم مي كرد. اينها دو جنبهء متناقض اما انكار ناپذير شخصيت تاريخي او بود. جهان و انسان هاي آن، بر خلاف گمان قشريون مذهبي و ايدئولوگ هاي قشري به دو قطب ساده و مطلق نيك و بد تقسيم پذير نيست. پيچيدگي هاي جهان را نمي توان تخته بند قضاوت هاي قطبي يا باور هاي نظري پيش بيني كرد. ايدئولوژي ها يقين كاذب نويد مي دهند. انسان را بالمآل مطيع و منقاد مي خواهند. آنها، چون "مفتش بزرگ" داستايوفسكي، بر اين گمان اند كه انسان ها آزادي، ابهام و پيچيدگي هاي جهان واقع را بر نمي تابند. تفكر علمي، در مقابل، خصم بي چون و چراي اين يقين كاذب است. نه تنها پيچيدگي هاي جهان را ارج مي گذارد، بلكه انسان ها را نيز طالب شناخت اين پيچيدگي ها مي داند. تفكر علمي و خرد دكارتي شكاك، خصم مطلق انديشي هاي ساده انگارانه جهان ايدئولوژي ها ( و انديشه هاي مذهبي خرد ستيز) اند. طرفه آنكه تنهايي و واماندگي انسان از خود بيگانه در جامعهء متجدد (و در نظام سرمايه داري) خود اين انسان ها را به طعمهء مناسب دلالان اين ايدئولوژي ها و يقين كاذب و مطلق انديشي آن بدل مي كند.
ادعاي من در مورد مساله "استقلال نسبي" شاه بين سالهاي 1965 تا 1975 نيز متاسفانه در نتيجه همين برخورد مطلق انديش و قطبي مايه سوء تعبير و تفاهم شده. قبل از هر چيز بايد بخاطر داشت كه تجربهء بيست سال اخير دست كم به گمان من، نشان داد كه صرف استقلال كشوري از نفوذ استعمار سعادت و بهروزي مردم آن كشور را كفايت نمي كند. حكومت طالبان به گمانم، مستقل بود، اما از اغلب حكومت هاي وابسته بيشتر به مردم افغانستان صدمه زد. بعلاوه، بسياري از نيروهاي چپ ايران در سالهاي نخست انقلاب اسلامي به اين سوداي خام كه رژيم جمهوري اسلامي "استقلال" را براي ملت ايران به ارمغان آورده، به دفاع از آن برخاستند و برخي از آنان تنها زماني از اين كار دست شستند كه لبهء تيز شمشير خونين رژيم متوجه خود اين نيروها نيز شد.
امروزه ديگر به گمانم، روشن شده كه استقلال تها زماني ملتي را از يوغ وابستگي و ارتجاع نجات مي دهد كه با فضيلت دموكراسي نيز همراه باشد.
در هر حال، برخي از منتقدان چپ مسلك معماي هويدا مي گويند، "سخنن گفتن از استقلال شاه به خاطر اختلافات لحظه اي ميان شاه و مثلا دولت جانسون و نيكسون يا كارتر يك اشتباه نظري بي مايه است كه نمي توان آن را جدي گرفت." (ص 90) اولا، جانسون و نيكسون و كارتر جمعا حدود شانزده سال سر كار بودند، يعني دوراني برابر اندكي كمتر از نصف سلطنت سي و هفت سالهء شاه. آيا " اختلافاتي راكه شانزده سال به درازا كشيده كماكان بايد پديده اي گذرا و بي ارزش  و لحظه اي دانست؟ بعلاوه، معلوم نيست مراد نويسنده از " اختلافات لحظه اي" چيست. آيا تنش در مورد قيمت نفت از نوع " اختلافات لحظه اي" است؟ مسالهء سه جزيره چطور؟ بعلاوه، مي گويند " بافت سرمايه داري وابسته ايران .... طبقهء حاكم را به يك غول پاشالي (شايد مراد از پوشالي بوده؟) بدل كرده، غولي كه بدون حمايت فعال سياسي _ اقتصادي امپرياليست ها قادر به حيات نيست." (ص 90) متاسفانه من در اين عبارات هيچ گونه استدلال هاي جدي نمي بينم. بيشتر حكم صادر مي كند، آنهم حكمي سخت كلي. سياق عبارت بيشتر از لون تفكر مذهبيوني است كه گمان دارند با نقل كلماتي از كتابي مقدس، ضرورت استدلال  و اشاره به واقعيات را منتفي مي توان كرد. آيا مثلا ميان شاهي كه در سال 1961 محتاج 30 ميليون دلار وام آمريكا بود و شاهي كه در سال 75 نزديك به دو ميليارد دلار به كشورهاي مختلف (از جمله برخي از همين امپرياليست ها) وام و كمك مي داد تفاوتي نيست و هر دو يه يك سان "غول پاشالي" (يا پوشالي) اند؟
به گمان من اين گونه برخوردها كه مرغ باورشان هميشه يك پا دارد، درست نقطهء مقابل روش علمي و عيني تاريخ اند. آنها را بايد نوعي ذهن گرايي دانست زيرا تعاريف پيشيني را بر واقعيات مرجح مي دانند. انگار به تاسي از هگل مي گويند كه اگر واقعيات با ذهنيات من سازگار نيست، پس هيهات براي واقعيات! من به استناد اسناد سفارت انگليس و آمريكا و علايم و امارات ديگر، نشان داده ام شاه بين سالهاي 1965 تا 1975 از استقلال نسبي برخوردار بود. نويسندگان آرش در راه نقد اين مطالب صرفا مي گويند نظريهء سرمايه داري وابسته اجازه چنين استقلالي را نمي دهد. يكي از همين نويسندگان به كنفرانس گوادولوپ اشاره مي كنند كه در آن قدرت هاي بزرگ غربي تصميم گرفتند كه شاه بايد از ايران خارج شود و اين واقعيت را نشاني از نادرستي تحليل من مي دانند. اما كنفرانس گوادولوپ به سال 1978 تعلق دارد و اشارات من صرفا به سالهاي 65 تا 1975 مربوط مي شود. در معماي هويدا به تصريح نوشتم كه دست كم براي من روشن نيست كه چطور شاهي كه مثلا در سال 1973 با انگليس و آمريكا سر مساله قيمت نفت معارضه مي كرد، درشت مي گفت، تهديد مي كرد تهديد مي شنيد، ناگهان در سال 78 براي هر حركت خود محتاج دستور و تاييد سفارت آمريكا و انگليس بود. ولي اين دوستان، بي توجه به اين جزئييات، انگار صرفا در در پي تكرار شعارهاي پيشين و پيدا كردن نقطه ضعف هايي براي كتاب اند. سواي مساله تجدد، مدعي اند، "تناقض هاي " متعدد ديگري نيز در كتاب سراغ كرده اند.
آقاي روزبه فراهاني اين " تناقض" ها را، پيش از هر چيز، در روش شناسي كتاب سراغ مي كند. مي گويند در مقدمه معماي هويدا نوشته بودم كه به گمانم در كار شناخت تاريخ ايران بايد روشي دكارتي پيش گرفت، يعني " در همه چيز شك كرد ، به جز ذهنيتي شكاك و تنها با ذهني پالوده از رسوبات گذشته، مي توان به گرته اي از حقيقت رسيد." (ص 88) ايشان سپس به مطلبي كه در گفتگو با مجله شهروند گفته بودم استناد مي كنند. آنجا گفته بودم كه، " بهر حال در شك مطلق نمي توان زندگي كرد. موضع و راه حلي برايش ميشه ذكر كرد راه حالي كه يك آمريكايي به نام رورتي Rorty  پيشنهاد مي كند." (ص8 8) آقاي فراهاني سپس به لحني تمسخر آميز مي نويسند، "توضيح اين تضاد آشكار در روش سال 80 (و مقدمه معماي هويدا) با موضع سال  81 (و گفتگو با شهروند) را به خود ميلاني واگذار مي كنم. تنها نتيجه اي كه فعلا مي شود گرفت اين است كه روش شناخت شناسي نويسنده ما مي تواند خيلي سريع متحول بشود و اين نشانه اي است بر عدم جديت و سطحي بودن." (ص 85)
البته اگر آقاي فراهاني گفتگو با شهروند را به لطف و دقت بيشتر مي خواندند، يا دست كم به كتاب مورد اشارهء رورتي رجوع مي كردند نيازي به توضيح من نمي داشتند. متوجه مي شدند كه نه تنها ميان اين دو قول تناقضي نيست بلكه آنها به شكلي ضروري مكمل يكديگرند. شايد در آن صورت از اين گونه برخوردهاي "سطحي" و "غير جدي" دست بر مي داشتند.
 در چند سال اخير، برخي از "پست مدرنيست" ها با تكيه به شك دكارتي و نظرات كساني چون نيچه و هايدگر به اين نتيجه رسيده اند كه چون همواره در همه چيز بايد شك كرد، چون معرفتي يكسره علمي و حقيقي در كار نيست، پس طبعا قضاوت اخلاقي و تاريخي، و لاجرم عمل اجتماعي هم، ديگر محلي از اعراب ندارند. در يك كلام، از اصل شكاكيت دكارتي و "نسبيت" حقيقت، جوازي براي بي عملي و بي تكليفي اخلاقي مستفاد مي كنند. به طور مشخص و به عنوان مثال، برخي از طرفداران " نسبيت فرهنگي پست مدرن" به اين بهانه از جمهوري اسلامي در ايران دفاع مي كنند كه مي گويند اجحافات اين رژيم عليه زنان، يا عليه ديگر قشرها و گروه هاي مردم، همه ناشي از "ارزش هاي بومي" اند و روشنفكران غربي به طريق اولي، دولت هاي غربي و سازمان هاي حقوق بشر، حق اعتراض و قضاوت اخلاقي در اين زمينه ها را ندارند. رورتي در كتاب خود توضيح مي دهد .... و من به تاسي از او در شهروند به اجمال گفتم ... كه در عين اينكه بايد در همه چيز شك كرد، و در عين حال براي عمل اجتماعي (يا آنچه مارك پراكسيس مي خواند) به نوعي قضاوت اخلاقي و تاريخي نيازمنديم، و تنها به اقتضاي چنين قضاوتي مي توان وارد عمل شد. به عنوان مثال، اگر در مورد همه چيز هويدا همواره صرفا شك دكارتي پيشه كنيم، هرگز كتاب يا مقاله اي درباره اش نمي توان نوشت. روش پيشنهادي رورتي اين است كه پس از سعي ساعي در جهت يافتي حقيقت، به قضاوتي مي رسيم (و مثلا كتابي مي نويسيم)، اما يافته هاي خود را بايد همواره حقيقت نسبي بيانگاريم و در همه حال بپذيريم كه قضاوت ما چه بسا نادرست بوده است. تنها از اين راه مي توان پراكسيس را با شك دايمي در آنچه حقيقت مي انگاريم تلفيق كرد و به سراب "نسبيت مطلق اخلاقي و فرهنگي" و " شك نيست انگارانه " دچار نشد.
سواي آنچه آقاي فراهاني تناقض "روش شناختي" دانسته اند، ديگر نو يستدگان آرش تناقض هايي نظري نيز در كتاب سراغ كرده اند. به عنوان مثال، بخشي از معماي هويدا را نقل مي كنند كه در آن گفته بودم اين كتاب "تاريخ اجتماعي دوران پهلوي نيست." همانجا گفته ام غرضم "ارزيابي از چند و چون سياست نوسازي و دستاوردهاي اقتصادي" آن دوران نبوده است. از سويي ديگر، در جواب انتقادات آقاي دكتر مصطفي رحميي نوشته بودم، " تلاش در راه شناخت اين معما هاي ( زندگي هويدا) نكات مهمي در مورد تاريخ معاصر را روشن مي تواند كرد. " (تاكيد در هر دو مورد از من است و در اصل كتاب و مقاله نيست) آقاي امين معتقدند ميان قول اول و دوم تفاوتي هست و ادعاي دوم من براي "بازاريابي" بود. چنين كاري را، از سر لطف، "دون شان شخصيت علمي" من دانسته اند. (ص 84)  ولي به نظر من ميان اين دو قول هيچ تفاوتي نيست، نه اولي را براي خالي نبودن عريضه و فرار از مسئوليت و موضع گيري نوشتم، نه دومي را براي "بازاريابي". شايد بخشي از علت سوء تعبير و سوء تفاهم را بايد در تلقي متفاوت آقايان امين و فراهاني و من از چند و چون زندگي نامه، بسان يك نوع روايت تاريخي دانست.
همانطور كه بارها نوشته ام، زندگي نامه نويسي، بالقوه، نوعي تاريخ است. نهايت مطلوبش آنست كه بافت روايي رمان را با دقت تاريخ علمي بياميزد و از تركيب آنها هم ظرايف و دقايق هستي يك فرد را معين كند، و هم از اين منظر، گوشه هايي از تاريخ آن دوران را بشناساند. اگر بخواهيم به روايتي بافت رماني بدهيم، آنگاه، برخلاف ادعاي آقاي امين كه مي گويند، "گل اركيده اي كه هويدا به يقهء كت مي چسباند، نكته اي را روشن نمي كند"، اين گل و عصايش، بسان جزيي سخت ناچيز اما لازم از روايت، اهميت پيدا مي يابد. در واقع اين جزئيات براي پرداخت شخصيت او سخت لازم اند. در عين حال، اگر بخواهيم بستر تاريخي زندگي شخصي را، در عين انصاف و دقت، بنويسيم، آنگاه ناچاريم مثلا به "سياست هاي نوسازي آن دوران هم عنايت نشان بدهيم. در كتاب معماي هويدا هم، به گمانم، اشارات به اين جنبه از دوران كم نيست. اما همانطور كه نوشتم، اين اشارات، "ارزيابي نهايي" از اين سياست ها نيست. چون اصولا كار چنين ارزيابي از حوصله و رسالت زندگي نامه، بسان يك نوع ادبي، خارج است. در مقابل، دوباره همانطور كه پيشتر هم توضيح دادم، تنها "گوشه هايي" از تاريخ آن دوران را روشن مي كند.
ريشه دوم اين اختلاف نظر را، به نظرم، بايد در اين اصل سراغ كرد كه منتقديني چون آقاي امين اصولا روايات شخصي را منافي تحليل هاي طبقاتي و علمي مي دانند، حال آنكه به گمان من، شناخت تاريخ از منظر فرد، با آنچه كه دست كم من از انديشه هاي ماركس مي شناسم، الزاما تناقضي ندارد. شايد به همين خاطر است كه با قول آقاي امين مخالم كه "زندگي من و ايشان .... به روشن شدن هيچ نكته مهمي در تاريخ معاصر ايران منجر نمي شود." (ص 84)  ماركس در سرمايه، با تحليل دقيق جزيي ترين بخش نظام سرمايه داري، يعني كالا، ساخت و بافت كل نظام را شناخت و شناساند. هم او مي گفت اگر تحليل دقيقي از هر جزء نظامي را ارايه كنيم، كل نظام را بازسازي كرده ايم. در باستان شناسي به مدد قطعهءكوچكي ازسفالي شكسته، كل سرشت تاريخي آن دوران را بازسازي مي كنند. ما هم اگر زندگي هر فردي _ از جمله آقاي بهروز امين يا من را _ به دقت حلاجي و روايت كنيم، گوشه هاي مهمي از تاريخ معاصر ايران را روشن مي توانيم كرد. منظورم اين نيست كه زندگي نامه را بايد جانشين تحليل هاي اجتماعي و طبقاتي كرد. مرادم صرفا تاكيد بر اين نكته است كه با اين تحليل ها تناقضي هم ندارد. مهم تر از همه اينكه آيا نبايد پرسيد كه اين دوستان كه بر بي ارزشي زندگي نامه، بسان يك نوع ادبي و تاريخي، مصر اند، چرا خود تحليل هاي طبقاتي تازه و دقيقي از آن دوران ارايه نكردند. در اين بيست سال مهاجرت، چند كتاب جدي، از منظر ماركسيستي، در مورد تاريخ دوران سلطنت محمدرضا شاه نوشته شد؟ آيا نبايد پرسيد كه چرا اين دوستان كه به هزار و يك نيش و نقد معماي هويدا را " زير ضرب" برده اند چرا چيزي جز تكرار حرف هاي جزني در چنتهء نظري و تحقيقاتي خود ندارند. برشمردن تناقض هاي موهوم و حتي واقعي نوشتهء من چيزي از مسئوليت تاريخي اين دوستان كم نمي كند. در غرب مردم به زندگي نامه رجوع مي كنند چون از تعقيد نظري و زبان تجريدي كتب تاريخي متعارف به ستوه آمده اند. آيا علت اقبال مردم ايران به معماي هويدا چه بود؟ آيا وقت آن نرسيده كه اين دوستان در كنار چند جوالدوزي كه به من و معماي هويدا زده اند، سوزنكي هم به خود بزنند؟ و بجاي تلاش در تناقض جويي در كارنامه معماي هويدا نيم نگاهي هم به نوشته هاي خود _ يا دقيق تر بگويم به كمبود نوشته هاي خود _ بيندازند؟
متاسفانه كار اين تلاش براي تناقض جويي گاه به كژ خواني، حتي تحريف محتويات معماي هويدا انجاميده. به يك مثال حيرت آور در اين زمينه بسنده ميكنم. آقاي امين مي گويند "به نعل و به ميخ مي زنم" و "هر كجا كه كم مي آورم" خود را، " به تجاهل مي زنم. مي نويسند، " ميلاني قصد تاريخ نويسي ندارد، ولي دربارهء مسايل تاريخي اغلب بدون سند و مدرك فتوا صادر مي كنند." (ص 87) آنگاه براي اثبات مدعاي خود عبارات زير را از معماي هويدا نقل مي كنند: "گمان رايج اين است كه دولت آمريكا از زمان جان كندي شاه را براي انجام يك سلسله اصلاحات اقتصادي و سياسي تحت فشار قرار داد.. اما به گمانم، به استناد اسناد تاريخي مي توان گفت واقعيت تاريخ چنين نيست." سپس آقاي امين به اين نتيجه مي رسند كه " روشن نيست وقتي خود شاه از فشار آمريكا براي اصلاحات سخن مي گويد، ميلاني آن وقت بر چه اساسي به واقعيت تاريخي ديگري نظر دارد." (ص 87) به ديگر سخن، آقاي امين متهمم مي كند كه كاسهء داغ تر از آش شده ام. شاه گفته كه در دوران كندي تحت فشار بوده ومن، به دلايلي كه براي ايشان "روشن نيست" منكر اين واقعيت شده ام.
نگاهي به صفحات اوليه بخش مربوط به "انقلاب سفيد" در معماي هويدا ابعاد به راستي شگفت انگيز تحريف گفته هاي من توسط آقاي امين را روشن مي كند. آنجا به هيچ روي ادعا نكرده ام كه اين "فشار آمريكا براي اصلاحات" وجود نداشت، بلكه گفته ام بر خلاف گمان رايج با كندي دمكرات (كه منفور شاه و سلطنت طلبان بود) آغاز نشد بلكه به زمان آيزنهاور جمهوري خواه ( كه مطلوب شاه و سلطنت طلبان بود) تاويل پذير است. مستند هم گزارش هاي متعددي از وزارت امور خارجهء آمريكا و سيا بود. به علاوه، در تمام بخش "انقلاب سفيد" ابعاد سخت گسترده فشار كندي بر شاه را، دوباره  با تكيه به اسناد دولت آمريكاء نشان داده ام.
ايراد مهم ديگري كه نويسندگاه آرش بر معماي هويدا گرفته اند ارزيابي آن از نقش نيروهاي مخالف شاه در آن دوران است. از سويي گفته اند كه به مبارزات سازمان هاي چريك هاي فدايي خلق و مجاهدين خلق اشاره نكرده ام. كشتار گرده جزني _ ظريفي  را هم " از قلم انداخته ام." (ص 88) روشن نكرده ام كه " نيروهاي "عرفي مسلك دمكراسي" در آن دوران چه بايستي مي كردند. بخصوص از اين قول من برآشفته اند كه مبارزات اين نيروها عليه شاه جاده صاف كن آيت الله خميني شد.
به مبارزات چريكي و نيز به كشتار گروه جزني _ ظريفي اشاره نكرده ام چون به استناد ده ها سند مي توان نشان داد كه هويدا، به رغم دوستي اش با آقاي پروز ثابتي، هيچ نقشي در اداره ساواك نداشت. ساواك تيول شخصي شاه بود و لاغير. در عين حال به تصريح و تكرار اين نكته را هم گفته ام كه هويدا و همه وزراي او، به لحاظ نص صريح قانون اساسي و نيز از منظر مسئوليت اخلاقي شهروندي، مسئول خلاف كاري هاي ساواك بودند. با اين همه، اهميت مبارزات چريكي و نيز اهميت كشتار گروه جزني _ ظريفي بي شك در حدي بود كه در بخش هايي از كتاب، كه در آن كوشيده ام به زمينهء تاريخ زندگي هويدا بپردازم.  مي بايستي به اين دو مساله اشاره مي كردم و غيبت اين اشارات در كتاب خطاي من بود و گوشزدش را مديون تذكر آقاي فراهاني هستم.
بالاخره اينكه وقتي از نيروهاي عرفي مسلك و دمكرات ايران صحبت مي كردم مرادم طبعا نيروها و گروه هاي انقلابي، چون سازمان چريك هاي فدايي خلق نبود. آنها مرزبندي خود را با رژيم شاه به تصريح و به خون روشن كرده بودند. غرض شان نه اصلاح جامعه و بسط دموكراسي،  كه انقلاب بود. وقتي هم كه نوشتم مبارزات اين گروه ها جاده صاف كن انقلاب شد، مرادم، و نص كتاب، بر خلاف ادعاي آقاي فراهاني، اين نبود كه مسئوليت رژيم شاه و هويدا را در پيدايش انقلاب اسلامي انكار بايد كرد. ولي به گمانم روزي سرانجام بايد كارنامهء تجدد خواهاني چون جبهه ملي را بر رسيد و پرسيد كه آيا مثلا وحدت شان با نيروهاي تجدد ستيزي چون پيروان آيت الله خميني به اهداف اين گروه ها، و مهم تر از همه به مصالح ملت ايران،  كمك كرد؟ بايد، به گمانم، بالاخره پرسيد كه آيا احتراز از ائتلاف با اميني، آنهم در سال 1961، يعني زماني كه شاه ضعيف بود و زير فشار كندي قرار داشت، به نفع دموكراسي و ملت ايران تمام شد؟ اشاره به اينكه شاه مستبد بود و نيروهاي دمكرات، و به طريق اولي گروه هاي انقلابي را بر نمي تابيد، به گمانم، تكرار مكرر و توضيح واضحات است. استبداد او از نيروهاي دمكرات و چپ جامعه سلب مسئوليت نمي كند، همانطور كه اشاره به اشتباهات اين نيروها به معنا و مترادف سلب مسئوليت از شاه نيست. تا زماني كه در چنبر تفكر مطلق انديش " اين يا آن" _ كه از قضا سخت ارسطويي است و وجه اشتراكي با منطق ديالكتيك ندارد _  گرفتاريم، اشاره به مسئوليت يكي را عين سلب مسئوليت از ديگري مي پنداريم.
پرسيده اند با در نظر گرفتن اين استبداد، طرفداران دمكراسي، و نيروهاي انقلابي ديگر، چه بايد مي كردند. مي گويند نفس طرح پرسش هايي از قبيل آنچه در معماي هويدا پيش كشيده ام چه بسا به اين نتيجه بيانجامد كه " طرفداران عرفي مسلك دمكراسي" مي بايستي دست روي دست مي گذاشتند تا شايد روزي اعليحضرت نظر عوض كنند." (ص 80)  هرگز در هيچ جا از  معماي هويدا انفعال اجتماعي را به تلويح يا تصريح توصيه نكردم. يافتن پاسخ اين پرسش هاي مهم تاريخي دربارهء مشي اين گروه ها  به عهدهء خود اين گروه ها است و از صلاحيت من خارج است. كار تاريخ نه يافتن اين پاسخ ها كه طرح آن پرسش هاي پر درد است.
 
عباس ميلاني
23 نوامبر 2002
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de